بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 224

افتادهاند که یعنی چه؟ صحبتِ این است که قیامت در چه زمانی است؛ قرآن هم میگوید علمش با خداست؛ بعد پشت سرش میگوید همین که دیدند چنین شد (از گذشته خبر میدهد).

روی این جهت، بعضی از مفسرین گفتهاند شاید مقصود از کلمه«مَتیهذَا الْوَعْدُ» قیامت نباشد، مقصود از آن وعده، وعده عذابِ در دنیا باشد نه عذاب در آخرت، و عذاب در دنیا مانند آنچه در بدر اینها گرفتار شدند. ولی آن با آیه قبل که صحبت از«الَیهِ تُحْشَرونَ» است جور درنمیآید.

برخی گفتهاند شاید از نظر اینکه مستقبل محقَّقالوقوع است، در«فَلَمّا رَأَوْهُ زُلْفَةً»لَمّابه معنیمَتیباشد: هر زمان که آن را نزدیک ببینند چنین خواهد شد؛ و حال آنکه آنجالَمّااست نهمَتی.

حیات برزخی و حالت معاینه

جواب صحیح این است که قرآن میگوید آنچه شما اکنون سؤال میکنید که قیامت چه زمانی است، هست یا نیست، برای انسان از لحظه مرگ عیان میشود، چون همه بحثها سر این است که آیا انسان با مردن پایان میپذیرد یا از جهانی به جهان دیگر انتقال پیدا میکند؟ برزخ، خودش ابتدا و دروازه قیامت است. مکرر گفتهایم که آیات زیادی در قرآن هست که دلالت بر حیات برزخی میکند که انسان نه تنها در قیامت، بلکه در نشئه دیگری، در عالم برزخ قطعاً حیات دارد.

در احادیث وارد شده است که در وقت مردن، لحظهای برای انسان هست که آن لحظه لحظه معاینه است. مقصود این است که محتضر پیش از آنکه بمیرد، یعنی پیش از آنکه از این جهان منتقل بشود، جهان


صفحه 225

دیگر را معاینه میکند. هنوز اینجاست، هنوز علاقه روح به بدن بکلی قطع نشده است، ولی جهان دیگر را معاینه میکند. یکی از اساتید ما میگفت مَثَلش مثل این درهای یک لَتی است؛ مثل کسی که دم یک در قرار میگیرد، وقتی که در را باز میکنند هنوز در این اتاق است و این اتاق را دارد میبیند، بیرون را هم دارد میبیند. آن حالتی که در روایات «حالت معاینه» نامیده شده است، [حالتی است که] انسان از نظر روحی و معنوی در مرز دنیا و آخرت قرار میگیرد، یعنی در آنِ واحد با چشم ظاهر دنیا را میبیند و با چشم باطن آخرت را.

همانجاست که دیگر همه حرفها برایش روشن میشود؛ همان جاست که منکران و کافران وقتی که علائمش را دیدند، و دیدند که به کجا دارند میروند، نهایت ناراحتی به آنها دست میدهد. آن وقت است که به آنها گفته میشود آنچه که مرتب میگفتیدمَتی(کی) همین است:قیلَ هذَا الَّذی کنْتُمْ بِهِ تَدَّعونَ(تَدَّعوندر اینجا به معنی تَدْعون است، مثل تَدْخَرونَ، تَدْخُرونَ و تَدَّخِرون که یک معنا میدهد) این همان است که شما میخواندید، مرتب میگفتید کی، طلب میکردید، استعجال میکردید که پس چرا پیدایش نمیشود.

در واقع این آیه میخواهد بگوید که جواب این سؤال که«مَتیهذَا الْوَعْدُ» خیلی به تأخیر نمیافتد، دم مردن جواب را همه میگیرید، همه متوجه میشوید که دارید از دروازه وارد میشوید ...[1]یعنی اصلًا او مجسمه عدالت است. قرآن وقتی میگوید:

«زمانی که آنها آن موعد را خیلی نزدیک میبینند» یعنی آن دیگر نزدیک نیست، عین نزدیکی

[1]. [حدود یک دقیقه از سخنرانی روی نوار ضبط نشده است.]


صفحه 226

است، چون از وجودشان بیرون نیست. نزدیک و دور در مورد اشیائی گفته میشود که جدا از وجود انسان باشد، فاصله انسان با آن یک وقت زیاد است و یک وقت کم. ولی وقتی که میبینند اساساً با وجود آنها یکی است، بنابراین آن را نه تنها نزدیک میبینند بلکه عین نزدیکی میبینند.

«فَلمّا رَأَوْهُ زُلْفَةً سیئَتْ وُجوهُ الَّذینَ کفَروا» [هنگامی که قیامت را نزدیک میبینند] زشت میشود چهره آن کافران و منکران. میبینید انسان وقتی که یک خبر فوقالعاده ناگوار ناراحتکنندهای را که دیگر آن شکست نهایی و قطعی را در آن میبیند میشنود، مقرون به یک عصبانیت فوقالعاده، چهره او دگرگون میشود، مثلًا چشمش کج میشود، ابرویش حالت دیگری پیدا میکند. یکمرتبه میبینید در ظرف یک دقیقه گویی این چهره غیر از آن چهره یک دقیقه قبل است.«وَ قیلَ هذَا الَّذی کنْتُمْ بِهِ تَدَّعونَ»کافران آرزوی مرگ پیغمبر را داشتند

قُلْ أرَأَیتُمْ إنْ أهْلَکنِی اللَّهُ وَ مَنْ مَعِی أوْ رَحِمَنا فَمَنْ یجیرُ الْکافِرینَ مِنْ عَذابٍ ألیمٍ. کافران چون پیغمبر را برای خودشان مزاحم و موی دماغ تشخیص میدادند، یکی از حرفهایشان این بود که چه زمانی خواهد بود که ما از شرّ این راحت بشویم، یعنی آرزوی مرگ پیغمبر را میکردند. یک حادثهای پیدا بشود، یک دشمن قوی پیدا بشود، بیاید او و همراهانش را نابود کند. چون اغلب به خدای بزرگ معتقد بودند (به اللَّه معتقد


صفحه 227

بودند، بتها را شفعا میدانستند) میگفتند بلکه خدا این را بکشد، ما از شرش راحت بشویم.

مثل معروفی است، میگویند: «بچه گریزپا از مدرسه آرزوی مرگ معلم را میکند.» او نمیداند که با مردن معلم، او خوشبخت نمیشود؛ گیرم معلم مرد، آیا تو دیگر خوشبخت شدی؟ ای کسانی که اینهمه آرزوی نابودی مرا و همراهان مرا میکنید، خدا چه مرا نابود کند و چه مرا مشمول رحمت خودش قرار بدهد، به هر حال سرنوشت شما چه میشود؟ چه کسی شما را از آن عذاب دردناکی که در انتظار شماست پناه میدهد؟ معلم بمیرد یا بماند، تو بیچاره بدبختِ بیسواد چه آیندهای داری؟ درست همان حالت بچه، خیال میکند که فقط وجود معلم است که این نیاز را برای او به وجود آورده، اگر معلم [به مدرسه] نرود، دیگر موضوع درس خواندن و باسواد شدن در عالم محو میشود و باسواد و بیسواد علیالسویه هستند، فقط چون معلم هست میان باسواد و بیسواد فرق گذاشته شده؛ درصورتی که چون سواد لازم است و چون میان باسواد و بیسواد فرق هست معلم به وجود آمده است. چون شما نیاز به راهنما دارید خدا پیغمبر را فرستاده نه چون پیغمبری هست این تعلیمات از این پیغمبر هست و اگر نباشد موضوع منتفی میشود. قیاس معکوس تشکیل میدهند، معلول را به جای علت میگذارند و علت را به جای معلول. خدا یا من و همراهانم را هلاک میکند یا مشمول رحمت خودش قرار میدهد، به هر حال شما چه فکری برای خودتان و سرنوشت شوم خودتان کردهاید؟ شما را چه کسی پناه میدهد؟ یعنی سرنوشت شما با این وضع به هر حال هست:فَمَنْ یجیرُ الْکافِرینَ مِنْ عَذابٍ الیمٍ.


صفحه 228

این آیه چون در مقام بحث با آنهاست، به این حالت تردید بیان کرد که «بگو خدا چه مرا هلاک کند و چه مشمول رحمت خودش قرار بدهد». از آنجا که در مقام سخن اینجور گفته میشود، پشت سرش میفرماید:«قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ امَنّا بِهِ وَ عَلَیهِ تَوَکلْنا» خاطرتان از ناحیه ما جمع باشد(اهْلَکنِی اللَّهُ وَ مَنْ مَعِی اوْ رَحِمَنایکی از دو کار:

یا هلاک کند یا مشمول رحمت) خیالتان راحت باشد، ما به رَحْمن ایمان آوردهایم و به او توکل و اعتماد کردهایم، جز رحمت چیزی در انتظار ما نیست.«قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ» بگو او (همان که من شما را به سوی او دعوت میکنم و همان که شما از او میخواهید ما را از بین ببرد که شما راحت بشوید، دیگر مزاحمی نداشته باشید، خواب شما مزاحم نداشته باشد[1]معنی ایمان

«قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ» او همان خدای رحمان است«امَنّا بِهِ» ما به او ایمان

[1]. چون آدمی که در خواب است آن بیدارکننده را برای خودش مزاحم تلقی میکند، مثل بسیاری ازبچهها که پدرها را که مقداری در تربیت آنها سختگیری میکنند [مزاحم تلقی میکنند و] واقعاً آرزوی مردن پدر را دارند بلکه راحت شوند. خیال میکنند با مردن پدر راحت میشوند.


صفحه 229

آوردهایم، ما به او آرامش پیدا کردهایم، ما به او پناه بردهایم. اصلًا کلمه «امَنَ» از همان معنای باب افعالی است که در واقع به معنی «صارَ» است، یعنی «صارَ ذا أمْنٍ». وقتی که شخص به یک حقیقتی به معنی واقعی ایمان پیدا میکند (بالخصوص در مورد خدا؛ شاید در مورد غیرخدا این کلمه صادق نباشد، یعنی شاید ایمان به معنی واقعی جز به خدا یا آنچه مربوط به خداست که آن هم به ایمان به خدا برمیگردد صادق نباشد) امنیت مییابد؛ آن چیزی که تصدیق به آن به انسان امنیت میدهد. مؤمن یعنی کسی که صارَ ذا أمْنٍ. «مؤمن» به «خدا» اگر گفته میشود یعنی امندهنده، و به انسان وقتی گفته میشود یعنی امنگیرنده.هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ الْمَلِک الْقُدّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکبِّرُ[1]. او مؤمن است (باب افعال است) به معنای معطی امنیت. انسان مؤمن باللَّه است «ای صارَ ذا أمْنٍ باللَّه» به وسیله خدا به امن و آرامش میرسد، چون خدا یگانه تکیهگاهی است که انسان میتواند داشته باشد؛ با داشتن او به امنیت مطلق میرسد و با نداشتن او به هر چه اعتماد کند پایهاش متزلزل است.

وَ عَلَیهِ تَوَکلْنا. اینجا مفسرین- که ازکشّافهم شروع شده است- گفتهاند چرا فرموده:امَنّا بِهِ وَ عَلَیهِ تَوَکلْنا. در اوّلی فعل را بر جار و مجرور مقدم داشته است و در دومی جار و مجرور را بر فعل. در زبان عربی حالت طبیعی این است که فعل باید بر متعلقات خودش تقدم داشته باشد، مثلًا «امَنّا بِهِ» حالت طبیعی است ولی «بِهِ امَنّا» حالت غیرطبیعی است که این حالت غیرطبیعی به دلیل خاص باید آورده شود.

«تَوَکلْتُ

[1]. حشر/ 23.


صفحه 230

عَلَی اللَّهِ» حالت طبیعی است، یعنی توکل کردم بر خدا، اما «عَلَی اللَّهِ تَوَکلْتُ» حالت غیرطبیعی است که به دلیل خاص اینطور میآورند؛ آنگاه معنایش این میشود: تنها بر خدا اعتماد میکنم (تقدیم ما هو حقه التأخیر یفید الحصر؛ یعنی چیزی که حقش این است که مؤخر داشته شود اگر آن را جلو بیندازی معلوم میشود روی آن تکیه داری و آن تکیه انحصار است). اگر بگوییم: «نستعین یا اللَّه» یعنی از تو کمک میجوییم. اماایاک نَسْتَعینپاسخ به یک سؤال

حال چرا نفرمود: بِهِ امَنّا (تنها به او ایمان آوردهایم) وَ عَلَیهِ تَوَکلْنا و تنها به او تکیه کردهایم؟ آنچه به نظر من رسیده این است: چون در موضوع ایمان چیز دیگری نیست که لایق این باشد که لفظ «ایمان» در مورد آن به کار رود و حتی در عرف گفته شود ما به این ایمان آوردهایم نه به آن، یعنی همان«امَنّا بِهِ» کار «بِهِ امَنّا» را میکند، لزومی نداردبِهِرا مقدم بداریم. اما در توکل [اینطور نیست.] توکل یعنی اعتماد کردن. در اعتماد کردنهاست که انسانها، حتی انسانهایی که به خدا ایمان دارند، باید به یک مرحله کمالی برسند که توکلشان فقط بر خدا باشد. این است که در اینجا احتیاج است که این عنایت حتماً بشود:«وَ عَلَیهِ تَوَکلْنا» تنها و تنها به خدا توکل و اعتماد داریم؛ یعنی وسائل، اسباب، مقدمات، پول، قدرت، عِدّه، عُدّه، هیچ به اینها تکیه نداریم، تکیهمان فقط و فقط به خداست.

«فَسَتَعْلَمونَ مَنْ هُوَ فی ضَلالٍ مُبینٍ» در آینده خواهید دانست آن که در گمراهی آشکار است کیست.


صفحه 231

دست لطف خدا، ورای همه اسباب

«قُلْ أَرَأَیتُمْ انْ اصْبَحَ ماؤُکمْ غَوْراً فَمَنْ یأْتیکمْ بِماءٍ مَعینٍ» به حسب ظاهر آیه، دو مرتبه برمیگردد به حالت یک امر طبیعی. در جلسات پیش گفتیم که هرچه در عالم طبیعت هست اینچنین نیست که لازمه ضروری باشد که باید باشد و تخلفش محال است، بلکه زمام همه امور به دست خداوند است و خداوند است که هرچه را بخواهد باشد هست و اگر بخواهد نباشد نیست یا حتی اگر نخواهد باشد دیگر نیست. از این جهت است که انسان باید همه آنچه را که در عالم هست نعمتهایی بداند که دست لطف پروردگار به او داده است؛ یعنی از ورای همه اسباب و مسبّبات، باز باید دست لطف و عنایت او را ببیند. او اگر نخواهد، تمام این نظامها بهم میخورد. مثلًا اگر انسان به ظاهر و اسباب ظاهر نگاه کند، باران یک سلسله علل و اسباب دارد که آمدنش تابع آن است؛ خورشیدی است، بر دریاها میتابد، آب دریاها بخار میشود، این بخارها بالا میرود، ابر به وجود میآید، در اثر تغییر جوّ و حرارتْ باد به وجود میآید، ابر حرکت میکند، در یک جاهایی بالأخره به صورت قطرات باران پایین میآید. این دیگر لازمه نظام جبری عالم است، غیر از این شکل دیگری اساساً تصور ندارد. ولی اینطور نیست؛ سررشته همه این علتها و اسبابها در یک جا متمرکز است؛ در آنی اگر بخواهد، همه چیز تغییر ماهیت میدهد:

جمله ذرات زمین و آسمان

لشکر حقاند گاه امتحان

آب را دیدی که در طوفان چه کرد

باد را دیدی که با عادان چه کرد