بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 24

داد و ستد در عمل با خدا

همیشه گفتهایم که توحید موحد آن وقت به مرحله واقعی میرسد که انسان در عمل آن را تجربه کند، یعنی در مرحله آزمایش قرار بدهد. اصطلاحی فرنگیها دارند که کمکم در میان ما هم رایج شده است. آنها راجع به سیر و سلوک عرفانی تعبیرشان این است: تجربه دینی، یعنی مسائل را عملًا تجربه کردن. دستورهای اخلاقی دینی و توحید عملی یعنی یک امر تجربی، امری که انسان [باید] در عمل آن را آزمایش کند، یعنی انسان با خدا در حال داد و ستد در عمل باشد؛ از یک طرف او دستور خدا را به کار میبندد، از دستور خدا به خاطر هوای نفس و به خاطر منافع خودش منحرف نمیشود، اگر دنبال منافع هم میرود بر طبق دستور خدا میرود؛ این کار اوست و آنچه که از ناحیه اوست؛ [از طرف دیگر] از ناحیه خدا احساس میکند که چگونه خدا گرهها را از


صفحه 25

توکل

بعد میفرماید:وَ مَنْ یتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ. تقوا بیشتر جنبه عملی دارد، توکل بیشتر جنبه روحی دارد. هر کسی که به خدا توکل کند، کار خود را به خدا بسپارد، خدا کافی است. ولی کار به خدا سپردن کار سادهای نیست، یک ایمان بسیار راستینی میخواهد که انسان کار خودش را به خدا بسپارد، و اگر انسان کارش را به خدا بسپارد حس میکند که او کافی است و دیگر به هیچ چیزی احتیاج ندارد.«انَّ اللَّهَ بالِغُ أمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکلِّ شَیءٍ قَدْراً» خدا امر و فرمان خودش را میرساند، یعنی آنچه که خداوند امر و اراده کرده است تخلفپذیر نیست. خداست که برای هر چیزی حد و اندازه قرار داده است، اما خود او که حد و اندازه ندارد؛ یعنی هر سببی از سببها کاربرد محدود دارد، چون در تحت قَدَر و اندازه قرار گرفته است، الّا ذات مقدس حقتعالی که کاربرد نامحدود دارد؛ یعنی کار را به کسی میسپاری که مانع در مقابل اراده او معنی ندارد، و به کسی سپردهای که او برای هر چیزی حد و اندازه و کاربرد محدود قرار داده است ولی خودش فوق حد و اندازه و کاربرد محدود است.

پس هر که به خدا توکل کند او کافی است.

در تقوا اینجور گفتیم: هر کسی که تقوای الهی داشته باشد خدا راه بیرون آمدن از مشکلات را برای او فراهم میکند و خدا به او روزی «لا یحْتَسَب» میدهد. در اینجا میگوییم:«وَ مَنْ یتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» گویی کار را از هر جهت یکسره میکنیم: هر کسی که به خدا توکل کند [خدا] کافی


صفحه 26

است، احتیاج به هیچ چیزی ندارد. این است که در آیه دیگر میخوانیم:ا فَوِّضُ امْری الَی اللَّهِ انَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ[1].

حافظ در همین زمینه شعر خوبی دارد، میگوید:

کار خود گر به خدا باز گذاری حافظ

ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی

توکل هم مثل تقواست. در زبان عربی (و شاید در زبان فارسی هم وجود داشته باشد، ولی من در زبان فارسی تاکنون به این مطلب توجه نداشتم) فنی هست که آن را جزء فنون بدیعیه میشمارند و نامش «تضمین» است. تضمین معنایش این است که کلمهای ذکر میشود وبعد متعلَّقی برای این کلمه ذکر میشود که متعلَّق این کلمه نیست، متعلَّق کلمه دیگری است، و معنای آن کلمه دیگر را در این کلمه اشراب و تضمین میکنند، میگنجانند، مثل اینکه در تقدیر وجود داشته باشد. مثلًا ما میگوییم:سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَه. در همین جمله تضمین وجود دارد. «سَمِعَ» یعنی شنید، که در مورد خدا دیگر زمان ندارد، شنید و میشنود یک معنا دارد. خدا میشنود. این کلمه اینجا تمام است. خدا میشنود از برای کسی که او را سپاس بگوید. میشنود با «از برای» یعنی این فعل با آن متعلَّق اگر چیزی در بین نباشد نمیچسبد، ولی وقتی که میخواهد بگوید: میشنود و اجابت میکند، این «اجابت میکند» در ضمن است.

خدا میشنود و استجابت میکند (میشنود در حالی که استجابتکننده است) مر کسانی را که او را سپاس میگویند. اینجا در مفهوم «سَمِعَ»، «سَمیعٌ مُجیبٌ» افتاده است، «سَمِعَ وَ اجابَ». ایندو با همدیگر با یک کلمه بیان

[1]. غافر/ 44.


صفحه 27

آشنایی با قرآن8، صفحه :27

نکتهای درباره توکل

در کلمه «توکل» هم همینگونه است. این نکته را تا به حال ندیدهام کسی ذکر کرده باشد؛ به نظر اینجور میآید: توکل از ماده «وَکلَ» است که وکالت هم از همین باب است. «وَکلَ» یعنی واگذار کرد. توکیل که به اصطلاح علم صَرف باب تفعیل «وَکلَ» است، یعنی وکیل گرفتن. وکیل یعنی کسی که انسان کار را به او واگذار کرده است، توکیل یعنی وکیل انتخاب کردن. علیالقاعده باید به جای «تَوَکلَ عَلَی اللَّهِ»، «وَکلَ اللَّهَ» باشد، یعنی هر کسی که خدا را وکیل و کارگزار کار خودش قرار بدهد، و حال آنکه توکل معنایش قبول واگذاری است، یعنی متعهدشدن و قبول کردن. علیالقاعده اینجور است که موکل ما هستیم، متوکل خداست، نه اینکه متوکل ما باشیم، چون ما که کار خدا را به عهده نگرفتهایم؛ متوکل یعنی کسی که کار را به عهده میگیرد، و خداست که بناست کار ما را به عهده بگیرد. پس چطور است که در همه جای قرآن کلمه «توکل» به کاربرده شده است؟ بعلاوه کلمه «توکل» با «عَلی» چه ارتباطی دارد؟ «توکل بر خدا» یعنی چه؟ باید بگوییم توکل به سوی خدا، نه توکل بر خدا.

کلمه «عَلی» اینجا چه معنی میدهد؟

توکل یک امر قراردادی نیست و یک امر ذهنی محض هم نیست که انسان در ذهنش بگوید: من توکل کردم. توکل درواقع معنایش این است که انسان در کارهای خودش فقط امر خدا را درنظر بگیرد، طاعت خدا را در نظر بگیرد، وظیفه را در نظر بگیرد و در سرنوشت خودش


صفحه 28

دو تعهد از ناحیه بنده و خدا

در واقع در کلمه «توکل» عهدهدار شدن بنده هم هست؛ یعنی دو


صفحه 29

عهدهداری و دو تعهد است، یک عهدهدار شدن از طرف بنده، که کلمه «توکل» از این جهت است، و یک عهدهدار شدن از طرف خدا: تو عهدهدار وظیفه خودت و طاعت خدا باش، در سرنوشت اعتمادت بر خدا باشد. در «عَلَی اللَّه» کلمه «معتمداً» تضمین شده است.

تو در هر کاری توجّهت به وظیفه خودت باشد، ولی انسان که نمیتواند نگران سرنوشت خودش نباشد، در آن جهت تکیهات بر خدا باشد. «تَوَکلْ مُعْتَمِداً عَلَی اللَّه» عهدهدار کار خود و وظیفه خودت باش، درحالیکه تکیهات به خدا باشد؛ در سرنوشت تکیهات به خودت نباشد، به خدا باشد. تو اگر وظیفه خودت را خوب انجام بدهی، مطمئن باش سرنوشتت به دست او خوب خواهد شد و از بین نخواهد رفت.

از اینجا معلوم میشود که توکلِ به معنای یک کار یکطرفه، یعنی من هیچ تعهدی را نپذیرم، فقط سرنوشتم را به خدا بسپارم، بعد هم بروم بخوابم، [مردود است؛] پس تکلیف وظیفه چه میشود؟ خدا آن وقت متعهد سرنوشت انسان میشود که انسان متعهد وظایف خودش بشود. تو راه خدا را پیش بگیر و در هر کاری ببین وظیفه چیست، به تکلیف خودت عمل کن، آن وقت ببین خدا چگونه سرنوشت تو را خوب میسازد.

پس در مفهوم توکل دو چیز خوابیده است: از طرف بنده قبول کردن وظایف الهی که به او واگذار شده است، از طرف خدا قبول کردن سرنوشت خوب که بنده به او واگذار کرده است. خدا تکلیف به تو واگذار کرده است، تو آن را بپذیر؛ تو سرنوشتت را به خدا بسپار، خدا آن را میپذیرد.

وَ مَنْ یتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ انَّ اللَّهَ بالِغُ أمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکلِّ شَیءٍ قَدْراً.


صفحه 30

این جمله وسط همین آیات طلاق بود، وسط آیهای که فرمود زنها را که طلاق میدهید، در مدت عده باید در همان خانه خودشان با همان وضع زندگی سابقشان بمانند و شما هم بر آنها انفاق کنید و از آنها پذیرایی کنید، ولی حق رجوع دارید، تا پایان کار میرسد، یعنی نزدیک است که عده تمام بشود، حق رجوع شما باقی است، اما شما اگر خواستید رجوع کنید به نیکی و خوبی رجوع کنید، و اگر خواستید رها کنید، به نیکی رها کنید. عرض کردیم مقصود از «به خوبی رجوع کنید» این است که یک وقت با سوءنیت رجوع نکنید که بگویید: الآن دارد مدتش تمام میشود، وقتی مدتش تمام میشود میرود شوهر میکند، پس من رجوع میکنم برای اینکه مانع شوهرکردنش بشوم؛ وقتی که رجوع کردی باز همان آش و همان کاسه؛ نه، رجوعی که از سر حسن نیت و به قصد یک زندگی واقعی باشد؛ و اگر نخواستید رجوع کنید به خوبی از آنها جدا بشوید، که به خوبی جداشدن همان است که در آیات دیگر نامش را «تمتیع» گذاشتهاند، یعنی نه تنها حقوق او را به وی بدهید، در حد امکان خودتان زائد بر حقوق زن مطلّقه هم یک چیزی از تمکن مالی بدرقه و همراهش کنید که سرشار از تمکن مالی از شما جدا بشود. بعد مسأله شهادت عَدلین را مطرح فرمود، و بعد موعظهای که«ذلِکمْ یوعَظُ بِهِ مَنْ کان یؤْمِنُ بِاللَّهِ». بعد هم مسأله تقوا و توکل، که در اینجور مسائل تا انسان تقوای الهی نداشته باشد و تا به خدا توکل نداشته باشد این وظایف را عمل نمیکند.

پس اینها که در خلال این آیات آمده است برای این است که زندگی خانوادگی هم- و بلکه بیشتر- نیاز به تقوا و توکل دارد. البته آیات تقوا و توکل اختصاص به زندگی خانوادگی ندارد، ولی اینکه در خلال آمده است برای این است که در این مسائل


صفحه 31

مدت عدّه

وَ اللّائی یئِسْنَ مِنَ الْمَحیضِ مِن نِسائِکمْ إنِ ارْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلاثَةُ أشْهُرٍ وَ اللّائی لَمْ یحِضْنَ.

در آیات دیگر که در سوره بقره آمده است راجع به مدت عده که عده زن چقدر است، مشخص شده است که«وَ الْمُطَلَّقاتُ یتَرَبَّصْنَ بَانْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُروءٍ» زنهای مطلّقه سه «قُرء»- که درباره سه قرء بعضی گفتهاند سه «طُهْر» یا سه عادت- تربّص میکنند، یعنی باید سه عادت بعد از طلاق برای اینها پیدا بشود تا عدهشان تمام شود.

ممکن است زنی باشد که از سن حیض گذشته باشد؛ اصطلاحاً به او «یائسه» میگویند. ممکن است زنی باشد که از سن حیض نگذشته است ولی حائض نمیشود. این هم باز دو جور است؛ گاهی محل شک است، معلوم نیست که علت حائض نشدنش سن است یا یک بیماری؛ و گاهی محل شک نیست. زنهایی که حائض نمیشوند ولی قطعاً در سن حائض شدن هستند، آنها تکلیفشان این است که به جای سه عادت سه ماه عده نگه دارند. زنهایی که حائض نمیشوند ولی مورد شک است (در قدیم بالخصوص که شناسنامه نبوده و سن و سالها مشخص نبوده است، گاهی زنی احساس میکرد که عادت نمیشود، ولی نمیدانست که آیا به سن یأس رسیده است یا به علت یک بیماری است، که اینها را معمولًا میگویند:

«مسترابه» یعنی محل شک) درباره اینها هم قرآن میفرماید سه ماه عده نگه دارند: «وَ اللّائی یئِسْنَ مِنَ الْمَحیضِ مِنْ نِسائِکمْ إنِ ارْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلاثَةُ أشْهُرٍ» زنانی که از حیضشدن مأیوساند ولی شما شک دارید که علت حیضنشدن سن است یا علت دیگری دارد، عده