بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 243

نمیتوانم بخوانم. دوباره آن فرشته به او گفت:«اقْرَأْ».

فرمود در بار سوم در قلبم چیزهایی را نقششده دیدم که از آنجا دارم میخوانم، که این در واقع همان اتصال قلب مبارک پیغمبر اکرم است به الواح عالیه آسمانی، چون از روی آنها دارد میگیرد، و لهذا به آنها کتاب و لوح محفوظ گفته شده است.

نزدیکترین تعبیری که ما در محسوسات داریم، همین تعبیر قرائت و کتاب است.

پس اولین کلمهای که قرآن با آن شروع میشود کلمه خواندن است.

«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ.خَلَقَ الْانْسانَ مِنْ عَلَقٍ» بخوان به نام پروردگار آفرینندهات، انسان را از علق (خون بسته یا حیوان زالوشکل) آفرید. دومرتبه کلمه«اقْرَأْ» تکرار میشود و میفرماید:«اقْرَأْ وَ رَبُّک الْاکرَمُ» بخوان و پروردگار تو کریمترین است. نمیفرماید: وَ رَبُّک الْکریم. اینجا وقتی میخواهد لطف و عنایت پروردگار را بر بشر ذکر کند به صورت اکرمیت ذکر میکند که افعل التفضیل است.

«الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ»نوشتن، منشأ تمدن معنوی و صنعتی بشر

تمام ذخایر معنوی و فنّی یعنی تمدن معنوی و تمدن صنعتی که بشر دارد، محصول تدریجی قرنها و هزارها سال تاریخ است که دوره به دوره به دست بشر رسیده و منتقل شده تا به این حد رسیده است. اگر آثار هر دورهای به وسیله تعلیم و تعلّم(عَلَّمَ الْانْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ) و به وسیله نوشتن از نسلی به نسل دیگر منتقل نمیشد، اگر نوشتن نمیبود و فقط تعلیم و تعلّم میبود، از این آثاری که امروز هست یک صدهزارم هم


صفحه 244

باقی نبود. مگر میشود آثاری را که هست از بر بیایند به نسل دیگر بیاموزند و نسل دیگر همه اینها را حفظ کند. غنای دنیای امروز یکی به کتابخانههایی است که وجود دارد (یعنی پشتوانه مدرسهها که نسلی به نسل دیگر میآموزد، کتابخانههاست؛ اگر کتابخانهای نباشد مدرسهای نمیتواند باشد) و دیگر به آثار صنعتی است که باقی مانده است.

پس این است که انسان آنچه را که دارد- حال اگر صددرصد نگوییم، قطعاً نود درصد آنچه را که دارد- در اثر نوشتن دارد، و الّا حفظکردنها که نمیتوانند یک شئ را آنچنان که هست نگه دارند.

به احترام قلم سوگند و به احترام نوشتن سوگند، که درواقع یعنی به احترام علم سوگند، چون اینها وسیله نگهداشتن علم هستند. به احترام علم سوگند که تو به لطف پروردگارت و به موجب نعمتهای عظیم پروردگارت دیوانه نیستی. این معنایش «قضایا قیاساتها معها» است؛ یعنی تو که منشأ و منبع علم و قلم هستی، تو هستی که نهضت قلم و علم را به وجود خواهی آورد (که آیات بعد هم روشن خواهد کرد)، تو به موجب این نعمت پروردگارت [دیوانه نیستی.] اینکه مقصود از این نعمت کدام نعمت است، بعضی گفتهاند نعمتِ آن فهم و درک و عقل فراوانی که الآن در تو وجود دارد، اخلاق عظیمهای که داری، و نبوتی که در تو هست؛ این سومی را ترجیح دادهاند. مجنون یعنی کسی که مادون عقل عاقلهاست، تو مافوق عقل عاقلها هستی، یعنی آنچه را عاقلها دارند داری و یک چیزی خیلی بالاتر از حد عقل عاقلها. اگر تو با مقیاسهای اینها جور درنمیآیی، به دلیل این است که تو بالاتر از حد اینها هستی.

اغلب، نوابغ دنیا را به نوعی جنون و انحراف متهم میکنند، چرا؟


صفحه 245

برای اینکه مردم، حتی بیغرضها، یک مقیاس در دست دارند و آن همان اکثریت مردم است، هر که از مقیاس اکثریت خارج بود، او را یک آدم غیرطبیعی میدانند. ولی یک وقت کسی از مقیاس اکثریت خارج است به دلیل اینکه از این مقیاس پایینتر است، و یک وقت کسی از مقیاس اکثریت خارج است به دلیل اینکه از این مقیاس بالاتر است.ما انْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّک بِمَجْنونٍ. اگر «ب» باء سببیه باشد، یعنی به موجب این انعام پروردگارت؛ و اگر «ب» باء معیت و مصاحبه باشد (که این شاید بهتر است) یعنی تو با این نعمتی که همراهت هست و با این موهبت نبوتی که همراه تو هست، آیا تو دیوانهای؟!

وَ انَّ لَک لَاجْراً غَیرَ مَمْنونٍ. میدانیم که«نُزِلَ الْقُرْآنُ عَلینَحْوِ ایاک اعْنی وَاسْمَعی یا جارَةُ». تعبیر «ایاک اعنی واسمعی یا جارة» مثلی است در زبان عربی که نظیر آن در فارسی «به در بگو تا دیوار بشنود» است. قصه آن مثل در زبان عربی این است که میگویند زنی همسایهای داشت (شاید مثل این موجرها و مستأجرهای فعلی تهران که گاهی یک ناراحتی میان آنها وجود دارد)، میخواست به او یک حرفی زده باشد، یک کس دیگر را مخاطب قرار داده بود، به او حرفهایی میزد که با آن همسایه تطبیق کند. او درست نمیفهمید. همین که حرفهایش را زد، گفت: «ایاک اعنی واسمعی یا جارة» گوش کن، با تو سخن میگویم، اگر به او میگویم مقصودم تو هستی.

در حدیث است که قرآن نازل شده است به «ایاک اعنی و اسمعی یا جارة» یعنی در بسیاری از موارد، مخاطب پیغمبر است ولی مقصود و منظور و آن کسی که باید گوش کند پیغمبر نیست. کأ نّه به مردم میگوید ای مردم شما گوش کنید؛ به او داریم میگوییم ولی او خودش که در کار


صفحه 246

خودش تردید ندارد اما شما بدانید. پس در واقع اینطور است: او به موجب نعمت پروردگارش (یا او با اینهمه لطف و عنایت پروردگارش) دیوانه نیست.وَ انَّ لَک لَأجْراً غَیرَ مَمْنونٍاجر و پاداش بینهایت

این خودش بهطور کلی یک حسابی است که چطور میشود اجر و پاداشی بینهایت باشد و یا اجر و پاداشی محدود باشد. انسان گاهی یک عمل فردی انجام میدهد، فقط خودش است و برای خودش. این عمل به همان جا کارش تمام میشود.

بسیاری از مردم وقتی که بمیرند دفتر عملشان هم با خودشان بسته میشود:«اذا ماتَ ابْنُ ادَمَ انْقَطَعَ عَنْهُ عَمَلُهُ» فرزند آدم که بمیرد عملش از او بریده میشود، یعنی دفتر عملش بکلی بسته میشود«الّا عَنْ ثَلاثٍ» مگر از سه چیز (در واقع سه گروه مردم):«صَدَقَةٌ جارِیةٌ» کار خیری انجام بدهد که بعد از مردن او هم آن کار خیر جریان دارد. برای خدا مدرسهای یا مسجدی و یا درمانگاهی تأسیس میکند، هر کار خیری، که بعد از مردنش خودش رفته است ولی کارش دارد کار میکند، پس اجرش تا آن هست قطع نمیشود.«أوْ وَرَقَةُ عِلْمٍ ینْتَفَعُ بِها» یک برگ دانش مفید (گفتهاند یک برگ حداقل است، چون یک کتاب مشتمل بر برگهای متعدد است)؛ اگر از کسی فقط به اندازه یک ورق دانش بماند که بعد از او مردم منتفع شوند، تا این برگ دانش و کتاب و ورقه وجود دارد و تا مردم از آن استفاده میکنند اجر این آدم


صفحه 247

قطع نمیشود.«أوْ وَلَدٌ صالِحٌ یسْتَغْفِرُ لَهُ» فرزند صالحی را به دنیا آورده و تربیت کرده که بعد از او برای او استغفار میکند (یا به موجب روایات، منحصر به استغفار نیست، بعد از او کار خیری انجام میدهد).

در حدیث است: عیسی بن مریم از قبرستانی میگذشت، با چشم غیبی و ملکوتی احساس کرد که شخصی معذّب است. بار دیگر از آنجا گذشت و دید عذاب از او برداشته شده است. از خدای متعال رازش را خواست، به او گفتند این فرزندی از خود باقی گذاشته است که او در این خلال«اوییتیماً وَ اصْلَحَ طَریقاً» دو کار خیر کرد، یکی اینکه یتیم و بیپناهی را جا داد، دیگر اینکه راهی را اصلاح کرد؛ یک راه خرابهای بود که مردم ناراحت بودند، جاده و راهی را اصلاح کرد؛ خداوند به موجب عمل فرزندش به این شخص پاداش داد که آن فرزند را او اینطور ساخته بوده است.

وقتی که یک انسان عادی- مثلًا کسی که یک کتاب مفید تألیف کرده است که سالها در میان مردم باقی میماند- هنوز نزد خدا دفترش باز است، به یقین پیغمبر که نه یک نفر، نه دو نفر، نه هزار نفر، نه یک میلیون نفر، نه صد میلیون نفر، نه یک قرن و نه دو قرن سرچشمه تمام خیرات و برکات است، از او قطع شدن [اجر] معنی ندارد، تا دنیا دنیاست [اجر و پاداش دارد.] آن وقت انسان اجر دارد که کار او از روی کمال عقل و دانایی و اختیار باشد، چون شرط تکلیف این است که انسان عاقل و مختار و با اراده باشد (و بالغ بودن که یک امر مفروض و مسلّمی است). «وَ انَّک لَعَلیخُلُقٍ عَظیمٍ» همانا تو بر خُلقی عظیم هستی. اولًا معنایش این است که تو دارای خلق عظیم هستی؛ ثانیاً چرا«عَلیخُلُقٍ عَظیم» گفته


صفحه 248

انسان از نظر خُلق، بالقوه به دنیا میآید

خُلق- که اصطلاح «اخلاق» هم در میان علمای اسلامی از همین جا پدید آمده است- در مقابل خَلق است؛ خَلق داریم و خُلق. خَلق به صورت و بدن اطلاق میشود و خُلق به خصلتها و کیفیتهای روحی. انسان از نظر خَلق، بالفعل به دنیا آمده، یعنی در عالم رحم بدون اختیار او خلقش تمام میشود؛ ولی انسان از نظر خُلق، بالقوه به دنیا میآید و خودش است که باید برای خودش خُلق بسازد و به عبارت دیگر این خود انسان است که باید خودش را از نظر درون و روح و اندامهای روحی بیافریند. یک تفاوت حیوانات با انسان این است که حیوان وقتی که به دنیا میآید، چه از نظر جسمی و چه از نظر خصلتهای روحی، بالفعل به دنیا میآید، یعنی حیوان با یک سلسله غرایز به دنیا میآید و تا آخر هم همینطور است، تغییرپذیر هم نیست مگر در سطح بسیار کم؛ یعنی همینطور که بدن حیوان را میشود با تربیت فیالجمله تغییر داد، مثلًا یک اسب را در اثر تربیت، کمی اندامش را تغییر داد، خُلق حیوان را هم میتوان فیالجمله و به مقدار کم تغییر داد. هر حیوانی با هر صفتی که [به دنیا] میآید، [به آن صفت باقی است.] مثلًا اگر میگوییم سگ به حسب غریزه وفادار است و گربه به حسب غریزه بیوفا، آن دیگر غریزهاش وفاداری است و این هم غریزهاش بیوفایی است. تغییر دادن آن صفت، اگر هم بشود، بسیار بسیار کم است. روح و جسم در حیوان هماهنگاند.


صفحه 249

ولی انسان از نظر جسم، کامل (یعنی تمامشده) به دنیا میآید، یک عضو ناتمام از او باقی نیست که در دنیا بخواهد تمام شود؛ مثلًا قلبش، کبدش، رودهاش، چشمهایش، دستهایش، لبش، در عالم رحم تمام نشده باشد، بعد در دنیا بخواهد تمام شود، به او بگویند دیگر چشم و ابرویت را خودت درست کن؛ تا اینجا خلق شدهای، از این به بعد اختیارش با خودت که چشمت را هر طور میخواهی بساز، میخواهی مشکی باشد یا میشی یا آبی؛ ابرویت هم میخواهی کج باشد یا راست.

اما انسان از نظر روح یک منزل نسبت به جسم عقب است، یعنی جسمش در مرحله رحم تمام میشود و روحش در دنیا باید تمام شود. این است که دنیا رحم جان انسان است. از نظر جسم، خودش در رحم خودش را نساخته است، او را تمام کردهاند؛ از نظر روح، در عالم دنیا خودش باید خودش را تمام کند و بسازد.

این است که قلم قضا و قدر را در دنیا به دست خود انسان دادهاند، نقاشی و رسم و طراحی و مهندسی ساختمان روحی انسان را در دنیا به خود انسان دادهاند.

مدلها را هم به انسان معرفی کردهاند: انسانهای کامل، انسانهای شرور؛ گفتهاند میخواهی خودت را مطابق این مدل بساز، این پیغمبر است، این علی است، این امام حسن است، این امام حسین است، این سلمان است، این ابوذر است؛ آن دیگری فرعون است، هامان است، نمرود است؛ اختیار باتوست، میخواهی چشم روحت را مثل آن بساز یا مثل این، ابروی روحت را مثل آن بساز یا مثل این، رنگ روحت را مثل آن بساز یا مثل این. این را میگویند «خُلق». حالات روحی انسان وقتی که به صورت ملکه دربیاید «خُلق» گفته میشود.


صفحه 250

سخن روانشناسان

روانشناسان حرف خوبی میگویند، همان که حکما به این تعبیر گفتهاند که انسان از نظر روحی بالقوه به دنیا میآید. میگویند انسان وقتی که به دنیا میآید، از نظر حالات روانی حکم ماده شلی را دارد که قابل سفت شدن است، آن را در هر قالبی بریزید مطابق همان قالب سفت و محکم میشود، مثل گچ. گچی که روی آن آب ریختهاند ابتدا یک ماده شل است. این ماده شل را در هر قالبی بریزید ظرف نیم ساعت به شکل آن قالب درمیآید. اگر بخواهید از آن یک سر انسان بسازید، چنانچه قبلًا قالب سر یک انسان را ریخته باشید و این ماده را در آن بریزید و بعد از مدتی بیرون بیاورید، میبینید مثلًا سر سقراط از آن بیرون میآید. اگر آن را در قالب موش بریزید موش بیرون میآید. انسان از نظر حالات روانی در ابتدا همان حالت ماده شل را دارد ولی تدریجاً تغییرشکل پیدا میکند، البته نه به آن سرعتی که ماده گچ تغییر شکل پیدا میکند؛ و هرچه عمر انسان به پایان خود نزدیکتر میشود قابلیت دگرگونی او کمتر میشود؛ یعنی برای یک بچه شیرخوار که تازه پدر و مادر را تشخیص میدهد، این ماده شلتر و قابل انعطافتر است، سه ساله که میشود قابلیت انعطافش کمتر است چون اندکی شکل میگیرد، پنج ساله که شد کمتر است، پانزده ساله از آن کمتر، سی ساله از آن کمتر، شصت ساله از آن کمتر، هشتاد ساله از آن کمتر؛ آن آخرها باز هم قابلیت هست، امکان توبه کردن برای انسان هست، اما خیلی نیرو میخواهد، یعنی این ماده بسیار سفت شده است (مثل شئ آهنی که اگر بخواهند آن را تغییر بدهند باید یک حرارت مثلًا پنج هزار درجهای به آن بدهند ذوبش کنند و آن را به قالب دیگری برگردانند). حال چنین نیرویی پیدا بشود یا