بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 246

خودش تردید ندارد اما شما بدانید. پس در واقع اینطور است: او به موجب نعمت پروردگارش (یا او با اینهمه لطف و عنایت پروردگارش) دیوانه نیست.وَ انَّ لَک لَأجْراً غَیرَ مَمْنونٍاجر و پاداش بینهایت

این خودش بهطور کلی یک حسابی است که چطور میشود اجر و پاداشی بینهایت باشد و یا اجر و پاداشی محدود باشد. انسان گاهی یک عمل فردی انجام میدهد، فقط خودش است و برای خودش. این عمل به همان جا کارش تمام میشود.

بسیاری از مردم وقتی که بمیرند دفتر عملشان هم با خودشان بسته میشود:«اذا ماتَ ابْنُ ادَمَ انْقَطَعَ عَنْهُ عَمَلُهُ» فرزند آدم که بمیرد عملش از او بریده میشود، یعنی دفتر عملش بکلی بسته میشود«الّا عَنْ ثَلاثٍ» مگر از سه چیز (در واقع سه گروه مردم):«صَدَقَةٌ جارِیةٌ» کار خیری انجام بدهد که بعد از مردن او هم آن کار خیر جریان دارد. برای خدا مدرسهای یا مسجدی و یا درمانگاهی تأسیس میکند، هر کار خیری، که بعد از مردنش خودش رفته است ولی کارش دارد کار میکند، پس اجرش تا آن هست قطع نمیشود.«أوْ وَرَقَةُ عِلْمٍ ینْتَفَعُ بِها» یک برگ دانش مفید (گفتهاند یک برگ حداقل است، چون یک کتاب مشتمل بر برگهای متعدد است)؛ اگر از کسی فقط به اندازه یک ورق دانش بماند که بعد از او مردم منتفع شوند، تا این برگ دانش و کتاب و ورقه وجود دارد و تا مردم از آن استفاده میکنند اجر این آدم


صفحه 247

قطع نمیشود.«أوْ وَلَدٌ صالِحٌ یسْتَغْفِرُ لَهُ» فرزند صالحی را به دنیا آورده و تربیت کرده که بعد از او برای او استغفار میکند (یا به موجب روایات، منحصر به استغفار نیست، بعد از او کار خیری انجام میدهد).

در حدیث است: عیسی بن مریم از قبرستانی میگذشت، با چشم غیبی و ملکوتی احساس کرد که شخصی معذّب است. بار دیگر از آنجا گذشت و دید عذاب از او برداشته شده است. از خدای متعال رازش را خواست، به او گفتند این فرزندی از خود باقی گذاشته است که او در این خلال«اوییتیماً وَ اصْلَحَ طَریقاً» دو کار خیر کرد، یکی اینکه یتیم و بیپناهی را جا داد، دیگر اینکه راهی را اصلاح کرد؛ یک راه خرابهای بود که مردم ناراحت بودند، جاده و راهی را اصلاح کرد؛ خداوند به موجب عمل فرزندش به این شخص پاداش داد که آن فرزند را او اینطور ساخته بوده است.

وقتی که یک انسان عادی- مثلًا کسی که یک کتاب مفید تألیف کرده است که سالها در میان مردم باقی میماند- هنوز نزد خدا دفترش باز است، به یقین پیغمبر که نه یک نفر، نه دو نفر، نه هزار نفر، نه یک میلیون نفر، نه صد میلیون نفر، نه یک قرن و نه دو قرن سرچشمه تمام خیرات و برکات است، از او قطع شدن [اجر] معنی ندارد، تا دنیا دنیاست [اجر و پاداش دارد.] آن وقت انسان اجر دارد که کار او از روی کمال عقل و دانایی و اختیار باشد، چون شرط تکلیف این است که انسان عاقل و مختار و با اراده باشد (و بالغ بودن که یک امر مفروض و مسلّمی است). «وَ انَّک لَعَلیخُلُقٍ عَظیمٍ» همانا تو بر خُلقی عظیم هستی. اولًا معنایش این است که تو دارای خلق عظیم هستی؛ ثانیاً چرا«عَلیخُلُقٍ عَظیم» گفته


صفحه 248

انسان از نظر خُلق، بالقوه به دنیا میآید

خُلق- که اصطلاح «اخلاق» هم در میان علمای اسلامی از همین جا پدید آمده است- در مقابل خَلق است؛ خَلق داریم و خُلق. خَلق به صورت و بدن اطلاق میشود و خُلق به خصلتها و کیفیتهای روحی. انسان از نظر خَلق، بالفعل به دنیا آمده، یعنی در عالم رحم بدون اختیار او خلقش تمام میشود؛ ولی انسان از نظر خُلق، بالقوه به دنیا میآید و خودش است که باید برای خودش خُلق بسازد و به عبارت دیگر این خود انسان است که باید خودش را از نظر درون و روح و اندامهای روحی بیافریند. یک تفاوت حیوانات با انسان این است که حیوان وقتی که به دنیا میآید، چه از نظر جسمی و چه از نظر خصلتهای روحی، بالفعل به دنیا میآید، یعنی حیوان با یک سلسله غرایز به دنیا میآید و تا آخر هم همینطور است، تغییرپذیر هم نیست مگر در سطح بسیار کم؛ یعنی همینطور که بدن حیوان را میشود با تربیت فیالجمله تغییر داد، مثلًا یک اسب را در اثر تربیت، کمی اندامش را تغییر داد، خُلق حیوان را هم میتوان فیالجمله و به مقدار کم تغییر داد. هر حیوانی با هر صفتی که [به دنیا] میآید، [به آن صفت باقی است.] مثلًا اگر میگوییم سگ به حسب غریزه وفادار است و گربه به حسب غریزه بیوفا، آن دیگر غریزهاش وفاداری است و این هم غریزهاش بیوفایی است. تغییر دادن آن صفت، اگر هم بشود، بسیار بسیار کم است. روح و جسم در حیوان هماهنگاند.


صفحه 249

ولی انسان از نظر جسم، کامل (یعنی تمامشده) به دنیا میآید، یک عضو ناتمام از او باقی نیست که در دنیا بخواهد تمام شود؛ مثلًا قلبش، کبدش، رودهاش، چشمهایش، دستهایش، لبش، در عالم رحم تمام نشده باشد، بعد در دنیا بخواهد تمام شود، به او بگویند دیگر چشم و ابرویت را خودت درست کن؛ تا اینجا خلق شدهای، از این به بعد اختیارش با خودت که چشمت را هر طور میخواهی بساز، میخواهی مشکی باشد یا میشی یا آبی؛ ابرویت هم میخواهی کج باشد یا راست.

اما انسان از نظر روح یک منزل نسبت به جسم عقب است، یعنی جسمش در مرحله رحم تمام میشود و روحش در دنیا باید تمام شود. این است که دنیا رحم جان انسان است. از نظر جسم، خودش در رحم خودش را نساخته است، او را تمام کردهاند؛ از نظر روح، در عالم دنیا خودش باید خودش را تمام کند و بسازد.

این است که قلم قضا و قدر را در دنیا به دست خود انسان دادهاند، نقاشی و رسم و طراحی و مهندسی ساختمان روحی انسان را در دنیا به خود انسان دادهاند.

مدلها را هم به انسان معرفی کردهاند: انسانهای کامل، انسانهای شرور؛ گفتهاند میخواهی خودت را مطابق این مدل بساز، این پیغمبر است، این علی است، این امام حسن است، این امام حسین است، این سلمان است، این ابوذر است؛ آن دیگری فرعون است، هامان است، نمرود است؛ اختیار باتوست، میخواهی چشم روحت را مثل آن بساز یا مثل این، ابروی روحت را مثل آن بساز یا مثل این، رنگ روحت را مثل آن بساز یا مثل این. این را میگویند «خُلق». حالات روحی انسان وقتی که به صورت ملکه دربیاید «خُلق» گفته میشود.


صفحه 250

سخن روانشناسان

روانشناسان حرف خوبی میگویند، همان که حکما به این تعبیر گفتهاند که انسان از نظر روحی بالقوه به دنیا میآید. میگویند انسان وقتی که به دنیا میآید، از نظر حالات روانی حکم ماده شلی را دارد که قابل سفت شدن است، آن را در هر قالبی بریزید مطابق همان قالب سفت و محکم میشود، مثل گچ. گچی که روی آن آب ریختهاند ابتدا یک ماده شل است. این ماده شل را در هر قالبی بریزید ظرف نیم ساعت به شکل آن قالب درمیآید. اگر بخواهید از آن یک سر انسان بسازید، چنانچه قبلًا قالب سر یک انسان را ریخته باشید و این ماده را در آن بریزید و بعد از مدتی بیرون بیاورید، میبینید مثلًا سر سقراط از آن بیرون میآید. اگر آن را در قالب موش بریزید موش بیرون میآید. انسان از نظر حالات روانی در ابتدا همان حالت ماده شل را دارد ولی تدریجاً تغییرشکل پیدا میکند، البته نه به آن سرعتی که ماده گچ تغییر شکل پیدا میکند؛ و هرچه عمر انسان به پایان خود نزدیکتر میشود قابلیت دگرگونی او کمتر میشود؛ یعنی برای یک بچه شیرخوار که تازه پدر و مادر را تشخیص میدهد، این ماده شلتر و قابل انعطافتر است، سه ساله که میشود قابلیت انعطافش کمتر است چون اندکی شکل میگیرد، پنج ساله که شد کمتر است، پانزده ساله از آن کمتر، سی ساله از آن کمتر، شصت ساله از آن کمتر، هشتاد ساله از آن کمتر؛ آن آخرها باز هم قابلیت هست، امکان توبه کردن برای انسان هست، اما خیلی نیرو میخواهد، یعنی این ماده بسیار سفت شده است (مثل شئ آهنی که اگر بخواهند آن را تغییر بدهند باید یک حرارت مثلًا پنج هزار درجهای به آن بدهند ذوبش کنند و آن را به قالب دیگری برگردانند). حال چنین نیرویی پیدا بشود یا


صفحه 251

نشود با خداست؛ و سعدی چه تشبیه خوبی میکند! انسان را تشبیه میکند به شاخه تر که تا وقتی که تر است آن را به هر شکلی که بخواهی درمیآوری، اما وقتی که خشک شد دیگر به هیچ شکلی نمیتوان درآورد:

هر که در خردیاش ادب نکنند

در بزرگی صلاح از او برخاست

چوب تر را چنان که خواهی پیچ

نشود خشک جز به آتش راست

صفات در انسان استحکام و رسوخ پیدا میکند. یک وقت صفت بد در انسان استحکام و رسوخ پیدا میکند، قهراً زوالش مشکل است؛ و یک وقت صفت خوب در انسان رسوخ پیدا میکند، آن هم زوالش مشکل است. اصلًا ما به چه کسی میگوییم «عادل»؟ کسی که دارای ملکه تقوا باشد که میشود به او اعتماد کرد، یعنی کسی که تقوا در روحش رسوخ کرده و روحش بر تقوا استحکام و استقرار پیدا کرده است و لهذا منحرف شدنش خیلی بعید است.

قرآن به پیغمبر میفرماید تو بر خُلق بسیار عظیمی استقرار پیدا کردهای. در اینجا خُلق پیغمبر اکرم به عظمت یاد شده است. همینطور که بعضی از مفسرین فرمودهاند، این آیه بیشتر ناظر به اخلاق اجتماعی پیغمبر است، یعنی تو از نظر اخلاق اجتماعی فوقالعاده اخلاق عظیمی داری. آن اخلاقی را که ناشی از عظمت روح باشد میگویند «اخلاق عظیم»، یعنی استقامتها، «تحمل شداید» ها، صبرها، حلمها، گذشتها. خدا پیغمبر را به خلق عظیم یاد میکند، در عکسالعملهایی که پیغمبر در مقابل کفار و مشرکین از خود بروز میداد.


صفحه 252

آزمایشگاه زمان

اینها گفتند که پیغمبر دیوانه است، خدای پیغمبر میگوید خیر، دیوانه نیست. کفار میگویند بسیار خوب، ما که این خدا را قبول نداریم، ما اگر خدا و وحی را قبول میداشتیم که این حرف را نمیزدیم. همان کسی که [از سوی او] به تو وحی میشود به تو میگوید که تو دیوانه نیستی؛ ما میگوییم همین هم منشأش دیوانگی است. جوابش چیست؟ محک و تجربه. زمان برای حوادث تاریخی، بهترین لابراتوارها و آزمایشگاههاست. قرآن میگوید عن قریبٍ تو خواهی دید- یعنی تو نخواهی مرد و خواهی دید و آنها هم نخواهند مرد و خواهند دید- که دیوانه کیست: «وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حینٍ»[1]خبرش را عن قریبٍ خواهید شنید؛ همین چیزی که شما آن را حرفهای یک آدم دیوانه میدانید، اثرش را روی دنیا عنقریبٍ خواهید دید؛ خواهید دید که چگونه قلمها، نوشتهها، فیلسوفها، عالمها، داناها، عاقلهای درجه اول در این آستان خضوع خواهند کرد. شما چند آدم مشرک بتپرستی که همه کارهایتان جنونآمیز است بیایید این حرفها را بزنید، ولی زمان ثابت خواهد کرد. «فَسَتُبْصِرُ و یبْصِرونَ» یعنی به بعد از مرگ تو هم نمیرسد.

ابوسفیان هنوز نمرده بود و اتفاقاً در دربار قیصر بود. مقارنِ بودن او در دربار قیصر نامه پیغمبر اکرم به قیصر رسید که او را به نبوت و رسالت خودش دعوت کرد.

او جلو ایستاده بود و عده دیگری پشت سرش ایستاده بودند، هیبت قیصر هم او را گرفته بود و میترسید که

[1]. ص/ 88.


صفحه 253

دروغی درباره پیغمبر بگوید، مبادا کسی اطلاعی داشته باشد بگوید در حضور قیصر دروغ میگویی؟ و همان جا گردنش را بزنند. غرق در تعجب شده بود که کار این مرد به کجا رسیده که حالا یکی از دو قدرت بزرگ دنیا را دارد دعوت میکند که بیا اگر سعادت میخواهی نزد من است. تازه این هم به تردید افتاده، میگوید ببینید چه میگوید. قیصر گفت: آیا اهل منطقه شماست؟ بله، اهل منطقه ماست. از احوال او چیزی میدانی؟ بله، میدانم. بگو، ولی راست بگو، یک کلمه دروغ نگو. ابوسفیان مثل یک دستگاه ضبطصوت [سخن گفت و] اصلًا جرأت نکرد یک کلمه خلاف بگوید؛ علیرغم عقیده خودش مجبور شد که آنچه در پیغمبر اکرم از حقیقت هست بیان کند که در کودکی چگونه بوده، در جوانی چگونه بوده، ما او را با چه صفتی میشناختیم و چه میگوید؛ عین حقیقت را گفت. این همان «فَسَتُبْصِرُ وَ یبْصِرونَ. بِأَیکمُ الْمَفْتونُ»درد واقعی کفار قریش

بعد قرآن میخواهد بفرماید که حال، درد واقعی اینها چیست؟ این بشر که اینقدر میآید روی نیات خودش پرده میکشد [و] حرفهایی میزند که خودش هم به آن حرفها معتقد نیست، قرآن میخواهد بگوید که اینها خودشان هم به این حرف معتقد نیستند. یک وقت واقعاً