دروغی درباره پیغمبر بگوید، مبادا کسی اطلاعی داشته باشد بگوید در حضور قیصر دروغ میگویی؟ و همان جا گردنش را بزنند. غرق در تعجب شده بود که کار این مرد به کجا رسیده که حالا یکی از دو قدرت بزرگ دنیا را دارد دعوت میکند که بیا اگر سعادت میخواهی نزد من است. تازه این هم به تردید افتاده، میگوید ببینید چه میگوید. قیصر گفت: آیا اهل منطقه شماست؟ بله، اهل منطقه ماست. از احوال او چیزی میدانی؟ بله، میدانم. بگو، ولی راست بگو، یک کلمه دروغ نگو. ابوسفیان مثل یک دستگاه ضبطصوت [سخن گفت و] اصلًا جرأت نکرد یک کلمه خلاف بگوید؛ علیرغم عقیده خودش مجبور شد که آنچه در پیغمبر اکرم از حقیقت هست بیان کند که در کودکی چگونه بوده، در جوانی چگونه بوده، ما او را با چه صفتی میشناختیم و چه میگوید؛ عین حقیقت را گفت. این همان «فَسَتُبْصِرُ وَ یبْصِرونَ. بِأَیکمُ الْمَفْتونُ»درد واقعی کفار قریش
بعد قرآن میخواهد بفرماید که حال، درد واقعی اینها چیست؟ این بشر که اینقدر میآید روی نیات خودش پرده میکشد [و] حرفهایی میزند که خودش هم به آن حرفها معتقد نیست، قرآن میخواهد بگوید که اینها خودشان هم به این حرف معتقد نیستند. یک وقت واقعاً
برای اینها یک چنین خیال و توهمی پیدا شده بود که- العیاذ باللَّه- این شخص دیوانه است، که باید از آنها رفع توهم شود، و یک وقت مسأله چیز دیگری است و مسأله دو راهِ مختلف است. اینها منافع خودشان را در گمراهی بشر تشخیص دادهاند و تو راه راست را نشان میدهی. مسأله مسأله دو راه و مسأله هدایت و ضلالت است نه مسأله عقل و جنون؛ حقیقت این است. آنها واقعاً در عمق دلشان دچار چنین شبههای نیستند؛ مسأله این است که اینها میخواهند راه تو را به هر شکل و عنوان که هست تخطئه کنند؛ خدا که خودش میداند که حقیقت چیست؛ اگر اینها در زیر این پردهها بر مردم بتوانند تعمیه کنند، بر خدا که تعمیه نمیشود.
«مفتون» به معنی گرفتارشده است، یعنی مجنون. اغلب، مفسرین گفتهاند که «ب» در «بِأَیکمُ الْمَفْتونُ» «ب» زائده است، یعنی «فَسَتُبْصِرُ و یبْصِرون أیکمُ الْمَفْتونُ».
ولی بعضی دیگر از مفسرین گفتهاند دلیل ندارد بگوییم زائده است، اما آنها مفتون را مصدر به معنای خود فتنه گرفتهاند، چون در زبان عربی مفعولِ به معنای مصدر زیاد آمده، مثل میسور که به معنای یسر آمده است. ولی من از این مطلب تعجب کردم- و نرسیدم که همه تفاسیر را ببینم- که اساساً کلمه «ابْصَرَ» در لغت عرب، مکرر و شاید بیشتر با «ب» استعمال میشود و این یک امر استثنائی نیست، یعنی «ابْصَرْتُهُ» در زبان عرب داریم و «ابْصَرْتُ بِهِ» هم زیاد داریم که همان معنی ابْصَرْتُهُ را میدهد و به اصطلاح باء تقویه است. این یک امری نیست که بگوییم استثنائاً در این مورد آمده است که بعد بگوییم آیا «ب» زائد است یا زائد نیست؛ مثل «اعْلَمُ بِهِ» است که در آیه بعد آمده است. «عَلِمْتُهُ» و «عَلِمْتُ بِهِ» هر دو در زبان عرب استعمال شده
است.
بنابراین دلیل ندارد که ما «ب» را زائده بگیریم؛ مفتون را به همان معنی مجنون میگیریم و «ب» را هم زائد نمیگیریم. «انَّ رَبَّک هُوَ اعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبیلِهِ وَ هُوَ اعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ»باطل و راههای متناقض
بعد قرآن به شکل دیگری اینها را رسوا میکند، پوچی و غیر جدّی بودن ادعای اینها را ثابت میکند و آن این است که میفرماید: فَلا تُطِعِ الْمُکذِّبینَ. وَدّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنونَ. وَ لا تُطِعْ کلَّ حَلّافٍ مَهینٍ الی آخر.
آدمی که راهش راه حقیقت نیست قهراً به درهای مختلف میزند. میگویند روزی پیغمبر اکرم در میان اصحاب نشسته بودند. یک خط مستقیم از طرف خودشان به یک نقطه معین کشیدند، بعد چند خط منحنی و کج کشیدند. سپس آن خط مستقیم را نشان دادند و فرمودند این راه من است؛ یعنی یک راه حق بیشتر نیست، آن راههای کج همه راههای دیگری است؛ یعنی راه کج زیاد است و راه راست یکی بیشتر نیست، که قرآن روی این مطلب خیلی تکیه دارد. آدمی که حرف حق میزند یک راه بیشتر نمیرود، ولی آدمی که حرف باطل میزند از راههای متضاد و متناقض میرود، مثل همین کفار قریش؛ گاهی میگفتند او (پیغمبر) یک شاعر است مثل همه شاعرها، گاهی میگفتند دیوانه است و گاهی چیز دیگر. از یک طرف میآمدند تبلیغ میکردند که این بیچاره حالش بهم خورده، گاهی محرمانه میآمدند پیش پیغمبر، میگفتند حالا بیاییم یک جوری با هم کنار بیاییم (با دیوانه که کسی کنار
ادهان و مصانعه
قرآن این [کار] را تعبیر به «ادهان» میکند. ادهان و مداهنه در زبان عربی همان معنایی را میدهد که ما در فارسی به آن میگوییم ماستمالی؛ عرب میگوید روغنمالی. سر و تهِ کاری را بهم آوردن، صورتی برایش ساختن، مقداری از آن را کنار زدن و مقداری را گرفتن؛ امروز میگویند سَمبَل کردن. مصانعه تعبیر دیگر آن است. مصانعه درست همین مفهوم سازشکاری را دارد. دو فکر که در دو قطب متضاد قرار گرفتهاند امکان ندارد که با یکدیگر کنار بیایند مگر اینکه این فکر مقداری از حرفهایش را حذف کند، آن هم مقداری از حرفهایش را، تا بشود اینها را در کنار همدیگر قرار داد و الّا او بخواهد روی همه حرفهای خودش ایستادگی داشته باشد، آن هم روی همه حرفهای خودش، محال است که با هم کنار بیایند.
پیشنهاد همزیستی مسالمتآمیز میدادند، همان چیزی که خروشچف پیشنهاد کرد.
خلاصه با همدیگر بسازیم دنیا را بچاپیم (آنها داشتند میچاپیدند)، تو از قدرت ما استفاده کن، ما هم از قدرت تو استفاده میکنیم.
قرآن میگوید که دو فکر صددرصد متضاد و دو قطب متضاد با همدیگر سازش ندارند. ولی دنیای امروز نشان داد که چنین کاری میشود کرد، منتها «شدن» از قبیل همان داستان که شخصی به دیگری گفت این کار نمیشود [و حرام است،] گفت ما کردیم شد! اینها هم یک چنین کاری کردند. هنوز هم از اینکه کاپیتالیسم و کمونیسم دو قطب صددرصد متضادند دم میزنند. آخر در چه متضادند؟ در آنچه که مربوط به مردم است که نهایت سازش را کردند. ناسازگاریشان از قبیل همان ناسازگاری عسل و خربزه است که طبیبی به شخصی گفت ایندو را با هم نخور، نمیسازند؛ خورد و دل درد گرفت. طبیب گفت: نگفتم با هم نمیسازند؟! گفت:
اتفاقاً با همدیگر خوب ساختهاند ولی پدر مرا دارند درمیآورند!
«وَدّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنونَ» قرآن ته قلب اینها را میشکافد: خیلی دوست دارند که تو مداهنه و مصانعه و سازشکاری کنی، حرفها را سَمبل کنی، [بپذیری که] به ظاهر مخالف یکدیگر باشیم، تو علیه ما بگو و ما علیه تو، ولی باطناً با همدیگر بسازیم. قرآن میگوید آنها آمادهاند برای ادهان و سازشکاری، دوست دارند تو هم این کار را بکنی. قرآن این [کار] را تعبیر به «اطاعت» کرده است، چون واقعاً هم اطاعت است، یعنی خواسته آنها را پذیرفتن: «فَلا تُطِعِ الْمُکذِّبینَ» حرف این تکذیبکنندگانِ تو و حقیقتی که عرضه داشتهای را گوش نکن «وَدّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنون» آنها دوست میدارند تو کمی مداهنه و مصانعه کنی که آنها هم این کار بکنند، یعنی تو امتیاز بدهی و آنها هم
بدهند؛ آمادهاند برای امتیاز دادن اما به شرط اینکه تو هم امتیاز بدهی ...[1]
[1]. [مقدار کمی از آخر بیانات استاد شهید روی نوار ضبط نشده است.]
تفسیر سوره قلم (2)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
وَ لا تُطِعْ کلَّ حَلّافٍ مَهینٍ.هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمیمٍ.مَنّاعٍ لِلْخَیرِ مُعْتَدٍ أَثیمٍ.عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِک زَنیمٍ.أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ.إذا تُتْلیعَلَیهِ ایاتُنا قالَ أساطیرُ الْأوَّلینَ.سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطومِ[1].
این آیه کریمه که میفرماید: «وَ لا تُطِعْ کلَّ حَلّافٍ مَهینٍ» عطف است به دو آیه قبل که «فَلا تُطِعِ الْمُکذِّبینَ». آن آیه این بود که این تکذیبکنندگان، این مردمی را که دعوتت را راستین نمیدانند، به دلیل اینکه آنها دعوتت را راستین نمیدانند اطاعت مکن. گفتیم مقصود از «اطاعت مکن» به قرینه آیه بعدی و به اتفاق مفسرین این
[1]. قلم/ 10- 16.
است که با آنها توافق نکن؛ یعنی به توافقی که آنها پیشنهاد میکنند، تن نده. اینکه کسی به کس دیگر که او دعوی و برنامهای دارد پیشنهاد توافق و تصالح میکند بر اساس اینکه کمی در حرفهایت تخفیف بده، ما هم در حرفهای خودمان تخفیف میدهیم، یک جوری با هم کنار میآییم، قرآن اساساً تن دادن به چنین توافقی را «اطاعت» مینامد (کلمه خشنی است) یعنی چنین به توافق رسیدن در واقع نوعی مطیع شدن، فرمان آنها را اطاعت کردن و تسلیم آنها شدن است؛ کأ نّه کسی که جز اطاعت خدا اطاعت کسی را نمیپذیرد درواقع اطاعت آنها را پذیرفته است.
آیه بعد از آن آیه (وَدّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنونَ) موضوع اطاعت یا موضوع این موافقت و توافق را روشن میکند. موضوعش ادهان است، ادهانِ دو طرفی، یعنی سهلگیری دو طرفی؛ تو هم کمی در حرفهایت سهل بگیر، ما هم کمی در حرفهایمان سهل میگیریم (تساهل). اصطلاحی امروز پیدا شده است به نام «تساهل». تسامح- در مورد خودش- نسبتاً تعبیر خوبی است. ولی اینها اسمش را گذاشتهاند تساهل، تساهل دینی، که از تساهل دینی دفاع میکنند، نقطه مقابل تعصب. به نظرم این لغت را اول بار تقیزاده به این معنی وضع کرد.
مقصود از کلمه «ادهان» همین است که تو در بعضی از حرفهایت یک مقدار نرمش و تساهل نشان بده، گذشت نشان بده، ما هم در بعضی از حرفهایمان، بعد با هم کنار میآییم.
این را قرآن به شدت نفی کرد که فرمود: فَلا تُطِعِ الْمُکذِّبینَ. وَدّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنونَ.