بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 259

تفسیر سوره قلم (2)

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

وَ لا تُطِعْ کلَّ حَلّافٍ مَهینٍ.هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمیمٍ.مَنّاعٍ لِلْخَیرِ مُعْتَدٍ أَثیمٍ.عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِک زَنیمٍ.أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ.إذا تُتْلیعَلَیهِ ایاتُنا قالَ أساطیرُ الْأوَّلینَ.سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطومِ[1].

این آیه کریمه که میفرماید: «وَ لا تُطِعْ کلَّ حَلّافٍ مَهینٍ» عطف است به دو آیه قبل که «فَلا تُطِعِ الْمُکذِّبینَ». آن آیه این بود که این تکذیبکنندگان، این مردمی را که دعوتت را راستین نمیدانند، به دلیل اینکه آنها دعوتت را راستین نمیدانند اطاعت مکن. گفتیم مقصود از «اطاعت مکن» به قرینه آیه بعدی و به اتفاق مفسرین این

[1]. قلم/ 10- 16.


صفحه 260

است که با آنها توافق نکن؛ یعنی به توافقی که آنها پیشنهاد میکنند، تن نده. اینکه کسی به کس دیگر که او دعوی و برنامهای دارد پیشنهاد توافق و تصالح میکند بر اساس اینکه کمی در حرفهایت تخفیف بده، ما هم در حرفهای خودمان تخفیف میدهیم، یک جوری با هم کنار میآییم، قرآن اساساً تن دادن به چنین توافقی را «اطاعت» مینامد (کلمه خشنی است) یعنی چنین به توافق رسیدن در واقع نوعی مطیع شدن، فرمان آنها را اطاعت کردن و تسلیم آنها شدن است؛ کأ نّه کسی که جز اطاعت خدا اطاعت کسی را نمیپذیرد درواقع اطاعت آنها را پذیرفته است.

آیه بعد از آن آیه (وَدّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنونَ) موضوع اطاعت یا موضوع این موافقت و توافق را روشن میکند. موضوعش ادهان است، ادهانِ دو طرفی، یعنی سهلگیری دو طرفی؛ تو هم کمی در حرفهایت سهل بگیر، ما هم کمی در حرفهایمان سهل میگیریم (تساهل). اصطلاحی امروز پیدا شده است به نام «تساهل». تسامح- در مورد خودش- نسبتاً تعبیر خوبی است. ولی اینها اسمش را گذاشتهاند تساهل، تساهل دینی، که از تساهل دینی دفاع میکنند، نقطه مقابل تعصب. به نظرم این لغت را اول بار تقیزاده به این معنی وضع کرد.

مقصود از کلمه «ادهان» همین است که تو در بعضی از حرفهایت یک مقدار نرمش و تساهل نشان بده، گذشت نشان بده، ما هم در بعضی از حرفهایمان، بعد با هم کنار میآییم.

این را قرآن به شدت نفی کرد که فرمود: فَلا تُطِعِ الْمُکذِّبینَ. وَدّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنونَ.


صفحه 261

دو نوع تصالح و تساهل

اینجا مطلبی را باید توضیح دهم و آن همین مسأله تساهل است یا بگویید تصالح، یعنی مصالحه کردن، صلحکردن، قرارداد امضا کردن حتی با کفار و مشرکین.

آیا قرآن این کار را به طورکلی نفی میکند؟ باید عرض کنیم که دو مطلب است.

یک نوعش را قرآن بکلی نفی میکند که هرگز به پیغمبر اجازه نمیدهد تا چه رسد به غیر پیغمبر، و آن همان است که در این آیات مطرح است: تصالح بر اساس خود مواد برنامه و فکر یعنی مواد به اصطلاح امروز ایدئولوژی؛ یعنی بیاییم اینطور کنار بیاییم که تو از بعضی حرفهایت صرفنظر کن، ما هم از بعضی حرفهایمان صرفنظر میکنیم. یک دین حق محال است اجازه بدهد که با دشمن کنار بیایید، بگویید شما از یک حرفتان صرفنظر کنید، ما هم از یک حرفمان. یک مستحب یا مکروه کوچک هم قابل مصالحه نیست؛ یعنی اگر یک چیزی در شریعت وارد شده است که مستحب است، فرض کنید که فلان دعا را اگر در حال وضو بخوانید مستحب است؛ آیا این قابل مصالحه است که طرف بگوید تو از این یک مستحب صرفنظر کن و بگو مستحب نیست، ما هم از فلان حرفمان صرفنظر میکنیم؟ خیر، قابل مصالحه نیست. یک چیزی که جزو وحی الهی است، ولو به عنوان کوچکترین مستحب و کوچکترین مکروه، قابل مصالحه و گذشت نیست.

بله، یک امر دیگر است که قابل تصالح و گذشت است و به اصطلاح تاکتیکبردار است. تصالح، مسأله تاکتیک است. تنازع و تصالح، جنگیدن و صلح کردن، کنارآمدن یا کنار نیامدن مسأله تاکتیک


صفحه 262

است و مسأله تاکتیک به اصول یعنی به مواد برنامه هرگز جریان ندارد، به عمل جریان دارد؛ یعنی در مقام اجرا قرارداد میبندیم که این کار را فعلًا تأخیر یا جلو بیندازیم. مسأله میشود مسأله اجرا که مسأله دیگری است. قرآن این [اختیار] را از پیغمبر نگرفته است که در مقام اجرا یک وقت یک قرارداد صلحی با مشرکین امضا کند؛ نه در دعوی خودش صلح کند.

در دعوی خود صلح کردن یک مسأله است، در مرحله اجرا صلح کردن یعنی قراردادی امضا کردن- مثل صلح حدیبیه که صلحی است که از جنگ زودتر شخص را به هدفش میرساند- مسأله دیگر. در بحثهای گذشته (سوره انّا فَتَحْنا) گفتیم گاهی در یک شرایط صلح، انسان به هدف خودش سریعتر و زودتر میرسد. پس این با آن اشتباه نشود. اینها مربوط به دو آیه گذشته بود.

بعد همان مطلب را تأکید میفرماید ولی در جهت دیگری: «وَ لا تُطِعْ» اطاعت مکن، سازش نکن، توافق نکن «کلَّ حَلّافٍ مَهینٍ ...» [با] مردمی که اینچنین هستند. نُه صفت برای آنها ذکر میکند. اینجا دیگر نظر به این مطلب نیست که موضوع چیست و درباره کیست، بلکه نظر به شخص است: اصلًا قطع نظر از اینکه در امر دین نمیشود با کسی تصالح کرد، با چنین مردمی نباید تصالح کرد. اینها دچار یک نوع غروری هستند که تا دماغ اینها به خاک مالیده نشود، هیچ چیزی آن را چاره نمیکند. خیلی تعبیر عجیبی است! گاهی طرف در شرایطی از غرور است که راهی جز اینکه دماغش به خاک مالیده شود وجود ندارد؛ جز اینکه دماغش به خاک مالیده شود چیز دیگری او را به هوش و سر عقل نمیآورد.

اول خصلتهای اینها را میگوید. میخواهی با این مردم توافق کنی؟ این مردمِ حَلّاف مَهین؟ ببینید قرآن روی چه خصلتهایی تکیه


صفحه 263

میکند! این زیاد سوگندخورانِ حقیرِ پست. اول صفتی که ذکر میکند زیاد سوگند خوردن است.

سوگند خوردن

بخورد، به هر کس که قسم بخورد، گو اینکه آن معنا قسم


صفحه 264

سوگند خوردن زیاد، نشانه حقارت

حال اینجا قرآن چگونه تعبیر میکند؟ اگر انسان خودش یک شخصیت اخلاقی داشته باشد، خودش پیش خودش یک وزن اخلاقی داشته باشد، اگر خودش به سخن خودش اعتماد داشته باشد و اگر دیگران به سخن او اعتماد داشته باشند، احتیاجی به قسم نیست. ولی آدمهای حقیر و پست و کموزن، هستند که پُر سوگند میخورند.

لهذا بعد از کلمه «حلّاف» یعنی پرسوگندخور، کلمه «مهین» را آورده است، چون ایندو با همدیگر تلازم دارند. تا انسان مهین یعنی پست [نباشد زیاد قسم نمیخورد.] (مَهین عربی غیر از مِهین فارسی


صفحه 265

عیبگیری و طعنزنی

«هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمیمٍ» این مردم همّاز. همّاز یعنی همز کن. هَمز و لَمز که در سوره«وَیلٌ لِکلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» هم داریم، به معنی عیبگیری و طعنزنی است. در باب «همز» گفتهاند نه هر گونه عیبگیری و طعنزنی است، بلکه عیبگیری و طعنزنی به نوع پست و حقیرش؛ آنهایی که دائماً با چشم و اشاره و شکلک در آوردن از مردم عیبجویی میکنند، تقلید مردم را درمیآورند، با گوشه چشم به یک عیبی اشاره میکنند.

انسان وقتی بخواهد عیبجویی کند، یک وقت خیلی صریح و قاطع با زبان حرفش را میزند. یک وقت نه، در مقابل طرف که هست وقتی که او در چشمهایش نگاه میکند با تواضع با او حرف میزند که مخلص شما هستیم، حضرتعالی چنین و ... تا او رویش را آن طرف میکند شکلک درمیآورد، تقلید او را میکند. این هم خودش از حقارت و پستی است. یک مرد و یک انسان که شخصیت داشته باشد [چنین نمیکند.] اولًا خود غیبت کردن پشت سر مردم علامت بیشخصیتی است.

روبروی او بگو. تو وقتی که او به طرف تو نگاه


صفحه 266

میکند مثل یک آدم در مقابلش ایستادهای؛ رویش را که به آن طرف برمیگرداند با چشم و لب اشاره میکنی، عیبش را آشکار میکنی، زیرزبانی حرف میزنی!

عبداللَّه بن سعد بن ابی سعد به پیغمبر اکرم فوقالعاده آزار رسانده بود و از کسانی بود که پیغمبر اکرم خون او را هدر کرده بود. او کارهای بسیار بدی نسبت به پیامبر اکرم مرتکب شده بود؛ عیبجوییها کرده بود، هجوها کرده بود، دروغها بسته بود که پیامبر فرموده بود او را در هر جا گیر آوردید ولو اینکه به پردههای کعبه چسبیده باشد بکشید، خون او هدر است. او پسرخاله یا برادر رضاعی عثمان بود.

بعدها که دید کار اسلام پیش میرود و بعلاوه عرصه بر او تنگ شده و باید از اینجا به آنجا فرار کند، مخفیانه خودش را به عثمان رساند و از عثمان جوار خواست که عثمان او را نزد پیغمبر اکرم بیاورد و پیغمبر اکرم او را ببخشد.

یک وقت که پیغمبر اکرم نشسته بودند همراه عثمان به حضور ایشان آمد و عثمان گفت: یا رسولَاللَّه! این عبداللَّه بن سعد بن ابیسعد است و اظهار ندامت و پشیمانی میکند، میخواهد مسلمان شود (یا مسلمان شده)، از او بپذیرید و او را ببخشید (گویا خودش هم اظهار پشیمانی و طلب بخشش کرد). پیغمبر اکرم سکوت کرد. بار دوم حرفهایش را تکرار کرد. باز پیغمبر اکرم سکوت کرد. چند بار که تکرار کرد آنوقت پیغمبر اکرم فرمود: بسیار خوب، گذشتم. قضیه گذشت و پیغمبر اکرم به اصحاب فرمود چرا یک نفر بلند نشد که گردن او را همین جا بزند؟ گفتند:

یا رسولاللَّه! میخواستید آهسته اشاره کنید. فرمود شأن یک پیغمبر نیست که آهسته اشاره کند. اصحاب دلشان