بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 264

سوگند خوردن زیاد، نشانه حقارت

حال اینجا قرآن چگونه تعبیر میکند؟ اگر انسان خودش یک شخصیت اخلاقی داشته باشد، خودش پیش خودش یک وزن اخلاقی داشته باشد، اگر خودش به سخن خودش اعتماد داشته باشد و اگر دیگران به سخن او اعتماد داشته باشند، احتیاجی به قسم نیست. ولی آدمهای حقیر و پست و کموزن، هستند که پُر سوگند میخورند.

لهذا بعد از کلمه «حلّاف» یعنی پرسوگندخور، کلمه «مهین» را آورده است، چون ایندو با همدیگر تلازم دارند. تا انسان مهین یعنی پست [نباشد زیاد قسم نمیخورد.] (مَهین عربی غیر از مِهین فارسی


صفحه 265

عیبگیری و طعنزنی

«هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمیمٍ» این مردم همّاز. همّاز یعنی همز کن. هَمز و لَمز که در سوره«وَیلٌ لِکلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» هم داریم، به معنی عیبگیری و طعنزنی است. در باب «همز» گفتهاند نه هر گونه عیبگیری و طعنزنی است، بلکه عیبگیری و طعنزنی به نوع پست و حقیرش؛ آنهایی که دائماً با چشم و اشاره و شکلک در آوردن از مردم عیبجویی میکنند، تقلید مردم را درمیآورند، با گوشه چشم به یک عیبی اشاره میکنند.

انسان وقتی بخواهد عیبجویی کند، یک وقت خیلی صریح و قاطع با زبان حرفش را میزند. یک وقت نه، در مقابل طرف که هست وقتی که او در چشمهایش نگاه میکند با تواضع با او حرف میزند که مخلص شما هستیم، حضرتعالی چنین و ... تا او رویش را آن طرف میکند شکلک درمیآورد، تقلید او را میکند. این هم خودش از حقارت و پستی است. یک مرد و یک انسان که شخصیت داشته باشد [چنین نمیکند.] اولًا خود غیبت کردن پشت سر مردم علامت بیشخصیتی است.

روبروی او بگو. تو وقتی که او به طرف تو نگاه


صفحه 266

میکند مثل یک آدم در مقابلش ایستادهای؛ رویش را که به آن طرف برمیگرداند با چشم و لب اشاره میکنی، عیبش را آشکار میکنی، زیرزبانی حرف میزنی!

عبداللَّه بن سعد بن ابی سعد به پیغمبر اکرم فوقالعاده آزار رسانده بود و از کسانی بود که پیغمبر اکرم خون او را هدر کرده بود. او کارهای بسیار بدی نسبت به پیامبر اکرم مرتکب شده بود؛ عیبجوییها کرده بود، هجوها کرده بود، دروغها بسته بود که پیامبر فرموده بود او را در هر جا گیر آوردید ولو اینکه به پردههای کعبه چسبیده باشد بکشید، خون او هدر است. او پسرخاله یا برادر رضاعی عثمان بود.

بعدها که دید کار اسلام پیش میرود و بعلاوه عرصه بر او تنگ شده و باید از اینجا به آنجا فرار کند، مخفیانه خودش را به عثمان رساند و از عثمان جوار خواست که عثمان او را نزد پیغمبر اکرم بیاورد و پیغمبر اکرم او را ببخشد.

یک وقت که پیغمبر اکرم نشسته بودند همراه عثمان به حضور ایشان آمد و عثمان گفت: یا رسولَاللَّه! این عبداللَّه بن سعد بن ابیسعد است و اظهار ندامت و پشیمانی میکند، میخواهد مسلمان شود (یا مسلمان شده)، از او بپذیرید و او را ببخشید (گویا خودش هم اظهار پشیمانی و طلب بخشش کرد). پیغمبر اکرم سکوت کرد. بار دوم حرفهایش را تکرار کرد. باز پیغمبر اکرم سکوت کرد. چند بار که تکرار کرد آنوقت پیغمبر اکرم فرمود: بسیار خوب، گذشتم. قضیه گذشت و پیغمبر اکرم به اصحاب فرمود چرا یک نفر بلند نشد که گردن او را همین جا بزند؟ گفتند:

یا رسولاللَّه! میخواستید آهسته اشاره کنید. فرمود شأن یک پیغمبر نیست که آهسته اشاره کند. اصحاب دلشان


صفحه 267

سخنچینی

«مَشّاءٍ بِنَمیمٍ» این سخنچینها. نمّام یعنی سخنچین. سخنچین یعنی شخصی که همینقدر که سخنی را از کسی درباره کسی بشنود که او را ناراحت میکند- اعم از اینکه آن که این حرف را زده است حق داشته بگوید یا حق نداشته؛ ولو غیبت کرده و حق نداشته بگوید- بعد در یک جایی که با آن شخص برخورد میکند آنها را بازگو کند، یعنی دوبهمزنی، افساد. به جای اینکه روی یک امر زشتی را بپوشاند (اگر او حق داشته بگوید، سرّی بوده است، سرّ را نباید فاش کند؛ اگر هم حق


صفحه 268

نداشته و یک امر زشتی بوده است باید کوشش کند رویش پوشیده شود) برود آن سخن را بازگو کند یعنی ایندو را دشمن یکدیگر کند. اینگونه افراد را «نمّام» میگویند.

قرآن نمیفرماید نمّام؛ تعبیرش این است:«مَشّاءٍ بِنَمیمٍ» مثل اینکه در اینجا نوعی سخنچینی را که پستترین نوع آن است بیان میکند و آن اینکه انسان حرفی را در جایی از کسی میشنود، آنقدر به کار سخنچینی حریص است که اینطور نیست که بعد از مدتی با آن شخص دیگر [برخورد میکند و آن حرف را میگوید، بلکه] فوراً کفش و لباس میپوشد و راه میافتد که برود این خبر را به او بدهد، کاری ندارد غیر از اینکه همین را به او بگوید؛ یعنی برای او این کار آنقدر هدف است که هیچ کاری ندارد جز اینکه راه بیفتد برای همین کار. این دیگر پستترین نوع سخنچینی است. نمّامی در شریعت اسلام بسیار مذموم است. سعدی خوب میگوید:

میان دو کس جنگ چون آتش است

سخنچین بدبخت هیزم کش است

عاقبتِ سخنچین هم که معلوم است: دعواها آخرش اصلاح میشود، بعد که میخواهند صلح کنند حرفهای مخفی رو میآید و به اصطلاح معروف روی دایره میریزد، بعد معلوم میشود اساساً چه کسی سبب این دعوا شده است.

کنند این و آن خوش دگر باره دل

وی اندر میان شور بخت و خجل


صفحه 269

میان دو کس جنگ افروختن

نه شرط است[1]بازداشتن دیگران از کار خیر

«مَنّاعٍ لِلْخَیرِ» عجب تابلویی قرآن برای اینها رسم کرده و چگونه اینها را بیان کرده است!«مَشّاءٍ بِنَمیم» راجع به شر انگیزی بود، حال در کار خیر چه؟ ممکن است کسی اگر شر انگیز هم هست از آن طرف یک خیری است. این امر سه درجه دارد: یک کسی اهل خیر نیست. دیگری علاوه بر اینکه اهل خیر نیست منع خیر هم میکند و جلو خیر دیگران را هم میگیرد؛ نه تنها خودش اهل خیر نیست، از اینکه دیگری هم کار خیر انجام دهد خوشش نمیآید و مانع میشود. درجه سوم این است که: در همین کار هم او حد اکثر شدت عمل را انجام میدهد؛ مانع الخیر نیست، مَنّاعٌ للخیر است. یک عالم داریم و یک علامه. عالم یعنی دانا، علامه یعنی خیلی خیلی دانا.

فاضل یعنی با فضل، فضّال یعنی خیلی خیلی با فضل. مانع یعنی جلوگیر، منّاع یعنی فوقالعاده جلوگیر. از هر گوشه دنیا خبردار شود که کسی میخواهد کار خیری انجام دهد

[1]. [یعنی شرط عقل نیست]

نام کتاب :آشنایی با قرآن ط-صدرانویسنده :مطهری، مرتضیجلد :8صفحه :269

««صفحه‌اول«صفحه‌قبلیجلد :1234567891011121314صفحه‌بعدی»صفحه‌آخر»»««اول«قبلیجلد :1234567891011121314بعدی»آخر»»

فرمت PDF

شناسنامهفهرست


صفحه 270

کوشش میکند جلو آن را بگیرد.«مَنّاعٍ لِلْخَیرِ» بسیار منعکننده و بسیار بازدارنده دیگران است از کار خیر.

«مُعْتَدٍ»گناه، موجب سنگینی و کسالت و کدورت

أَثیم. إثم به معنی گناه است ولی بیشتر به اثر گناه نظر دارد. یک وقت ما میگوییم عاصی. عاصی یعنی عصیانگر، متمرّد، کسی که امر خدای خودش را تمرّد کند (عاصی در اصطلاح قرآن). این کلمه بیشتر از این نمیفهماند که امر خدا را تمرد کرده است. ولی اگر بگوییم مذنب، مذنب از ماده ذَ نَب است. ذَ نَب یعنی دُم و دنباله.

قرآن در مورد کارهای خیر یک تعبیر دارد و در مورد کارهای شر تعبیر دیگری دارد و این خودش [شامل] یک نکته بسیار دقیق علمالنفسی و روانشناسی روحی و معنوی است و آن این است که کار خیر به انسان نیرو میدهد و سنگینی او را برطرف میکند، انسان را چالاک میکند، به انسان قدرت و بال میدهد. هر چه انسان در کار خیر بیشتر وارد شود روحش سبکبارتر و سبکبالتر و قدرتمندتر میشود، مثل اینکه پا برای رفتن بیشتر پیدا میکند و بال برای پرواز پیدا میکند.

برعکس، کار شر بار برای انسان درست میکند. با هر گناهی مثل اینکه یک چیزی روی دوش انسان میگذارند؛ قدرت تحرک را از انسان


صفحه 271

میگیرد.

و لهذا در قرآن به گناه میگوید وِزْر، یعنی بار:«لِیحْمِلوا اوْزارَهُمْ»[1]این بارهای سنگینشان را باید در روز قیامت به دوش خود حمل کنند؛ و تعبیرات دیگری از این قبیل.

یکی از تعبیرات، خود همین «ذنب» است که از ماده «ذَنَب» است. ذَنَب یعنی دُم. هر گناهی گویی یک دُم برای انسان درست میکند، یعنی برای انسان دنباله درست میکند. این باز اشاره به جنبه دیگری است که چگونه گناهان، انسان را سنگین میکند و جلوی تحرک انسان را میگیرد. کار خیر به انسان نیرو میدهد. در مقام تشبیه به بدن مثال میزنیم (البته مربوط به روح است). انسان بدنی دارد فرض کنید شصت کیلو؛ نیرویی هم دارد که با همین بدن میتواند با سرعتِ چقدر بدود، با همین بدن میتواند چقدر کوهنوردی کند. یک وقت چیزی بر نیروی بدنیاش میافزاید، قهراً بر قدرت دویدن و تحرکش میافزاید؛ و یک چیز ممکن است بر عکس از نیروی بدنی او بکاهد از باب اینکه بر وزن بدن میافزاید؛ مثل اینکه باری را روی دوشش بگذارند، بگویند این شش کیلو بار همیشه روی دوش تو باشد.

اثیم از این [گونه] لغات است. اثیم از ماده اثم است. به گناه از آن جهت «اثم» میگویند که اثری روی قلب انسان میگذارد و قلب انسان را کدر و زنگزده میکند.

در آن آیه است:«تَعاوَنوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویوَ لا تَعاوَنوا عَلَی الْاثْمِ وَ الْعُدْوانِ»[2]تعاون بر اثم نداشته باشید.

مکرر این حدیث را خواندهایم که بعد از نزول این آیه مردی به نام

[1]. نحل/ 25.

[2]. مائده/ 2.