میان دو کس جنگ افروختن
نه شرط است[1]بازداشتن دیگران از کار خیر
«مَنّاعٍ لِلْخَیرِ» عجب تابلویی قرآن برای اینها رسم کرده و چگونه اینها را بیان کرده است!«مَشّاءٍ بِنَمیم» راجع به شر انگیزی بود، حال در کار خیر چه؟ ممکن است کسی اگر شر انگیز هم هست از آن طرف یک خیری است. این امر سه درجه دارد: یک کسی اهل خیر نیست. دیگری علاوه بر اینکه اهل خیر نیست منع خیر هم میکند و جلو خیر دیگران را هم میگیرد؛ نه تنها خودش اهل خیر نیست، از اینکه دیگری هم کار خیر انجام دهد خوشش نمیآید و مانع میشود. درجه سوم این است که: در همین کار هم او حد اکثر شدت عمل را انجام میدهد؛ مانع الخیر نیست، مَنّاعٌ للخیر است. یک عالم داریم و یک علامه. عالم یعنی دانا، علامه یعنی خیلی خیلی دانا.
فاضل یعنی با فضل، فضّال یعنی خیلی خیلی با فضل. مانع یعنی جلوگیر، منّاع یعنی فوقالعاده جلوگیر. از هر گوشه دنیا خبردار شود که کسی میخواهد کار خیری انجام دهد
[1]. [یعنی شرط عقل نیست]
نام کتاب :آشنایی با قرآن ط-صدرانویسنده :مطهری، مرتضیجلد :8صفحه :269
««صفحهاول«صفحهقبلیجلد :1234567891011121314صفحهبعدی»صفحهآخر»»««اول«قبلیجلد :1234567891011121314بعدی»آخر»»
فرمت PDF
شناسنامهفهرست
کوشش میکند جلو آن را بگیرد.«مَنّاعٍ لِلْخَیرِ» بسیار منعکننده و بسیار بازدارنده دیگران است از کار خیر.
«مُعْتَدٍ»گناه، موجب سنگینی و کسالت و کدورت
أَثیم. إثم به معنی گناه است ولی بیشتر به اثر گناه نظر دارد. یک وقت ما میگوییم عاصی. عاصی یعنی عصیانگر، متمرّد، کسی که امر خدای خودش را تمرّد کند (عاصی در اصطلاح قرآن). این کلمه بیشتر از این نمیفهماند که امر خدا را تمرد کرده است. ولی اگر بگوییم مذنب، مذنب از ماده ذَ نَب است. ذَ نَب یعنی دُم و دنباله.
قرآن در مورد کارهای خیر یک تعبیر دارد و در مورد کارهای شر تعبیر دیگری دارد و این خودش [شامل] یک نکته بسیار دقیق علمالنفسی و روانشناسی روحی و معنوی است و آن این است که کار خیر به انسان نیرو میدهد و سنگینی او را برطرف میکند، انسان را چالاک میکند، به انسان قدرت و بال میدهد. هر چه انسان در کار خیر بیشتر وارد شود روحش سبکبارتر و سبکبالتر و قدرتمندتر میشود، مثل اینکه پا برای رفتن بیشتر پیدا میکند و بال برای پرواز پیدا میکند.
برعکس، کار شر بار برای انسان درست میکند. با هر گناهی مثل اینکه یک چیزی روی دوش انسان میگذارند؛ قدرت تحرک را از انسان
میگیرد.
و لهذا در قرآن به گناه میگوید وِزْر، یعنی بار:«لِیحْمِلوا اوْزارَهُمْ»[1]این بارهای سنگینشان را باید در روز قیامت به دوش خود حمل کنند؛ و تعبیرات دیگری از این قبیل.
یکی از تعبیرات، خود همین «ذنب» است که از ماده «ذَنَب» است. ذَنَب یعنی دُم. هر گناهی گویی یک دُم برای انسان درست میکند، یعنی برای انسان دنباله درست میکند. این باز اشاره به جنبه دیگری است که چگونه گناهان، انسان را سنگین میکند و جلوی تحرک انسان را میگیرد. کار خیر به انسان نیرو میدهد. در مقام تشبیه به بدن مثال میزنیم (البته مربوط به روح است). انسان بدنی دارد فرض کنید شصت کیلو؛ نیرویی هم دارد که با همین بدن میتواند با سرعتِ چقدر بدود، با همین بدن میتواند چقدر کوهنوردی کند. یک وقت چیزی بر نیروی بدنیاش میافزاید، قهراً بر قدرت دویدن و تحرکش میافزاید؛ و یک چیز ممکن است بر عکس از نیروی بدنی او بکاهد از باب اینکه بر وزن بدن میافزاید؛ مثل اینکه باری را روی دوشش بگذارند، بگویند این شش کیلو بار همیشه روی دوش تو باشد.
اثیم از این [گونه] لغات است. اثیم از ماده اثم است. به گناه از آن جهت «اثم» میگویند که اثری روی قلب انسان میگذارد و قلب انسان را کدر و زنگزده میکند.
در آن آیه است:«تَعاوَنوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْویوَ لا تَعاوَنوا عَلَی الْاثْمِ وَ الْعُدْوانِ»[2]تعاون بر اثم نداشته باشید.
مکرر این حدیث را خواندهایم که بعد از نزول این آیه مردی به نام
[1]. نحل/ 25.
[2]. مائده/ 2.
وابصه خدمت رسول اکرم میآید و میخواهد از پیغمبر اکرم تعریف بِرّ و تقوا را از یک طرف و تعریف اثم و عدوان را از طرف دیگر بپرسد، مخصوصاً میخواهد بداند که اثم یعنی چه؟ هنوز شروع به سخن نکرده بود که پیغمبر اکرم فرمود: وابصه! آیا بگویم آمدهای از من چه سؤال کنی؟ بفرمایید یا رسولَاللَّه! آمدهای از من بپرسی که اثم و برّ چیست؟ بله یا رسولاللَّه، برای همین آمدهام. نوشتهاند پیغمبر اکرم با دو انگشتشان به سینه وابصه اشاره کردند و فرمودند:«اسْتَفْتِ قَلْبَک، اسْتَفْتِ قَلْبَک» این استفسار را از قلب خودت بکن، جواب این فتوا را از قلب خودت بگیر؛ یعنی این یک حقیقتی است که انسان از قلب خود احساس میکند که این کار خیر است، چون احساس روشنایی و سبکی و تحرک و نشاط میکند؛ و از قلب خود احساس میکند که این کار اثم است، چون احساس میکند سنگین شد، کسل شد، کدر و مکدّر شد.
حال درباره اینها میفرماید این اثیمها، یعنی این غرقشدگان در آثار سوء گناه.
عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکعامل این انحرافات
بعد دارد:أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ. مفسرین درباره«أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ»
در مورد اینکه کلمه «أنْ کانَ» به کجا تعلق دارد فیالجمله اختلاف کردهاند، ولی آنچه که بیشتر و بهتر گفتهاند این است: چرا این شخص اینطور شده است؟ یعنی عامل فساد اخلاق و انحراف چیست؟ چطور میشود که انسان حلّاف میشود، مهین میشود، همّاز و مشّاء بنمیم میشود، معتد اثیم و منّاع للخیر میشود؟ چه چیزی اینطور فاسدش کرده است؟«أَنْ کان ذا مالٍ وَ بَنینَ» این داشتن، این دارم دارمها (امان از این دارم دارمها!). دائم نگاه کرده، دیده ثروت دارد، فرزندان دارد. در عرب هم که قدرتها را عشیره تشکیل میداد. الآن هم کم و بیش اینطور است ولی نه به شدت زندگیهای قبیلهای قدیم. یک پسر داشتن خودش یک ارزش فوقالعاده به انسان میداد، دو پسر داشتن بیشتر و ... یکی از علل اینکه تعدد زوجات فوقالعاده مطلوب بود، این بود که پسران بیشتری داشته باشند و پسران بیشتر داشتن موجب قدرت بیشتر بود.
پانزده یا بیست تا زن میگرفت برای اینکه پسرِ بیشتر و قدرت بیشتر داشته باشد.
ولید بن مغیره از همان اشخاص بود؛ هم پول فراوان داشت و هم فرزندان فراوان و قهراً عشیره فراوان داشت.
حال چه چیزی این شخص را اینچنین کرده است که در مقابل تو و دعوت خدا میایستد؟ چه چیزی او را یک چنین انسان فاقد انسانیت قرار داده، یک انسان پست حقیر پرسوگندخور منّاع الخیر معتد اثیم عتلّ زنیم قرار داده است؟ یک چیز:
«أنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ» اینکه صاحب ثروت و فرزندان است. مرتب نگاه کرده به فرزندانش، نگاه کرده به ثروتش؛ این است که این شخص را از تمام حقایق غافل کرده و به این شکل درآورده است.
«اذا تُتْلیعَلَیهِ ایاتُنا قالَ اساطیرُ الْاوَّلینَ» این روشنفکری دروغین و
احمقانه [باعث شده] که تا آیات ما (آیات الهی) بر او خوانده میشود، میگوید اینها افسانههای قدیمی است، خرافات است، افسانههایی است که گذشتگان ساختهاند؛ آدم عاقل، یک آدم روشنفکر که زیر بار این حرفها نمیرود.
آنجا که آیه«وَ لا تُطِعْ کلَّ حَلّافٍ مَهین» را تفسیر میکردم، عرض کردم که در دو آیه«فَلا تُطِعِ الْمُکذِّبینَ.وَدّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنونَ»[1]نظر به این جهت بود که با اینها توافق نکن، برای اینکه موضوع توافقی که اینها میخواهند تو با آنها در آن موضوع توافق کنی این است که تو از بعضی دعوتهای خودت صرفنظر کنی. چنین پیشنهادی را هر کسی بکند نباید پذیرفت، چون او تو را دروغگو میداند که چنین پیشنهادی میکند و این قابل تصالح نیست. ولی آیه«وَ لا تُطِعْ کلَّ حَلّافٍ مَهینٍ» ناظر به موضوع نیست که چون در موضوع دعوت تو چنین پیشنهادی میکنند [اطاعت نکن؛ بلکه] اصلًا خود اینها قابل نیستند؛ اینها رسیدهاند به جایی که [درد] اینها را جز اینکه دماغشان به خاک مالیده شود چیز دیگر چاره نمیکند؛ یک راه بیشتر وجود ندارد و آن همین است؛ و لهذا بعد از همه اینها میفرماید:سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطومِ.
در زبان عربی بیشتر و در زبان فارسی کمتر، «بینی» مظهر عزت و ذلت انسان است. مثلًا در فارسی وقتی میخواهیم بگوییم فلانکس ذلیل و پست شد میگوییم بینیاش به خاک مالیده شد. عرب هم میگوید «رغم أنف». در فارسی- شاید کم گفته میشود- به کسی که خیلی تکبر به خرج میدهد و بیاعتناست، میگویند خیلی دماغت را
[1]. قلم/ 8 و 9.
اشتباه مضحک کنت گوبینو
در فارسی و عربی چنین چیزهایی هست و شاید در زبانهای اروپایی نیست که کنت گوبینوی معروف درباره اخلاق و احوال ایرانیها اشتباه مضحکی کرده است. کنت گوبینو، فرانسوی و البته مرد دانشمندی است و نظریهای در فلسفه تاریخ دارد (نظریه نژادی)؛ معتقد است که اصلًا اصالت مال نژادهاست و تحولات تاریخ همیشه ریشه نژادی دارد. این مرد در زمان ناصرالدین شاه یعنی در حدود صد و بیست سالپیش سه سال وزیر مختار فرانسه در ایران بوده است و بعد کتابی به زبان فرانسه نوشته به نامسه سال در ایرانکه به فارسی ترجمه شده و من خواندهام. او کمکم زبان فارسی را در همین سه سال یاد گرفته بوده، خیلی چیزها از زندگی ایرانیها نوشته، راست یا دروغ، چه عرض کنم، ولی قسمتهایی به استنباطهای شخصی او مربوط است و اشتباهات عجیبی کرده چون زبان فارسی را درست نمیدانسته است.
حال ببینید وقتی یک مستشرق میخواهد احوال قومی را بیان کند چگونه میشود. میگوید از عجایب ایرانیها این است که وقتی در مجالس به همدیگر میرسند یگانه چیزی که از یکدیگر میپرسند احوال بینی یکدیگر است، میگویند آیا بینی شما چاق است؟ مثل اینکه
در میان اعضای بدنشان غیر از بینی چیز دیگری موضوعیت ندارد. او خیال کرده در زبان فارسی وقتی میگویند فلان کس دماغش چاق است، واقعاً مقصود این است که همین عضو بزرگ و چاق شده است، نمیداند که این کنایه است؛ در فارسی وقتی میگویند فلان کس دماغش چاق است یعنی ثروتمند است.
این هم به همان جا برمیگردد که در فارسی و عربی وقتی کسی خیلی خوشحال است و برای خودش شخصیت و عزت قائل است میگویند دماغش را بالا گرفته، یا دماغش گُنده شده.
حال قرآن بینیهای اینها را به خرطوم فیل تشبیه میکند، یعنی خیلی بینیهایشان گنده شده؛ این دیگر بینی نیست، خرطوم فیل است. اگر کنت گوبینو بود میگفت خیلی عجیب است که قرآن هم روی همین حساب فکر میکند، حتی در اینجا بینی را خرطوم نامیده است! وقتی قرآن میگوید چنین مردمی چارهای ندارند جز اینکه باید بینیشان را به خاک بمالیم، میخواهد بگوید بینی اینها خیلی گنده شده است، دیگر بینی نیست، خرطوم است؛ باید این خرطوم اینها را داغ کرد؛ طولی نخواهد کشید که ما این خرطومهای اینها را داغ خواهیم کرد. (این آیات در مکه نازل شده است؛ سوره «ن والقلم» مکی است.) اشاره است به اینکه عنقریب اوضاعی پیش میآید که ما مسلمانها را بر اینها مسلط خواهیم کرد، چنان دماغ اینها را به خاک بمالند که آن وقت بفهمند که قضیه از چه قرار است. مفسرین هم گفتهاند اشاره به قضیه بدر است.