بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 274

احمقانه [باعث شده] که تا آیات ما (آیات الهی) بر او خوانده میشود، میگوید اینها افسانههای قدیمی است، خرافات است، افسانههایی است که گذشتگان ساختهاند؛ آدم عاقل، یک آدم روشنفکر که زیر بار این حرفها نمیرود.

آنجا که آیه«وَ لا تُطِعْ کلَّ حَلّافٍ مَهین» را تفسیر میکردم، عرض کردم که در دو آیه«فَلا تُطِعِ الْمُکذِّبینَ.وَدّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنونَ»[1]نظر به این جهت بود که با اینها توافق نکن، برای اینکه موضوع توافقی که اینها میخواهند تو با آنها در آن موضوع توافق کنی این است که تو از بعضی دعوتهای خودت صرفنظر کنی. چنین پیشنهادی را هر کسی بکند نباید پذیرفت، چون او تو را دروغگو میداند که چنین پیشنهادی میکند و این قابل تصالح نیست. ولی آیه«وَ لا تُطِعْ کلَّ حَلّافٍ مَهینٍ» ناظر به موضوع نیست که چون در موضوع دعوت تو چنین پیشنهادی میکنند [اطاعت نکن؛ بلکه] اصلًا خود اینها قابل نیستند؛ اینها رسیدهاند به جایی که [درد] اینها را جز اینکه دماغشان به خاک مالیده شود چیز دیگر چاره نمیکند؛ یک راه بیشتر وجود ندارد و آن همین است؛ و لهذا بعد از همه اینها میفرماید:سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطومِ.

در زبان عربی بیشتر و در زبان فارسی کمتر، «بینی» مظهر عزت و ذلت انسان است. مثلًا در فارسی وقتی میخواهیم بگوییم فلانکس ذلیل و پست شد میگوییم بینیاش به خاک مالیده شد. عرب هم میگوید «رغم أنف». در فارسی- شاید کم گفته میشود- به کسی که خیلی تکبر به خرج میدهد و بیاعتناست، میگویند خیلی دماغت را

[1]. قلم/ 8 و 9.


صفحه 275

اشتباه مضحک کنت گوبینو

در فارسی و عربی چنین چیزهایی هست و شاید در زبانهای اروپایی نیست که کنت گوبینوی معروف درباره اخلاق و احوال ایرانیها اشتباه مضحکی کرده است. کنت گوبینو، فرانسوی و البته مرد دانشمندی است و نظریهای در فلسفه تاریخ دارد (نظریه نژادی)؛ معتقد است که اصلًا اصالت مال نژادهاست و تحولات تاریخ همیشه ریشه نژادی دارد. این مرد در زمان ناصرالدین شاه یعنی در حدود صد و بیست سالپیش سه سال وزیر مختار فرانسه در ایران بوده است و بعد کتابی به زبان فرانسه نوشته به نامسه سال در ایرانکه به فارسی ترجمه شده و من خواندهام. او کمکم زبان فارسی را در همین سه سال یاد گرفته بوده، خیلی چیزها از زندگی ایرانیها نوشته، راست یا دروغ، چه عرض کنم، ولی قسمتهایی به استنباطهای شخصی او مربوط است و اشتباهات عجیبی کرده چون زبان فارسی را درست نمیدانسته است.

حال ببینید وقتی یک مستشرق میخواهد احوال قومی را بیان کند چگونه میشود. میگوید از عجایب ایرانیها این است که وقتی در مجالس به همدیگر میرسند یگانه چیزی که از یکدیگر میپرسند احوال بینی یکدیگر است، میگویند آیا بینی شما چاق است؟ مثل اینکه


صفحه 276

در میان اعضای بدنشان غیر از بینی چیز دیگری موضوعیت ندارد. او خیال کرده در زبان فارسی وقتی میگویند فلان کس دماغش چاق است، واقعاً مقصود این است که همین عضو بزرگ و چاق شده است، نمیداند که این کنایه است؛ در فارسی وقتی میگویند فلان کس دماغش چاق است یعنی ثروتمند است.

این هم به همان جا برمیگردد که در فارسی و عربی وقتی کسی خیلی خوشحال است و برای خودش شخصیت و عزت قائل است میگویند دماغش را بالا گرفته، یا دماغش گُنده شده.

حال قرآن بینیهای اینها را به خرطوم فیل تشبیه میکند، یعنی خیلی بینیهایشان گنده شده؛ این دیگر بینی نیست، خرطوم فیل است. اگر کنت گوبینو بود میگفت خیلی عجیب است که قرآن هم روی همین حساب فکر میکند، حتی در اینجا بینی را خرطوم نامیده است! وقتی قرآن میگوید چنین مردمی چارهای ندارند جز اینکه باید بینیشان را به خاک بمالیم، میخواهد بگوید بینی اینها خیلی گنده شده است، دیگر بینی نیست، خرطوم است؛ باید این خرطوم اینها را داغ کرد؛ طولی نخواهد کشید که ما این خرطومهای اینها را داغ خواهیم کرد. (این آیات در مکه نازل شده است؛ سوره «ن والقلم» مکی است.) اشاره است به اینکه عنقریب اوضاعی پیش میآید که ما مسلمانها را بر اینها مسلط خواهیم کرد، چنان دماغ اینها را به خاک بمالند که آن وقت بفهمند که قضیه از چه قرار است. مفسرین هم گفتهاند اشاره به قضیه بدر است.


صفحه 277

اهمیت جنگ بدر

پاسخ به یک شبهه مستشرقین

حال اینجا یک نکته تاریخی هست و آن این است: عدهای از مستشرقین (و بیشتر، از مستشرقین یهودی شروع شده است؛ شاید اول کسی که این حرف را گفته گُلدزیهر بوده و بعد نولدکه و امثال او) گفتهاند که پیغمبر- العیاذ باللَّه- در مکه یک شخصیت داشت و در مدینه یک شخصیت دیگر شد و بکلی روش خودش را عوض کرد. در مکه در چهره مسیح بود و مانند مسیح فقط دعوت میکرد، حرف


صفحه 278

محبتآمیز میزد (و ناچار باید بگویند مانند مسیح میگفت اگر به طرف راست صورتت سیلی زدند طرف چپ آن را بیاور، کار خدا را به خدا واگذار و کار قیصر را به قیصر)، راهش همانند راه مسیح بود و لهذا در مکه میبینید که پیغمبر اجازه جنگیدن و جهاد نداد، اصحابش را اینهمه معذب میکردند و هیچ اجازه نمیداد که دفاع کنند، به اصحابش اجازه داد هجرت کنند و به حبشه بروند. به مدینه که میآید یک گردش صد و هشتاد درجهای میکند، به شکل یک امپراطور و یک فرد مقتدر درمیآید، فرمان جهاد میدهد، دیگر آن روش گذشته خودش را بکلی کنار میگذارد.

این یک دروغ محض است و اگر یک وقتی مقتضی باشد ادلّه دروغ بودنش را از هر جهت میگویم که پیغمبر اکرم نه در مکه مسیح محض بود، مسیحی که آنها میشناسند، و نه در مدینه روشش روش امپراطور بود آنطور که آنها تصور کردهاند. روش عیناً یک روش است ولی شک ندارد که پیغمبر چنین عمل کرد، باید هم عمل کند. سیزده سال دعوت کرد، بعد از سیزده سال اجازه [دفاع داد،] گفت:اذِنَ لِلَّذینَ یقاتَلونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِموا[1]، آنهم تا از ناحیه دشمن شروع نشد اجازه دفاع نداد. اگر پیغمبر از روز اول شروع [به جهاد] میکرد، آنوقت شما بیشتر اعتراض میکردید که آخر یک مدتی مردم را دعوت کن، اگر زیر بار نرفتند و تکبر و عناد ورزیدند آنوقت [جهاد کن،] نه از روز اول. در مدینه هم پیغمبر همان چهره یک انسان کامل و جامع [را داشت؛] یعنی قرآن، هم تکیه دارد روی کتاب و دعوت، و هم روی عدالت، و هم

[1]. حج/ 39.


صفحه 279

[میگوید] در آنجا که کتاب و دعوت، عدالت را برقرار نمیکند باید دست به شمشیر برد(وَ انْزَلْنَا الْحَدیدَ فیهِ بَأْسٌ شَدیدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ)[1]. حال یکی از آن ادلّه را عرض میکنم.

اگر کسی در آیات مکی دقت کند (اینها اعجاز قرآن است که قرآن چگونه همیشه پیشاپیش طوری حرف میزند که جواب این حرفها داده شود) میفهمد که یک آینده دست به سوی قدرت و شمشیر بردن وجود دارد؛ یعنی اینطور نیست که پیغمبر در مکه یک راه را میرفت، بعد به مدینه آمد، راهش را عوض کرد؛ نشان میدهد همان راهی را که در مدینه رفت در مکه بیان میکند. یکی همین جاست. در مکه میگوید:«سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطومِ» اینها چارهای ندارند جز اینکه باید این دماغهای مانند خرطوم اینها به خاک مالیده شود. در سوره طور هم- که آن نیز مکی است- آیاتی است که چنین اشاراتی در آن هست. از همه صریحتر سوره مبارکه والعادیات است؛ آن خیلی عجیب است. سوره والعادیات از سورههای کوچک مکی است و آهنگ مکی هم دارد، چون سورههای مکی همه با آیات کوتاه و حماسی است. مسلّم در همان زمان که این سوره در مکه نازل شده بسیاری از مسلمین بودهاند که میدانستهاند رو به چه جهتی دارند میروند و شاید از کفار قریش هم فهمیدند. قرآن میگوید:

وَ الْعادِیاتِ ضَبْحاً.فَالْمورِیاتِ قَدْحاً.فَالْمُغیراتِ صُبْحاً.فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً.فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً.انَّ الْانْسانَ لِرَبِّهِ لَکنودٌ.وَ إنَّهُ عَلیذلِک لَشَهیدٌ.وَ إنَّهُ لِحُبِّ الْخَیرِ لَشَدیدٌ.أفَلا یعْلَمُ اذا بُعْثِرَ ما فِی الْقُبورِ.وَ حُصِّلَ ما فِی الصُّدورِ.إنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یوْمَئِذٍ لَخَبیرٌ[2].

[1]. حدید/ 25. (2). [مقدار کمی از آخر بحث روی نوار ضبط نشده است.]


صفحه 280

تفسیر سوره قلم (3)

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

انّا بَلَوْناهُمْ کما بَلَوْنا أصْحابَ الْجَنَّةِ اذْ أقْسَموا لَیصْرِمُنَّها مُصْبِحینَ.وَ لایسْتَثْنونَ.فَطافَ عَلَیها طائِفٌ مِنْ رَبِّک وَ هُمْ نائِمونَ.فَاصْبَحَتْ کالصَّریمِ.فَتَنادَوْا مُصْبِحینَ.انِ اغْدوا عَلیحَرْثِکمْ انْ کنْتُمْ صارِمینَ.فَانْطَلَقوا وَ هُمْ یتَخافَتونَ.أنْ لا یدْخُلَنَّهَا الْیوْمَ عَلَیکمْ مِسْکینٌ.وَ غَدَوْا عَلیحَرْدٍ قادِرینَ[1].

در آیات پیش اینچنین خواندیم که«فَلا تُطِعِ الْمُکذِّبینَ.وَدّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنونَ.وَ لاتُطِعْ کلَّ حَلّافٍ مَهینٍ.هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمیمٍ.مَنّاعٍ لِلْخَیرِ مُعْتَدٍ اثیمٍ.عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِک زَنیمٍ.أنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ ».

[1]. قلم/ 17- 25.


صفحه 281

فرمود کسانی که دارای این صفات پلید زشت هستند، هرگز به حرف آنها گوش مکن، آنها را اطاعت مکن. گفتیم مقصود این است که به پیشنهادهای آنها- که پیشنهاد توافق و تصالح به تو میدهند- ترتیب اثر نده. بعد برای [اینکه نشان بدهد] که اینها چگونه مردمی هستند، صفات پلید آنها را یکیک ذکر فرمود: «حلّاف» اند،

«مهین» اند، «همّاز» اند، «مشّاء بنمیم» اند و ... بعد ریشه این فساد اخلاقی اینها را بیان کرد و فرمود: اینها از چه چیز در این منجلابها افتادهاند؟ از این که خود را صاحب مال و ثروت و صاحب فرزندان و عشیره میبینند. گفتیم که درواقع مقصود این است که این دارم دارمهاست که انسان را به این منجلابها میاندازد، اینکه خدا به انسان نعمتی بدهد و به جای آنکه آن نعمتها برای او همان شکل و ماهیت نعمت را داشته باشد که خود بهخود شکر انگیز است و موجب میشود که مراقب باشد چگونه با این نعمتها رفتار کند که رضای خدای منعم در آنهاست، برعکس همه چیز را فراموش میکند، از خدا غافل میشود، فقط خودش را میبیند: این منم که این را دارم، این منم که چنین. همین منم منمها، و دارم دارمها انسان را به اینجاها میکشاند. اینها مربوط به آیاتی بود که در جلسه پیش تفسیر شد.

به همان مناسبت قرآن کریم داستانی را به طور اشاره ذکر میکند، میفرماید:

«انّا بَلَوْناهُمْ کما بَلَوْنا أصْحابَ الْجَنَّةِ» ما اینها را (یعنی همین اشخاصی که از این صفات رذیله سر درآوردند) مورد ابتلا و آزمایش قرار دادیم، یعنی با دادن مال و ثروت و با این مال و ثروتها اینها را در آزمایشگاه بزرگ خودمان قرار دادیم آنچنان که آن باغداران را (قرآن اسمی نمیبرد، همینقدر اشاره میکند) در این آزمایشگاه قرار دادیم.