تفسیر سوره قلم (3)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
انّا بَلَوْناهُمْ کما بَلَوْنا أصْحابَ الْجَنَّةِ اذْ أقْسَموا لَیصْرِمُنَّها مُصْبِحینَ.وَ لایسْتَثْنونَ.فَطافَ عَلَیها طائِفٌ مِنْ رَبِّک وَ هُمْ نائِمونَ.فَاصْبَحَتْ کالصَّریمِ.فَتَنادَوْا مُصْبِحینَ.انِ اغْدوا عَلیحَرْثِکمْ انْ کنْتُمْ صارِمینَ.فَانْطَلَقوا وَ هُمْ یتَخافَتونَ.أنْ لا یدْخُلَنَّهَا الْیوْمَ عَلَیکمْ مِسْکینٌ.وَ غَدَوْا عَلیحَرْدٍ قادِرینَ[1].
در آیات پیش اینچنین خواندیم که«فَلا تُطِعِ الْمُکذِّبینَ.وَدّوا لَوْ تُدْهِنُ فَیدْهِنونَ.وَ لاتُطِعْ کلَّ حَلّافٍ مَهینٍ.هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمیمٍ.مَنّاعٍ لِلْخَیرِ مُعْتَدٍ اثیمٍ.عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِک زَنیمٍ.أنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ ».
[1]. قلم/ 17- 25.
فرمود کسانی که دارای این صفات پلید زشت هستند، هرگز به حرف آنها گوش مکن، آنها را اطاعت مکن. گفتیم مقصود این است که به پیشنهادهای آنها- که پیشنهاد توافق و تصالح به تو میدهند- ترتیب اثر نده. بعد برای [اینکه نشان بدهد] که اینها چگونه مردمی هستند، صفات پلید آنها را یکیک ذکر فرمود: «حلّاف» اند،
«مهین» اند، «همّاز» اند، «مشّاء بنمیم» اند و ... بعد ریشه این فساد اخلاقی اینها را بیان کرد و فرمود: اینها از چه چیز در این منجلابها افتادهاند؟ از این که خود را صاحب مال و ثروت و صاحب فرزندان و عشیره میبینند. گفتیم که درواقع مقصود این است که این دارم دارمهاست که انسان را به این منجلابها میاندازد، اینکه خدا به انسان نعمتی بدهد و به جای آنکه آن نعمتها برای او همان شکل و ماهیت نعمت را داشته باشد که خود بهخود شکر انگیز است و موجب میشود که مراقب باشد چگونه با این نعمتها رفتار کند که رضای خدای منعم در آنهاست، برعکس همه چیز را فراموش میکند، از خدا غافل میشود، فقط خودش را میبیند: این منم که این را دارم، این منم که چنین. همین منم منمها، و دارم دارمها انسان را به اینجاها میکشاند. اینها مربوط به آیاتی بود که در جلسه پیش تفسیر شد.
به همان مناسبت قرآن کریم داستانی را به طور اشاره ذکر میکند، میفرماید:
«انّا بَلَوْناهُمْ کما بَلَوْنا أصْحابَ الْجَنَّةِ» ما اینها را (یعنی همین اشخاصی که از این صفات رذیله سر درآوردند) مورد ابتلا و آزمایش قرار دادیم، یعنی با دادن مال و ثروت و با این مال و ثروتها اینها را در آزمایشگاه بزرگ خودمان قرار دادیم آنچنان که آن باغداران را (قرآن اسمی نمیبرد، همینقدر اشاره میکند) در این آزمایشگاه قرار دادیم.
داستان باغداران
مردی بوده است اهل خیر و باغدار و فرزندانی داشته است. (در
این جهت تفاسیر اختلاف کردهاند که در همین دوره اوایل اسلام بوده است یا اساساً مربوط به امم گذشته است.) این مرد، همچنان که دأب و سنّت اهل خیر است، کار میکرده، زحمت میکشیده و محصولی به دست میآورده است و همیشه فقرا را در این محصول شریک میکرده است، که در قرآن کریم است:وَ الَّذینَ فی أمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلومٌ.لِلسّائِلِ وَ الْمَحْرومِ[1]. این آیه در دو جای قرآن است، در یک جا کلمه «معلوم» را دارد، در جای دیگر ندارد:وَ فی أمْوالِهِم حَقٌّ لِلسّائِل وَ الْمَحْرومِ[2]. سائلان یعنی فقرایی که خودشان اظهار فقر میکنند، محرومان یعنی کسانی که اظهار فقر نمیکنند ولی فقیر هستند. قرآن در اوصاف متقین میفرماید: آنها که مسکینان و محرومان و سائلان حقی در مال آنها دارند. نمیفرماید: از مال خودشان به آنها میدهند، میگوید: آنها حقی در مال اینها دارند. در روایات وارد شده است که آیا مقصود همان زکات و وجوهِ واجب است؟ تصریح شده که خیر، آن حسابش علیحدّه است، چون آن مقداری که زکات تعلق میگیرد مال آنها نیست. در وجوه دیگر مانند خمس هم همینطور است (البته در این جهت اختلافنظر است، ولی در معنا میشود گفت مال آنها نیست.) میفرماید: کسانی که در همان چیزی که ملک طلق و مال خالص شرعی آنها حساب میشود، حقی برای سائلان و محرومان است.
آن مرد اهل خیر هم اینچنین مردی بود و قهراً سائلان و محرومان او را شناخته بودند. هر سال موعد برداشت محصول که میشد فقرا انتظار داشتند که باغهای فلان کس عن قریب محصول میدهد، چیزی
[1]. معارج/ 24 و 25.
[2]. ذاریات/ 19.
گیر ما میآید.
این پدر میمیرد، بچهها به اصطلاح روشنفکر میشوند، میگویند: این چه کاری است: برویم زحمت بکشیم، جان بکنیم، موقعش که میشود عدهای به اینجا بیایند، یک مقدار این ببر، یک مقدار آن ببر. از طرفی اینجا شناختهشده است، اگر به عادت همه ساله مردم بفهمند که چه روزی روز برداشت محصول و جمع کردن و چیدن است، باز به اینجا میآیند. آمدند با یکدیگر تبانی کردند، گفتند: به هیچ کس اطلاع ندهیم که ما چه روزی میخواهیم برویم محصول را بچینیم، هنوز طلوع صبح نشده حرکت کنیم که در صبح بسیار زود، ما روی محصول باشیم و تا وقتی که مردم خبر شوند ما تمام میوه را چیده باشیم. قرآن یک تعبیری دارد، میفرماید:قالَ اوْسَطُهُمْ. در میان این برادران یک برادر بوده که معتدلتر بوده است، یعنی معتدل فکر میکرده، مثل پدرش فکر میکرده است. او اینها را از این کار نهی کرده و گفته است این کار را نکنید، مصلحت نیست، خدا را فراموش نکنید، از خدا بترسید؛ مرتب خدا را به یاد اینها آورده است. ولی اینها به حرف او گوش نکردند. او هم از باب اینکه در اقلیت بوده اجباراً دنبال اینها آمده درحالیکه فوقالعاده از عمل اینها ناراضی بوده است.
همان شب که اینها برای فردا صبحش چنین تصمیمی داشتند، قرآن همین قدر میگوید که«فَطافَ عَلَیها طائِفٌ مِنْ رَبِّک» (طائف یعنی عبورکننده) یک عبورکنندهای را خدا فرستاده بود. اما قرآن نمیگوید آن عبورکننده چه بود، چه آفتی بود، چه بلایی بود، آیا از نوع انسان بودند یا نبودند. خلاصه یک بلای آسمانی بر این باغ فرود آمد که آنچه میوه داشت از بین برد (بعد در تفسیر آیه میگوییم که خود باغ را از بین
برد یا از آیه بیش از این استفاده نمیشود که از میوههای باغ چیزی باقی نگذاشت، مثل لشکری که بریزند و همه چیز را ببرند). صبح زود که شد گفتند:«اغْدوا عَلیحَرْثِکمْ» آن صبحانه و زود هنگام بدوید. قرآن میگوید: وقتی میرفتند میگفتند آرام حرف بزنید. آرام حرف میزدند که صدایشان را کسی نشنود، یک وقت کسی خبردار نشود که بعد دیگران را خبردار کند. طبق نشانه میرفتند (لابد آن باغ در میان باغهای دیگران بوده است)، چشمشان به باغشان افتاد، دیدند این که آن باغ دیروز نیست، همه چیزش عوض شده است. خیال کردند راه را گم کردهاند و این باغ آنها نیست. گفتند: این باغ ما نیست، راه را گم کردهایم. کمی دقت کردند، گفتند نه، همان است، یک حادثهای پیش آمده است. فوراً آن فردی که فرد معتدلشان بود گفت: نگفتم به شما که نیتتان را اینقدر کج نکنید؟ این اثر نیت سوء است. بعد قرآن میگوید که اینها اظهار توبه کردند و گفتند: اشتباه کردیم.
این جریان را قرآن اینطور ذکر میکند، میخواهد بفرماید: ببینید که این غرورِ مال انسان را چه میکند، به چه فکرها و اندیشهها میاندازد! به جای اینکه شکر منعم را بجا بیاورد و شکرانه این نعمت، حق سائلان و محرومان و بیچارگان را بدهد، چنین نقشهها میکشد! این نمونهای است از اینکه انسان، با نعمت- آنهم نعمت مال- مورد آزمایش الهی قرار بگیرد.
بعد میگوید اینها هم (سران قریش) با نعمت مال مورد آزمایش قرار گرفتند، و اینهمه اخلاق فاسدی که دارند ریشهاش- اگر درست تحلیل و جستجو کنید- همان حساب دارم دارم است؛ آن دارم دارم، اینها را به اینجا رساند.
«انّا بَلَوْناهُمْ کما بَلَوْنا اصْحابَ الْجَنَّةِ» ما اینها را مورد آزمایش قرار دادیم، آنچنانکه صاحبان باغ را مورد آزمایش قرار دادیم. (کلمه «صاحب» در فارسی به معنی «مالک» گفته میشود؛ میگوییم صاحب این خانه، یعنی مالک این خانه. در اینجا اتفاقاً همین معنا درست است، ولی کلمه «صاحب» در زبان عربی معنای وسیعتری دارد. انسان با هر چیزی که نوعی همراهی داشته باشد، به آن میگویند صاحب او، یار او. اصلًا صاحب یعنی همراه. به مالک هم اگر میگویند صاحب، چون نوعی همراهی میان مالک و مملوک وجود دارد، و لهذا همراه سفر انسان را میگویند صاحبِ سفر، یعنی همراه سفر.) ما آنها را مورد آزمایش قرار دادیم، همچنان که قبلًا صاحبان باغ را، همراهان باغ را (مقصود در اینجا همان مالکان است: مالکان باغ را) مورد آزمایش قرار دادیم«اذْ أقْسَموا لَیصْرِمُنَّها مُصْبِحینَ» آنگاه که با یکدیگر تبانی کردند و همقسم شدند که صبح بسیار زود، بامدادان [میوههای] این باغ را بچینند، که تا دیگران خبر شدند اینها برده باشند.
«وَ لا یسْتَثْنونَ» و قسم خوردند که استثناء نکنند. استثناء یعنی جداکردن. کلمه«وَ لا یسْتَثْنونَ» را مفسرین دو جور تفسیر کردهاند: یکی اینکه«وَ لایسْتَثْنونَ» یعنی (قسم خوردند که صبحانه بچینند و) قسم خوردند که جدا نکنند، یعنی گفتند همه یکجور کار کنیم، سهمی برای فقرا جدا نکنیم؛ این هم جزء قسمشان بود. دیگر اینکه چون در زبان عربی «ان شاءاللَّه» گفتن را هم استثناء میگویند (میگویند:
استثناء کرد، یعنی گفت: فلان کار را میکنم اگر خدا بخواهد. معنایش این است: مگر اینکه خدا نخواهد) بعضی گفتهاند: اینجا مقصود از«وَ لا یسْتَثْنونَ» این است که قسم خوردند و «انشاءاللَّه» نگفتند. ولی ظاهر این است که اگر
مقصود آن میبود با صیغه مضارع نمیآمد که«وَ لا یسْتَثْنونَ»، مثلًا باید گفته میشد: «وَ مَا اسْتَثْنَوْا» و «انشاءاللَّه» نگفتند، یعنی آنوقت عطف به«اقْسَموا» میشد نه عطف به«یصْرِمُنَّها». به عبارت دیگر اگر به معنای «انشاءاللَّه» گفتن میبود، عطف به«اقْسَموا» بود و باید ماضی آورده میشد، ولی چون مضارع آورده شده علیالظاهر عطف به«یصْرِمُنَّها» است.
پس معنای آیه این است: قسم خوردند که صبح بسیار زود، هنوز که کسی خبردار نشده، میوههای باغ را بچینند و هیچ چیزی را هم جدا نکنند.
«فَطافَ عَلَیها طائِفٌ مِنْ رَبِّک» گذشت بر آن باغ عبورکنندهای از جانب پروردگار تو؛ یعنی این را خدا فرستاده بود، یک وسیله الهی بود، یک تسبیب الهی بود، یک نوع سببسازی الهی بود. آن عبورکننده الهی (که قرآن اسمش را نمیبرد که چه بود و از چه نوع بود) در وقتی آمد که آنها خواب بودند، یعنی شب که اینها خواب بودند کار را یکسره کرد.
«فَاصْبَحَتْ کالصَّریمِ» این باغ گردید مانند صریم. (اصْبَحَ به معنی «گردید» است ولی گردیدنِ در صبح را میگویند «أصبح»، گردیدنِ در شام را میگویند «أمسی».
اصْبَحَ یعنی صبح چنین شد.) این باغ داخل صبح شد درحالیکه درست به شکل یک صریم یعنی یک باغِ چیده شده درآمده بود؛ کاملًا میوهها را چیده بودند و چیزی باقی نمانده بود. آنجا کلمه«لَیصْرِمُنَّها» بود. «صرم» در آنجا به همان معنای چیدن و قطع کردن میوه از درخت و از بن خودش است. اینجا هم کلمه «صریم» را آورده است. اگر ما«کالصَّریم» را به همین معنا بگیریم- که ظاهرش هم همین است- معنایش این است که آن آفت هرچه بود و هر که بود در همین حد بود که از تمام میوههای باغ- که اینها برای خودشان چطور حدس میزدند