مقصود آن میبود با صیغه مضارع نمیآمد که«وَ لا یسْتَثْنونَ»، مثلًا باید گفته میشد: «وَ مَا اسْتَثْنَوْا» و «انشاءاللَّه» نگفتند، یعنی آنوقت عطف به«اقْسَموا» میشد نه عطف به«یصْرِمُنَّها». به عبارت دیگر اگر به معنای «انشاءاللَّه» گفتن میبود، عطف به«اقْسَموا» بود و باید ماضی آورده میشد، ولی چون مضارع آورده شده علیالظاهر عطف به«یصْرِمُنَّها» است.
پس معنای آیه این است: قسم خوردند که صبح بسیار زود، هنوز که کسی خبردار نشده، میوههای باغ را بچینند و هیچ چیزی را هم جدا نکنند.
«فَطافَ عَلَیها طائِفٌ مِنْ رَبِّک» گذشت بر آن باغ عبورکنندهای از جانب پروردگار تو؛ یعنی این را خدا فرستاده بود، یک وسیله الهی بود، یک تسبیب الهی بود، یک نوع سببسازی الهی بود. آن عبورکننده الهی (که قرآن اسمش را نمیبرد که چه بود و از چه نوع بود) در وقتی آمد که آنها خواب بودند، یعنی شب که اینها خواب بودند کار را یکسره کرد.
«فَاصْبَحَتْ کالصَّریمِ» این باغ گردید مانند صریم. (اصْبَحَ به معنی «گردید» است ولی گردیدنِ در صبح را میگویند «أصبح»، گردیدنِ در شام را میگویند «أمسی».
اصْبَحَ یعنی صبح چنین شد.) این باغ داخل صبح شد درحالیکه درست به شکل یک صریم یعنی یک باغِ چیده شده درآمده بود؛ کاملًا میوهها را چیده بودند و چیزی باقی نمانده بود. آنجا کلمه«لَیصْرِمُنَّها» بود. «صرم» در آنجا به همان معنای چیدن و قطع کردن میوه از درخت و از بن خودش است. اینجا هم کلمه «صریم» را آورده است. اگر ما«کالصَّریم» را به همین معنا بگیریم- که ظاهرش هم همین است- معنایش این است که آن آفت هرچه بود و هر که بود در همین حد بود که از تمام میوههای باغ- که اینها برای خودشان چطور حدس میزدند
و حرّازی میکردند که چقدر و چقدر میشود- اثری باقی نمانده بود.
بعضی گفتهاند که «صریم» در اینجا به معنی شب است (البته با اقرار و اعتراف به اینکه «صریم» هم به روز اطلاق میشود و هم به شب؛ روز که میآید شب را قطع میکند و شب که میآید روز را قطع میکند، به هر دو میگویند صریم)، گفتهاند که مقصود آیه این است که باغ مانند یک شب ظلمانی و تاریک شد، و مقصودشان این است که آن بلای آسمانی که آمد نه تنها میوهها را از بین برد، حتی درختها را بکلی از بین برد. البته این لغت این نظر را چندان تأیید نمیکند.
«فَتَنادَوْا مُصْبِحینَ» صبح که شد، اینها وقتی که بیدار شدند یکدیگر را صدا زدند«انِ اغْدوا عَلیحَرْثِکمْ» گفتند: فوراً و به عجله «غُدُوّاً» (صبح زود) بالای کشت و زراعت خودتان باشید (یعنی چنان برویم که هنوز صبح زود است ما آنجا باشیم.)
«انْ کنْتُمْ صارِمینَ» اگر چنین تصمیمی دارید که زود بچینید.«فَانْطَلَقوا» راه افتادند«وَ هُمْ یتَخافَتونَ». «خَفَتَ» به معنی آرام حرف زدن است. در آن آیه کریمه داریم که«وَ لاتَجْهَرْ بِصَلاتِک وَ لا تُخافِتْ بِها»[1]در قرائت نماز نه داد بزن و نه خیلی آرام تکلم کن.
معنای «خَفَتَ» همان حالت هَمْس است. آرام و درِ گوشی با هم حرف میزدند.
همینطور که میرفتند، میگفتند: صدایتان را بلند نکنید. آرام با همدیگر حرف میزدند، چرا؟«أنْ لا یدْخُلَنَّهَا الْیوْمَ عَلَیکمْ مِسْکینٌ» یک وقت یک گدا سر و کلهاش اینجا پیدا نشود.
«وَ غَدَوْا» صبحانه وارد شدند، فرود آمدند اما بر چه؟ آنجا داشت«اغْدوا عَلیحَرْثِکمْ»، اینجا نقطه مقابل حرث، «حَرد» آورده است. قرآن
[1]. اسراء/ 110.
میگوید: به جای اینکه بر حرث وارد شوند بر حردی وارد شدند:«وَ غَدَوْا عَلیحَرْدٍ» به جای «حرث» بر «حرد» وارد شدند. سالی که از باران دادن امتناع و امساک دارد «حارد» یا «حرد» گفته میشود؛ حیوانی که از شیردادن ابا دارد و لگد میزند «حرد» گفته میشود؛ همینطور زمینی که ابا کند از اینکه چیزی به انسان بدهد و کأ نّه بر صاحب خودش خشم گرفته است که هر چه او کوشش میکند از این زمین چیزی بگیرد این زمین چیزی به او نمیدهد؛ یک زمین خشمناک و ممسک. این زمینی که تا دیروز حرث بود امروز به صورت یک حرد درآمده است.«وَ غَدَوْا عَلیحَرْدٍ» وارد شدند بر چنین زمینی، زمینی که گویی قسم خورده است که یک دانه میوه به اینها ندهد.
قادِرینَ. کلمه «قدر» در قرآن به دو معنا اطلاق شده است؛ بیشتر به همان معنی قدرت اطلاق شده است؛ یعنی توانایی. معنی دیگری که در قرآن اطلاق شده است «قدر» است به معنی اندازهگیری. در آیهای هست:«لِینْفِقْ ذوسَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ» [کسی که ثروتمند است انفاق کند]«وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیهِ رِزْقُهُ» و کسی که روزیاش بر او مقدور شده است، یعنی محدود و اندازهگیری شده است (مقصود اشخاص فقیر هستند)«فَلْینْفِقْ مِمّا اتیهُ اللَّهُ»[1]. یا در داستان حضرت یونس آیه«وَ ذَا النّونِ اذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَأنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیهِ» معنایش این نیست که او گمان کرد که ما توانای بر او نیستیم، ما قدرت نداریم او را بگیریم (چنین چیزی محال است)، بلکه یعنی باور نمیکرد که ما او را بگیریم، اخذش کنیم، محدودش کنیم. پیغمبر خدا بود، مثل اینکه به خودش اعتماد داشت که ما پیغمبر
[1]. طلاق/ 7.
خودمان را هرگز در تنگنا قرار نمیدهیم. باور نمیکرد که ما پیغمبر خود را در تنگنا قرار بدهیم:«فَظَنَّ أنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیهِ». ولی وقتی که ما او را در تنگنا قرار دادیم، در همان ظلمات فریاد کرد:فَنادیفِی الظُّلُماتِ انْ لا الهَ الّا انْتَ سُبْحانَک انّی کنْتُ مِنَ الظّالِمینَ[1].
بسیاری از مفسرین گفتهاند «قادر» در اینجا به هر دو معنا درست است: در کمال قدرت بر آن حرث وارد شدند، اما چه فایده؟ آنها قدرت داشتند ولی زمین چیزی به آنها تحویل نمیداد. یا«قادِرینَ» یعنی در حالی بر این سرزمین خشمناک و غضبناک که ابا کرده است از اینکه چیزی به آنها بدهد وارد شدند که در دل خودشان داشتند اندازه میکردند؛ یعنی در همان حالی که داشتند پیش خودشان حساب میکردند وارد شدند. (این معنا بهتر است و در تفسیرالمیزانآرزوهای بیمنطق
این یک نکته روانشناسانه است. انسان دارای قوه خیال است. بسیار بسیار کماند افرادی که بتوانند خودشان را از تحت سیطره قوه خیال رها سازند. آرزوهای بیمنطق انسان- که اکثر آرزوهای انسان بیمنطق است- همه ملعبههای قوه خیال است. آرزوی بیمنطق یعنی چه؟ یک وقت انسان آرزویی دارد که این آرزو منطق هم دارد، یعنی واقعاً اگر انسان فکر منطقی هم بکند، این فکر منطقی لااقل به صورت یک امر محتمل یا بسیار محتمل این آرزو را تأیید میکند. مثل یک
[1]. انبیاء/ 87.
داستان شیخ بهایی و پیشخدمتش
میدانید شیخ بهایی مرد فوقالعادهای بوده. مسأله قرائت افکار را خیلیها دارند، میگویند او هم قرائت افکار داشته است. میگویند وی پیشخدمتی داشت که به او شیخ حسن میگفت. (شیخ بهایی یک آدمی بود که بیشتر سیاح بود و تقریباً سی سال در دنیا سیاحت کرده بود، آخر عمرش شیخالاسلام اصفهان شده بود.) روزی یک مقدار کشک به او
داده بود که بسابد و برای ناهار حاضر کند. او مشغول کشک سابیدن بود. کشکسابی هم که یک آهنگ مخصوصی دارد و انسان وقتی که در جایی باشد که یک آهنگ خوشی هم باشد خیالش بیشتر پرواز میکند؛ مثلًا کنار یک نهر باشد، صدای یکنواخت این نهر را که میشنود خیالش شروع میکند به پرواز کردن، زمین را به آسمان میزند و آسمان را به زمین. او پیش خودش در همان عالم خیال یک آینده سعادت بخشی را برای خودش تخیل میکرد، به این صورت که شیخ بالاخره از کارش معزول میشود، بعد من ترقی میکنم، تا کمکم به آنجا رساند که خودش میشود شیخالاسلام اصفهان. شیخ بهایی متوجه بود که او در عالمِ چه خیالی است، با خود گفت ببینیم رشته خیال این به کجا میرسد. یک وقت رشته خیالش رسید به اینجا که پیش شاهعباس در مسند شیخالاسلامی بالاتر از همه نشسته است، استادش شیخ بهایی از در وارد میشود، حال چکار کند؟ مسند را به او بدهد از نظر اینکه استادش و شیخالاسلام قبل بوده، آنوقت خودش مسندی ندارد، یا او را پایین دستش بنشاند و این درست نیست. در شش و پنج این حرفها بود که شیخ بهایی گفت: شیخ حسن کشکت را بساب. تا گفت: کشکت را بساب، به خودش آمد.
حال، آدمیزاد در عالم خیال اینجور است. مخصوصاً وقتی که انسان مثلًا یک معامله زمین میکند، بعد مرتب خیال میکند که این زمین ترقی میکند، بعد چنین و چنان میکنم؛ یا یک زراعت میکند: امسال زراعت ما اینجور محصول میدهد، بعد اینطور و آنطور میکنم.
بعضی از مفسرین گفتهاند«قادِرینَ» در اینجا یعنی در حالی که در
دلشان حساب میکردند که حالا اینقدر محصول داریم، میبریم و چنین میکنیم و ... در دل خودشان حساب میکردند و به قول معروف با ابرویشان چرتکه میانداختند که چنین و چنان میشود. قرآن میگوید: همینطور که داشتند با خودشان حساب میکردند که چنان و چنین خواهد شد، یکدفعه وارد شدند و چشمهایشان به چنین منظرهای افتاد.«فَلَمّا رَأَوْها» تا چشمشان افتاد، اول چنان یکه خوردند و به اصطلاح شوکه شدند که گفتند: ما گم کردهایم، راه را اشتباهی آمدهایم:«قالوا انّا لَضالّونَ» عوضی آمدهایم، باغ ما نیست؛ اینقدر چهره این باغ عوض شده بود! ولی فوراً فهمیدند که عوضی نیامدهاند و حساب دیگری در کار بوده است:«بَلْ نَحْنُ مَحْرْومونَ» نه، ما مردمِ محروم و بیچاره هستیم؛ یعنی میوههایمان رفت.
قالَ اوْسَطُهُمْ. بعضی خیال کردهاند که«اوْسَطُهُمْ» یعنی وسطیشان، آن بچه وسطی؛ مثلًا اگر پنج تا بودند، برادر سومی. ولی اکثر مفسرین گفتهاند مقصود از اوسط «اعدل» است.«وَ کذلِک جَعَلْناکمْ امَّةً وَسَطاً»[1]یعنی امت معتدل.«خَیرُ الْامورِ اوْساطُها» یعنی در هر کاری بهترینش وسطترین یعنی معتدلترین است که از افراط و تفریط هر دو بدور است، و لهذا اینجا گفتهاند اوسطشان یعنی بهترینشان، معتدلترینشان.«قالَ اوْسَطُهُمْ الَمْ اقُلْ لَکمْ لَوْ لا تُسَبِّحونَ» من قبلًا به شما نگفتم؟ اینجا قرآن نشان میدهد که آن وقتی که اینها نشستند با یکدیگر کنکاش کردند، در میان اینها یکی بوده که مخالف بوده است؛ اما او چون در اقلیت قرار گرفته و دیده حرفش به جایی نمیرسد، گفته است
[1]. بقره/ 143.
حال اگر نمیکنید، نکنید ولی به هر حال حقیقت این است.«قالَ اوْسَطُهُمْ ألَمْ اقُلْ لَکمْ لَوْلا تُسَبِّحونَ» به شما نگفتم این حرفها را نزنید، از خدا بترسید، خدا را تسبیح کنید؟ یعنی از این حرفهای خودتان توبه کنید، اینها خدا را فراموش کردن است، از خدا غافل شدن است، خدانشناسی است.
در این وقت که دچار بلایا شدند- چون بالاخره هر چه بود اینها مؤمنزاده بودند، پدرشان مرد مؤمنی بود- گفتند:«سُبْحانَ رَبِّنا انّا کنّا ظالِمینَ» منزّه است پروردگار ما؛ ما بد کردیم، ما مردم ستمکاری بودیم.«فَاقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلیبَعْضٍ یتَلاوَمونَ» آنگاه بعضی به بعض دیگر رو کردند، یعنی شروع کردند با یکدیگر حرف زدن، خودشان را ملامت میکردند، یکدیگر را ملامت میکردند، این میگفت تقصیر تو شد که این حرف را زدی، آن میگفت: خیر، تو این حرف را زدی، تقصیر تو شد.
مرتب به گردن یکدیگر میانداختند و یکدیگر را ملامت میکردند. ولی بالاخره همه فهمیدند که گنهکارند.
بعد از اینکه یکدیگر را ملامت کردند، همه به خطای خودشان اقرار و اعترف کردند:«قالوا یا وَیلَنا انّا کنّا طاغینَ» وای به حال ما، عجب ما طغیانگر شدیم! یعنی همینقدر که پدر ما مرد و ما خود را دارای چیزی دیدیم، چقدر زود طاغی شدیم و طغیان کردیم!«عَسیرَبُّنا انْ یبْدِلَنا خَیراً مِنْها انّا الیرَبِّنا راغِبونَ» این اظهار توبه آنهاست: ما دیگر بعد از این راغب به سوی پروردگار خودمان هستیم، یعنی راغب به عبادت و بندگی و اطاعت او هستیم و میخواهیم امر او را اطاعت کنیم، بر اساس رضای او عمل کنیم؛ امیدواریم که اگر اینچنین باشیم، پروردگار ما به ما بهتر از آنچه که بود عنایت بفرماید؛ امید است که پروردگار ما به ما عوض بدهد