بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 302

شما یک چنین قسمی دارید؟«أمْ لَکمْ أَیمانٌ عَلَینا بالِغَةٌ الییوْمِ الْقِیمَةِ» یا شما بر عهده ما یک قسمی دارید، یعنی ما را قسم دادهاید و ما قسم خوردهایم که استثنائاً برخلاف همه کتابهای آسمانی و همه دلیلهای عقلی، ما برای شما چنین کاری بکنیم که«إنَّ لَکمْ لَما تَحْکمونَ» برای شما همان چیزی است که شما حکم کنید و هر چه دل شما بخواهد؟ همه عطف به آن گذشته است:«أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنینَ»دوستداشتنهای خدا بیمنطق نیست

در آیات بعد میخوانیم خیلی افراد هستند که هر چه بیشتر


صفحه 303

موفقیت پیدا میکنند بیشتر شاکر و ذاکر خدا میشوند (و باید هم چنین باشند)، یک ذره سبب غفلت آنها نمیشود؛ ولی بعضی از مردم برعکس، کارشان به جایی میرسد که واقعاً این توهم برایشان پیدا میشود که آنچه در دنیا هست دلیل بر تقرب ما نزد خدای متعال است و اینکه خدا ما را دوست دارد. دیدهاید بعضی اشخاص میگویند اصلًا خدا مرا دوست دارد. خیال کرده کهخدا یک کسی را [به گزاف دوست میدارد] مثل اینکه انسانی گاهی به طور دلبخواهی کسی را دوست دارد و درباره او هرگونه تبعیض و بیعدالتی را نسبت به افراد دیگر روا میدارد. خدا هیچکسی را جز بر قانون خودش دوست نمیدارد. نه تنها خدا چنین است؛ شما انسانهای حکیم را در نظر بگیرید، هر انسانی به هر اندازه که از حکمت بیشتر برخوردار باشد دوست داشتنش افراد و اشیاء را، از بیضابطهبودن خارج میشود و تحت ضابطه درمیآید، و هرچه انسانها از حکمت دورتر باشند دوستیهایشان هم بیمنطقتر است.

خدای متعال که حکیم علیالاطلاق است، محال است که به طور بیمنطق انسانی یا گروهی را دوست داشته باشد، همان ادعایی که یهودیها میکردند:لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ إلّاأَیاماً مَعْدودَةً[1]. منطقیترین کارها کار خداست و منطقیترین عنایتها عنایتهای خداست و منطقیترین دوستداشتنها دوستداشتنهای خداست.

«أمْ لَکمْ أیمانٌ عَلَینا بالِغَةٌ الییوْمِ الْقِیمَةِ» یا اینها برعهده ما قَسمهایی دارند، ما را قسم دادهاند و ما قبول کردهایم و ما درگیر قسمی هستیم که

[1]. بقره/ 80.


صفحه 304

خوردهایم و نمیتوانیم قسم خودمان را نقض کنیم، و این قسم را هم تا روز قیامت امتداد دادند و مدتش یک سال و دو سال و پنج سال نیست، قسمی است که برای یک مدت طولانی است که تا قیامت بکشد و در قیامت تکلیفش روشن شود، آیا چنین چیزی در کار بوده است؟«سَلْهُمْ أیهُمْ بِذلِک زَعیمٌ» گویی قرآن به صورت استهزاء میگوید از اینها بپرس آن قائد و رهبر اینها که آمده با ما سوگندنامه امضا کرده است کیست؟ یعنی این خیالات و اوهام چیست که اینها به همدیگر میبافند؟!

یا مطلب چیز دیگری است و آن این است: اگر مسأله، خدایی بود مطلب همین بود که قرآن گفته است، کار خدا همین است؛ ولی غیرخدا هم هست؛ یک دستاندرکارهای دیگری در خلقت در مقابل خدا وجود دارند که آنها هم میتوانند علیرغم خواسته و رضای الهی کارهایی را انجام دهند. اینها همان معبودها و شرکایی هستند که اینان آنها را میپرستند. پس ممکن است اینها در این خیالی که پیدا کردهاند که ما هر کاری که بخواهیم میکنیم و در قیامت هم وضع ما از شما بهتر است، اعتمادشان به آن شرکاست، آنهایی که این افراد آنان را شریک خدا قرار دادهاند.«أمْ لَهُمْ شُرَکاءُ» یا برای اینها شرکایی است؟ (یعنی شریکهای خدا که اینها برای خود فرض کردهاند؛ چون آن شریکها که واقعاً شریک خدا نیستند، شریکهایی هستند که اینها پیش خودشان فرض کردهاند.) یا به نفع اینها یک عده شرکایی برای خدا در کار است؟«فَلْیأْتوا بِشُرَکائِهِمْ انْ کانوا صادِقینَ» اگر راست میگویند معرفی کنند.«یوْمَ یکشَفُ عَنْ ساقٍ وَ یدْعَوْنَ الَی السُّجودِ فَلا یسْتَطیعونَ» شرکای خودشان را در آن روز حاضر کنند، آن روزی که پردهها برداشته میشود.

«یکشَفُ عَنْ ساقٍ» را چند جور تفسیر کردهاند. روزی که ساقهای


صفحه 305

پاها کشف میشود. این جمله در زبان عربی- همینطور کهکشّافقیامت، نتیجه ملکات انسان

و در آن روز مردم خوانده میشوند به سجده کردن ولی اینها دیگر قدرت سجدهکردن ندارند. مکرر گفتهایم آنچه در قیامت ظهور میکند نتیجه ملکاتی است که انسانها در دنیا کسب میکنند، با این تفاوت که ملکاتی که انسان در دنیا کسب میکند اگرچه عمل به خلافش خیلی دشوار است ولی انسان تا در دنیا هست باز امکان اینکه برخلاف ملکات خودش عمل کند برایش وجود دارد؛ چون دار، دار عمل است، دار قوه و استعداد است، دار فعلیت محض نیست. به هر اندازه که ملکات خوب انسان در این دنیا فعلیت پیدا کند امکان اینکه کار بد از انسان سر بزند ضعیفتر است ولی امر ناممکنی نیست. آن عادلترین عادلها هم امکان اینکه یک معصیت از او سر بزند هست. فقط مقام عصمت یک مقام بالاتری است که دیگر روی آن نمیشود حرف زد و الّا عادلترین عادلها هم امکان لغزش در آنها هست.


صفحه 306

سخن مرحوم مقدس اردبیلی

در میان علما چند نفر هستند که به زهد و ورع و تقوا و عدالتِ بیخدشه ضربالمثلاند. یکی از اینها مرحوم مقدس اردبیلی (ملا احمد اردبیلی) است. او مرد بسیار عالمی است و در فقه از او به عنوان «محقق اردبیلی» یاد میشود،ایضاحفخرالمحققین را شرح کردهاست و تا اندازهای معقول و منقول هر دو را خوانده است.

گویا مدتی در شیراز نزد محقق دوانی تحصیل میکرده است و بعد به نجف رفت.

نجف را بعد از شیخ طوسی، محقق اردبیلی احیاء کرد. این حوزهای که تا عصر ما بوده و هست- و دعا کنیم خداوند باز هم حفظش کند که الآن با خطر بزرگی مواجه است، به یک اعتبار بعد از هزار سال و به یک اعتبار بعد از حدود پانصد سال میخواهند منحلّش کنند- برای بار دوم محقق اردبیلی آن را احیاء کرد. وی معاصر با صفویه است و شاهعباس خیلی اصرار کرد که ایشان را به اصفهان بیاورد. همین مسجد شاه را که میساختند، گفت من میخواهم که اعدل و اعلم علما در اینجا نماز بخواند، و شیخ بهایی با عدهای رفتند نجف و او را انتخاب کردند؛ هر کاری کردند به ایران نیامد و با نیامدن خودش حوزه نجف را حفظ و نگهداری کرد. مردی بوده در نهایتِ زهد و ورع و تقوا و بحق به او کراماتی نسبت دادهاند و نقل کردهاند. در عین حال میگویند از همین مرد پرسیدند (یک مرد عارفِ به خود و خودشناس و خداشناس اینطور جواب میدهد) اگر شما در جایی قرار بگیرید که در آنجا یک زن اجنبی زیبایی باشد و خلوت مطلق، احدی غیر از خدا اطلاع نداشته باشد و از عاقبتش صددرصد مطمئن باشید چه میکنید؟ گفت: به خدا پناه میبرم. نگفت ما برتر از [این هستیم،] ما دیگر بعد از این حرفها [به


صفحه 307

تمثیل مولوی

این داستان را مکرر گفتهایم، داستان خاربُن و خارکن که چه مَثل خوبی ملا در اینجا آورده است؛ میگوید مردی درخت خاری را جلوی درِ خانهاش کاشته بود (یا روییده بود) که مزاحم مردم بود. به او میگفتند که این درخت را بکن که اسباب زحمت خودت و مردم میشود. میگفت: بسیار خوب، میکنم، دیر نمیشود. امسال نکند. سال دیگر به او گفتند بکن، گفت: بسیار خوب میکنیم، حالا دیر نمیشود. باز هم نکند. هر چه به او میگفتند، همین جواب را میداد.


صفحه 308

حس نمیکرد که سال به سال این درخت ریشهدارتر و قویتر و ستبرتر میشود و خودش پیرتر و ضعیفتر و نحیفتر، یعنی نیروی کندن او ضعیف میشود و نیروی ماندن آن قوی:

خارکن در سستی و در کاستن

خاربن در قوّت و برخاستن

ولی به هر حال [امکان توبه و بازگشت] تا آخر باقی است. اما همینقدر که انسان از این دنیا قدم به دنیای دیگر گذاشت که دنیای فعلیت محض است، دیگر آنجا دار تکلیف نیست، از باب اینکه امکان عمل برای انسان نیست.

در این دنیا وقتی به آنها میگفتند سجود کن، خضوع کن، تسلیم پروردگارت باش، امکان این کار برایشان بود، ولی در آنجا وقتی به آنها میگویند تسلیم امر پروردگار باشید (ابتدا فرمود:«أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمینَ کالْمُجْرِمینَ» مسلمها، تسلیمها، خاضعها؛ اینجا هم سجود است که مَثل اعلای همان اسلام و تسلیم است) دیگر آن روحیه استکبار و جحودی که در دنیا داشتند و با همان به آنجا رفتند به آنها اجازه نمیدهد و نمیتوانند تسلیم باشند، از قبیل نتوانستن کسی که خُلقش به او اجازه نمیدهد. گاهی کاری را به انسان تکلیف میکنند، مثلًا میگویند شما این تواضع را در مقابل فلان کس بکن؛ میگوید آقا من نمیتوانم، این کار از من ساخته نیست.

میفرماید دیگر نمیتوانند و روحشان به آنها اجازه نمیدهد.

«خَاشِعَةً أَبْصارُهُم» ولی وضع اسفانگیز خودشان را که میبینند، چشمهایشان حالت فروافتادگی دارد. یک انسان شکستخورده مأیوس ناامید چگونه از نگاههایش پیداست؟«تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ» فراگرفته است آنها را ذلتی و مسکنتی؛ یعنی آثار ذلت و مسکنت و بیچارگی از تمام وجود اینها پیدا و آشکار است.


صفحه 309

وَ قَدْ کانوا یدْعَوْنَ إلَی السُّجودِ وَ هُمْ سالِمونَ. برای اینکه کسی نگوید چرا در آخرت اینها دعوت به سجود و عبادت و تسلیم امر خدا میشوند، میفرماید در دنیا در حالی که سالم و پاک و بیعیب بودند، با فطرت توحید بودند و این عیبها را پیدا نکرده بودند دعوت میشدند ولی گوش نمیکردند.

«فَذَرْنی وَ مَنْ یکذِّبُ بِهذَا الْحَدیثِ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیثُ لا یعْلَمونَ» ای پیغمبر! بگذار مرا و این مردم. (نه معنایش این است که تو مانع شدی؛ تعبیری است که در مقام تهدید گفته میشود. ما خودمان در فارسی گاهی میگوییم: حالا بگذار ببین من چه میکنم. طرف نیامده که دست ما را گرفته باشد، ولی وقتی میخواهیم بگوییم در آینده چنین خواهم کرد، میگوییم: بگذار ببین من در آینده چه میکنم. این همان «بگذار» ی است که ما در فارسی میگوییم.) بگذار مرا و مردمی که این سخنان و این حقایق را دروغ میپندارند. بدترین عقوبتها همین عقوبت دنیای آنهاست، همین چیزی که آنها ملاک نعمت میدانند، همین نقمتهایی که در پوشش نعمت به آنها دادهایم.«سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیثُ لا یعْلَمونَ»استدراج

«استدراج» که در آیات دیگر قرآن با تعبیرات دیگری آمده است، از جمله اصول و حقایقی است که قرآن مجید بیان کرده است. در رابطه انسان و نعمتها یا در رابطه انسان و بلایا و شدائد، فکرهای کوتاه همینطور فکر میکنند که قرآن نقل کرد، یعنی یک چیز بیشتر