بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 37

است) که زن میتواند در این مدت خودش را بیاراید؛ برای اینکه بار دیگر در دل این مرد نفوذ پیدا کند و قضیه به حالت اول بازگردد. این یگانه جایی است که به زن درحالیکه رسماً همسر نیست اجازه خودنمایی و خودآرایی نسبت به مرد نیمهبیگانه داده شده است.

حال با اینکه این مطلب به اشاره از کلمه«لا تُخْرِجوهُنَّ مِنْ بُیوتِهِنَّ» فهمیده میشد، ولی قرآن به واسطه کمال اهمیتی که میدهد تصریح میکند:«أسْکنوهُنَّ مِنْ حَیثُ سَکنْتُمْ» آنها را همانجا سکنا بدهید که در زمان زوجیت داده بودید، نه اینکه تحقیرشان کنید، یک جای پایینتر و پستتر به آنها بدهید. در حدود وُجد و وجدانتان (وجدان یعنی دریافت) یعنی در حدود قدرت و تمکنتان به آنها جا بدهید، همانجا که در حد قدرت خودتان جا داده بودید. این کلمه «در حد قدرتتان» اینجا اضافه شده چون ممکن است یک مردی باشد که در همان زمانی هم که شوهرواقعی بود متناسب با قدرت و تمکنش از این زن پذیرایی نمیکرد. کلمه«مِنْ وُجْدِکمْ»حیله شرعی

«وَ لا تُضارّوهُنَّ لِتُضَیقوا عَلَیهِنَّ» با آنها مضارّه نکنید. مضارّه یعنی آنها را تحت فشار زیان قرار ندهید که کار برایشان تنگ بشود که بعد خودشان از اینجا بیرون بروند.

گاهی مؤمنین دست به حیله شرعیشان


صفحه 38

خوب است. مَثَلی همیشه ما طلبهها ذکر میکردیم، میگفتند: یک طلبهای، گربهای خیلی مزاحمش بود، همیشه این گربه میآمد گوشتهایش را میبرد. آخر یک روز به این گربه گفت: ای حیوان آخرش به وجه شرعی حلالت خواهم کرد. به وجه شرعی این شد که این گربه را در یک جوالی کرد و رفت در صحرا، با خودش نان هم نبرد، دو روز ماند، گرسنهاش شد، دیگر نمیتوانست برگردد. واقعاً آن وقت اکل میته در مخمصه برایش مصداق پیدا میکرد. گربه را کشت و به وجه شرعی حلالش کرد!

گاهی مؤمنین که دست به حیله شرعیشان خیلی خوب است، میگویند بسیار خوب، خدا به ما تکلیف کرده که خانه و سکنا بدهید؛ این غذا، این آب، این هم خانه خیلی خوب. اما یک موجباتی فراهم میکند که خود آن زن از اینجا فرار کند. فرض کنید که مادرش با او خیلی بد بوده و میداند که اگر اتاق کناری را به مادرش بدهد مادرش آنچنان او را اذیت میکند که بعد از یک هفته خودش فرار میکند و از اینجا میرود. موجباتی فراهم میکند که خودش نماند.

این مسائل دلیل اهمیت دادن قرآن است که جزئیات را مطرح کرده است. اینکه میگویند قرآن در مسائل مربوط به حقوق واقعی زن نهایت دقت را به کار برده است اینهاست.«وَ لا تُضارُّوهُنَّ لِتُضَیقوا عَلَیهِنَّ»وضعیت زن حامل

«وَ انْ کنَّ اولاتِ حَمْلٍ فَانْفِقوا عَلَیهِنَّ حَتّییضَعْنَ حَمْلَهُنَّ» اگر اینها باردار


صفحه 39

باشند، انفاق بر اینها را تا پایان بارداری ادامه بدهید. ممکن است اینجا گفته شود که شاید این جمله تأکید یا اضافه است، برای اینکه وقتی درباره زن مطلّقه در مدت عده گفتیم:

«لا تُخْرِجوهُنَّ مِنْ بُیوتِهِنَّ» و«فَأَنْفِقوا عَلَیهِنَّ» شامل اینجا هم میشود. ولی نه، این معنایی است که به اصطلاح «عموم و خصوص من وجه» است، موردی را دربر میگیرد که آن دربر نمیگرفت.

مسألهای در فقه مطرح است و آن مسأله این است که آیا همه زنهای مطلّقه باید تا پایان عده در خانه بمانند و حق نفقه دارند یا فقط زنهایی که طلاقشان طلاق رجعی است. عرض کردیم که فلسفه اینکه زن در این مدت در خانه باشد و مرد هم بر او انفاق کند این است که امکانی برای آشتی کردن در کار باشد. اما اگر امکان آشتی کردن در کار نبود، دیگر این فلسفه وجود ندارد، مثل طلاق سوم؛ چون اگر مرد زن را سهطلاق بدهد، دیگر در طلاق سوم حق رجوع ندارد؛ حتی بعد از انقضای عده هم حق ازدواج کردن با او را ندارد مگر اینکه با محلّل مجازات بشود، یعنی یک مرد دیگر با این زن ازدواج کند، او هم به عقد دائم ازدواج کند، و بعد از ازدواج هم حتماً با او آمیزش کند، و الّا صیغه عقد خواندن و طلاق دادن کافی نیست، بعد اگر به میل خودش طلاق داد آنوقت شوهر اول حق دارد او را بگیرد. پس در طلاق سوم حق رجوع ندارد. بنابراین این مسأله که آن وقت زن در آن خانه بماند و انفاق بشود [منتفی است و] آن فلسفه از بین میرود. این است که میگویند: در طلاق سوم دیگر این حقوق ساقط میشود.

حال اگر این طلاق سوم، طلاق سومی بود که زن در آن وقت حامله بود، مسأله چگونه میشود؟ اینجا برای زن حامله یک فلسفه دیگر وجود دارد که در مدت عدهاش که همان مدت حمل است باید مرد متکفل مخارجش باشد، و آن نفسِ


صفحه 40

همان حامل بودن است، یعنی این فلسفه غیر از فلسفه رجوع در عده است. حتی اگر زنی که الآن در حال حمل و باردار است فرضاً در وضعی باشد که غیرقابل رجوع هم باشد، باز باید بر او انفاق بشود، چون مسأله این است که بچهای از همین مرد در رحم دارد. بچهای که بچه این مرد است و نفقه آن بچه بر عهده این پدر است نه بر عهده این مادر، الآن دارد از وجود این زن تغذی میکند، پس تا وقتی که این زن به این وضع هست حتماً مرد باید زندگیاش را متکفل شود، چون بچه او در رحمش هست، خواه قابل رجوع باشد و خواه نباشد. این است که این را جداگانه ذکر فرموده است:وَ انْ کنَّ اولاتِ حَمْلٍ فَانْفِقوا عَلَیهِنَّ حَتّییضَعْنَ حَمْلَهُنَوضعیت زن مرضعه

بعد مسأله مُرضِعَه در کار میآید. حال اگر وقتی که زن را طلاق دادند قبلًا وضع حمل کرده و اکنون دارد بچه شیر میدهد، تکلیف چیست؟ آن حالت اجبار و جبر [در کار نیست،] چون تا زن حامله بود بچه الزاماً از همین زن باید تغذی کند، راه دیگری برایش وجود ندارد، پس الزاماً خود آن زن باید بر نفقه این مرد باشد؛ ولی زن مرضعه یعنی زنی که بچه شیرده است چطور؟ اینجا الزامی نیست که تغذی بچه از شیر مادر باشد و نگهدارش هم مادر باشد (در زمان حمل نگهدارش هم بود) یا به زن دیگری (دایه) بدهند. الزام نیست ولی اولویت هست، و اولویت به این معناست که آن کسی که باید متعهد مخارج نگهداری و عهدهداری این بچه بشود مرد است، ولی زن برای نگهداری اولویت دارد، یعنی اگر گفت: من نگه میدارم، باید به او بدهیم و آن مزد و اجری


صفحه 41

که باید بگیرد (چون بچه او را دارد شیر میدهد و نگه میدارد) در حد معمولی و متعارف دریافت کند؛ یعنی اگر یک زن بیگانه بخواهد دایه باشد و شیر بدهد و نگه دارد، چقدر حق دارد مزد بگیرد، اینجا هم مادر حق دارد آن مقدار مزد بگیرد؛ و تا مادر هست به دیگری نمیرسد، حق حضانت با مادر است، مگر اینکه مادر بگوید: اصلًا من نمیخواهم، بچهات مال خودت؛ یا مادر دست بالا را بگیرد، از حد متعارف بیشتر [مطالبه کند؛] یعنی اجرتالمثل این مقدار است، او بالاتر از آن را میگوید، که اینجا مادر میخواهد ضرری به پدر برساند. اگر مادر اضافه از حق خودش بخواهد، بچه را از مادر میگیرند و به فرد دیگر میدهند.

«فَانْ ارْضَعْنَ لَکمْ» اگر اینها به سود شما شیر بدهند (این کلمه«ارْضَعْنَ لَکمْ» عجیب است، نمیفرماید: «انْ ارْضَعْنَ اوْلادَهُنَّ» اگر بچههایشان را شیر بدهند. معلوم است، مقصود این است که بچهها را شیر بدهند، ولی میفرماید اگر شیر بدهند به سود شما، یعنی وظیفه توست، تو باید غذای این بچه و موجبات نگهداریاش را فراهم کنی)«فَاتُوهُنَّ اجُورَهُنَّ» مزد و اجرت آنها را باید بدهید ...[1]

[1]. [چند جملهای از پایان این جلسه متأسفانه روی نوار ضبط نشده است.]


صفحه 42

تفسیر سوره طلاق (3)

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

وَ کأَینْ مِنْ قَرْیةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ فَحاسَبْناها حِساباً شَدیداً و عَذَّبْناها عَذاباً نُکراً.فَذاقَتْ وَبالَ أمْرِها وَ کانَ عاقِبَةُ أمْرِها خُسْراً.اعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ عَذاباً شَدیداً فَاتَّقُوا اللَّهَ یا اولِی الْأَلْبابِ الَّذینَ امَنوا قَدْ أنْزَلَ اللَّهُ إلَیکمْ ذِکراً.رَسولًا یتْلوا عَلَیکمْ ایاتِ اللَّهِ مُبَیناتٍ لِیخْرِجَ الَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إلَی النّورِ وَ مَنْ یؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ یعْمَلْ صالِحاً یدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْانْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً قَدْ أَحْسَنَ اللَّهُ لَهُ رِزْقاً[1].

آیات سوره مبارکه طلاق را میخواندیم، تا آخرین آیهای که در

[1]. طلاق/ 8- 11.


صفحه 43

جلسه پیش خواندیم که با این جملهها ختم میشد:لِینْفِقْ ذو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَیهِ رِزْقُهُ فَلْینْفِقْ مِمّا اتیهُ اللَّهُ لا یکلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إلّاما اتیها سَیجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یسْراً[2]. همه مستقیم مربوط به مسائل طلاق و رجوع و عده و نفقه ایام عده و حکم زن در حالی که حامل باشد و مسأله ارضاع یعنی شیردادن فرزند درصورتی که ازدواج منجر به طلاق شود، و اینگونه مسائل بود. ولی در خلال آیات، مکرر به تعبیراتی نظیر این تعبیر [برمیخوریم:]«تِلْک حُدودُ اللَّهِ وَ مَنْ یتَعَدَّ حُدودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ» اینها حدود الهی هستند (حدود جمع حد است و حد شاید بتوان گفت در فارسی مفهوم مرز را دارد)، اینهاست مرزهای الهی؛ یعنی خداوند متعال برای شما یک سلسله تکالیف و وظایف در این مسائل و یک سلسله مرزبندیها مقرر فرموده است، مواظب باشید که این حدود و مرزها شکسته نشود.

حال اگر این مرزها شکسته شود چه میشود؟ چه کسی در این میان زیان کرده است؟ اگر این مرزها شکسته شود ضررش متوجه کیست؟ نکته اساسی این است.

یک وقت انسان زورمندی میآید مرزها و قرقگاههایی معین میکند و اگر کسی آن مرزها را بشکند آن شخص این کار را تجاوز به خود تلقی میکند و ممکن است که عکسالعمل شدید نشان دهد؛ و یک وقت حدود و مرزهایی است که یک خیرخواه برای یک انسان تعیین میکند. مثال روشنش حدود و مرزهایی است که پزشک برای بیمار تعیین میکند. پزشک هم وقتی که بیماری را به او ارجاع کنند و بیماری او را تشخیص بدهد، ناچار

[1]. طلاق/ 7.


صفحه 44

دستورالعملی برای این بیمار تعیین میکند که مثلًا از چه چیزهایی پرهیز کند و چه دستورهای غذایی یا دوایی و در بعضی از بیماریها دواهای مالیدنی و ماساژها را به کار ببندد. این هم باز حدود و مرزهایی است که یک طبیب برای مریض معین میکند. ولی تفاوتش با آن حدود و مرزهایی که یک نفر قلدر و زورمند معین میکند این است که مرزهایی که آن زورمند معین کرده است اگر انسان آن مرزها را بشکند خود شکستن مرز به ضرر شخص نیست، بلکه فی حد ذاته ممکن است به نفعش باشد؛ آنچه که به ضرر اوست عکسالعملی است که آن زورمند نشان میدهد. ولی در مورد دوم، خود شکستن مرز قدم بر زیان خود برداشتن است و آن که مرزها را تعیین کرده او هیچ عکسالعملی نشان نمیدهد؛ یعنی اگر کسی به دستورهای طبیب عمل نکرد، طبیب به او کاری ندارد و نمیگوید چون تو به حرف من گوش نکردی چنین؛ میگوید: میل خودت، من به مصلحت خودت گفتم، مصلحت تو این است، تو اگر این مرزها را بشکنی به خود ظلم کردهای. این، نوع دیگری از مرز شکستن است. اشعاری است از مولوی:

گر شود بیمار دشمن با طبیب

ور شود کودک مخالف با ادیب

شکستن مرزهای الهی به زیان خود انسان است

حال اینجا که قرآن میفرماید:«تِلْک حُدودُ اللَّهِ وَ مَنْ یتَعَدَّ حُدودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ» اشاره به این مطلب است که شکستن مرزهای الهی از نوع دوم شکستن مرز است، یعنی اقدام مستقیم به زیان خود است. خداوند متعال که مقرراتی برای مردم برقرار کرده است، این مقررات به سود