بهشت خستگیآور نیست
این است که قرآن در مورد قیامت میگوید:«لا یبْغُونَ عَنْها حِوَلًا»[1]چون این توهّم در ذهن اشخاص پیدا میشود که حالا ما بهشتها رفتیم، بهشت برای انسان یک سال، دو سال، ده سال، صد سال، هزار سال لذت داشته باشد، بعد عادی میشود، وقتی عادی شد دیگر خستگیآور میشود [و انسان میگوید] عجب جای ملالتآور و خستگیآوری است! قرآن میگوید:«لا یبْغُونَ عَنْها حِوَلًا» غصه این را نخورید، اگر کسی آنجا بیاید دیگر تحول از آنجا را نمیخواهد.
[1]. کهف/ 108.
در اینجا راز مطلب را بهتر روشن میکند، میگوید: سرّ مطلب این است که مهماندارش خداست. محال است انسان از خدا بیزار شود و غیر او را بخواهد. از هر چیزی بیزاری پیدا میشود برای اینکه انسان میخواهد به خدا برسد؛ همینقدر که یک ارتباط و اتصالی به او پیدا کرد، آن وقت ارزش بهشت برای او این نیست که آنجا خوردن و پوشیدن و لذتجنسی هست؛ ارزشش این است که سفره کرامت و پذیرایی اوست؛ حس میکند و تا ابد هم حس میکند که دارد به دست او پذیرایی میشود. این دیگر خستگیآور نیست.«قَدْ أَحْسَنَ اللَّهُ لَهُ رِزْقاً» خداست که برای او رزق و روزی را نیکو گردانیده است. این همان مقام رضوان الهی است که اگر کسی به مقام رضوان الهی برسد، به مقامی که خدا از او راضی باشد و او به مقام رضای پروردگار برسد، برای او تنها چیزی که هدف و مقصد است رضوان پروردگار است، که در آیات متعددِ قرآن روی این موضوع تکیه شده است(وَ رِضوانٌ مِنَ اللَّهِ اکبَرُ ).البته افرادی هستند که بهشت آنها (چون ما جنّات داریم و یک بهشت نیست) بهشتی است که شاید تا ابد به این سفره توجه هم نکنند. آنها حسابشان حساب دیگری است.«یا ایتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ.ارْجِعی الیرَبِّک راضِیةً مَرْضِیةً.فَادْخُلی فی عِبادی.وَ ادْخُلی جَنَّتی» ای آن نفس انسان (یا ای نفس آن انسان) که به مقام اطمینان نائل شده است. اطمینان یعنی مقام آرامش. الان عرض کردم که انسان به هر مطلوبی که برسد قرار نمیگیرد و جاذبه تبدیل به دافعه میشود. قرآن در آیهای تصریح کرده است:ا لَّذینَ امَنوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلوبُهُمْ بِذِکرِاللَّهِ ألا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلوبُ[1]. «بِذِکرِ
(1). رعد/ 28.
اللَّه» را که مقدم داشته (میگویند: تقدیم ما هو حقه التأخیر یفید الحصر) یعنی ای بشر بدان جز به یک چیز آرامش برقرار نمیشود؛ اگر تمام این دنیا را به بشر بدهند، هیچ چیز باقی نماند، مُلک زمین، مُلک همه آسمان، مُلک لایتناهی، باور نکن که بشر به آرامش برسد؛ فقط با خداست که انسان به آرامش میرسد. در آن آیه میفرماید:«یا ایتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ» ای نفسی که به مقام آرامش رسیدهای، یعنی ای نفسِ به خدا رسیده«ارْجِعی الیرَبِّک» بازگرد به سوی پروردگارت (یعنی برای تو دیگر کوچکترین عایق و مانعی در کار نیست، آزاد مطلقی از همه ما سوی) در حالی که رابطه تو با پروردگار رابطه رضای طرفینی است. (تعبیر عجیبی است؛ خدا برای این بنده چقدر حساب باز کرده است!) ما و تو دیگر از همدیگر راضی هستیم، تو از ما راضی و ما از تو راضی («راضیةً» یعنی تو از ما راضی«مرضیةً» ما از تو راضی). دیگر حالا بنده و خدا به جایی رسیدهاند که [هردو از هم راضی هستند.][1]رضا به معنی پسندیدن است: من تو را پسندیدم، تو مرا پسندیدی، کار تمام است.
«فَادْخُلی فی عِبادی» (این هم جمله عجیبی است) پس داخل شو در زمره بندگان من. بعد از آنکه به مقام نفس مطمئنه رسیدهای و به مقام «راضیةً مرضیةً» رسیدهای، حالا داخل شو در عباد من. مگر قبلش داخل در عباد او نبوده است؟ چرا، قبلش هم داخل در عباد بوده است، ولی اینجا«عِبادی» یک گروه خاص را میگوید. بندگان من یعنی آنهایی که از بندگی غیر از من بکلی آزادند. گروه خاص را میگوید، والّا قبلش هم داخل در بندگان بود. بندگان من، آنهایی که فقط بنده مناند، نه
(1). [چند ثانیهای از سخنان استاد شهید روی نوار ضبط نشده است.]
بنده دنیا و حتی نه بنده آخرت، نه بنده هوای نفس، نه بنده نعمت، نه بنده بهشت و جهنم، فقط و فقط بنده مناند.«وَ ادْخُلی جَنَّتی»امام حسین علیه السلام، مصداق نفس مطمئنّه
از آیاتی که راجع به مقام انسان در قرآن آمده است که انسان چه حدی دارد [یکی همین آیه است. امام صادق علیه السلام در باره سوره والفجر فرمود][1]که سوره جد ما امام حسین است. اتفاقاً هر کسی که سوره والفجر را بشنود ابتدا توجهش به آیات اول این سوره جلب میشود. مخصوصاً بعد از پنج شش آیه کوتاه اول، باید گفت این سوره سوره فرعون و سوره قوم عاد است، زیرا میگوید:ألَمْ تَرَ کیفَ فَعَلَ رَبُّک بِعادٍ.إرَمَ ذاتِ الْعِمادِ.الَّذی لَمْ یخْلَقْ مِثْلُها فِی الْبِلادِ.وَ ثَمودَ الَّذینَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ.وَ فِرْعَوْنَ ذِیالْأوْتادِ.الَّذینَ طَغَوْا فِی الْبِلادِ.فَأکثَروا فیهَا الْفَسادَ.فَصَبَّ عَلَیهِمْ رَبُّک سَوْطَ عَذابٍ.
گفتند چطور سوره جد شماست؟ فرمود آخرش را نگاه کن. البته سوره به فجر و مقام عبادت و عبادتهای خاصان شروع شده:«وَ الْفَجْرِ.وَ لَیالٍ عَشْرٍ.وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ» سخن از سپیدهدم است، سخن از شبهای دهگانه است (که راجع به اینکه کدام شبهای دهگانه است [اختلاف است؛] بالأخره شبهای خاص بندگان خداست) و سخن از شفع و نماز شفع است، دو رکعت از یازده رکعت تهجّد، سخن از وتر و نماز وتر است.
«وَ اللَّیلِ إذا یسْرِ» سوگندها به چنین چیزهایی؛ یعنی طلوع و ابتدا و آغاز این سوره به این آیات است. بعد،
[1]. [چند ثانیهای از سخنان استاد شهید روی نوار ضبط نشده است.]
این آیات عاد و ثمود و فرعون میآید، ولی در آخر دوباره سوره به اول خودش برمیگردد.
گفتند چگونه این سوره سوره جد شما حسین بن علی است؟ فرمود آن آیه آخرش را ببینید؛ یعنی مصداق این آیه امام حسین بود. خدا به زبان تکوین و به زبانی که مصداق ظاهرِ واضح این آیه او بود [این سخن را فرمود؛] امام حسین در کربلا به این ندای الهی پاسخ میگفت؛ یعنی از در و دیوار صدای حقیقت بلند بود: ای حسین، ای دارای این آرامش و طمأنینه الهی، چون به مقام طمأنینه الهی رسیدهای دیگر هیچ چیزی تو را تکان نمیدهد، هیچ ناراحتی و سختی و مصیبتی؛ تویی آن کسی که به آن مقام رسیدهای که خدا به تو میگوید: ما تو را پسندیدهایم و تو ما را.
تو اکنون در گروه بندگان خاص من وارد شو. حال، حسین میخواهد به گروه کدام بندگان وارد شود؟ معلوم است، در گروه افراد مثل پیامبر و علی و فاطمه؛ والّا در گروه بندگان بود و با یک گروه از بندگان در حال جنگ بود. اما بندگان من، آنهایی که دیگر بنده هیچ چیزی نیستند.وَ ادْخُلی جَنَّتی. در این آیه میفرماید:راضِیةً مَرْضِیةً.
این سخن خداست در این آیه؛ آخرین سخن اباعبداللَّه که از وجود مقدسش شنیدند عین همین سخن است. مقارن با آخرین مقاومتش، مقارن با آن لحظهای که دیگر مقاومتش پایان پذیرفته بود، یعنی لحظه سقوط از مرکب، مقارن با اینکه از مرکب به روی زمین میافتد این آهنگ از زبان مبارکش شنیده میشود که فرمود:رِضی بِقَضائِک وَ تَسْلیماً لِامْرِک لامَعْبودَ سِواک یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ.
تفسیر سوره طلاق (4)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
اللَّهُ الَّذی خَلَقَ سَبْعَ سَمواتٍ وَ مِنَ الْارْضِ مِثْلَهُنَّ یتَنَزَّلُ الْامْرُ بَینَهُنَّ لِتَعْلَموا انَّ اللَّهَ عَلیکلِّ شَیءٍ قَدیرٌ وَ انَّ اللَّهَ قَدْ احاطَ بِکلِّ شَیءٍ عِلْماً[1].
این آیه کریمه آخرین آیه سوره مبارکه طلاق است. اشارهای به مسأله خلقت و جریان اراده و حکمت الهی در کار خلقت است. میفرماید: اللَّه، خدا همان کس است که هفت آسمان آفرید، و از زمین مانند آنها را، امر الهی بین آنها فرود میآید، برای اینکه شما بدانید که خدا بر هر چیزی تواناست و خدا به هر چیزی از نظر علم و دانش احاطه دارد، یعنی علم خداوند محیط به همه چیز است.
[1]. طلاق/ 12.
مسأله هفت آسمان و هفت زمین
در این آیه به چیزی اشاره شده است که در آیات دیگر قرآن هم آمده است ولی در هر جایی قسمتی از مطلب. در قرآن مسأله هفت آسمان مطرح است، یعنی نصّ قرآن مجید است که هفت آسمان وجود دارد. در این جهت نص است، و آیا هفت زمین هم وجود دارد، این جهت اگرچه به آن صراحت نیست ولی ظاهر همین آیه (تنها این آیه است که به هفت زمین اشاره کرده است) این است که هفت زمین هم وجود دارد.
بعد این مسأله است که امر الهی میان این آسمانهاست که فرود میآید، که این ضمناً اشارهای است به اینکه آسمانها به یک اعتبار و به یک معنا محل حاملهای امر الهی یعنی ملائکه و فرشتگان هستند.
این از جمله مسائلی است که مکرر مورد سؤال قرار میگیرد و افرادی میپرسند؛ البته از مسائلی نیست که تازه مورد سؤال قرار گرفته باشد، از صدر اسلام مسائل هفت آسمان خصوصاً با قرینه هفت زمین و خصوصاً با بعضی آیات دیگری که در زمینه آسمان است، مورد سؤال بوده است که یکی از آن آیات این آیه است.
دو آیه نظیر همدیگر است که یکی در سوره «والصّافات» است و دیگری در سوره «فصّلت». میفرماید:«إِنّا زَینَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِزینَةٍ الْکواکبِ»[1]یعنی ما نزدیکترین آسمانها را با ستارگان مزین کردهایم. و در یک آیه دیگر دارد که«وَ لَقَدْ زَینَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابیحَ»[2]ما نزدیکترین آسمانها را با مصباحها (چراغها) مزین کردهایم، که ظاهر قضیه مثل این است که ما بگوییم: این سقف را با چراغ مزین کردهایم، و معنایش این است که این چراغها در زیر این سقف قرار
[1]. صافّات/ 6.
[2]. مُلک/ 5.
نظر هیئت قدیم
اما از نظر هیئت قدیم. هیئت قدیم شکل خاصی داشت که به طور قطع امروز منسوخ و باطل شده است و آن این است که قائل به نُه آسمان بود (نُه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای- تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند) که آنها را نُه فلک میگفتند، و فلک اول یا آسمان اول عبارت بود از فلکی که به عقیده هیئت قدیمی- که آن را «هیئت بطلمیوسی» میگویند- ماه در آن فلک و آسمان اختصاصاً قرار داشت و غیر از ماه هیچ چیز دیگری در آنجا قرار نداشت. آسمان دوم محیط به آسمان اول و چسبیده به آن بود (میگفتند مثل لایههای پیاز که به یکدیگر چسبیده است، و بین آسمانی و آسمانی خلئی وجود ندارد و محال است وجود داشته باشد) و در همه این آسمان فقط یک ستاره وجود دارد که عطارد است. آسمان سوم باز محیط بر آسمان دوم و چسبیده به آن است و در تمام آن هم فقط یک ستاره وجود دارد که آن زهره است.
در آسمان چهارم همینطور یک ستاره وجود دارد که خود خورشید است. در آسمان پنجم یک ستاره که آن مریخ است، و در ششم مشتری، و در هفتم زحل، و در آسمان هشتم همه ستارگان ثوابت، و در آسمان نهم