بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 90

ما آیات زیادی در این زمینه داریم. مسأله تجسم اعمال یکی از اصول معارف اسلامی در باب معاد است و آن این است که هر عملی که از انسان در این دنیا سر میزند، دو وجهه و دو چهره دارد.

شاید تعبیری رساتر از این نیست که بگوییم هر عملی دو چهره دارد: یک چهره چهره دنیایی و به اصطلاح حضرات چهره مُلکی، و یک چهره دیگر چهره آخرتی یا چهره ملکوتی. نه تنها اعمال انسان اینچنین است، هر چه در این عالم هست اینچنین است. هر چه در دنیا وجود دارد دو چهرهای است: چهرهای دنیایی و چهرهای غیبی و آخرتی. از چهره دنیایی امری است فانی، زایل، از بینرونده، و از چهره آخرتی یا چهره ملکوتی امری است باقی و زایلنشدنی، خواه عمل، عمل صالح باشد و خواه گناه باشد؛ عمل در مجموع جهان از بین نمیرود؛ در مجموع جهان هیچ چیزی معدوم نمیشود.

ما در دنیا چنین خیال میکنیم، میگوییم اشیاء پیدرپی موجود میشوند و معدوم میشوند. از این چهره که نگاه کنیم همینطور است. ولی علم از یک طرف، فلسفه از یک طرف، دین از طرف دیگر و حتی میشود گفت که عرفان و اشراق از طرف چهارم، هر چهار تا از چهار نقطه مختلف که شروع کردهاند، رسیدهاند به اینجا که علیرغم آنچه که انسان در ظاهر میبیند که اشیاء نیستند و موجود میشوند و بعد معدوم میشوند، هیچ چیز معدوم نمیشود، معدوم شدن در عالم نیست، همه معدومیتها امر نسبی است، یعنی یک معدومی که به طور مطلق معدوم بشود در دنیا وجود ندارد. علم، این را به صورت دیگری طرح کرد، همان نظریه معروف لاوازیه که هیچ موجودی معدوم نمیشود و هیچ معدومی موجود نمیشود، با اصلاحاتی که پشت سر یکدیگر کردند؛


صفحه 91

سخن میرداماد

میرداماد (استاد ملاصدرا، صدرالمتألّهین معروف) یکی از فیلسوفان بزرگ جهان اسلام است که معاصر است با شیخ بهایی و همچنین شاهعباس. او از شخصیتهای علمی بسیار بزرگ جهان اسلام است در قسمتهای مختلف. هم مرد فقیهی است، اهل اصول و رجال و حدیث، و هم در همان حال فیلسوف خیلی بزرگی است و شهرت بیشترش در فیلسوفی است؛ در فلسفه بیشتر از هر چیز دیگر شهرت دارد. و در عینحال مرد بسیار پاک و مهذب و اهل معنا و حقیقت بوده است، که اخیراً دنیا روی او دارد حساب میکند. این مسأله «مکتب اصفهان» که اخیراً دارد شهرت جهانی پیدا میکند و معروف میشود، مکتبی است که از میرداماد و شخصیتهایی مثل او شروع میشود.

این جمله از میرداماد، معروف است. همین مطلب را به زبان فلسفه به این شکل گفته است: «المتفرقات فی سلسلة الزمان مجتمعاتٌ فی وعاء الدهر» یعنی این اشیاء که در رشته زمان یکی بعد از دیگری و از هم جدا هستند (مثلًا جلسه امروز از جلسه هفته گذشته جداست، یک هفته با


صفحه 92

بیان حاجمیرزا علیآقای قاضی

دیگران، آنهایی که به زبان عرفان گفتهاند، [بیان دیگری دارند.] آقای طباطبایی از استادشان مرحوم آقای حاج میرزا علیآقای قاضی- که از بزرگان عصر ما بود و در بیست سال پیش فوت کرد و مرد بسیار بزرگواری بود و البته فوقالعاده بود و شاگردهای خیلی خصوصی داشته است- نقل میکردند که او همیشه مرگ و دنیا را تشبیه میکرد؛ میگفت انسان وقتی که میخوابد و بعد بیدار میشود، در حال خواب، دو رشته بیداری (بیداری قبل از خواب و بیداری بعد از خواب) از همدیگر بریده میشوند؛ وقتی که بیدار میشود دومرتبه زندگیاش همان رشته قبل از خواب را دنبال میکند، یعنی این دو بیداری به یکدیگر وصل میشوند. انسان وقتی که میمیرد یکمرتبه احساس میکند که یک زندگی با زندگی قبل از آمدن به دنیا پیوند خورده و به هم وصل شده است؛ در این بین مدتی که در دنیا زندگی کرده است حالت آن وقتی است که خواب بوده است. علتش


صفحه 93

بیان قرآن

و اما لسان قرآن. قرآن یک صراحت فوقالعاده عجیبی به این مطلب دارد. صراحت قرآن به این صورت است که میگوید تمام اعمالی که انسان در دنیا انجام میدهد، چه خوب و چه بد، که انسان فکر میکند که از عمل خودش گذشته و رد شده (من امروز در اینجا قرار دارم، فلان عمل را، خوب یا بد، چند سال پیش انجام دادهام، چقدر فاصله دارد! قرآن میگوید اینجور نیست) تمام آن اعمال را ما تحویل میگیریم، در نزد ما همه آنها محفوظ است. تو یک روز برمیگردی، یک وقت میبینی گذشته و آیندهات به یکدیگر متصل شد، عین اعمال خودت را حاضر و آماده میبینی. جزا به خود اعمال است. این در دنیاستکه جزا یک چیز است و عمل چیز دیگر. این در دنیاست که عمل یک چیز است و پاداش چیز دیگر. در دنیا فرض کنید بچه کار خوبی میکند، مثلًا نمره خوبی از مدرسه آورده است، پدر به او پاداش میدهد، مثلًا یک دوچرخه برایش میخرد. ولی دوچرخه یک چیز


صفحه 94

است، نمره آوردن چیز دیگر. اما در آن دنیا مسأله از این قبیل نیست. قرآن میگوید«انَّما تُجْزَوْنَ ما کنْتُمْ تَعْمَلونَ» همین نفس عمل شما پاداشی است که خدمتتان تقدیم میشود.«وَ وَجَدوا ما عَمِلوا حاضِراً» قرآن میگوید آنجا تمام اعمال خودشان را حاضر مییابند؛ خود اعمالشان را حاضر میبینند؛ با نفس اعمال خودشان روبرو میشوند نه با چیز دیگر.«یوْمَ تَجِدُ کلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَیرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَینَها و بَینَهُ امَداً بَعیداً»[1]روزی که هر نفسی هر عمل خیر خودش را در آنجا حاضر و آماده میبیند و هر عمل شر خودش را. درباره عمل شر میگوید ولی در آنجا انسان آرزو دارد که بین او و عمل شرش فاصله ایجاد شود، از آن فاصله بگیرد، ولی فاصله گرفتنی نیست، جزء وجودش است، از او جدا نمیشود.

حال، اینکه قرآن میگوید که در این جهان [خود و خاندانتان را] از آن آتشی که [آتشگیرهاش انسان و سنگ است حفظ کنید] نه خیال کنید یک آتش افروختهای از بیرون [بر انسان وارد میشود؛] زغالسنگ آوردهاند، کنده و هیزم آوردهاند (مثل نمرود که میخواست ابراهیم علیه السلام را بسوزاند)، اول یک دنیایی از آتش به وجود آوردهاند، آن وقت انسانها را میاندازند در آتشهایی که بیگانه از وجود آنها هستند تا اینها را بسوزاند. اگر چنین چیزی بود خدا هیچوقت انسان را نمیسوزاند؛ بلکه آتشهایی که آن آتشها هم خود شما هستید و ماده قابل احتراق همین خود شما هستید نه چیز دیگر. کما اینکه بهشت هم همینطور است؛ در بهشت هم هیچ چیز را از بیرون نمیآورند، نه

[1]. آلعمران/ 30.


صفحه 95

مقصود از«سنگ»

نکته دیگر این است که قرآن فرموده است: «آتشی که وقودش انسانها هستند و سنگ». مقصود از سنگ چیست؟ بعضی از مفسرین به صورت احتمال گفتهاند شاید مقصود این بتهایی است که مسجود مردم قرار میگیرند، معبودها که اغلب سنگی بود.

ولی بعضی دیگر که دقیقتر فکر کرده و نظر دادهاند گفتهاند: یکی از تفاوتهای دنیا و آخرت (غیر از آن جهتی که عرض کردم) این است که در دنیا اگر انسانی را بخواهند آتش بزنند حداکثر این است که بدنش را آتش میزنند. حال اگر آتش نمرود هم در دنیا باشد، با هر وسیلهای بخواهد باشد، با زغالسنگ یا کنده یا هیزم یا چوبهای آتشزا، چه میکند؟ آخرش بدن انسان را خاکستر میکند؛ دیگر از این بیشتر نیست. آیا آتشدنیا میتواند روح انسان را آتش بزند؟ یعنی آیا میتواند در دنیا آتشی وجود داشته باشد که از دل انسان و از آن کمون روح انسان طلوع کند؟

نه، آتش دنیا به آن دسترسی ندارد. روح انسان که مرکز


صفحه 96

فکرها و احساسهاست و با آن روح، انسان میاندیشد و فکر میکند و میخواهد و دشمنی میورزد، او از آتشهای دنیا مصون است. ولی قرآن در آیهای که در سوره«وَیلٌ لِکلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» است جملهای گفته است:

وَیلٌ لِکلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ.الَّذی جَمَعَ مالًا وَ عَدَّدَهُ.یحْسَبُ انَّ مالَهُ اخْلَدَهُ.کلّا لَینْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ.وَ ما ادْریک مَا الْحُطَمَةُ.نارُ اللَّهِ الْموقَدَةُ.الَّتی تَطَّلِعُ عَلَی الْافْئِدَةِ.انَّها عَلَیهِمْ مُؤْصَدَةٌ.فی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ[1].

وای به حال این عیبجویان (عیبجویی غیر از انتقاد است که انتقاد گاهی به حق است؛ عیبجویی یعنی مسخرهچیگری؛ اشخاصی که کار و شغلشان این است که مردم را به یک شکلی خفیف و تحقیر کنند، با چشمشان، با گوششان، با شکلک درآوردن؛ در خیابان یک کسی راه میرود، پشت سرش تقلیدش را در بیاورند؛ اینهایی که شأنشان فقط این شده است که آبرو و حیثیت مردم را بریزند)«ا لَّذی جَمَعَ مالًا وَ عَدَّدَهُ» آنکه ثروت فراوانی جمع کرد و مرتب میشمارد که چقدر زیاد شده است. شاید منظور این باشد که از همین راه، ثروتهایی هم به دست آورده و معبودش هم این ثروت است. اینکه میگوید«وَ عَدَّدَهُ» مرتب میشمارد، وقتی که برای انسان ثروت هدف بشود [گویی خودش همان ثروت شده است.]

اخیراً کتابی در فلسفه اخلاق مطالعه میکردم، دیدم اصطلاح

[1]. همزه/ 1- 9.


صفحه 97

خیلی خوبی فرنگیها دارند. به فارسی به کلمه «تثبیت» ترجمه شده است. میگویند انسان گاهی در یک چیزهایی «تثبیت» میشود، یعنی شخصیتش در همان شیء ثابت میماند، شخصیت او میشود عین آن. بعد مثال میزند، میگوید با اینکه انسان باید به پول مثل یک وسیله برای خود نگاه کند، ولی گاهی خود را وسیله برای پول قرار میدهد، شخصیتش در پول تثبیت میشود، یعنی همه چیز او میشود پول، او بودنِ او و تمام شخصیتش میشود پول. وقتی که پول را میشمارد گویی خودش را دارد میشمارد. اگر مثلًا یک تومان بر پول اضافه شده، چیزی بر خودش اضافه شده؛ اگر یک تومان از پول کم شده، قطعهای از جان او کم شده است.

«یحْسَبُ أَنَّ مالَهُ أَخْلَدَهُ» خیال میکند این ثروت میتواند او را جاویدان کند.

انسان میتواند جاویدان شود ولی نه از راه ثروت. آنکه انسان را جاویدان میکند ثروت نیست.«کلّا» سخن مگو، رها کن، حرف آخر را بزن«لَینْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ» این پرت خواهد شد در حطمه. بعد میگوید:«وَ ما أَدْریک مَا الْحُطَمَةُ» چه میدانی حطمه چیست«نارُاللَّهِ الْموقَدَةُ» آتش افروخته الهی، آنکه طلوع میکند بر دلها نه بر جسمها:«ا لَّتی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ» آتشی که بر دلها طلوع میکند، یعنی این از آن آتشها نیست که فقط بدن را بسوزاند (بدن را بسوزاند خاکسترش میکند) آتشی است که بر دلها [طلوع میکند.]

در جای دیگر همین دلها را تشبیه به سنگ میکند، میگوید دلهای سنگ و بدتر از سنگ:کالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً[1]. آنگاه گفتهاند اینجا که

[1]. بقره/ 74.