تفسير سوره معارج (5)
اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم
فَمالِ الَّذينَ کفَروا قِبَلَک مُهْطِعينَ.عَنِ الْيَمينِ وَ عَنِ الشِّمالِ عِزينَ.ايَطْمَعُ کلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ انْ يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعيمٍ.کلّا انّا خَلَقْناهُمْ مِمّا يَعْلَمونَ.فَلا اقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ انّا لَقادِرونَ.عَلیانْ نُبَدِّلَ خَيْراً مِنْهُمْ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبوقينَ[1].
آيات متعددی بود- از آيه 22 تا آيه 35- که با جملهالَّا الْمُصَلّينَ.الَّذينَ هُمْ عَلیصَلاتِهِمْ دائِمونَشروع میشد و به جملهاولئِک فی جَنّاتٍ مُکرَمونَختم میشد. در اين آيات با توجه به آيهای که پايان اين آيات است روشن میشود که چگونه اشخاصی در عالم آخرت در بهشتهای الهی جای میگيرند و مکرَمند، مورد اکرام و احترامند، يعنی مورد عنايت و لطف الهی هستند، آنها که از نظر نماز چنانند، از نظر مال و ثروت و
[1]. معارج/ 36- 41.
انفاقات چنان، از نظر امانتداری چنان، از نظر عفت و پاکدامنی چنان، از نظر ادای شهادت و وفای به شهادت چنان، اين چيزهايی که ذکر شد. چنان مردمی در بهشتهای الهی قرار میگيرند و مکرمند، پس ايمان و عمل [با هم لازم است.] کسی به بهشت نمیرود مگر آنکه در ابتدا ايمان داشته باشد و بعد به اين ايمان جامه عمل بپوشد. پس در واقع طمعهای بيجا بايد بريده و قطع شود.
آياتی که الآن خوانديم از اين قسمتها شروع میشود:فَمالِ الَّذينَ کفَروا قِبَلَک مُهْطِعينَ.عَنِ الْيَمينِ وَ عَنِ الشِّمالِ عِزينَ.ايَطْمَعُ کلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ انْ يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعيمٍ. معلوم میشود گروهی بودهاند که قرآن اينها را هم کافر میخواند؛ حال چرا کافر میخواند و چگونه کافرهايی هستند توضيح میدهيم. مردمی بودند که هم ايمان داشتند و هم ايمان نداشتند و البته آن که داشتند در واقع ايمان نبود؛ ايمانِ به معنی واقعی نداشتند که آنها را منجر به اطاعت و تسليم امر خدا و منجر به عمل کند، ولی در عين حال دغدغه راست بودن دعوت پيغمبر را هم شديداً داشتند. با اينکه ايمان نداشتند و در گروه مؤمنين نبودند باز گروه گروه میآمدند دور پيغمبر مینشستند و در دل خودشان اين طمع را به شکلی پرورش میدادند که شايد ما هم از اين نعيمهايی که در عالم ديگر هست بهرهمند شويم؛ يعنی میخواستند ايماننياورده و عملنکرده وعدهها و نويدهای پيغمبر درباره آنها صادق شود؛ چرا؟ از آيات بعد روشن میشود که يک نوع خودبينی خاصی در اين مردم وجود داشته است.
بعضی افراد، خود و نژادشان را به گونهای پيش خودشان فرض میکردند که ما فقط به دليل اينکه ما هستيم، مثلًا به دليل اينکه از اولاد ابراهيم هستيم يا در اطراف کعبه پرورش يافته و بزرگ شدهايم از ما بهتر و بزرگتری در عالم وجود ندارد. اگر چنين چيزهايی که پيغمبر میگويد
تسليم، ماوراء معرفت و اعتقاد
لهذا اينها به اين معنا که آنچه را پيغمبر بيان کرده است دروغ بدانند کافر نبودند؛ کافر بودند به معنی اينکه تسليم نبودند به آنچه که در دلشان دربارهاش فکر میکردند؛ چون کفر- مکرر گفتهايم- حتی دائر مدار علم هم نيست؛ يعنی ممکن است انسان به چيزی علم و معرفت داشته باشد و در عين حال کافر باشد. ما اينجور فکر میکنيم، میگوييم اگر انسان خدا
را بشناسد پس به خدا ايمان دارد، اگر بداند قيامتی هست پس به قيامت ايمان دارد، اگر بداند که پيغمبر از ناحيه خداست پس ايمان دارد. ولی قرآن اين را قبول ندارد. قرآن میگويد که بايد خدا را شناخت و بعد از شناختن ايمان آورد. ايمان حالت تسليم انسان است در مقابل آن حقيقتی که میشناسد. چرا خدا شيطان را مؤمن نمینامد و کافر میخواند؟ آيا شيطان خدا را نمیشناخت؟
خيلی از ما بهتر میشناخت و میدانست. او اهل يقين بود، در خدا شک نداشت. آيا او به قيامت آگاه نبود که قيامتی هست؟ کاملًا آگاه بود چون وقتی با خدا مُحاجّه میکند میگويد:انْظِرْنی الیيَوْمِ يُبْعَثونَ[1]مرا تا روز قيامت مهلت بده. معلوم میشود به «يوم يُبعَثون» اعتقاد داشته. آيا به پيغمبران اعتقاد نداشته و درباره نبوت پيغمبران شک داشته است؟ کاملًا يقين داشت. خودش از آنها بهعِبادَک مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ[2]ياد میکند، بندگان مخلَص که هيچ راه نفوذی در وجود آنها نيست. او از هرکسی بهتر میدانست که چه کسی به پيغمبری رسيده و چه کسی دروغگو و مدعی و کذّاب است.
حال چرا خدا شيطان را کافر میخواند؟ برای اينکه نسبت به آنچه معرفت دارد تسليم نيست؛ تسليم امر خدا نيست، تسليم قيامت نيست، يعنی برنامه عملی خودش را بر اساس وجود قيامت تنظيم نکرده، بر اساس تمرّدِ در مقابل اين حقيقت تنظيم کرده است؛ و همچنين تسليم گفتههای انبيا نيست. پس مسأله تسليم، ماوراء مسأله معرفت و اعتقاد است.
حال در اينجا سؤالی پيش میآيد. آيه چنين است:فَمالِ الَّذينَ کفَروا قِبَلَک مُهْطِعينَبنابراين (يعنی بنا بر آنچه که در گذشته گفتيم که چه
[1]. اعراف/ 14 و حجر/ 36.
[2]. حجر/ 40 و ص/ 83.
گروهی وارد بهشت میشوند و در نزد پروردگار گرامی هستند) چرا- يعنی چه بيهودهکاری!- مردمی به سرعت دور تو را گرفتهاند و حلقه زدهاند؟عَنِ الْيَمينِ وَ عَنِ الشِّمالِ عِزينَاين کافران گروه گروه از راست و چپ دور تو را گرفتهاند. تعبير «اين کافران» میکند: چرا اين کافران اينچنين دور تو را گرفتهاند و گروه گروه از چپ و راست گرد تو میچرخند؟
ايَطْمَعُ کلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ انْ يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعيمٍعجب! اينها طمع بهشت هم دارند؟! خود قرآن میگويد «کافران»، بعد میگويد آيا طمع بهشت دارند؟ معلوم است که چنين شخصی کافرِ به آن معنا که اعتقاد ندارد نيست. اگر کافری باشد که اعتقاد ندارد دور پيغمبر هم نمیچرخد، طمع بهشت هم ندارد، میگويد همهاش را رها کن. پس معلوم میشود چنين مردمی بودهاند و هميشه هستند؛ مردمی که هم چيزی را میدانند و هم نمیخواهند در مقابلش تسليم بشوند و بعد میخواهند بر اساس يک سلسله طمعهای خام بلکه [به مقصود] برسند.
اين «فَ» فاء تفريع است. وقتی که میگوييم «پس» يعنی عطف بماسبق: پس- وقتی که گفتيم چه گروههايی اهل سعادتند- بيخود معطّلند اين گروهی از کافران که به اين سرعت دويدهاند و از راست و چپ دور تو میچرخند و طمع دارند؛ خير، اين طمعها به جايی نمیرسد؛ اينها طمع خام است؛ عمل میخواهد؛ بدون عمل، هر طمعی طمع است و جز طمع چيز ديگری نيست.
فَمالِ الَّذينَ کفَرواپس- بنا بر آنچه گفتيم که چه گروهی در جنّات، مکرَمين هستند- چه میشود، يعنی پس چرا، پس چه فايده که گروهی کافر قِبَل تو- يعنی در جوانب تو، در اطراف تو، در حول تو- به سرعت آمدهاند دور تو را گرفتهاندعَنِ الْيَمينِ وَ عَنِ الشِّمالِ عِزينَاز راست و چپ تو (عِزين يعنی گروه گروه. عِزَه هر جمعی را میگويند؛ عِزين يعنی
جمعهای جدا از همديگر، مثل اينکه ما میگوييم گروه گروه).ايَطْمَعُ کلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ انْ يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعيمٍعجب! چه طمع خامی! هر فردی از اينها طمع ورود در بهشت را دارد بدون هيچ تسليمی و ايمانی و عملی!کلّانه چنين است. «کلّا» میگويند حرف ردع است، چنان که ما گاهی میگوييم بس کن، بس؛ يعنی نه چنين است، چنين نيست. در فارسی ما لفظی نداريم که به مفرد خود جای کلّا را بگيرد. خلاصه وقتی يک جملهای میگويند و میخواهند بگويند ايست، حرف نزن، مطلب اينچنين نيست، میگويندکلّا؛ مثل «نه چنين است».
بعد قرآن آياتی ذکر میکند که ابتدا انسان رابطهاش را درک نمیکند که چه رابطهای ميان اين آيات و جملههای قبل است ولی کمی که دقت کند رابطه را خوب درک میکند.انّا خَلَقْناهُمْ مِمّا يَعْلَمونَما اينها را آفريدهايم از همان مادهای که خودشان میدانند؛ يعنی جناب آنها هم از همان نطفه گنديده خلق شدهاند که همه مردم از آن خلق شدهاند. اين چيست که اينها برای خودشان مينوسرشتی قائل هستند؟! مثل اينکه يک مادهای و يک گوهر خيلی باارزشی بوده که اينها را از آن آفريدهاند، ديگر تمام شده، اگر خدا اينها را کنار بگذارد پس چه کسی؟ مگر مثل ما يا بهتر از ما هم در دنيا فرض میشود؟ قرآن میفرمايد:کلّااين حرفها و اين چرندها را رها کنيد.انّا خَلَقْناهُمْ مِمّا يَعْلَمونَاينها را هم از همان چيزی آفريدهايم که خودشان میدانند، از همان چيزی که همه مردم خلق شدهاند؛ اينها هم از همان نطفهای به وجود آمدهاند که همه مردم ديگر از آن به وجود آمدهاند. اين ادعاها برای چيست؟! اصلًا فرض آنها بر اين بوده است که اگر ما به بهشت نرويم پس کی برود، مثل اينکه ديگر خزانه خدا خالی شده!
فَلانه،اقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ. جمله «لا اقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ» را دو جور میشود تفسير کرد که هر دو يک معنا میدهد.
مشرقها و مغربها
قرآن دربعضی از آياتش تعبير به مشرقها و مغربها میکند (در سوره والصافّات نيز اين تعبير را داشتيم) نه مشرق و مغرب. درست است که ما بگوييم مشرق و مغرب؛ قسمتهای معموره دنيا را به گونهای تقسيم کردهايم، قسمتهای غربی و قسمتهای شرقی، که الآن هم ما میگوييم شرق و غرب؛ قسمتی را میگوييم مشرقزمين و قسمتی را مغربزمين. ولی به دقت، مشرقها و مغربهاست. خود همين خورشيد به عدد نقطهها مشرق و مغرب دارد. مثلًا آنجا که خورشيد بر تهران طلوع میکند که افق، نقطه مقابل آن حساب میشود اگر محاذاتش را از زمين حساب کنيم نقطههای معينی خواهد بود. خود تهران باز برای جاهای ديگری مشرق است يعنی مشرقِ جاهای ديگر است، و همينطور. از اين جهت مشارق و مغارب گفته شده است.
و بعلاوه گفتهاند يک خورشيد که در عالم نيست، خورشيدها در عالم هست و زمينها در عالم هست، بنابراين مشرقها هست و مغربها. تازه هر ستارهای شروقی دارد و غروبی.
پس «قسم به پروردگار مشرقها و مغربها» در واقع يعنی قسم به پروردگار همه اين عالم عِلوی، هرچه که در بالای سر شماست و هرچه شروق و غروبی هست.انّا لَقادِرونَکه ما ناتوان نيستيم و قادريمعَلیانْ نُبَدِّلَ خَيْراً مِنْهُمْکه همين جنابها را در همين دنيا از بين ببريم و بهتر از آنها
را جای آنها بنشانيم. اين آيه نشان میدهد که آن توهمی که آنها داشتند همان توهم بود که اگر ما به بهشت نرويم کی میرود؟ مگر از ما بهتری هم در دنيا هست؟وَ ما نَحْنُ بِمَسْبوقينَما پيشیگرفتهشده نيستيم.
برای توضيح معنی «مسبوق» مثالی ذکر میکنم: کالايی وجود دارد که خيلی محدود است و افراد زيادی طالب آن هستند. کسی پيشی میگيرد و آن کالا را میخرد، ديگران مسبوق میشوند يعنی وقتی میروند بخرند میبينند قبل از آنها ديگری آمده خريده و برده است و آنها دست خالی برمیگردند. پس مسبوق بودن مساوی میشود با عاجز و ناتوان شدن؛ يعنی وقتی کسی سبقت گرفت و برداشت برد، ساير افراد، ديگر قدرت اين کار را ندارند. اين است که کلمه «مسبوق» مساوی با عجز و ناتوانی است و در اينجا بالخصوص شايد- همينطور که عرض کردم- عنايت به همان جهت باشد، يعنی اينها خيال نکنند که يک گوهر مخصوصی در دنيا بوده که جز آن ديگر نمیتوانسته وجود داشته باشد، يک سرشت مينويی مخصوصی بوده است که محدود بوده و اينها از آن آفريده شدهاند و حالا خدا اگر بخواهد مثل اينها و بهتر از اينها را خلق کند ديگر قدرت ندارد و ناتوان است، چون هرچه ماده خوب بوده تبديل به اين آقايان شده و ماده ديگری که از آن ماده آدمهای ديگری مثل آنها و بهتر از آنها خلق بشود نيست. میگويد اينها همه چرند است:وَ ما نَحْنُ بِمَسْبوقينَتهديد کسانی که طمع خام دارند
فَذَرْهُمْ يَخوضوا وَ يَلْعَبوا حَتّیيُلاقوا يَوْمَهُمُ الَّذی يوعَدونَ. حال، اينها که گروه گروه از راست و چپ دور پيغمبر را گرفتهاند و اينچنين حلقه زدهاند