[تفسير سوره نوح]
تفسير سوره نوح (1)
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
انّا ارْسَلْنا نوحاً الیقَوْمِهِ انْ انْذِرْ قَوْمَک مِنْ قَبْلِ انْ يَأْتِيَهُمْ عَذابٌ اليمٌ.قالَ يا قَوْمِ انّی لَکمْ نَذيرٌ مُبينٌ.انِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقوهُ وَ اطيعونِ.يَغْفِرْ لَکمْ مِنْ ذُنوبِکمْ وَ يُؤَخِّرْکمْ الیاجَلٍ مُسَمًّی انَّ اجَلَ اللَّهِ اذا جاءَ لايُؤَخَّرُ لَوْ کنْتُمْ تَعْلَمونَ[1].
در اين سوره مبارکه هم بيشتر آيات کوتاه کوتاه است. اين سوره راجع به انذارات حضرت نوح است قوم خودش را. میدانيم که قرآن مخصوصاً روی خصوصيات تاريخی- يعنی مسائلی که از نظر هدايت و تعليم و تربيت و اصلاح نفوس مردم اثر ندارد- مثلًا روی اسمها تکيه نمیکند. يک مورخ اينگونه مینويسد: نوح مردی بود که اسم پدرش اينبود، در فلان شهر و در فلان تاريخ متولد شد، مادرش که بود و دختر که بود. آن
[1]. نوح/ 1- 4.
سرزمين چه سرزمينی بود و خصوصياتش چه بود. اينها اثری در موعظه مردم ندارد. و اتفاقاً همينها بوده که بعدها عدهای خيلی توجه خودشان را بهاين جور مسائل معطوف کردند که پيغمبر فرمود اينها علم«ما لايَعْنيک» است يعنی علمی است که دانستن و ندانستن آن به حال تو يکسان است. امروز مسألهای را مطرح میکنند؛ بعضی میگويند علم برای علم؛ يعنی علم را انسان فقط برای علم بايد بخواهد. اين، سخن درستی نيست. علم برای عمل است، پس علمهايی که در عملْ انسان را به کار نمیآيد فايدهای ندارد.
آن داستان معروف را همه شنيدهايم. در عرب علم انساب خيلی رايج بود، اينکه بدانند فلان کس پسر کيست، پدرش کيست، اسم مادرش چيست؛ پدر و مادرهای پدرش چه کسانی بودند، پدر و مادرهای آن پدر و مادرها چه کسانی بودند و به همين ترتيب. شاخه شاخه اينها را بدانند با اسمها، جزئيات و خصوصيات. حافظه خودشان را از اين جور معلومات پر میکردند، در نتيجه آن چيزهايی را که بايد بدانند نمیدانستند. اگر میشد انسان آنچه را که برايش لازم و واجب است بداند اينها را هم بداند نمیگوييم عيب دارد. پيغمبر فرمود اينها فضل است.
حال يک چنين مردی به مدينه آمده بود، در جايی نشسته بود و دورش را گرفته بودند. يکی به او میگفت: بيا اجداد من را بشمار؛ او هم راست و دروغ سرهم میکرد. ديگری از اجداد خود میپرسيد و او جواب میداد. پيغمبر فرمود: اين کيست که دورش را گرفتهاند؟ گفتند: يا رسولَ اللَّه! علّامه است (نه عالِم)، خيلی عالِم است. فرمود علمش چيست؟ گفتند علمش اين است. فرمود علم سه چيز است:ايَةٌ مُحْکمَةٌ، فَريضَةٌ عادِلَةٌ، سُنَّةٌ قائِمَةٌ. يک علم، آيت محکمه است يعنی آيت پروردگار؛
چيزی را انسان بداند که خدا را با او بشناسد. علم ديگر فريضه عادله است، يعنی واجباتی که به آن واجبات بايد عمل کند. چون کلمه عادله آمده، بعضی گفتهاند يعنی اخلاق معتدل را درک کند.وَ سُنَّةٌ قائِمَةٌو بعد بداند که چه سنتی از طرف خدا مقرر شده است که به آن عمل کند. دانستن اينها [خوب است؛] فرمود:ما سِويهُنَّ فَضْلٌباقی ديگر فضيلت هست ولی علم نيست؛ فضلی است. فضل يعنی يک امری که انسان اگر نداند هم ضرری به حالش ندارد ولی اگر بداند يک امر اضافهای است که دانسته است. فضل را زمانی انسان دنبالش بايد برود که واجبات اوليه خودش را میداند.
قرآن در اين جور مسائل اقتصار میکند به اينکه مثلًا فلان پيغمبر با قوم خودش چگونه روبرو شد، به آنها چه گفت و آنها چه عکسالعملی نشان دادند و بعد چه سرنوشتی پيدا کردند. اين را میگويد برای اينکه مردمِ ديگر از آن درس بياموزند.
بسم اللَّه الرحمن الرحيم.انّا ارْسَلْنا نوحاً الیقَوْمِهِما نوح را به سوی قوم خودش فرستاديم؛ يعنی نوح پيامبر ما بود و پيام ما را به سوی قوم خودش برد و رسانيد.
فرستاديم که چه؟انْ انْذِرْ قَوْمَکقوم خودت را انذار بده، بيم بده، اعلام خطر کن.
معمولًا پيغمبران وقتی فرستاده میشوند که مردمی گمراه باشند و نياز به مُنذِر دارند و قهراً چون انذار به تنهايی کافی نيست، نياز به مبشّر نيز دارند، بشارت و انذار هر دو.مِنْ قَبْلِ انْ يَأْتِيَهُمْ عَذابٌ اليمٌقبل از آنکه عذاب دردناکی به آنها برسد آنها را اعلام خطر کن.
دستورات نوح به قوم خود:
1. توحيد در بندگی
قالَ يا قَوْمِ انّی لَکمْ نَذيرٌ مُبينٌ نوح برای اولين بار رفت و به مردم اعلام کرد: مردم! من اعلام خطرکننده آشکاری هستم؛ يعنی رسالت انذاری خودش را از طرف پروردگار به قوم خودش ابلاغ کرد، که چه بکنيد؟ اولين سخن هر پيغمبریانِ اعْبُدُوا اللَّهَاست؛ همينطور که اولين سخن پيغمبر ماقولوا لا الهَ الَّا اللَّهُ تُفْلِحوااست؛ چون مادر همه بدبختيها شرک است به انواع خودش، و توحيد پايه همه سعادتهای بشر است.
پرستش غير خدا منحصر به اينکه يک بت سنگی يا چوبی باشد بعد در مقابلش بايستند خم و راست بشوند و قربانی کنند نيست؛ عبادت غير خدا هرگونه طاعتی را و هرگونه مقصد نهايی قرار دادنِ غير خدا را شامل میشود. کارلا الهَ الَّا اللَّهبا اين که ما بتها را پرستش نکنيم به پايان نمیرسد. چه بتی از بت نفس و از خودپرستی بالاتر است؟ پرستش هزار رنگ دارد کهلا الهَ الَّا اللَّهاينها را نفی میکند.انِ اعْبُدُوا اللَّهَاولين حرف اين است: تنها خدا را پرستش کنيد، پرستش غير حق را کنار بگذاريد.
يعنی يک بندگی و صدها هزار آزادی.
هر بندگی اسارت است جز بندگی خدا که در عين اينکه برای انسان بندگی است عين آزادی است، به دليل خاصی، که در کتابسيری در نهجالبلاغه2. تقوای الهی
وَ اتَّقوهُو تقوای الهی را داشته باشيد. تقوا يعنی حالت پروا داشتن، چون
3. اطاعت از دستورها
وَ اطيعونِمرا به آنچه میگويم اطاعت کنيد، يعنی يک سلسله دستورها دارم. «مرا اطاعت کنيد» يعنی يک سلسله دستورها آوردهام، اين دستورها را به کار ببنديد.
آنگاه نويد میدهد: اگر چنين بکنيديَغْفِرْ لَکمْ مِنْ ذُنوبِکمْخدا آثار بديهای گذشته شما را محو میکند، قلمی روی همه آن تاريکيهای گذشته میکشد.وَ يُؤَخِّرْکمْ الیاجَلٍ مُسَمًّی انَّ اجَلَ اللَّهِ اذا جاءَ لايُؤَخَّرُيعنی شما الآن در وضعی هستيد که عنقريب نابود میشويد و به هلاکت میرسيد، اين کار شدنی است، ولی اگر اين دستورهايی که میدهم عمل کنيد، اگر فقط خدا را پرستش کنيد، تقوای الهی را پيشه بگيريد، دستورهايی که من میدهم به کار ببنديد آن عذابی که قرار است بيايد تأخير میافتد؛ يعنی اين امر تقدير الهی را عوض میکند، چون تقدير الهی مشروط است.وَ يُؤَخِّرْکمْ الیاجَلٍ مُسَمًّیاثر توبه و مهلت آن
معنای «انَّ اجَلَ اللَّهِ اذا جاءَ لايُؤَخَّرُ» اين است که پيش از وقت بايد جبران
بکنی. اين به يک معنا همان بحث توبه است. خدا توبه بندگان را قبول میکند. اثر توبه اين است که اگر مردمی توبه کنند- که معنايش بازگشت است- يک سلسله گناهان آنها که در اين دنيا و در عالم آخرت عکسالعملهايی دارد از ميان میرود، يعنی آن نتايج سوء دنيویاش تأخير میافتد و از بين میرود، نتايج سوء اخرویاش هم از بين میرود. اما کی وقت توبه است؟ وقتی که اجلُاللَّه نرسيده. اگر مهلت پايان يافت و موقعش رسيد، ديگر وقت توبه نيست. آن وقت تا توبه کنی همان جوابی را میدهند که به فرعون دادند. فرعون هم توبه کرد اما کی؟ وقتی که اجلاللَّه رسيد. وقتی که اجلاللَّه رسيد، ديگر فايده ندارد.
موسی سالها او را میخوانَد و دعوت میکند، معجزهها به چشم خودش از موسی میبيند و هزاران رنگ با موسی کلنجار میرود تا وقتی که موسی بنیاسرائيل را از مصر خارج میکند و از نيل رد میشود. وقتی که فرعون میخواهد رد بشود غرق میشود. تا احساس کرد که آب او را گرفت و در شکم آب قرار گرفت گفت:
امَنْتُ ا نَّهُ لا الهَ الَّا الَّذی امَنَتْ بِهِ بَنوا اسْرائيلَ[1]تسليم آن خدايی هستم که بنیاسرائيل به آن خدا ايمان دارند. ملائکه الهی به او گفتند:آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ[2]حالا که اجلُاللَّه رسيده است؟! (گفت: «بلا نديده دعا را شروع بايد کرد» وقتی که بلا رسيد ديگر فايده ندارد.) آن توبه اصلًا توبه نيست، اجبار است. توبه وقتی توبه است که پای اختيار در ميان باشد.انَّ اجَلَ اللَّهِ اذا جاءَ لايُؤَخَّرُ لَوْ کنْتُمْ تَعْلَمونَاگر اجل الهی- که مقصود عذاب الهی است که مدتش به سر رسيده است- آمد، ديگر تأخيربرداشتنی نيست اگر شما اين حقيقت را بدانيد. پس نيامده جبران کنيد، جلويش را بگيريد و میتوانيد جلويش
[1]. يونس/ 90.
[2]. يونس/ 91.
دعاهای نوح عليه السلام
آنگاه قرآن فصل بعدش را ذکر میکند که نوح مدتها دعوت کرد، جز يک عده کمی ايمان نياوردند؛ حالا موقعی رسيده که ديگر نوح هم از اين مردم مأيوس شده است.
اينجا باز خدا دعاهای نوح را به درگاه الهی ياد میکند:قالَ رَبِّ انِّی دَعَوْتُ قَوْمی لَيْلًا وَ نَهاراًخدايا من شب و روز اين مردم را خواندم؛ يعنی خواندن من نه اين بود که مثلًا بروم يک جمله ادا کنم و بگويم اتمام حجت شد، بلکه شب به سراغ اينها رفتم، روز به سراغ اينها رفتم؛ دائماً کار من اين بود.فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائی الّا فِراراًهرچه من بيشتر خواندم آنها بيشتر از من دور شدند و فرار کردند.وَ انِّی کلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلوا اصابِعَهُمْ فی اذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْخدايا! هرچه من اينها را میخوانم که موجبات مغفرت اينها فراهم بشود و میخواهم اينها را از اين آلودگيها پاک کنم، برای اينکه حرف مرا نشنوند انگشتانشان را در گوشهايشان میکنند يا لباسشان را محکم به سرشان میپيچند که گوشهايشان نشنود و چشمهايشان مرا نبيند. تا میبينند که نوح پيدا شد میگويند باز آن مرد مزاحم پيدا شد، باز میخواهد از همان حرفهای آخرت و مانند آن بگويد و عيش ما را منقّص کند. برای اينکه حرفهايش را نشنوند انگشتهايشان را در گوشهايشان میکردند. گاهی برای اينکه نه حرفش را بشنوند و نه قيافهاش را ببينند لباسهايشان را به سرشان میکشيدند، سرشان را محکم میگرفتند که چشمشان هم قيافه او را نبيند. میگويد خدايا با من چنين کردند.
وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْيعنی جامههايشان را محکم بر خودشان (به سرشان) میپيچيدند.
وَ اصَرّواو در کار خودشان نهايت درجه اصرار و لجاجت میورزند.وَ اسْتَکبَرُوا اسْتِکباراًچه کبری و چه عنادی میورزند! خودشان را از اين سخنان برتر میدانند.
ثُمَّ انِّی اعْلَنْتُ لَهُمْ وَ اسْرَرْتُ لَهُمْ اسْراراً. میخواهد عذرش را در مقابل خدا بگويد:
خدايا گاهی آشکار اينها را دعوت کردم، مثل يک خطيب میرفتم علنی اينها را دعوت میکردم. ولی چون همه دعوتها در علن و در مجامع اثر نمیبخشد گاهی بايد افراد را به طور خُفيه و يکان يکان گرفت و به طور خصوصی با آنها صحبت کرد. هر دو کار را انجام دادم؛ هم به طور علن با اينها سخن گفتم و هم به طور سرّی و خُفيه و يکان يکان.فَقُلْتُ اسْتَغْفِروا رَبَّکمْگفتم به سوی پروردگارتان بازگرديد، از او طلب مغفرت کنيد و از اين گناهانتان توبه کنيد.انَّهُ کانَ غَفّاراًنااميد نباشيد، خدا آمرزنده و قبول کننده است. اگر اين کار را بکنيد دنيای شما هم خوب میشود؛ اگر مردمی اهل تقوا بشويد اصلًا خدای متعال نعمتهای دنيا را از زمين و آسمان به روی شما میجوشاند:يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْکمْ مِدْراراًباران فراوان بر شما میريزد.وَ يُمْدِدْکمْ بِامْوالٍمال و ثروتتان را زياد میکند.وَ بَنينَفرزندان و جمعيتتان زياد میشود.وَ يَجْعَلْ لَکمْ جَنّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَکمْ انْهاراًآبادانی پيدا میکنيد، چشمههای خيلی زياد پيدا میکنيد.
خلاصه به يک تمدن خيلی عالی میرسيد که از رفاه کامل برخوردار باشيد. پس اينکه من میگويم شما بياييد ايمان بياوريد، حرف من اين نيست که شما يک سلسله نعمتها داريد، همه اين نعمتها را از دست بدهيد برويد مثلًا در دامن کوه و آنجا عزلت اختيار کنيد، رياضت بکشيد و هرچه نعمت میخواهيد از آخرت بخواهيد؛ نه، آنچه که من میگويم شما عمل کنيد، خدا تمام نعمتهای دنيا را هم به شما خواهد داد.وَ يُمْدِدْکمْ بِامْوالٍ وَ بَنينَ وَ يَجْعَلْ لَکمْ جَنّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَکمْ انْهاراًخدا همه چيز برای شما فراهم خواهد کرد.و صلّی اللَّه علی محمّد و آله الطاهرين.