قرآن مطلب را ذکر کرد که منشأ هلاکت آنها تکذيب قيامت بود. ديگر دليل ندارد که بعد چيز ديگری ذکر بشود.
عرض کرديم اينجا چون در مقام نقل قصه و حکايت نيست فقط آن جنبههای تکاندهنده مطلب را ذکر میکند و به اجمال میگذرد.
وَ امّا عادٌ فَاهْلِکوا بِريحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍو اما عاد با يک باد بسيار تند و سرکش، غيرقابل کنترل و غيرقابل تسخير هلاک شدند. خدای متعال آن باد را هفت شب و هشت روز بر آنها مسلط کرد، يعنی از صبح يک روز که بعد هفت شب فاصله شد تا پايان روز آخر که میشود هشت روز و هفت شب، پیدرپیحُسوماًيعنی آن باد مرتب- مثل اينکه شدت و ضعف پيدا میکرده- اينها را درهم میکوبيد. تو قوم را میديدی در حالی که صرعی و افکنده شده بودند، يا مانند مصروعها و ديوانهها اصلًا نمیفهميدند که در اين بلای شديد چه بکنند.کأَنَّهُمْ اعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ. برخی گفتهاند اشاره است به هيکلها و اندامهای درشت اينها: در آخر که هيکلهای اينها را میديدی مانند تنههای درخت خرما میديدی که به زمين افکنده شده است.فَهَلْ تَریلَهُمْ مِنْ باقِيَةٍهلاکت يک قوم در اثر گناه
اينجا بحثی است بسيار عالی و اتفاقاً با اين ايام و موضوع حضرت حجت عجّل اللَّه تعالی فرجه تناسب دارد و آن بحث اين است: بسياری از مردم، مشکل و حتی بعيد به نظرشان میرسد که يک وقت قومی در اثر گناه هلاک بشوند، به تعبير قرآن با يک طاغيه يا با يک باد صرصر يا به شکل ديگر هلاک بشوند. شايد اين مطلب به نظر بعضی از افراد عجيب بيايد. ولی قرآن يک اصلی دارد که ما اين اصل قرآن را توضيح میدهيم
اصل وابستگی اجزاء جهان به يکديگر
مسألهای از قديمالايام در ميان مفکرين بشر مطرح بوده است و آن اينکه آيا اجزاء اين عالم با يکديگر پيوند و وابستگی دارند يا از يکديگر گسسته هستند؟ اگر ما ظاهر را نگاه کنيم اشياء از يکديگر گسسته هستند. مثلًا زمين وجود دارد، فلان ستاره هم در فلان کهکشان وجود دارد. اين برای خودش يک چيزی است، آن هم برای خودش يک چيزی. در زمين ما کوه و دريا وجود دارد، آب و هوا وجود دارد، انسان وجود دارد، گياه و حيوان و معدن وجود دارد؛ آيا اينها يک سلسله امور از هم گسسته و متفرق هستند و به يکديگر وابستگی ندارند يا به
يکديگر وابستگی دارند؟ ظاهر اين است که به يکديگر وابستگی ندارند. ولی اين جور نيست. آنچه که علم بشر تدريجاً جلو آمده [و به آن نزديک شده] است اين است که اجزاء عالم ما همه به يکديگر وابسته و پيوسته هستند به طوری که اگر در يک جای عالم حادثهای پيش بيايد، در همه عالم به نوعی اثر میگذارد. اين را اصل وابستگی میگويند. حتی ارسطو که يک فيلسوف خيلی قديمی است و در دو هزار و چند صد سال پيش بوده است، اين اصل را در کتابهای خودش به طور اجمال ذکر کرده است و بعد در دنيای اسلام هم فلاسفه اسلامی روی آن خيلی تکيه کردهاند به عنوان اينکه تمام عالم ما حکم يک واحد و يک اندام واحد را دارد.
اگر شما اندام يک انسان را در نظر بگيريد، در اندام او مثلًا مو وجود دارد، استخوان و دندان وجود دارد، رگ و عصب وجود دارد، خون وجود دارد، اعضای بزرگ و رئيس وجود دارد، قلب و کبد وجود دارد، ناخن وجود دارد. درباره اينها انسان خودش اين را میتواند درک کند که همه اينها به يکديگر به نوعی وابسته و پيوسته هستند و از يکديگر جدا نيستند. يک مو که در بدن انسان هست و يک رگ که در بدن انسان هست، به يکديگر متصل و مرتبطند و بیارتباط با يکديگر نيستند.
اما اگر فرض کنيد ما به جای يکی از سلولهای خون میبوديم، يکی از گلبولهای سفيد يا قرمز خون میبوديم آيا میتوانستيم تصور کنيم که جزء يک اندام بزرگ هستيم که همه اجزاء اين اندام با يکديگر وابسته هستند؟ نه. اما حالا ما میتوانيم اين را بفهميم. يک سلول در داخل بدن اگر عقل و شعورش از يک انسان هم بيشتر باشد برای او چنين مطلبی قابل تصور نيست، اما اين اصل وابستگی در واقع هست.
اين بزرگان گفتهاند که تمام عالم حکم يک اندام را دارد.
ميرفندرسکی در زمان صفويه بوده و معاصر ميرداماد است. مرد حکيم فيلسوفی است و بعلاوه مرد وارستهای بوده که اغلب در زی علما و متشخّصين در نمیآمده و خيلی آزادمنش زندگی میکرده است. با يک لباس سادهای هر جا میخواست میرفت. ولی در عين حال مرد بسيار فاضلی است. هندوستان هم رفته بود، با فلسفه هند هم آشنا بوده و گويا کتابهايی هم در فلسفه هند ترجمه کرده است.
اهل رياضيات و فلسفه بوده، مرد عارف مشربی بوده است. آدم عجيبی بوده که شاه عباس از اين جهتش رنج میبرد و از طرفی میخواست مير بيايد در محضر او ولی میخواست مير تعيّن خودش را حفظ کند. اما به او میگفتند ما مير را در فلان کوچه ديديم که سر فلان معرکه ايستاده بود و معرکه را تماشا میکرد. میگويند روزی شاه عباس خواست به کنايه منعش کند، به او گفت عجيب است از بعضی علما که ما میشنويم میروند آنجا که مرکز اراذل و اوباش است میايستند.
(خواست به مير بفهماند.) مير گفت: نه، من هر روز آنجا هستم هيچ کدام از علما را آنجا نديدهام (خنده حضار). شاه عباس سکوت کرد، ديد با اين نمیشود حرف زد.
اينگونه مردی بوده است. يک رباعی دارد، میگويد:
حق، جان جهان است و جهان همچو بدن
اصناف ملائک چو قوای اين تن
افلاک و عناصر و مواليد، اعضا
توحيد همين است و دگرها همه تن
حال برای علمای امروز، بالخصوص از صد سال پيش به اين طرف، اين اصل جلب نظر کرده است به طوری که در فيلسوفان عصر ما هگل بالخصوص روی اين اصل تکيه کرد و بعد شاگردهايش و از آن جمله مارکس، که يکی از اصول فلسفه مارکسيسم همين اصل تأثير متقابل
ارتباط انسان با جهان از جنبه انسانيت
آيا ما که به عنوان يک موجود در اين عالم با همه عالم بستگی داريم و همه عالم به ما بستگی دارد و هرکار ظاهری و مادی که ما بکنيم روی همه اشياء اثر میگذارد، مثلًا اگر در اينجا يک چکش بزنيم موج آن تا آخرين کهکشانهای عالم خواهد رسيد، آيا انسان از جنبه انسانيتش هم با عالم ارتباط دارد يا از جنبه انسانيتش با عالم ارتباط ندارد فقط از جنبه مادی و حيوانيت بلکه از جنبه جمادی و نباتی با عالم ارتباط دارد؟ يعنی چه از جنبه انسانی؟ جنبه انسانی قضيه اين است: انسان کاری را انجام میدهد، مثلًا حرف میزند. حرف زدن يک کار تقريباً مکانيکی است.
از آن جهت که صوتی هست [چندان مهم نيست.] دو تا سنگ را هم به يکديگر بزنند صوت هست، حيوان هم صوت دارد. اينکه انسان بتواند حروفی را ايجاد کند مسأله خيلی مهمی نيست. حرف زدن از آن جهت که صوت است جنبه انسانی ندارد ولی همين حرف زدن وقتی که به انسانيت انسان ارتباط پيدا میکند يعنی از آن جهت که من دارم يک معنی به شما القاء میکنم که اين معنی میتواند راست باشد میتواند دروغ باشد يعنی من میتوانم شما را با اين حرف خودم به يک حقيقت هدايت کنم و میتوانم شما را گمراه کنم، نيت من در اين سخنگفتن ممکن است نيک باشد و ممکن است بد باشد، [جنبه انسانی پيدا میکند.] اين چيزهاست که جنبه انسانی و معنوی به کارهای انسان
میدهد؛ به عبارت ديگر خوبيها و بديها، تقواها و فجورها.
حال که ما رسيديم به اين حرف که ما در کارهای مادّيمان مانند يک جزء از اجزاء عالم مثلًا يک سنگ هستيم که با تمام جهان وابستگی دارد يعنی هر کاری که اين سنگ انجام بدهد عکسالعمل در همه جهان صورت میگيرد و هرچه در همه جهان است در اين سنگ عکسالعمل دارد؛ آيا ما که در کارهای مادّيمان اين جور هستيم، در کارهای معنويمان هم اينگونه هستيم؟ يعنی آيا اين که ما باتقوا و پاک باشيم يا بیتقوا و فاسق و فاجر، عادل باشيم يا ظالم، مهربان باشيم يا قسی القب، صادق باشيم يا کاذب، امين باشيم يا خائن و بالاخره انسان واقعی باشيم يا انسان واقعی نباشيم، آيا اين جهت هم در عالم اثری میگذارد؟ عالم در مقابل کارهای مادی ما قطعاً عکسالعمل دارد. مثلًا سخن من از آن جهت که يک صوت است با نعرهای که يک حيوان بکشد فرق نمیکند و اين کار من به عنوان يک صوت در عالم اثر میگذارد. آيا کار من به عنوان يک کار انسانی، به عنوان صداقت و تقوا و پاکی يا به عنوان فسق و ناپاکی و خيانت هم در عالم اثر میگذارد يا نه؟ آيا عالم از اين جهت هم عکسالعمل دارد يا نه؟
فلسفه بزرگ اين است که ای انسانها! اگر شما در مسير انسانيت، در مسير خلقت قرار بگيريد که همان مسير تکامل است (چون اساس خلقت بر تکامل است)، اگر شما در مسير کمال خودتان قرار بگيريد آنوقت شما میشويد اجزائی هماهنگ با ساير اجزاء عالم، توافق و تطابق با عالم پيدا میکنيد، آنگاه جزئی هستيد که با کل خودتان متطابق هستيد، در آن وقت است که عالم هم با شما تطابق دارد. اين است که قرآن میفرمايد:وَ لَوْ انَّ اهْلَ الْقُریامَنوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ
السَّماءِ وَ الْارْضِ[1]. اگر مردم اهل ايمان و تقوا باشند آنوقت فرزندان صالح اين عالم و جهان میشوند، آنگاه جهان هم خير خودش را به سوی اين فرزند صالح خودش روانه میکند. يک وقت انسان میخواهد از جهان بگيرد، اين وظيفه انسان است.
يک حالت هم جهان دارد که میخواهد آماده باشد برای خير رساندن.
کسانی که مثل من در دهات بزرگ شده باشند اين را تجربه کردهاند. میبينيد يک حيوان مثلًا گاو پستانش شير ندارد. همينقدر که بچه اين حيوان خودش را زير اين پستان میاندازد و به بدن اين مادر میمالد که حس عطوفت اين مادر هم تحريک میشود، به اصطلاح میگويند پستان اين حيوان رگ میکند، يعنی شروع میکند به سرعت شير توليد کردن و دادن؛ و لهذا مادامی که بچه حيوان از او شير میخورد حيوان شيرش را خشک نمیکند، اگر بخواهيم شيرش را خشک کند بايد مدتی بچهاش را از او بگيريم تا او شيرش خشک شود. بچه انسان هم همينجور است. اين يک تطابقی است ميان جزء و کل که يک وقت «کل» به اصطلاح شيرش را بالا میکشد و يک وقت پايين میدهد. و گاهی هم همانطور که يک مادر به بچه خودش لگد میزند اين عالم به بچه خودش که انسان است لگد میزند.
اين رابطه ميان [رفتار جهان با انسان و] اينکه انسان به حقيقت و حاقّه ايمان داشته باشد، به فرستادگان خدای خودش ايمان داشته باشد، به تقوا ايمان داشته باشد و عمل کند، به کار خير ايمان داشته باشد يا در نقطه مقابل اينها باشد [وجود دارد.] نگوييم چه فرق میکند، بشر در دنيا هر راهی که برود، طبيعت همين طبيعت است، هوا همين هواست، دريا
[1]. اعراف/ 96.
همين درياست، زمين همين زمين است، آسمان همين آسمان است، خورشيد همين خورشيد است. اينها مهلتهاست، به مهلتها نبايد مغرور شد.
ماهيت نزول عذابها در [زمان] انبيای گذشته چنين چيزی است. البته در اين ميان دعا و نفرين يک انسان کامل هم خودش عامل بسيار مؤثری است. پيغمبری میآيد مبعوث میشود، رنجها میبرد، زحمتها میکشد و بعد با آن عکسالعمل شديد مواجه میشود، آنگاه نفرين میکند؛ اين هم خودش يک عاملی است. بعد از آن است که شما میبينيد تمام عالم تبديل به لشگرهايی عليه انسان میشود:
فَامّا ثَمودُ فَاهْلِکوا بِالطّاغِيَةِ.وَ امّا عادٌ فَاهْلِکوا بِريحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ.سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ ايّامٍ حُسوماً فَتَرَی الْقَوْمَ فيها صَرْعیکانَّهُمْ اعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ.فَهَلْ تَریلَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ.
اين همان حالت قهر کردن و خشم گرفتن اين مادر با اين فرزند است. نقطه مقابل (آشتی بودن) آن است که قرآن ذکرمیکند:وَ لَوْ انَّ اهْلَ الْقُریامَنوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْارْضِرفتار مساعد طبيعت با انسان در دولت مهدی عليه السلام
در موضوع دولت مهدی (عجّل اللَّه تعالی فرجه) مسائل زيادی مطرح است و احتياج به بحثهای زيادی است. (من حدود هشت جلسه در اين