بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 160

دوره کودکی و دوره بلوغ بشريت

میدانيم که نوح از قديمترين پيغمبران است يعنی از نظر زمانی تقدم دارد. غير از آدم- که خود آدم هم پيغمبر است- و شايد ادريس، بر همه پيغمبران ديگر زماناً تقدم دارد. و ظاهراً اولين پيغمبری است که دارای شريعت و قانون است، يعنی قبل از نوح، پيغمبر صاحب شريعت (يعنی قانون) نداشتهايم، برای اينکه دورههايی بوده است که تقريباً به اصطلاح امروز دورههای توحش بشريت بوده است و هنوز بشر به اين مرحله که صلاحيت قانونگذاری در ميان آنها باشد نرسيده بوده و پيغمبرانی که میآمدند در حدود همان دعوت به مسأله توحيد و تذکرِ به امر معاد و يادآوری يک سلسله مسائل اخلاقی [سخن میگفتند،] بيش از اين مسألهای را مطرح نمیکردند.

از نظر آنچه که از قرآن استنباط میشود دوره ماقبل نوح دوره کودکی بشر است؛ دوره بلوغ بشريت مقارن با زمان نوح است. قرآن شرايع را از نوح شروع میکند.

در جلسه پيش دوازده آيه را خوانديم و ترجمه کرديم. بعد به نظرم رسيد که چند نکته هست که آن نکتهها را يا نگفتيم يا درست توضيح نداديم. يک نکته اين است: میفرمايد نوح دعوت خودش را به اين صورت اعلام کرد:قالَ يا قَوْمِ انّی لَکمْ نَذيرٌ مُبينٌمن يک اعلام خطر کننده آشکاری برای شما هستم. بعد میگويد:انِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اتَّقوهُ وَ اطيعونِ. دعوت به خداپرستی و به تقوا و خود را دور نگه داشتن از آلودگيها میکند. خودِ امر به تقوا، وقتی به مردم میگويد تقوا داشته باشيد، يعنی مردمی هستيد بسيار آلوده و ناپاک، بايد خودتان را از اين آلودگيها برکنار کنيد. بعد میگويد:وَ اطيعونِاشاره به مقررات و دستورها و شرايع


صفحه 161

است که من يک سلسله دستورها از ناحيه خدا آوردهام، اين دستورها را به کار بنديد.يَغْفِرْ لَکمْ مِنْ ذُنوبِکمْخدا از گناهان گذشته شما در میگذرد و شما را میآمرزد.وَ يُؤَخِّرْکمْ الیاجَلٍ مُسَمًّیخدا کار شما را تا يک مدت معين به تأخير میاندازد.انَّ اجَلَ اللَّهِ اذا جاءَ لايُؤَخَّرُ. به اينها اعلام میکند که عذابی بر شما فرودآمدنی است و میآيد (گرچه کلمه عذاب نيامده است)، اگر دستورهايی که من میگويم به کار بنديد خدا از عواقب گناهان شما درمیگذرد و کار شما را به تأخير میاندازد.

مقصود از اين عذابها که خدا به تأخير میاندازد چيست؟ آيا عذاب اخروی است يا عذاب دنيوی؟ عذاب دنيوی همان عکسالعملهای قطعی و ضروری است که وضع رفتار يک مردمی به وجود میآورد؛ خلاصه منقرض میشويد، نيست و نابود میشويد. عذابهای اخروی مسأله ديگری است. تا پيغمبری نيايد و اتمام حجت نکند و مردم مخالفت نکرده باشند عذاب اخروی نخواهد بود.وَ ما کنّا مُعَذِّبينَ حَتّینَبْعَثَ رَسولًا[1]. قرآن میگويد که امکان ندارد ما مردمی را عقاب کنيم بدون آنکه پيغمبری فرستاده باشيم. پس وقتی که نوح دارد به آنها میگويد که يک عذابی در کمين شما هست و با دستورهايی که من میدهم آن عذاب تأخير میافتد، معلوم است که عذاب دنيوی است که عکسالعمل قهری اعمال است نه عذاب اخروی، چون هنوز پيغمبری در ميان آنها مبعوث نشده بوده، برای اولين بار نوح در ميان آنها مبعوث میشود.

[1]. اسراء/ 15.


صفحه 162

ويژگيهای يک مبلّغ دين

نکته ديگر اين است: بعد نوح که از اکثريت مردم خودش مأيوس میشود، با خدای خود راز و نياز میکند: خدايا من چنين کردم چنين گفتم. قرآن همان راز و نيازهای نوح با خدا درباره قومش را بازگو میکند. اين برای آن است که نکاتی که در گفته نوح بوده است نکات آموزندهای است و از اين جهت قرآن تکرار میکند که برای ما هم درس باشد. انسان با خدای خودش همه جور حرف میزند و همه چيز را بايد در ميان بگذارد؛ ولی اينکه قرآن برای همه مردم نقل میکند برای آن نکاتش است.

اولًا نوح به عنوان يک مبلّغ دين نشان میدهد که چگونه آدمی بوده و در واقع يک مبلّغ دين چگونه بايد باشد. میگويد خدايا من شب و روز مردم را خواندم و از پا نايستادم. اين «شب و روز، پیدرپی» آن پيگيری يک نفر داعی الی اللَّه و دعوتکننده به دين را نشان میدهد. اين تأييدی است که قرآن دارد میکند؛ يعنی ببينيد! نوح اينچنين بوده است. لجاج آن مردم در حدی بوده است که انگشتها را در گوششان میکردند که نشنوند، رداهايشان را به سرشان میکشيدند که چشمشان هم به قيافه نوح نيفتد. با همه اينها میگويد: خدايا! من انواع رنگها و شکلها را در تبليغ به کار بردم. گاهی علنی، بلند، به صورت سخنرانی، بالای مثلًا تپهها میرفتم داد میکشيدم و برای عموم مردم اعلام میکردم:دَعَوْتُهُمْ جِهاراً. اين يک نوع تبليغ است که اثر مخصوص به خود دارد. ولی يک وقت هم هست که افرادی را به طور خصوصی بايد رفت ديد و دردهای آنها را به طور خصوصی دريافت کرد و اين دعوت خصوصی گاهی اثری میبخشد که دعوتهای عمومی نمیبخشد.ثُمَّ انّی اعْلَنْتُ لَهُمْ وَ اسْرَرْتُ لَهُمْ اسْراراًبه هر دو گونه رفتار کردم، علنی و جهار، و سرّی و خصوصی.

میرفتم افراد را


صفحه 163

يک تجربه عينی

اين مطلب را به مناسبت «وَ اسْرَرْتُ لَهُمْ اسْراراً» میگويم: اوايل تحصيل ما در قم، در حدود سال 1320، من سفری به اصفهان رفتم. چون يکی از دوستانمان، هممباحثه ما[1]، اهل نجفآباد بود با همديگر به نجفآباد رفتيم. در آنجا من با يک آقای پيرمردی آشنا شدم- خدايش بيامرزد- به نام حاج شيخ احمد نجفآبادی. ما در قم میديديم هيچ جا به اندازه نجفآباد اصفهان طلبه ندارد. در همان زمان- با اينکه آن وقت طلبه قم مثل حالا زياد نبود- پنجاه شصت طلبه فقط از نجفآباد بود. هيچ نقطه ديگر که به اندازه آنجا باشد، بلکه شهرهای بزرگ هم، اين قدر طلبه نداشت. چطور شده که اينها اينقدر طلبه دارند؟ به مردی در خود نجفآباد که پسر خود او هم طلبه بود- و طلبه خوبی هم بود- برخورد کردم. الآن هم آن مرد، زنده و پيرمرد است. او جريان زندگی خودش را گفت و ما فهميديم که اين آقا شيخ احمد چه رمزی در اين نجفآباد بهکار برده که اينگونه شده است.

آن مرد میگفت من تا حدود بيست و پنجسالگی يک آدمی بودم که نسبت به مسائل مذهبی خيلی لاقيد و بیاعتنا بودم، و بالخصوص جريانی را هم نقل میکرد که پدر من مرده بود؛ وصيّش يک آقای پيشنمازی بود و او بعد با ما که صغير بوديم چگونه رفتار کرد و من ديگر

[1]. [آيتاللَّه منتظری]


صفحه 164

از دين و مذهب و همه چيز تنفر داشتم. روزی ما در باغمان مشغول زراعت بوديم (زارع بود و هنوز هم زراعتکاری داشت) ديديم يک آقايی برای اولين بار پيدا شد و آمد در باغ. با خود گفتم بلا رسيد؛ حالا اين آمده از جان ما چه میخواهد؟ لابد آمده که از ما چيزی به يک عنوانی بگيرد. برعکس تا آمد اوّل کاری که کرد [اين بود که پرسيد][1]اين باغ شما چگونه است و چقدر محصول دارد (خودش هم اول زارع و بچهزارع بوده).

[در ضمن اين صحبتها][2]او را معاينه و مطالعه میکند و وضع خاص او را در نظر میگيرد. بايد آن را در نظر گرفت و افراد را يکيک معالجه کرد [نه اينکه دستور کلی داد.] مثل اينکه اطبا از معالجه دست بردارند، فقط بروند پشت راديو دستورهای کلی بدهند. دستورهای کلی بيمار را معالجه نمیکند، معاينه خصوصی میخواهد. بعد معلوم شد برنامه او برای ديگران هم در اين شهر همين بوده است.

نجفآباد در واقع يک شهر است، منتها چون در جوار اصفهان است جلوهای ندارد.

الآن شايد هفتاد هزار نفر جمعيت داشته باشد، آن وقت هم حدود چهلهزار نفر جمعيت داشت.

آن مرد ادامه داد: کمکم ما را وادار کرد که درس بخوانيم. میگفت در همين حال چه عيبی دارد شما بياييد درس بخوانيد. میرفت افرادی را آزمايش میکرد و در اين بين عنصرهای مستعد را پيدا میکرد. بعد آمد برای اينها جلسه تشکيل داد و در آن جلسه به اينها سواد میآموخت. اگر سواد فارسی نداشتند سواد فارسی و اگر سواد فارسی داشتند عربی میآموخت. کمکم اينها را بالا میآورْد در حدی که از کتابهای عربی از

[1]و (2). [افتادگی از نوار است]


صفحه 165

قبيلعروةالوثقیو از کتابهای فارسی اخلاقی کاملًا استفاده میکردند؛ و هيچ نمیگذاشت که اينها دست از کارشان بردارند. با ما میرفت هيزمکشی؛ عصر که از هيزمکشی برمیگشت میآمد در جلسه. همين که اينها را خوب آماده کرد و واقعاً ساخت و به اينها يک معلومات حسابی داد که مسائل را خوب ياد گرفتند در حد يک مسألهدانی که مثلًاعروةالوثقیرا بفهمد، اخلاق را خوب ياد گرفتند در حدی که يکجامعالسعاداترا بتوانند بفهمند و بخوانند و معنی کنند، کمی از تاريخ اسلام و تفسير و امثال اينها را خوانده باشند، همين که اينها را ساخت، گفت هرکدام از شما بايد جلسه تشکيل بدهيد. اينها را در اين شهر پخش کرد و باز هرکدامشان يک عده ديگر را مثل او پيدا کردند. نمیدانم هنوز هم ادامه دارد يا نه. نجفآباد به اين صورت درآمد که در هر گوشهای از اين شهر يا نيمهشهر جلسهای بود و فردی مردم را اداره میکرد، کسی که از خود مردم بود و همان برنامه او را اجرا میکرد و اين مرد- خدا او را بيامرزد- واقعاً توانست يک تحولی در يک شهر به وجود بياورد. اين خودش يک تجربه است.

و او به قدری آدم سادهزيستی بود و به قدری در تشريفات زندگی لاقيد بود که حيرتآور بود و برای مثل ما قابل تحمل نيست. مثلًا ديده شده بود که اگر چيزی پيدا نمیکرد که الاغش را ببندد عمامهاش را باز میکرد به گردن او میبست و سر آن را به درخت میبست يا گاهی عمامهاش را باز میکرد به سر الاغ میبست و مثل يک افسار درست میکرد. اين قدر در زندگی بیتشريفات و لاقيد و بیاعتنا بود! و کوشش میکرد خودش را با مردم يکی کند. يکی کرد و توانست مردمی را حرکت بدهد. اين [قضيه] از همان سالها- که الآن نزديک سی و شش سال میگذرد- برای من يک تجربه خيلی عينی بود که اگر کسی واقعاً


صفحه 166

بخواهد، ولی به شرط اينکه از خودش بگذرد، هر کسی در هر نقطهای اگر بخواهد، [میتواند مردم خود را به حرکت درآورد.][1]

يأس و نااميدی از مردم، امری نکوهيده

شما میبينيد قرآن چيزهايی را نقل میکند که انسان میبيند در اين زمان نيست. نوح بيچاره میگويد خدايا شب و روز به دنبال اين مردم دويدم، به صورت علنی دعوتشان کردم، به طور خصوصی دعوتشان کردم، بيخگوشی، با لطف و خوشی، همهگونه، ولی با همه اينها هرچه من به طرف آنها میرفتم آنها بيشتر از من فرار میکردند، بدگويی میکردند، فحش میدادند. من تا با آنها حرف میزدم انگشتهايشان را به گوششان میکردند، میگفتند حرفهای نحست را نمیخواهيم بشنويم. لباسشان را به سرشان [میکشيدند مبادا] چشمشان به من بيفتد ...[2]نوح يک پيغمبری بوده که در حدود هزارسال عمر کرده است. به مرحلهای میرسد که ديگر بکلی مأيوس میشود که نه اين مردم و نه اولادشان [صالح نخواهند شد.] به دليل اينکه در خودشان و حتی در نسل اينها آدم صالحی در آينده وجود ندارد نفرين میکند و عذاب الهی نازل میشود؛ در صورتی که من خيال نمیکنم اکنون مردم در آن حد سرسختی و لجاج داشته باشند يعنی مردم به نسبت بهتر شدهاند؛ و البته اين را همه مفسرين گفتهاند: خدا که اينهمه لجاجهای اقوام گذشته با پيغمبران خودشان را در قرآن بازگو کرده است، برای اين است که همه و خود پيغمبر بدانند که ای پيغمبر! اگر مردم تو لجاج و عناد به خرج میدهند گذشتگان از اينها بدتر بودند، و مردم مسلمان هم اينقدر يأس و نااميدی به خودشان راه

[1]و (2). [افتادگی از نوار است.]


صفحه 167

منطق غلط درباره فلسفه گناهان

نکته ديگر: میگويد من به مردم نويد دادم، آثار خير ايمان مردم در همين دنيا را به آنها بازگو کردم. اين خودش تبليغ را نشان میدهد. گاهی ما اشتباه میکنيم و اين اشتباه ناشی از اشتباهات ديگران است و بيشتر از مسيحيها به ما رسيده است.

برتراند راسل، فيلسوف معروف زمان ما- که چند سال پيش فوت کرد و خيلی پير بود و يک آدم لامذهبی بود و بيشتر ضد کليسا بود و عجيب ضد کليسا بود- تعبير جالبی دارد، میگويد کليسا به مردم میگويد: شما مجبوريد از ميان دو بدبختی يکی را انتخاب کنيد: يا بايد بدبختی دنيا را انتخاب کنيد تا در آخرت خوشبخت باشيد، يا اگر بدبختی دنيا را انتخاب نمیکنيد و میخواهيد در دنيا خوشبخت باشيد پس بدبختی بزرگتر را در آخرت تحمل کنيد. بعد میگويد من چنين خدايی را قبول ندارم که برای بشر تحمل يکی از دو بدبختی را فرض کرده باشد؛ چرا؟ حالا که بشر را خلق کرده مگر امکان ندارد که بشر به هردو خوشبختی برسد، که خدا بگويد: تو اگر خوشبختی آخرت را میخواهی حتماً بايد به قيمت بدبختی دنيا آن را بگيری، و اگر خوشبختی دنيا را میخواهی به قيمت بدبختی آخرت بايد بپذيری. اگر اين جور است من اساساً خدا را قبول ندارم.