بخواهد، ولی به شرط اينکه از خودش بگذرد، هر کسی در هر نقطهای اگر بخواهد، [میتواند مردم خود را به حرکت درآورد.][1]
يأس و نااميدی از مردم، امری نکوهيده
شما میبينيد قرآن چيزهايی را نقل میکند که انسان میبيند در اين زمان نيست. نوح بيچاره میگويد خدايا شب و روز به دنبال اين مردم دويدم، به صورت علنی دعوتشان کردم، به طور خصوصی دعوتشان کردم، بيخگوشی، با لطف و خوشی، همهگونه، ولی با همه اينها هرچه من به طرف آنها میرفتم آنها بيشتر از من فرار میکردند، بدگويی میکردند، فحش میدادند. من تا با آنها حرف میزدم انگشتهايشان را به گوششان میکردند، میگفتند حرفهای نحست را نمیخواهيم بشنويم. لباسشان را به سرشان [میکشيدند مبادا] چشمشان به من بيفتد ...[2]نوح يک پيغمبری بوده که در حدود هزارسال عمر کرده است. به مرحلهای میرسد که ديگر بکلی مأيوس میشود که نه اين مردم و نه اولادشان [صالح نخواهند شد.] به دليل اينکه در خودشان و حتی در نسل اينها آدم صالحی در آينده وجود ندارد نفرين میکند و عذاب الهی نازل میشود؛ در صورتی که من خيال نمیکنم اکنون مردم در آن حد سرسختی و لجاج داشته باشند يعنی مردم به نسبت بهتر شدهاند؛ و البته اين را همه مفسرين گفتهاند: خدا که اينهمه لجاجهای اقوام گذشته با پيغمبران خودشان را در قرآن بازگو کرده است، برای اين است که همه و خود پيغمبر بدانند که ای پيغمبر! اگر مردم تو لجاج و عناد به خرج میدهند گذشتگان از اينها بدتر بودند، و مردم مسلمان هم اينقدر يأس و نااميدی به خودشان راه
[1]و (2). [افتادگی از نوار است.]
منطق غلط درباره فلسفه گناهان
نکته ديگر: میگويد من به مردم نويد دادم، آثار خير ايمان مردم در همين دنيا را به آنها بازگو کردم. اين خودش تبليغ را نشان میدهد. گاهی ما اشتباه میکنيم و اين اشتباه ناشی از اشتباهات ديگران است و بيشتر از مسيحيها به ما رسيده است.
برتراند راسل، فيلسوف معروف زمان ما- که چند سال پيش فوت کرد و خيلی پير بود و يک آدم لامذهبی بود و بيشتر ضد کليسا بود و عجيب ضد کليسا بود- تعبير جالبی دارد، میگويد کليسا به مردم میگويد: شما مجبوريد از ميان دو بدبختی يکی را انتخاب کنيد: يا بايد بدبختی دنيا را انتخاب کنيد تا در آخرت خوشبخت باشيد، يا اگر بدبختی دنيا را انتخاب نمیکنيد و میخواهيد در دنيا خوشبخت باشيد پس بدبختی بزرگتر را در آخرت تحمل کنيد. بعد میگويد من چنين خدايی را قبول ندارم که برای بشر تحمل يکی از دو بدبختی را فرض کرده باشد؛ چرا؟ حالا که بشر را خلق کرده مگر امکان ندارد که بشر به هردو خوشبختی برسد، که خدا بگويد: تو اگر خوشبختی آخرت را میخواهی حتماً بايد به قيمت بدبختی دنيا آن را بگيری، و اگر خوشبختی دنيا را میخواهی به قيمت بدبختی آخرت بايد بپذيری. اگر اين جور است من اساساً خدا را قبول ندارم.
شايد منطق خيلی از ما همين باشد کهای مردم! يکی از دو بدبختی را اجمالًا بايد بپذيريد، خدا حاضر نيست که ببيند شما هر دو خوشبختی را داريد. اين ضد تعليمات انبياست. نمیخواهم بگويم ضد تعليمات فقط قرآن است؛ ضد تعليمات انبياست از جمله خود عيسی مسيح. اميرالمؤمنين درنهجالبلاغهمیفرمايد:انَّ الْمُتَّقينَ ذَهَبوا بِعاجِلِ الدُّنْيا وَ اجِلِ الْاخِرَةِ[1]متقين، هم سعادت دنيا را میخواهند هم سعادت آخرت را.
اشتباه اين است که ما خيال میکنيم گناهان به دليل اينکه سعادت دنياست گناه است، به عبارت ديگر به دليل اينکه سعادت است گناه است ولی سعادت دنيا، در صورتی که اساس اين منطق در اسلام بر اين است که گناه فقط به دليل اينکه بدبختی است گناه است. البته ميان خوشبختی در دنيا و تسليم لذتهای فوری شدن بايد تفکيک کرد.
شخصی بود، يک نسبت خيلی دوری هم با ما داشت، در جايی زمينهايی تهيه کرده بود و زراعت و کشاورزی میکرد. با من همسن بود. خيلی قوی و چالاک و بلکه پهلوان و اصلًا قهرمان بود. بعدها چون پول هم پيدا کرده بود افتاد دنبال عياشی و شرابخواری. در اين سه چهار سال اخير به يک وضعی افتاد که اطبا هم میگفتند اثر شرابخواری زياد است. بعد رفت در امريکا چقدر پول خرج کرد و حالا تازه برگشته است. البته اين اواخر ادعا کردند که توبه کرده و وقتی به مشهد میرود حرم میرود و نماز میخواند. ولی بالاخره اين عياشيها [نتيجهاش اين است.] مگر هر عياشی برای انسان خوشبختی است؟ چهار صباح انسان عياشی کند بعد به يک چنين عواقبی گرفتار بشود!
[1]. نهجالبلاغه، نامه 27 [به اين صورت: وَ اعْلَموا عِبادَ اللَّهِ! انَّ الْمُتَّقينَ ...]
اگر شراب را منع کردند نه از باب اين است که تو را به سعادت میرسانده، بلکه از باب اينکه در همين دنيا هم تو را بدبخت میکند. قمار اگر حرام است نه اينکه چون تو را در دنيا خوشبخت میکند حرام است، بلکه چون در دنيا هم تو را بدبخت میکند. هرگناهی به اين دليل گناه است که انسان را از نظر جسمی يا روحی، فردی يا اجتماعی بدبخت میکند. غيبت چرا حرام است؟ چون تخم کينه پاشيدن در مردم و اجتماع است. جامعه اگر جامعه غيبتکن شد و همه دشمن يکديگر شدند، به فرد هم ديگر خوش نمیگذرد. تهمت زدن برای چه حرام است؟ دروغ گفتن برای چه حرام است؟ و هر گناهی را که شما در نظر بگيريد به دليل اينکه بدبختکننده است حرام است نه به دليل اينکه خوشبختکننده در دنياست و خدا مضايقه دارد- العياذ باللَّه- که بندهاش هم در دنيا خوشبخت باشد هم در آخرت. اگر واقعاً خوشبختی دنيا باشد خوشبختی آخرت هم هست. خوشبختی واقعی خوشبختی دنيا و خوشبختی آخرت هردوست، با همديگر توأم است.
اين است که ما میبينيم اين مبلّغ بزرگ، اين شيخالانبياء، نوح نمیآيد به مردم بگويد که ای مردم! از ايندو يکی را انتخاب کنيد؛ برعکس، میگويد اين راهی که من میگويم اگر آن را پيش بگيريد نه تنها آن عذابهايی که در کمين شماست نخواهد آمد، نعمتهای خدا از زمين و آسمان به شما رو میآورد. منطق قرآن اينگونه است.وَ لَوْ انَّ اهْلَ الْقُریامَنوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْارْضِ[1]اگر مردم اجتماعات و جماعتها، مردم قريهها [و به طور کلی] مردم ايمان و تقوا را پيش بگيرند برکتها را از بالا و پايين بر اينها فرو میريزيم، درهای برکتها را از آسمان
[1]. اعراف/ 96.
و زمين به روی آنها میگشاييم. قرآن میگويد اگر ايمان و تقوا داشته باشيد خدا ثروت و قدرت هم به شما میدهد.وَ لا تَهِنوا وَ لا تَحْزَنوا وَ انْتُمُ الْاعْلَوْنَ انْ کنْتُمْ مُؤْمِنينَ[1].
رابطه ميان انسان و جريانهای عالم
حال ببينيم نوح چه میگويد:اسْتَغْفِروا رَبَّکمْاستغفار کنيد، از راه غلطتان برگرديد، مأيوس هم نشويد، نگوييد کار ما از اين حرفها گذشته؛ رحمت خدا بيش از اين حرفهاست، خدا آمرزنده و باگذشت است. همين قدر انسان به درگاه الهی برگردد خدا از همه آن آثار سوء صرفنظر میکند.يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْکمْ مِدْراراً. ما در مسأله ظهور حضرت حجّت عجّل اللَّه تعالی فرجه میخوانيم که وقتی ايشان ظهور میکنند و مردم مؤمن میشوند، زمين و آسمان برکات خودشان را بيرون میريزند. اين امر که در آن زمان هست قانون کلی همه زمانهاست نه اينکه اختصاص به آن
[1]. آلعمران/ 139.
زمان دارد؛ يعنی واقعاً يک رابطهای است ميان انسان که عاليترين محصول و مقصود اين عالم است و جريانهای عالم. اجزاء عالم با همديگر ناپيوسته نيست، ما و زمين به يکديگر پيوسته هستيم و اين آسمانها و همه چيز به همديگر پيوسته است. اينها را انسان تا نبيند باور نمیکند.
مثلًا با چه منطقی انسان میتواند باور کند که بچه از اين طرف به دنيا بيايد، در پستان مادر شير پيدا بشود؟ اين به علت پيوستگی است که خدای متعال قرار داده.
همان که بچه را به دنيا میآورد پستان را هم اين جور ساخته است که شير بيرون بدهد. بچه يک حيوان وقتی که با مادر خودش حالت ناموافق داشته باشد، مادر بخواهد يا نخواهد شيرش خشک میشود، ولی اگر حالت موافق داشته باشد بر شيرش افزوده میشود.
اينها تعجب ندارد که اگر مردم در روی زمين صالح باشند يعنی اگر در مسير خدای خلقت و در مسير کمال خلقت قرار بگيرند اصلًا وضع زمين و آسمان، منطقه، جوّ و همه چيز عوض بشود. ديگر زلزله، خرابی و طغيان سيلی در عالم نخواهد بود، نعمتی که زمين در دل خودش مکتوم کرده باشد نخواهد بود؛ يعنی يک توافق کلی پيدا میشود.
نوح گفت همان تقوا و ايمان و اطاعت من- اين سه چيز- را داشته باشيد (اطاعت من يعنی همان اطاعت دستورهای خدا)يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْکمْ مِدْراراًبعد میبينيد اصلًا خدا از آسمان برای شما باران میفرستد چه بارانی!يُمْدِدْکمْ بِامْوالٍ وَ بَنينَثروت شما و فرزندان و نسل شما را اضافه میکند. پس نگفت به قيمت ايمان و تقوا و اطاعت امر پيغمبر بايد از مال و فرزندتان و از زراعت و کشتتان صرفنظر کنيد؛ بلکه برعکس گفت.
وَ يَجْعَلْ لَکمْ جَنّاتٍ وَ يَجْعَلْ لَکمْ انهاراًآن وقت میبينيد که چقدر بر باغستانهای شما افزوده بشود، چقدر نهرها برای شما جاری بشود!ما لَکمْ لاتَرْجونَ لِلَّهِ وَقاراًچه میشود شما را که برای خدای خود اميد عظمت نداريد يعنی گمانِ عظمت نمیبريد؟ يعنی چرا به عظمت پروردگار خودتان پی نمیبريد؟ چرا اينقدر در مقابلِ خدای خودتان مأيوس و نااميد هستيد؟ چرا گمان به آقايی او نمیبريد؟ وقار در اينجا تقريباً مفهوم آقايی را میدهد. يعنی خدا کريم، رحيم، بخشنده و جواد است؛ هر گونه که بنده به او گمان داشته باشد او همينگونه با بنده رفتار میکند. اگر انسان به او حسن ظن داشته باشد خداوند طبق حسن ظنّ بنده با او رفتار میکند. پس کأ نّه «ما لَکمْ لاتَرْجونَ لِلَّهِ وَقاراً» [يعنی] چرا به خدای خودتان گمان نيک نمیبريد؟ که مستلزم اين است که آنوقت او را پرستش کنيد و پرستش اين بتهای لايَشْعُر را دور بريزيد.وَ قَدْ خَلَقَکمْ اطْواراًشما که خدايتان را تجربه کردهايد. همين خلقت گذشته شما در واقع تجربه خداست. مگر خدا نيست که شما را طور طور آفريد؟
کلمه «طور» به معنای گونه است. آيه را دوجور میشود معنی کرد و مفسرين هم دو جور معنی کردهاند: يکی اينکه يعنی خداوند شما را به گونههای مختلف آفريد که اين خودش بر اساس يک حکمت است. مثلًا بعضی را مرد و بعضی را زن آفريد. اين برای همين بوده است که نيازی به چنين چيزی بوده است؛ اين لطف و رحمت الهی است که خداوند چنين کرده است. يا اختلافات ديگری که در ميان افراد بشر هست؛ چون خود اختلاف منشأ رحمت است. شما اين را در نظر بگيريد:
اگر همه مردم يک رنگ، يک شکل، با يک نوع استعداد، يک ذوق و يک سليقه آفريده شده بودند بشريت هميشه مجبور بود درجا بزند يعنی ديگر تکامل رخ نمیداد. آنوقت نه زشت وجود داشت نه زيبا، چون زشت و زيبا با
مقايسه پيدا میشود. اگر همه مردم به يک شکل باشند هيچ کس زشت نيست و هيچ کس زيبا نيست. حتی اگر همه مردم در قيافه يوسف هم باشند آنگاه ديگر يوسفی وجود ندارد. يوسف آنوقت وجود دارد که غير يوسف وجود داشته باشد. وقتی همه در يک شکل باشند يوسفی و جاذبهای وجود ندارد. با اختلاف است که اينهمه تحرکها در بشر آفريده شده. بعضی آيه را اين جور معنی کردهاند.
ولی بعضی ديگر از مفسرين به گونه ديگری معنی کردهاند که کاملتر از آن نوع است. «طور» گونه است اما اينجا که میگوييماطْواراًتوجه دادن به نظام خلقت
الَمْ تَرَوْا کيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمواتٍ طِباقاً.وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فيهِنَّ نوراً وَ جَعَلَ