هستند که خير میرسانند و يک خدای شر داريم که کارش شر رساندن است و جنود او نوع ديگرند که آنها را اگر فرشته نمیگفتند ديو میگفتند؛ ديوان هستند که شر به عالم میرسانند. پس فرشته و ديو هر دو کارگزار عالم بودند با اين تفاوت که فرشته به عقيده آنها کارهای خير عالم را از طرف خدای خير تدبير میکرد و ديو کارهای شر عالم را از طرف آن خدايی که در ذاتش شر رساندن است انجام میداد؛ و اگر گروه ديگر معتقد بودند به اينکه خدای اصلی يکی بيشتر نيست ولی میگفتند خدای اصلی دو موجود آفريد: يک موجود خير و يک موجود شر، و آن موجود خير است که جنودش هم خيرند و موجود شر جنودش شرند؛ يعنی هر دو مبدأ خير و شر ريشهاش به يک خدای اصلی میرسد.
بعد که کلمه «مَلَک» و کلمه «جن» در قرآن آمد، در ترجمههای فارسی مَلَک را فرشته ترجمه کردند ولی به غلط کلمه ديو را به جای جن گذاشتند بدون توجه به اينکه جنّی که در قرآن آمده است با ديوی که در قديم در ايران باستان بوده است از زمين تا آسمان متفاوت است. جنّی که در قرآن آمده موجودی است در رديف انسان. در قرآن به فرشتگان مَلَک گفته شده. مَلَک از ماده مُلک به معنی قدرت است، يعنی موجوداتی که مظاهر قدرت پروردگار هستند، موجوداتی که قدرت خداوند عالم در عالم به وسيله آنها بروز و ظهور میکند، آنها واقعاً کارشان باذناللَّه کارگزاری عالم است، به آنهاست که میشود نسبت داد و گفت ملائکهای هستند که علم را و وحی را به عالم میرسانند، ملائکهای هستند که رزق را به عالم میرسانند، ملائکهای هستند که قبض ارواح میکنند، ملائکهای هستند که حيات به عالم میرسانند. قبض و بسط عالم به اذن پروردگار در دست آنهاست. آن که متصرف در کار عالم است. باران، سيل و زلزله، سلامت و بيماری، همه علیالسويّه به اذن پروردگار به
مسأله شيطان
يکی از مسائل، خود مسأله ابليس و شيطان است. از ظاهر بعضی از آيات قرآن استنباط میشود که شيطان از ملائکه است و رانده شده است، برای اينکه قرآن میگويد:وَ اذْ قُلْنا لِلْمَلائِکةِ اسْجُدوا[1]بعد میگويد همه سجده کردند الّا ابليس. در آيه ديگر میفرمايد:کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ امْرِ رَبِّهِ[2]. بعضی به استناد آن آيه گفتهاند ملکی است رانده شده، و بعضی به استناد اين آيه گفتهاند جن است. آنهايی که گفتهاند ملکی است رانده شده، گفتهاند چون جن يک کلمه عامّ است، يعنی از موجوداتی که پوشيده و غيرمرئی هستند؛ ابليس هم در اينجا در رديف ملائکه [قرار گرفته است که پوشيده و غيرمرئی هستند.] مقصودم اين بود که جن و ملک (ملائکه) به طور کلی هيچ وقت در قرآن رديف يکديگر قرار نمیگيرند. تنها مسأله شيطان است که [از هردو گروه شمرده شده است
[1]. بقره/ 34.
[2]. کهف/ 50.
مشخِصات جن در قرآن
حال ببينيم جنّی که قرآن نقل میکند چه مشخِصاتی دارد. از نظر آنچه که قرآن برای ما بيان کرده، در خصلتها شبيهترين موجودات به انسان است؛ يعنی موجودی است که مانند انسان بلکه مانند هر حيوانی تولد دارد، و مانند يک حيوان و انسان مرگ دارد، و مانند يک حيوان و انسان حشر دارد؛ ذرّيّه دارد، دوجنسی است و مرد و زن دارد. همه اينها از قرآن استنباط میشود. در ملائکه هيچ کدام از اينها نيست. ملائکه نه مردند و نه زن، چون از اين جنس نيستند ولی درباره جن مثلًا در همين جا تعبيری دارد که:وَ ا نَّهُ کانَ رِجالٌ مِنَ الْانْسِ يَعوذونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ. بعلاوه يک موجودی است که برخلاف انسان که اصل اولش خاک است و از خاک و گِل آفريده شده است و يک موجود خاکی است قرآن میگويد اين موجود زنده (جاندار است و حيات دارد) جنس اصلش آتش است. همينطور که خدا حيات را در يک ماده خاکی خلق کرده- که هنوز هم جزو معماهای بزرگ عالَم علم است و حل نشده که اولِ حيات چگونه و به چه شکل بود ولی مسلّم است که حيات در روی زمين از خاک پيدا شده- قرآن میگويد که يک حيات ديگری هم در عالم پيدا شده است ولی آن حيات ديگر از آتش به وجود آمده نه از خاک. اين يک امر تجربی نيست که بگوييم بياييد به ما نشان بدهيد. قرآن میگويد چنين چيزی وجود دارد. درست يک جاندار، يک موجود ذیحيات به وجود آمده است از همين آتش معمولی، همين عنصری که الآن ما به نام آتش در اين عالم میشناسيم. عنصر آتش رسيده به جايی که تبديل به يک
آيا جسم نامحسوس وجود دارد؟
اينجا مطلبی را بايد عرض بکنم و آن اينکه فلاسفه قديم اينچنين فکر میکردند که هرچه جسم است قابل احساس و ديدن است و هرچه قابل ديدن نيست جسم نيست و به اصطلاح میگفتند مجرد از جسمانيت
است. آنگاه مجبور بودند اينچنين بگويند که جن به دليل اينکه ديده نمیشود پس بايد بگوييم جسم نيست ولی خودشان به اشکال برخورد میکردند، میگفتند با برداشتهای قرآن جور در نمیآيد چون قرآن میگويد که انسان را از گِل آفريديم و جن يا جان رامِنْ نارِ السَّمومِ[1]. بديهی است که آتش جسم است و از جسم آفريده شده. اين بود که اين مسأله به صورت يک مشکل باقی ماند. يا خيلی افرادْ اينها را به صورت يک موجودهای سمبليک میدانستند، يعنی فکر میکردند قرآن با اين تعبيرات نخواسته بگويد يک موجود واقعی به نام جن هست بلکه اينها را سمبل يک امور ديگر قرار داده است.
ولی علم امروز مسائلی طرح کرده است که بعد از طرح اين مسائل، برای ما هيچ ضرورتی ندارد که دنبال اين تعبير و توجيهها بياييم و بگوييم که جن مجرد و نامحسوس است و اساساً جسم نيست. علمای امروز به اين مسأله رسيدهاند که ما يک نوع جسم نداريم. علمای قديم میگفتند يک نوع جسم بيشتر وجود ندارد و آن جسم سه بعدی است، مثل اين ميز که سه بعد دارد: طول، عرض، عمق. آيا ممکن است يک موجود دو بعدی، جوهر دو بعدی يعنی جسم دو بعدی داشته باشيم؟ فرض نمیکردند. جسم يک بعدی چطور؟ باز هم فرض نمیکردند. جسم چهار بعدی چطور؟ باز هم فرض نمیشد مگر در بُعد زمانی که فقط ملاصدرا فرض کرد.
پنج بعدی و شش بعدی چطور؟ اکنون تا چهارده بعد جلو رفتهاند، میگويند ممکن است اجسامی وجود داشته باشد که اجسام باشند و سه بعدی نباشند. اگر سه بعدی نباشد، دو بعدی يا چهاربعدی باشد تمام احکامش فرق میکند.
[1]. حجر/ 27.
مثلًا الآن اين ديوار در اينجا هست، اگر در هم بسته باشد امکان ندارد ما از اين ديوار عبور کنيم چون ما يک موجود سه بعدی هستيم، اين ديوار هم يک واقعيت سه بعدی است؛ نمیتواند يک واقعيت سه بعدی از يک واقعيت سه بعدی ديگر عبور کند. اما اينها معتقدند اگر يک جسمِ دو بعدی باشد از اين ديوار عبور میکند بدون اينکه ديوار شکافته شود. ما جسم سه بعدی هستيم و فقط موجودهای سه بعدی را میبينيم؛ يعنی در همين فضايی که الآن هستيم، در همين کوچه و خيابان ممکن است انواع موجودهايی باشند که با ابعاد ديگری غير از سه بعد موجودند ولی ما چون سه بعدی هستيم و فقط سه بعدیها را میتوانيم ببينيم آنها را نمیتوانيم ببينيم، اما آنها واقعيت دارند.
حتی میبينيد کمکم اين مسائل مطرح شده است که بعضی آثار در روی زمين وجود دارد که هنوز نتوانستهاند توجيه کنند که اين آثار کی و چگونه به وجود آمده است؛ مثل اهرام مصر[1]- که من متأسفانه نديدهام و فقط شنيدهام- و مثل [آثار موجود در] بعلبک و خيلی جاهای ديگر از عجايب عالم و بالخصوص اهرام مصر که يک صنعتی است آنقدر عجيب و خارقالعاده که شايد تنها بشر امروز با تکنيک امروز بتواند چنين صنعتی را به وجود بياورد. مثل اينکه يک ارتفاعی بسازند پنجاه متر، بعد جسمی به وزن پنجاهتن يا بيشتر را روی آن قرار دهند. فقط تکنيک امروز قادر است چنين کاری را بکند. در چندين هزارسال پيش که بشر دوره توحش را طی میکرد اين قضايا چگونه رخ داده؟ اين يک معماست.
[1]. اين را من به صورت يک احتمال و فرضيه بعضی افراد عرض میکنم نه اينکه بگوييد قطعاً قضيه ازهمين قبيل است.
سخن هشترودی
عدهای و از جمله محسن هشترودی- که چند وقت پيش مُرد و يک آدمی بود که خيلی باهوش بود و آدم درسخوانده و باسوادی بود ولی متأسفانه اعتياد به ترياک و هروئين و قمار و غيره چنان او را خراب کرده بود و تعادلش را از دست داده بود که هر روز حرفی میزد و چرندی میگفت- نظريهای دارند. از جمله حرفهايی که او تا آخر عمرش روی آن پافشاری داشت- قبل از مردنش هم چندبار درباره آن سخن گفت و در روزنامهها نوشتند- اين بود که معتقد بود اهرام مصر را موجودات نامرئی از کرات ديگر آمدهاند ساختهاند؛ ساخته بشر نيست، ساخته موجودات ديگری است که از جای ديگر آمدهاند.
اينکه در کرات ديگر موجودات ديگر هستند يا نيستند مسألهای است که الآن مطرح است. هر روز در روزنامهها میبينيد که قضيه را به صورت يک امر احتمالی طرح میکنند. حال اگر باشد، جوّ کرات ديگر با جوّ زمين متفاوت است، درجه حرارت آنجا با درجه حرارت اينجا يکی نيست، عناصری که در آنجا وجود دارند با عناصری که در اينجا وجود دارند صددرصد مشابه نيست و اگر موجودهای زنده ديگر در کرات ديگر وجود داشته باشد معلوم نيست که در آنجا امکان زيست برای بشر وجود داشته باشد، چون ما برای اين محيط و جوّ و متناسب با اين شرايط محيط ساخته شدهايم. مثلًا بدن ما ساخته شده است که هميشه در حدود 37 درجه حرارت را داشته باشد. سه درجه که بالا میرود، میگوييم در تب چهلدرجه داريم میسوزيم؛ و اگر درجه حرارت بدن از يک حد معينی پايينتر بيايد حيات ما به خطر میافتد. ما يک چنين موجود محدودی هستيم. بسا هست کراتی که آتشين است و ممکن است موجودات ديگری که ماده اصلی حياتشان با ماده اصلی حيات ما فرق
جسم برزخی
علمای قديم نيز در يک جای ديگر به جسم نامحسوس برخورد کرده بودند. اين را هم باز ملاصدرا اثبات کرد و يک مقدارش را شيخ اشراق و ديگران اثبات کردند و قبل از همه اينها در روايات اشاره به اين مطلب آمده بود و آن مسأله جسم برزخی است. جسم برزخی خودش يک حقيقت است. الآن همين جا هرکدام ما که نشستهايم جسم برزخی هم داريم ولی اکنون ما با اين چشم دنيايی نمیتوانيم ببينيم.
ما در يک شرايط خاصی ممکن است همان جسم برزخی خودمان را ببينيم در حالی که جدا از جسم مادی ماست. اين افرادی که در اثر عبادت و رياضت میتوانند بدن مادی خود را خلع کنند و کنار بيندازند، بعد خودش را با آن جسم برزخیاش کاملًا میبيند، اين بدنش را هم میبيند.
آقای طباطبايی ما نقل میکردند و در جايی نوشتهاند که استادشان آقای قاضی که مرد بسيار بزرگواری بوده- البته به ايشان که شاگردش بوده گفته است؛ اين حرفها را به هرکس که نمیگويند- گفته بود يک وقتی که خودم را در حال خلع بدن ديدم اين بدنم را نگاه کردم، در مقابل