بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 204

بدی ارتباط انسان با جن

نکتهای که میخواهم عرض کنم اين است: به طور مسلّم عدهای از انسانها- و البته انسانهای معدودی- هستند که میتوانند ارتباط با جن پيدا کنند. اين يک حقيقت است. البته نمیخواهم بگويم هر کسی که چنين ادعايی میکند حرفش درست است.

به ندرت انسانهايی پيدا میشوند که میتوانند ارتباط با جن پيدا کنند. ولی کسانی که به جنبههای معنوی انسان میانديشند اين کار را کار غلط و بدی میدانند و معتقدند که روح انسان را خراب و فاسد میکند؛ نه تنها برای انسان کمالی شمرده نمیشود، بدتر انسان را خراب میکند. اينجور ادعا میکنند که معاشرت


صفحه 205

با جن در روح انسان آن اثری را میگذارد که معاشرت با انسانهای پست منحطِ کوتاهفکرِ گرفتار به يک نوع آلودگيها. چگونه اگر انسان با آنها معاشرت داشته باشد روحش را پست و منحط میکند؟

از همين آيات میتوانيم يک نوع دستورالعملی بگيريم که در عين اينکه چنين مخلوقی در عالم وجود دارد و بهترين دليلش همان است که قرآن از وجود اين مخلوق خبر داده است، انسانها هيچ وقت دنبال اين کار نروند که با اين مخلوق ارتباطی برقرار کنند. حتی وقتی که آنها آمدند از قرآن آگاه شدند، بدون ارتباط مستقيم با شخص پيغمبر بوده و شخص پيغمبر با اينها ارتباط مستقيم نگرفت يعنی خدا نخواست که پيغمبر ارتباط مستقيم با آنها بگيرد و بيايند حرفی بزنند. نه اينکه بخواهم بگويم امرِ نشدنی است، ولی خداوند نخواسته به اين شکل باشد. آنها آمدهاند، از موضوع هم آگاه شدهاند، بدون آنکه ارتباط مستقيمی با پيغمبر بگيرند رفتهاند در ميان جمع خودشان قضايا را در ميان گذاشتهاند. و لذا قرآن میگويد:

قُلْصالح و ناصالح در جن

آن گروه بعد از آنکه ايمان آوردند، با قوم خودشان اينچنين گفتند:وَ انّا مِنَّا الصّالِحونَ وَ مِنّا دونَ ذلِک کنّا طَرائِقَ قِدَداًيعنی برخی از ما صالح و


صفحه 206

شايسته هستيم و برخی ديگر اينچنين نيستيم غير اين هستيم و تازه غير اين هم [که هستيم] يکجور نيستيم، طرائق و راههای مختلف هستيم. اين مطلب چيست؟ عين همان جريانی که در بشر وجود دارد- چون در بشر به حکم همان اختيار و آزادی و مکلّف بودن اين جريانها به وجود میآيد- در ميان آنها هم به وجود آمده. حيوان طرائق نيست، طريقه است؛ يعنی هر نوع حيوانی چون به حکم غريزه کار میکند يک راه و روش مخصوص دارد و لهذا همه افراد حيوانها از يک خصلت خاص به نحو شبيه يکديگر برخوردار هستند. مثلًا همه گربههای دنيا يک جور خصلت دارند، همه سگهای دنيا يک جور خصلت دارند، همه گوسفندها يک جور، همه اسبها يک جور؛ چون کارشان به حکم غريزه است، يعنی کاری که میکنند کاری است که خلقت در جلو راه آنها گذاشته است و نوعی اجبار در کارشان هست. ولی انسان اين طور نيست؛ انسانها اولًا تقسيم میشوند به انسانهای صالح و شايسته که راه صحيح زندگی را پيش گرفتهاند و انسانهای ناصالح که راه صحيح را پيش نگرفتهاند. تازه انسانهای ناصالح هم يک راه نرفتهاند هر گروهشان يک راهی رفتهاند.

در اين جهت، جنها هم مانند ما هستند؛ چون مانند ما هستند قرآن اين حرفی را که در ميان آنها بازگو شده است نقل میکند که گفت:وَ انّا مِنَّا الصّالِحونَبعضی از ما صالحان هستيموَ مِنّا دونَ ذلِکبعضی از ما غير اين هستيم يعنی صالح نيستيم؛ ولی آنهايی هم که غير اين هستيم يک گروه نيستيم، گروههای متعدد [هستيم.]کنّا طَرائِقَ قِدَداًتمثيل پيغمبر اکرم

نکتهای که در اينجا هست اين است که راه راست يکی است، راه کج


صفحه 207

متعدد. اهل حق هميشه در عالم يک گروهند و مشابه يکديگر ولی اهل باطل گروهها هستند و غير مشابه با يکديگر. چه مثل خوبی پيغمبر اکرم ذکر کرده است! يک وقت اصحاب در جلسهای نشسته بودند؛ ديدند پيغمبر روی زمين همينطور خط میکشد. اول نقطهای را در نظر گرفت. بعد، از آنجا که نشسته بود يک خط مستقيم به سوی آن نقطه کشيد. آنگاه خطهايی منحنی- يا اگر مستقيم هم بود غير موازی با آن خط- کشيد؛ يک عده از اين طرف کشيد يک عده از آن طرف. بعد آن خط وسط را که خط مستقيم بود نشان داد و فرمود: راه ما يعنی همين و يکی هم بيشتر نيست و اما راههايی که به اين مقصد منتهی نمیشود و راه ما نيست متعدد است، از اين طرف بخواهی بروی صدها راه است، از آن طرف هم بخواهی بروی صدها راه است.

اين است که اينجا نگفت که صالحين هم طرائق هستند؛ صالحون يک طريقه بيشتر نيستند. [آن فرد جن گفت] بعضیمان غيرصالحند. غيرصالح هم يک گروه نيستند، گروههای مختلف هستند.

وَ انّا ظَنَنّا انْ لَنْ نُعْجِزَ اللَّهَ فِی الْارْضِ وَ لَنْ نُعْجِزَهُ هَرَباً. «ظن» در زبان عربی به معنی «گمان» به کار برده میشود و به معنی «يقين» هم به کار برده میشود. در قرآن به هر دو معنا به کار برده شده؛ اينجا به معنی يقين به کار برده شده است.وَ انّا ظَنَنّاما حالا چنين فکر میکنيم، ديگر رسيدهايم به اين حقيقت که راه حق لا بُدَّ مِنْه است؛ يعنی انسان نمیتواند خود را به ساحل نجات برساند بدون آنکه راه حق را پيش بگيرد که در واقع خدا را مجبور و عاجز کند. ما فهميديم «لا مَفَرَّ مِنْک الّا الَيْک» مفرّی از خدا جز به سوی خدا نيست؛ به اين يقين رسيديمانْ لَنْ نُعْجِزَ اللَّهَ فِی الْارْضِما نمیتوانيم خدا را عاجز و بيچاره کنيم. مقصود اين است که ما نمیتوانيم راه او را نرويم و در عين حال به هدف و مقصد خودمان


صفحه 208

برسيم؛ يعنی علیرغم راهی که خدا معين کرده است راه ديگری برويم و در عين حال به نتيجه برسيم. اين معنايش لغو کردن راه خدا و غلبه کردن بر خداست. فهميديم اينها همه خيال است.

اين امر نظير آن چيزی است که در ميان ما انسانها هم رخ میدهد که وقتی میبينيم راه خدا دشواری دارد میآييم به خيال خودمان يک راه ديگری خلق میکنيم؛ بعد اگر آن راه را به خودمان نسبت بدهيم کسی از ما قبول نمیکند، میگوييم که راه خدا يک راه سختی است ولی راه امام حسين از راه خدا آسانتر است، ما به جای اينکه راه خدا را برويم راه امام حسين را میرويم؛ به جای اينکه تکليفهای خدا را انجام بدهيم يک سينه سه ضربه میزنيم همه کارها را درست میکنيم؛ غافل از اينکه امام حسين که راهی غير از راه خدا ندارد. اگر چنين حرفی راست باشدنُعْجِزَ اللَّهتوريه

من بعضی اشخاص واقعاً متدين را میبينم که هميشه دروغ میگويند و هميشه هم توريه میکنند؛ يعنی هيچ وقت واقعاً نمیخواهد يک حرفی بزند که قصدش هم دروغ گفتن باشد و به نيت دروغ بگويد. دروغ میگويد ولی به صورت توريه. استاد هم شده و آنچنان در توريه کردن استاد است که مطلب را به گونهای میگويد که شما يک چيزی میفهميد، اگر روزی بفهميد قضيه اين جور نبوده و به او بگوييد چرا گفتی، میگويد من قصدم از اين جمله مطلب ديگری بود؛ يعنی مطلب را يک جور


صفحه 209

میگويد، به قلبش خطور میدهد که مقصود چيز ديگر است؛ ولی طرف ظاهر لفظ را میفهمد. برای طرف فرق نمیکند که شما به اين قصد بگوييد يا به قصد ديگری؛ به هر حال او گمراه میشود. چرا نبايد دروغ گفت؟ برای اينکه مردم گمراه میشوند.

توريه در جايی است که دروغ گفتن واجب است، يعنی اگر راست بگوييد از اين راست فتنه بزرگ برمیخيزد؛ آنوقت مجبوريد دروغ بگوييد برای اينکه جلو فتنه بزرگی را بگيريد.

مثال معروفی ذکر میکنند: فرض کنيد يک آدم ديوانه يا شبهديوانهای به شخصی حمله کرده و واقعاً هرجا گيرش بيايد با آلت قتّاله تکهتکهاش میکند. آن شخص فرار میکند، خودش را در منزل شما میاندازد و در اتاقی مخفی میشود. بعد او با همان آلت قتّاله میرسد و میگويد که او در اين خانه است يا نه؟ اگر راست را بگوييد میآيد خون ناحقی را میريزد. خدمت به هر دو نفر (آن کسی که قصد قتل دارد و آن ديگری) و خدمت به جامعه مسلمين اين است که انسان بگويد نه. اما اينجا میگويند توريه کن. تو مجبوری بگويی نه، ولی برای اينکه روحت به دروغ گفتن عادت نکند و آلوده به خيال دروغ نشود، در اين يک مورد استثنايی- که در عمر يک يا دو بار ممکن است برای انسان پيش بيايد- مثلًا وقتی میگويد که آيا تو او را ديدی، بگو نه؛ مقصود اين است که ديروز نديدم. در دلت آن را خطور بده و لفظت را چنين بگو برای اينکه روحت عادت به انحراف نکند؛ در کجا؟ در جايی که مجبوری خلاف بگويی، يعنی در جايی که از راستی فتنه برمیخيزد؛ نه اينکه انسان در هر موردی که منافع خودش اقتضا میکند دروغ بگويد به شکل توريه، يعنی مطلبی را بگويد که طرف از لفظ يک مطلب میفهمد و او در دلش چيز ديگری را خطور میدهد. آن همان دروغ است و با دروغ فرق نمیکند.


صفحه 210

اگر توريه در شکلی که بعضی از مردم عمل میکنند- نه در آن موردی که من گفتم- راست [و درست] باشد ما خدا را بيچاره کردهايم يعنی کار خودمان را کردهايم، از قانون هم فرار کردهايم.

اگر اين رباهايی که ما میخوريم و شکل شرعی به آن میدهيم واقعاً درست باشد خدا و قرآن را بيچاره کردهايم. اينهمه حرفهايی که قرآن راجع به ربا گفته است:لاتَظْلِمونَ وَ لاتُظْلَمونَ[1]و ... اگر اين قضايا با اين کلاههای شرعی درستشدنی باشد ما خدا را خوب بيچاره کردهايم؛ يعنی برخلاف آنچه که او میخواسته نشود، راه برايش پيدا و کار خودمان را کردهايم، حرف هم نتوانسته به ما بزند؛ اين به معنای بيچاره شدن خداست. ولی خدا را نمیشود بيچاره کرد، سر خدا هم نمیشود کلاه گذاشت.وَ انّا ظَنَنّا انْ لَنْ نُعْجِزَ اللَّهَ فِی الْارْضِ. روح قضيه برمیگردد به اينکه ديگر يقين کرديم که سر خدا نمیشود کلاه گذاشت؛ يعنی ای بشر! شما هم مثل اينها گاهی میخواهيد سر خدا کلاه بگذاريد، بدانيد که سر خدا نمیشود کلاه گذاشت.

وَ لَنْ نُعْجِزَهُ هَرَباًهمچنين نمیتوانيم با فرار بيچارهاش کنيم، از قانون خدا فرار کنيم که اساساً مصداق آن نباشيم. مثل اينکه انسان میداند که اگر فلان چيز را ببيند برايش تکليف ايجاد میشود؛ میگويد اگر من فلان موضوع را ببينم و نکنم که خلاف شرع است؛ چشمانم را میبندم که نبينم. با اين «چشمانم را ببندم تا نبينم» ديگر من فرار کردم و تکليف ندارم چون من چشمهايم را بستم که اصلًا نبينم. يک وقتی با يکی از دوستان داشتيم در خيابان میگذشتيم؛ تابلوهايی را ديدم که علائمی در آنها بود. من به او گفتم اينکه میبينی

[1]. بقره/ 279.


صفحه 211

تمام خيابانها را پر کردهاند از اينکه فلان چيز در 9 اسفند 9 درصد، در 29 اسفند 19 درصد و ... حقهبازیهايی است که عدهای اين کار را میکنند برای اينکه عدد 9 را زياد به کار ببرند. عدد 9 با عدد 8 از نظر ما فرق نمیکند ولی يک گروهی هستند که میدانيد عدد 9 شعارشان است، بعد به يک عده خارجی میگويند ببينيد! تمام ايران تابع شعار ما هستند. و هر سال هم اين کار تکرار میشود. نگاهی کرد و گفت: بهتر است اينها را برای من نگوييد، برای انسان تکليف زياد میشود! يعنی چه نگوييد؟! «نگوييد تکليف زياد میشود» هماننُعْجِزَ اللَّهَ هَرَباًايمان، مافوق همه امور

وَ انّا لَمّا سَمِعْنَا الْهُدیامَنّا بِهِ. به قومشان میگويند ما وقتی که هدايت را شنيديم- مقصود قرآن است: بانگ قرآن را که شنيديم- ايمان آورديم، معطل کسی نشديم؛ چون شنيديم ايمان آورديم. کأ نّه میخواهند به آنها جواب بدهند [در مقابل اين اعتراض] که اين چه کاری است! شما، گروهی جزء جمع ما، رفتيد آنجا قرآن را شنيديد؛ میخواستيد اول بياييد اينجا با ما در ميان بگذاريد، با همديگر مشورت کنيم، اگر بناست ايمان بياوريم همه با هم ايمان بياوريم و اگر بناست ايمان نياوريم همه با هم ايمان نياوريم؛ اين چه کاری بود که شما کرديد، رفتيد ايمان آورديد؟

جواب دادند که مسأله ايمان به پروردگار مطرح است. رابطه ما با پروردگار قويتر است از رابطه ما با شما. انسان وقتی که پروردگار خودش را بشناسد فوراً بايد ايمان بياورد. اينجا ديگر جای مشورت کردن نيست.