برسيم؛ يعنی علیرغم راهی که خدا معين کرده است راه ديگری برويم و در عين حال به نتيجه برسيم. اين معنايش لغو کردن راه خدا و غلبه کردن بر خداست. فهميديم اينها همه خيال است.
اين امر نظير آن چيزی است که در ميان ما انسانها هم رخ میدهد که وقتی میبينيم راه خدا دشواری دارد میآييم به خيال خودمان يک راه ديگری خلق میکنيم؛ بعد اگر آن راه را به خودمان نسبت بدهيم کسی از ما قبول نمیکند، میگوييم که راه خدا يک راه سختی است ولی راه امام حسين از راه خدا آسانتر است، ما به جای اينکه راه خدا را برويم راه امام حسين را میرويم؛ به جای اينکه تکليفهای خدا را انجام بدهيم يک سينه سه ضربه میزنيم همه کارها را درست میکنيم؛ غافل از اينکه امام حسين که راهی غير از راه خدا ندارد. اگر چنين حرفی راست باشدنُعْجِزَ اللَّهتوريه
من بعضی اشخاص واقعاً متدين را میبينم که هميشه دروغ میگويند و هميشه هم توريه میکنند؛ يعنی هيچ وقت واقعاً نمیخواهد يک حرفی بزند که قصدش هم دروغ گفتن باشد و به نيت دروغ بگويد. دروغ میگويد ولی به صورت توريه. استاد هم شده و آنچنان در توريه کردن استاد است که مطلب را به گونهای میگويد که شما يک چيزی میفهميد، اگر روزی بفهميد قضيه اين جور نبوده و به او بگوييد چرا گفتی، میگويد من قصدم از اين جمله مطلب ديگری بود؛ يعنی مطلب را يک جور
میگويد، به قلبش خطور میدهد که مقصود چيز ديگر است؛ ولی طرف ظاهر لفظ را میفهمد. برای طرف فرق نمیکند که شما به اين قصد بگوييد يا به قصد ديگری؛ به هر حال او گمراه میشود. چرا نبايد دروغ گفت؟ برای اينکه مردم گمراه میشوند.
توريه در جايی است که دروغ گفتن واجب است، يعنی اگر راست بگوييد از اين راست فتنه بزرگ برمیخيزد؛ آنوقت مجبوريد دروغ بگوييد برای اينکه جلو فتنه بزرگی را بگيريد.
مثال معروفی ذکر میکنند: فرض کنيد يک آدم ديوانه يا شبهديوانهای به شخصی حمله کرده و واقعاً هرجا گيرش بيايد با آلت قتّاله تکهتکهاش میکند. آن شخص فرار میکند، خودش را در منزل شما میاندازد و در اتاقی مخفی میشود. بعد او با همان آلت قتّاله میرسد و میگويد که او در اين خانه است يا نه؟ اگر راست را بگوييد میآيد خون ناحقی را میريزد. خدمت به هر دو نفر (آن کسی که قصد قتل دارد و آن ديگری) و خدمت به جامعه مسلمين اين است که انسان بگويد نه. اما اينجا میگويند توريه کن. تو مجبوری بگويی نه، ولی برای اينکه روحت به دروغ گفتن عادت نکند و آلوده به خيال دروغ نشود، در اين يک مورد استثنايی- که در عمر يک يا دو بار ممکن است برای انسان پيش بيايد- مثلًا وقتی میگويد که آيا تو او را ديدی، بگو نه؛ مقصود اين است که ديروز نديدم. در دلت آن را خطور بده و لفظت را چنين بگو برای اينکه روحت عادت به انحراف نکند؛ در کجا؟ در جايی که مجبوری خلاف بگويی، يعنی در جايی که از راستی فتنه برمیخيزد؛ نه اينکه انسان در هر موردی که منافع خودش اقتضا میکند دروغ بگويد به شکل توريه، يعنی مطلبی را بگويد که طرف از لفظ يک مطلب میفهمد و او در دلش چيز ديگری را خطور میدهد. آن همان دروغ است و با دروغ فرق نمیکند.
اگر توريه در شکلی که بعضی از مردم عمل میکنند- نه در آن موردی که من گفتم- راست [و درست] باشد ما خدا را بيچاره کردهايم يعنی کار خودمان را کردهايم، از قانون هم فرار کردهايم.
اگر اين رباهايی که ما میخوريم و شکل شرعی به آن میدهيم واقعاً درست باشد خدا و قرآن را بيچاره کردهايم. اينهمه حرفهايی که قرآن راجع به ربا گفته است:لاتَظْلِمونَ وَ لاتُظْلَمونَ[1]و ... اگر اين قضايا با اين کلاههای شرعی درستشدنی باشد ما خدا را خوب بيچاره کردهايم؛ يعنی برخلاف آنچه که او میخواسته نشود، راه برايش پيدا و کار خودمان را کردهايم، حرف هم نتوانسته به ما بزند؛ اين به معنای بيچاره شدن خداست. ولی خدا را نمیشود بيچاره کرد، سر خدا هم نمیشود کلاه گذاشت.وَ انّا ظَنَنّا انْ لَنْ نُعْجِزَ اللَّهَ فِی الْارْضِ. روح قضيه برمیگردد به اينکه ديگر يقين کرديم که سر خدا نمیشود کلاه گذاشت؛ يعنی ای بشر! شما هم مثل اينها گاهی میخواهيد سر خدا کلاه بگذاريد، بدانيد که سر خدا نمیشود کلاه گذاشت.
وَ لَنْ نُعْجِزَهُ هَرَباًهمچنين نمیتوانيم با فرار بيچارهاش کنيم، از قانون خدا فرار کنيم که اساساً مصداق آن نباشيم. مثل اينکه انسان میداند که اگر فلان چيز را ببيند برايش تکليف ايجاد میشود؛ میگويد اگر من فلان موضوع را ببينم و نکنم که خلاف شرع است؛ چشمانم را میبندم که نبينم. با اين «چشمانم را ببندم تا نبينم» ديگر من فرار کردم و تکليف ندارم چون من چشمهايم را بستم که اصلًا نبينم. يک وقتی با يکی از دوستان داشتيم در خيابان میگذشتيم؛ تابلوهايی را ديدم که علائمی در آنها بود. من به او گفتم اينکه میبينی
[1]. بقره/ 279.
تمام خيابانها را پر کردهاند از اينکه فلان چيز در 9 اسفند 9 درصد، در 29 اسفند 19 درصد و ... حقهبازیهايی است که عدهای اين کار را میکنند برای اينکه عدد 9 را زياد به کار ببرند. عدد 9 با عدد 8 از نظر ما فرق نمیکند ولی يک گروهی هستند که میدانيد عدد 9 شعارشان است، بعد به يک عده خارجی میگويند ببينيد! تمام ايران تابع شعار ما هستند. و هر سال هم اين کار تکرار میشود. نگاهی کرد و گفت: بهتر است اينها را برای من نگوييد، برای انسان تکليف زياد میشود! يعنی چه نگوييد؟! «نگوييد تکليف زياد میشود» هماننُعْجِزَ اللَّهَ هَرَباًايمان، مافوق همه امور
وَ انّا لَمّا سَمِعْنَا الْهُدیامَنّا بِهِ. به قومشان میگويند ما وقتی که هدايت را شنيديم- مقصود قرآن است: بانگ قرآن را که شنيديم- ايمان آورديم، معطل کسی نشديم؛ چون شنيديم ايمان آورديم. کأ نّه میخواهند به آنها جواب بدهند [در مقابل اين اعتراض] که اين چه کاری است! شما، گروهی جزء جمع ما، رفتيد آنجا قرآن را شنيديد؛ میخواستيد اول بياييد اينجا با ما در ميان بگذاريد، با همديگر مشورت کنيم، اگر بناست ايمان بياوريم همه با هم ايمان بياوريم و اگر بناست ايمان نياوريم همه با هم ايمان نياوريم؛ اين چه کاری بود که شما کرديد، رفتيد ايمان آورديد؟
جواب دادند که مسأله ايمان به پروردگار مطرح است. رابطه ما با پروردگار قويتر است از رابطه ما با شما. انسان وقتی که پروردگار خودش را بشناسد فوراً بايد ايمان بياورد. اينجا ديگر جای مشورت کردن نيست.
داستان معروف حضرت امير است که ايشان طفل ده ساله بودند که پيغمبر اکرم به رسالت مبعوث شدند و وقتی که به منزل آمدند رسالت خودشان را اعلام کردند. پيغمبر ايمان آوردی؟ گفت: آيا خدا وقتی که میخواست مرا خلق کند با پدرم مشورت کرد و من را خلق کرد که من حالا خواستم به خدا ايمان بياورم با پدرم مشورت کنم؟ يعنی رابطه يک انسان با خدا از رابطهاش با هرکس ديگر نزديکتر و قويتر است. گيرم مشورت میکردم و پدرم میگفت: نه، [آيا بايد حرف او را گوش میکردم؟]
اينها هم گفتند:وَ انّا لَمّا سَمِعْنَا الْهُدیامَنّا بِهِما به صرف اينکه شنيديم منتظر کسی نشديم و ايمان آورديم.فَمَنْ يُؤْمِنْ بِرَبِّهِهرکسی که به پروردگار و خالق و پرورشدهنده خود، آن ذاتی که از هر ذات ديگر به او نزديکتر است، ايمان بياوردفَلا يَخافُ بَخْساً وَ لا رَهَقاً. (بَخس يعنی نقص و کاستی. ارهاق يعنی فرا گرفتن؛ مقصود مسلط شدن يک امر مکروه و نامطلوب است.) کسی که به خدای خودش ايمان بياورد و پيوندش را با پروردگار خود محکم کند هيچ بيمی از کاستی و پيش آمدن کارهای سخت و نامطلوب ندارد؛ يعنی وقتی که پای ايمان به خدا به ميان بيايد ديگر هيچ مسألهای برای ما مطرح نيست.
حال چرا قرآن اين مطلب را بازگو میکند؟ برای اين است که انسان هم ياد بگيرد: ای انسانها! شما از اين گروه- ولو اينکه در درجه پايينتر هستند- ياد بگيريد که مسأله ايمان مافوق همه مسائل ديگر است.
وَ انّا مِنَّا الْمُسْلِمونَ وَ مِنَّا الْقاسِطونَما هم حالا دو دسته شديم ( «ما»
در اينجا يعنی نه تنها اين گروه بلکه عموم اين جمع جن؛ قبلًا هم فرمود:وَ انّا مِنَّا الصّالِحونَ وَ مِنّا دونَ ذلِکمعنی مسلم
مکرر گفتهايم مسلم در قرآن به معنای کسی نيست که فقط اسلام ظاهری داشته باشد، صرف اينکه شهادتين را بگويد و اقرار به شهادتين بکند؛ يک معنای بالاتری دارد؛ يعنی اقرار شهادتين علامت و اظهار ورود در اسلام است. مثل شناسنامه گرفتن. وقتی انسان شهادتين را میگويد معنايش اين است که من از اين ساعت جزء شما مسلمين هستم، شناسنامه اسلامی گرفتم. ولی گفتن شهادتين که خودِ اسلام نيست. خود اسلام حقيقتش چيست؟ اميرالمؤمنين تعريف کرد و اين آيه مطابق آن تعريف است:الْاسْلامُ هُوَ التَّسْليمُ[1]اسلام يعنی اطاعت امر حق، تسليم امر خدا بودن. به هر درجه که انسان مطيع امر خدا باشد مسلم است و به هر درجه نباشد کافر است.
پس اسلام به قول فلاسفه تشکيکبردار است يعنی درجهبندی میشود. ما افرادی داريم که صددرصد مسلمند يعنی صددرصد تسليم امر پروردگارند و در هر موضوعی آنچه را که خدا بخواهد همان را میخواهند. اين را میگوييم مسلمان صددرصد. ممکن است يک مسلمانی باشد نود درصد مسلم است ده درصد ديگر عاصی است، نود درصد مطيع و تسليم است ده درصد ديگر متمرد. اين يک مسلمان نود درصد است. ممکن است يکی هشتاد درصد يا پنجاه درصد مسلم باشد؛ يکی هم ممکن است دو درصد مسلم باشد. پس اين جور نيست که
[1]. نهجالبلاغه، حکمت 125.
هرکس اسمش «مسلمان» بود و شهادتين گفت، ديگر همه در يک درجه مسلم هستيم.
مِنَّا الْمُسْلِمونَبعضی از ما مسلم و مطيع امر پروردگاريموَ مِنَّا الْقاسِطونَو گروهی از ما قاسط هستيم. قاسط به معنای منحرف و عدولکننده است.فَمَنْ اسْلَمَ فَاولئِک تَحَرَّوْا رَشَداًاما گروهی که اسلام را اختيار کردهاند، تسليم امر پروردگار هستند و امر پروردگار را اطاعت میکنند و به کار میبندند، آنها راه رشد و هدايت و کمال خودشان را جستجو کردهاند.وَ امَّا الْقاسِطونَ فَکانوا لِجَهَنَّمَ حَطَباًمعنی کلمه«قاسط»
در زبان عربی بعضی کلمات هست که دارای دو معنی متضاد است، به اين معنا که گاهی يک کلمه اگر با يکی از حروف جارّه- به اصطلاح ادبا- استعمال بشود يک معنا میدهد، با حرف ديگر از حروف جارّه معنی ضدش را میدهد. مثلًا کلمه زهد.
يک وقت ما میگوييم زَهِدَ الَيه، يک وقت میگوييم زَهِدَ عَنْهُ. اگر بگوييم زَهِدَ عَنْهُ يعنی بیرغبت به آن چيز شد، اعراض کرد از آن چيز. اگر بگوييم زَهِدَ الَيه يعنی رغبت پيدا کرد به آن چيز و رو آورد به آن. اگر با «عنه» به کار برده شود معنايش بیرغبتی و اعراض است، با «اليه» به کار برده شود معنی آن رغبت و توجه است.
همچنين لغت «عدل» دو معنی متضاد دارد. اگر با کلمه «عنه» به کار برده شود معنايش عدول است. گاهی به طور شوخی میگويند فلان کس عادل است. بعد میگوييد چطور به اين آدم میگوييد عادل است؟ میگويد مقصودم اين است که عادلٌ عن الحق، يعنی عدول کرده از حق؛ چون عادل گاهی به معنی عدولکننده از حق میآيد؛ در صورتی که در
معنای ديگر، عادل يعنی کسی که استقرار پيدا کرده بر حد وسط و اعتدال. پس گاهی به معنی اعتدال میآيد گاهی به معنی عدول.
کلمه قسط و قاسط هم همينطور است. خود قسط يعنی بهره، سهم، نصيب. اگر گفتيم که اين شخص قسط خود را گرفته، يعنی حق خود، سهم خود، نصيب خودش را گرفته است. اگر آن را به وزن فاعل به کار ببريم يک معنا میدهد، به وزن مُفعِل (باب افعال) به کار ببريم معنای ضدش را میدهد. اگر بگوييم «مُقْسِط» يعنی برقرارکننده حق و عدالت؛ اگر بگوييم «قاسط» يعنی منحرف شونده و عدولکننده از حق و عدالت. در زبان عربی اين خصوصيات هست که هر صيغهای يک معنايی میدهد و گاهی صيغههای مختلف معناهای متضاد میدهند؛ از جمله اينجاست.
اينجا که «قاسطون» میگويند يعنی عدولکنندگان، منحرف شوندگان. به اصحاب معاويه که قاسطين میگفتند به همين دليل بود.
حديثی است از پيغمبر اکرم که به اميرالمؤمنين علی عليه السلام فرموده بود:يا عَلِی سَتُقاتِلُ بَعْدِی النّاکثينَ وَ الْقاسِطينَ وَ الْمارِقينَ. تو بعد از من با سه گروه خواهی جنگيد:
ناکثين، قاسطين و مارقين. ناکثين از نَکثْ است. نکث يعنی باز شدن. اگر رشتهای را محکم کرده باشند بعد بازش کنند اين را نکث میگويند. مقصود اين است: گروهی هستند که ابتدا با تو پيمان میبندند بعد پيمان خودشان را نقض میکنند. اينها همان اصحاب جمل بودند، اصحاب عايشه و طلحه و زبير، کسانی که قبل از ديگران آمدند با علی عليه السلام بيعت کردند بعد نکث عهد و نقض بيعت کردند. قاسطين يعنی گروه منحرفان که از اول منحرف بودند. مقصود گروه معاويه و اصحاب معاويه است که در صفين با حضرت جنگيدند. و اما مارقين يعنی خارجشوندگان، بيرون شوندگان. کلمه «مَرَقَ» در جايی گفته میشود که مثلًا تيری از کمانی به شدت بيرون میرود. مارقين مردمی از اصحاب