تمام خيابانها را پر کردهاند از اينکه فلان چيز در 9 اسفند 9 درصد، در 29 اسفند 19 درصد و ... حقهبازیهايی است که عدهای اين کار را میکنند برای اينکه عدد 9 را زياد به کار ببرند. عدد 9 با عدد 8 از نظر ما فرق نمیکند ولی يک گروهی هستند که میدانيد عدد 9 شعارشان است، بعد به يک عده خارجی میگويند ببينيد! تمام ايران تابع شعار ما هستند. و هر سال هم اين کار تکرار میشود. نگاهی کرد و گفت: بهتر است اينها را برای من نگوييد، برای انسان تکليف زياد میشود! يعنی چه نگوييد؟! «نگوييد تکليف زياد میشود» هماننُعْجِزَ اللَّهَ هَرَباًايمان، مافوق همه امور
وَ انّا لَمّا سَمِعْنَا الْهُدیامَنّا بِهِ. به قومشان میگويند ما وقتی که هدايت را شنيديم- مقصود قرآن است: بانگ قرآن را که شنيديم- ايمان آورديم، معطل کسی نشديم؛ چون شنيديم ايمان آورديم. کأ نّه میخواهند به آنها جواب بدهند [در مقابل اين اعتراض] که اين چه کاری است! شما، گروهی جزء جمع ما، رفتيد آنجا قرآن را شنيديد؛ میخواستيد اول بياييد اينجا با ما در ميان بگذاريد، با همديگر مشورت کنيم، اگر بناست ايمان بياوريم همه با هم ايمان بياوريم و اگر بناست ايمان نياوريم همه با هم ايمان نياوريم؛ اين چه کاری بود که شما کرديد، رفتيد ايمان آورديد؟
جواب دادند که مسأله ايمان به پروردگار مطرح است. رابطه ما با پروردگار قويتر است از رابطه ما با شما. انسان وقتی که پروردگار خودش را بشناسد فوراً بايد ايمان بياورد. اينجا ديگر جای مشورت کردن نيست.
داستان معروف حضرت امير است که ايشان طفل ده ساله بودند که پيغمبر اکرم به رسالت مبعوث شدند و وقتی که به منزل آمدند رسالت خودشان را اعلام کردند. پيغمبر ايمان آوردی؟ گفت: آيا خدا وقتی که میخواست مرا خلق کند با پدرم مشورت کرد و من را خلق کرد که من حالا خواستم به خدا ايمان بياورم با پدرم مشورت کنم؟ يعنی رابطه يک انسان با خدا از رابطهاش با هرکس ديگر نزديکتر و قويتر است. گيرم مشورت میکردم و پدرم میگفت: نه، [آيا بايد حرف او را گوش میکردم؟]
اينها هم گفتند:وَ انّا لَمّا سَمِعْنَا الْهُدیامَنّا بِهِما به صرف اينکه شنيديم منتظر کسی نشديم و ايمان آورديم.فَمَنْ يُؤْمِنْ بِرَبِّهِهرکسی که به پروردگار و خالق و پرورشدهنده خود، آن ذاتی که از هر ذات ديگر به او نزديکتر است، ايمان بياوردفَلا يَخافُ بَخْساً وَ لا رَهَقاً. (بَخس يعنی نقص و کاستی. ارهاق يعنی فرا گرفتن؛ مقصود مسلط شدن يک امر مکروه و نامطلوب است.) کسی که به خدای خودش ايمان بياورد و پيوندش را با پروردگار خود محکم کند هيچ بيمی از کاستی و پيش آمدن کارهای سخت و نامطلوب ندارد؛ يعنی وقتی که پای ايمان به خدا به ميان بيايد ديگر هيچ مسألهای برای ما مطرح نيست.
حال چرا قرآن اين مطلب را بازگو میکند؟ برای اين است که انسان هم ياد بگيرد: ای انسانها! شما از اين گروه- ولو اينکه در درجه پايينتر هستند- ياد بگيريد که مسأله ايمان مافوق همه مسائل ديگر است.
وَ انّا مِنَّا الْمُسْلِمونَ وَ مِنَّا الْقاسِطونَما هم حالا دو دسته شديم ( «ما»
در اينجا يعنی نه تنها اين گروه بلکه عموم اين جمع جن؛ قبلًا هم فرمود:وَ انّا مِنَّا الصّالِحونَ وَ مِنّا دونَ ذلِکمعنی مسلم
مکرر گفتهايم مسلم در قرآن به معنای کسی نيست که فقط اسلام ظاهری داشته باشد، صرف اينکه شهادتين را بگويد و اقرار به شهادتين بکند؛ يک معنای بالاتری دارد؛ يعنی اقرار شهادتين علامت و اظهار ورود در اسلام است. مثل شناسنامه گرفتن. وقتی انسان شهادتين را میگويد معنايش اين است که من از اين ساعت جزء شما مسلمين هستم، شناسنامه اسلامی گرفتم. ولی گفتن شهادتين که خودِ اسلام نيست. خود اسلام حقيقتش چيست؟ اميرالمؤمنين تعريف کرد و اين آيه مطابق آن تعريف است:الْاسْلامُ هُوَ التَّسْليمُ[1]اسلام يعنی اطاعت امر حق، تسليم امر خدا بودن. به هر درجه که انسان مطيع امر خدا باشد مسلم است و به هر درجه نباشد کافر است.
پس اسلام به قول فلاسفه تشکيکبردار است يعنی درجهبندی میشود. ما افرادی داريم که صددرصد مسلمند يعنی صددرصد تسليم امر پروردگارند و در هر موضوعی آنچه را که خدا بخواهد همان را میخواهند. اين را میگوييم مسلمان صددرصد. ممکن است يک مسلمانی باشد نود درصد مسلم است ده درصد ديگر عاصی است، نود درصد مطيع و تسليم است ده درصد ديگر متمرد. اين يک مسلمان نود درصد است. ممکن است يکی هشتاد درصد يا پنجاه درصد مسلم باشد؛ يکی هم ممکن است دو درصد مسلم باشد. پس اين جور نيست که
[1]. نهجالبلاغه، حکمت 125.
هرکس اسمش «مسلمان» بود و شهادتين گفت، ديگر همه در يک درجه مسلم هستيم.
مِنَّا الْمُسْلِمونَبعضی از ما مسلم و مطيع امر پروردگاريموَ مِنَّا الْقاسِطونَو گروهی از ما قاسط هستيم. قاسط به معنای منحرف و عدولکننده است.فَمَنْ اسْلَمَ فَاولئِک تَحَرَّوْا رَشَداًاما گروهی که اسلام را اختيار کردهاند، تسليم امر پروردگار هستند و امر پروردگار را اطاعت میکنند و به کار میبندند، آنها راه رشد و هدايت و کمال خودشان را جستجو کردهاند.وَ امَّا الْقاسِطونَ فَکانوا لِجَهَنَّمَ حَطَباًمعنی کلمه«قاسط»
در زبان عربی بعضی کلمات هست که دارای دو معنی متضاد است، به اين معنا که گاهی يک کلمه اگر با يکی از حروف جارّه- به اصطلاح ادبا- استعمال بشود يک معنا میدهد، با حرف ديگر از حروف جارّه معنی ضدش را میدهد. مثلًا کلمه زهد.
يک وقت ما میگوييم زَهِدَ الَيه، يک وقت میگوييم زَهِدَ عَنْهُ. اگر بگوييم زَهِدَ عَنْهُ يعنی بیرغبت به آن چيز شد، اعراض کرد از آن چيز. اگر بگوييم زَهِدَ الَيه يعنی رغبت پيدا کرد به آن چيز و رو آورد به آن. اگر با «عنه» به کار برده شود معنايش بیرغبتی و اعراض است، با «اليه» به کار برده شود معنی آن رغبت و توجه است.
همچنين لغت «عدل» دو معنی متضاد دارد. اگر با کلمه «عنه» به کار برده شود معنايش عدول است. گاهی به طور شوخی میگويند فلان کس عادل است. بعد میگوييد چطور به اين آدم میگوييد عادل است؟ میگويد مقصودم اين است که عادلٌ عن الحق، يعنی عدول کرده از حق؛ چون عادل گاهی به معنی عدولکننده از حق میآيد؛ در صورتی که در
معنای ديگر، عادل يعنی کسی که استقرار پيدا کرده بر حد وسط و اعتدال. پس گاهی به معنی اعتدال میآيد گاهی به معنی عدول.
کلمه قسط و قاسط هم همينطور است. خود قسط يعنی بهره، سهم، نصيب. اگر گفتيم که اين شخص قسط خود را گرفته، يعنی حق خود، سهم خود، نصيب خودش را گرفته است. اگر آن را به وزن فاعل به کار ببريم يک معنا میدهد، به وزن مُفعِل (باب افعال) به کار ببريم معنای ضدش را میدهد. اگر بگوييم «مُقْسِط» يعنی برقرارکننده حق و عدالت؛ اگر بگوييم «قاسط» يعنی منحرف شونده و عدولکننده از حق و عدالت. در زبان عربی اين خصوصيات هست که هر صيغهای يک معنايی میدهد و گاهی صيغههای مختلف معناهای متضاد میدهند؛ از جمله اينجاست.
اينجا که «قاسطون» میگويند يعنی عدولکنندگان، منحرف شوندگان. به اصحاب معاويه که قاسطين میگفتند به همين دليل بود.
حديثی است از پيغمبر اکرم که به اميرالمؤمنين علی عليه السلام فرموده بود:يا عَلِی سَتُقاتِلُ بَعْدِی النّاکثينَ وَ الْقاسِطينَ وَ الْمارِقينَ. تو بعد از من با سه گروه خواهی جنگيد:
ناکثين، قاسطين و مارقين. ناکثين از نَکثْ است. نکث يعنی باز شدن. اگر رشتهای را محکم کرده باشند بعد بازش کنند اين را نکث میگويند. مقصود اين است: گروهی هستند که ابتدا با تو پيمان میبندند بعد پيمان خودشان را نقض میکنند. اينها همان اصحاب جمل بودند، اصحاب عايشه و طلحه و زبير، کسانی که قبل از ديگران آمدند با علی عليه السلام بيعت کردند بعد نکث عهد و نقض بيعت کردند. قاسطين يعنی گروه منحرفان که از اول منحرف بودند. مقصود گروه معاويه و اصحاب معاويه است که در صفين با حضرت جنگيدند. و اما مارقين يعنی خارجشوندگان، بيرون شوندگان. کلمه «مَرَقَ» در جايی گفته میشود که مثلًا تيری از کمانی به شدت بيرون میرود. مارقين مردمی از اصحاب
خود علی عليه السلام بودند. مقصود خوارج است. آنها از اصحاب خود علی بودند؛ سر يک حادثهای که حادثه حکميّت بود به سرعت از او دور شدند و به سرعت خودشان را از اسلام جدا کردند. تا اينجا همه، گفتههايی بود که از طرف نفری- يعنی چند نفری- از جن به جمع آنها بازگو شده بود که بعد از آنکه قرآن را استماع کردند آن حرفها را در ميان قوم خودشان گفتند. دنباله مطلب به شکل ديگری است. اولِ سوره اين جور شروع شد:
قُلْ اوحِی الَیبگو به من وحی شده است، که چه؟ا نَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الْجِنِاستقامت بر راه
وَ الَّوِ اسْتَقاموا عَلَی الطَّريقَةِ لَاسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاًيعنی باز بگو به مردم به من وحی شده است که اگر مردم بر راه و طريق، بر طريقت [استقامت بورزند آنها را از آب فراوان سيراب خواهيم کرد يعنی به آنها نعمت زياد خواهيم داد.] «طريقه» از نظر لغت همان «طريقت» است. اين غير از اصطلاح خاصی است که متصوفه دارند که طريقت را در مقابل شريعت و حقيقت قرار میدهند؛ اصطلاح خاص قرآن است. در اول بحث عرض کردم که قرآن میفرمايد:وَ انّا مِنَّا الصّالِحونَ وَ مِنّا دونَ ذلِک کنّا طَرائِقَ قِدَداًبعضی از ما شايسته و صالح هستيم بعضی غير آن؛ غيرصالحها طرائق متعددند. و گفتيم قرآن هميشه راه راست را يکی میداند راه کج را متعدد؛ برای راه راست قائل به طريقت يا طريقه- يعنی راه- است نه طرائق، برای راه کج و باطل قائل به طرائق متعدد است. اينجا چون صحبت راه حق است کلمه «طريقه» آمده.
وَ الَّوِ اسْتَقاموا عَلَی الطَّريقَةِ«اگر مردم استقامت بورزند و بر راه ايستادگی کنند».
پس دو مسأله است: يکی اينکه راهِ راست است و راه،
رفتن و حرکت میخواهد.
دوم اينکه در راه- که حرکت و رفتن میخواهد- مشکلات زيادی هست. مشکلات زياد، استقامت و ايستادگی میخواهد؛ با مشکلات مواجه شدن، مرتب مشکل را حل کردن و راه را ادامه دادن. آن داستان معروف «سيمرغ و سی مرغ» که عطار آورده همين است. شاعر عرب میگويد:
خَليلَی قُطّاعُ الْفَيافی الَی الْحِمی
کثيرٌ وَ امَّا الْواصِلونَ قَليلٌ
يعنی دوستان من (دو دوست من)! کسانی که در صحرا به طرف مقصد راه میافتند، آنهايی که ابتدا به راه میافتند زياد هستند اما تدريجاً کم میشوند. اول يک شور و هيجانی همه را فرا میگيرد، همه از بيخ و بن حرکت میکنند. اگر مطلب در همان مرحله اول پايان بپذيرد همه خودشان را صاحب حق و حقيقت میدانند. اما اندکی که میآيند و زمان میگذرد با مشکلاتی مواجه میشوند، از کنار جدا و مرتب کم میشوند. منزل به منزل که جلو میروند از عده کاسته میشود. آنهايی که به آخرين منزل میرسند عده کمی خواهند بود. آنهايی که ابتدا راه میافتند و مقداری هم شرکت میکنند خيلی زيادند، تدريجاً کم میشوند؛ آنها که به مقصد میرسند کمند؛ يعنی به مقصد رسيدن استقامت میخواهد. قرآن هم میگويد:وَ الَّوِ اسْتَقاموا عَلَی الطَّريقَةِ.بيان علی عليه السلام
چه بيان خوبی دارد علی عليه السلام درنهجالبلاغه! اصحابش را مخاطب قرار داده. مردم وقتی که به رفاه زياد و عيش و تنعم عادت کردند، خصلت عيش و تنعم و رفاهزدگی کمحوصلگی و کمصبری و زودرنجی و پر توقعی و امثال اينهاست. از علی عليه السلام انتظارات زيادی داشتند؛
میگفتند برای ما کافی است که دور و بر تو هستيم؛ مگر غير از اينکه دور و بر تو هستيم کار ديگری هم بايد انجام دهيم؟! پس چرا فتح و پيروزی زود نصيب ما نمیشود؟ مگر ما که دور تو را گرفتهايم بر حق نيستيم؟
میفرمود: شما زمان پيغمبر را- که دور نشده- در نظر بگيريد؛ ببينيد خداوند به پيغمبر- که اصل حق بود- چه وقت نصرت را عنايت کرد، چقدر پيغمبر و يارانش استقامت به خرج دادند تا در نهايت امر پيروز شدند. شما خيال کردهايد اين يک لقمه سادهای بود که همان روز اول به آنها رسيد؟
آنگاه میفرمايد سيزده سال مکه به جای خود که چه رنجهايی پيغمبر اکرم شخصاً متحمل شدند و چه رنجهايی اصحاب پيغمبر متحمل شدند! تازه دوره مدينه رسيده که دوره پيروزيشان است. وضع جنگها در دوره مدينه را تشريح میکند، میفرمايد:وَ لَقَدْ کنّا مَعَ رَسولِ اللَّهِ صلی الله عليه و آله نَقتُلُ آباءَنا وَ ابْناءَنا وَ اخْوانَناما همراه پيغمبر بوديم، بزرگترين امتحانات و آزمايشها پيش پای ما گذاشته میشد. گاهی مجبور بوديم پسران خودمان را بکشيم چون به جنگمان آمده بودند، پدرانمان را بکشيم چون در گروه مخالف بودند، برادران خودمان را بکشيم چون در گروه مخالف بودند.
گاهی با دشمن آنچنان روبرو میشديم کهوَ لَقَدْ کانَ الرَّجُلُ مِنّا وَ الْآخَرُ مِنْ عَدُوِّنا يَتَصاوَلانِ تَصاوُلَ الْفَحْلَيْن. شترهای نر را ديدهايد که گاهی به جان همديگر میافتند؟ چگونه يکديگر را در بغل میگيرند، اين میخواهد او را به زمين بزند او میخواهد اين را! يعنی جنگ تن به تن ما به حالت کشتیگيری رسيده بود.فَمَرَّةً لَنا مِنْ عَدُوِّنا وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنا مِنّا[1]هيچکس هم قول نداده بود که هميشه ما [برتر باشيم؛] حالا که ما همراه
[1]. نهجالبلاغه، خطبه 56.