بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 217

رفتن و حرکت میخواهد.

دوم اينکه در راه- که حرکت و رفتن میخواهد- مشکلات زيادی هست. مشکلات زياد، استقامت و ايستادگی میخواهد؛ با مشکلات مواجه شدن، مرتب مشکل را حل کردن و راه را ادامه دادن. آن داستان معروف «سيمرغ و سی مرغ» که عطار آورده همين است. شاعر عرب میگويد:

خَليلَی قُطّاعُ الْفَيافی الَی الْحِمی

کثيرٌ وَ امَّا الْواصِلونَ قَليلٌ

يعنی دوستان من (دو دوست من)! کسانی که در صحرا به طرف مقصد راه میافتند، آنهايی که ابتدا به راه میافتند زياد هستند اما تدريجاً کم میشوند. اول يک شور و هيجانی همه را فرا میگيرد، همه از بيخ و بن حرکت میکنند. اگر مطلب در همان مرحله اول پايان بپذيرد همه خودشان را صاحب حق و حقيقت میدانند. اما اندکی که میآيند و زمان میگذرد با مشکلاتی مواجه میشوند، از کنار جدا و مرتب کم میشوند. منزل به منزل که جلو میروند از عده کاسته میشود. آنهايی که به آخرين منزل میرسند عده کمی خواهند بود. آنهايی که ابتدا راه میافتند و مقداری هم شرکت میکنند خيلی زيادند، تدريجاً کم میشوند؛ آنها که به مقصد میرسند کمند؛ يعنی به مقصد رسيدن استقامت میخواهد. قرآن هم میگويد:وَ الَّوِ اسْتَقاموا عَلَی الطَّريقَةِ.بيان علی عليه السلام

چه بيان خوبی دارد علی عليه السلام درنهجالبلاغه! اصحابش را مخاطب قرار داده. مردم وقتی که به رفاه زياد و عيش و تنعم عادت کردند، خصلت عيش و تنعم و رفاهزدگی کمحوصلگی و کمصبری و زودرنجی و پر توقعی و امثال اينهاست. از علی عليه السلام انتظارات زيادی داشتند؛


صفحه 218

میگفتند برای ما کافی است که دور و بر تو هستيم؛ مگر غير از اينکه دور و بر تو هستيم کار ديگری هم بايد انجام دهيم؟! پس چرا فتح و پيروزی زود نصيب ما نمیشود؟ مگر ما که دور تو را گرفتهايم بر حق نيستيم؟

میفرمود: شما زمان پيغمبر را- که دور نشده- در نظر بگيريد؛ ببينيد خداوند به پيغمبر- که اصل حق بود- چه وقت نصرت را عنايت کرد، چقدر پيغمبر و يارانش استقامت به خرج دادند تا در نهايت امر پيروز شدند. شما خيال کردهايد اين يک لقمه سادهای بود که همان روز اول به آنها رسيد؟

آنگاه میفرمايد سيزده سال مکه به جای خود که چه رنجهايی پيغمبر اکرم شخصاً متحمل شدند و چه رنجهايی اصحاب پيغمبر متحمل شدند! تازه دوره مدينه رسيده که دوره پيروزيشان است. وضع جنگها در دوره مدينه را تشريح میکند، میفرمايد:وَ لَقَدْ کنّا مَعَ رَسولِ اللَّهِ صلی الله عليه و آله نَقتُلُ آباءَنا وَ ابْناءَنا وَ اخْوانَناما همراه پيغمبر بوديم، بزرگترين امتحانات و آزمايشها پيش پای ما گذاشته میشد. گاهی مجبور بوديم پسران خودمان را بکشيم چون به جنگمان آمده بودند، پدرانمان را بکشيم چون در گروه مخالف بودند، برادران خودمان را بکشيم چون در گروه مخالف بودند.

گاهی با دشمن آنچنان روبرو میشديم کهوَ لَقَدْ کانَ الرَّجُلُ مِنّا وَ الْآخَرُ مِنْ عَدُوِّنا يَتَصاوَلانِ تَصاوُلَ الْفَحْلَيْن. شترهای نر را ديدهايد که گاهی به جان همديگر میافتند؟ چگونه يکديگر را در بغل میگيرند، اين میخواهد او را به زمين بزند او میخواهد اين را! يعنی جنگ تن به تن ما به حالت کشتیگيری رسيده بود.فَمَرَّةً لَنا مِنْ عَدُوِّنا وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنا مِنّا[1]هيچکس هم قول نداده بود که هميشه ما [برتر باشيم؛] حالا که ما همراه

[1]. نهجالبلاغه، خطبه 56.


صفحه 219

آشنایی با قرآن9،صفحه :219

پيغمبر هستيم پس حتماً بايد طرف پيروز باشيم؛ گاهی به سود ما بود به ضرر دشمن، گاهی هم به سود دشمن بود به ضرر ما. چنين بود تا وقتی که صدق نيّات ما به ظهور رسيد يعنی واقعاً آنچه که بايد از درون ما بجوشد جوشيد، آنوقت خداوند پيروزی خودش را بر ما نازل کرد. شما چه توقعی داريد؟! چرا اينقدر پر توقع شدهايد؟!

وَ الَّوِ اسْتَقاموا عَلَی الطَّريقَةِ لَاسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً. اگر بر اين طريقت استقامت بورزند آن وقت است که آنها را از آب فراوان سيراب خواهيم کرد؛ مقصود اين است که نعمتهای ما از زمين و آسمان به سر مردم خواهد ريخت. مفسرين گفتهاند اين آيه مثل آيه «وَ لَوْ انَّ اهْلَ الْقُریامَنوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْارْضِ»[1]آزمايشِ در مقابل نعمت و رفاه

نکته خيلی اساسی که ذکر شده اينجاست. گاهی انسان به همين مرحله قناعت میکند، میگويد: مردمی ايمان میآورند؛ بعد تجربه، خيلی خوب در موردشان صورت میگيرد؛ آزمايش میشوند، از کوره خيلی صحيح و عالی بيرون میآيند، بعد وعده خدا درباره آنها راست میشود يعنی آنوقت خداوند متعال درهای رحمت و نصرت خودش را به روی آنها باز میکند. آيا ديگر کار تمام شد؟ نه، کار بشر تمامشدنی نيست. بعد که به اين مرحله رسيد، تازه خود اين مرحله میشود يک مرحله آزمايش. چه بسا اقوامی- از جمله مسلمين صدر اول- در ابتدا خيلی خوب آزمايش میدهند، بعد که در آزمايشْ خوب از آب درآمدند خداوند درهای

(1). اعراف/ 96.


صفحه 220

رحمت و نصرت و پيروزی را به روی آنها باز میکند. ولی فکر نمیکنند که تازه اول آزمايش ديگر است. آن آزمايش، آزمايشِ در سختيها بود، در مقابل سختيها پيروز بيرون آمدن؛ آزمايشِ در مقابل نعمت و رفاه نوع ديگری است، از اين هم بايد پيروز بيرون آمد. ای بسا اقوام که همينقدر که به نعمت رسيدند درست مثل حيوانهای گرسنهای که سالها گرسنگی کشيدهاند حالا که به علفزاری رسيدهاند ديگر نمیفهمند چه بکنند؛ يعنی حالت رفاهزدگی.

برخی میگويند زمان پيغمبر صلی الله عليه و آله با زمان علی عليه السلام چه تفاوتی داشت؟ در همان سی چهلسال از زمين تا آسمان تفاوت پيدا شده بود. اگر از مدينه حساب کنيم سی سال و از مکه حساب کنيم چهل و چند سال میگذشت. در طول اين سی سال وضع از زمين تا آسمان تفاوت کرده بود. در زمان پيغمبر مردم داشتند آزمايشِ در مقابل سختيها و شدايد را پشت سر میگذاشتند، خوب هم پشت سر گذاشتند.

زمان خلفا رسيد. فوراً شروع کردند به لشکرکشی و فتوحات کردن، کاری که معلوم نيست اگر علی عليه السلام روی کار آمده بود اين کار را میکرد. درست است، امام در جای خودش مصلحت بداند لشکرکشی و فتوحات میکند ولی امام، اول زيرپا را محکم میکند يعنی مردم را خوب میسازد بعد شروع به اين کارها میکند. خلفا شروع کردند به فتوحات. نعمتها شروع کرد به سرازير شدن به دنيای اسلام. امتحان ثانوی پيش آمد، آزمايشِ در مقابل نعمتها. اين شخصی که چهل سال پنجاه سال در حالِ به اصطلاح تقوا و رياضت زندگی کرده بود و اهل نماز شب و عبادت بود، يکمرتبه پول شروع کرد به ريختن پيش روی او، درآمد از اين طرف و آن طرف سرازير شد؛ اينها هم شروع کردند به خوشگذرانی کردن؛ يعنی تبديل شدند به يک ملت رفاهزده خوشگذران عيّاش؛ و همينقدر که مردمی به


صفحه 221

عياشی عادت کردند، ديگر با هيچ نيرويی نمیشود اينها را حرکت داد.

مردم زمان علی با مردم زمان پيغمبر اين تفاوت را داشتند. علی عليه السلام وارث وضع يک مردم رفاهزده بود. اين آقای طلحه و زبير که در زمان پيغمبر مانند ابوذر زندگی میکردند، بعدها میرفتی سراغ زبير يا طلحه، میديدی هزار اسب در سرْ طويلهاش هست، هزار غلام دارد، هزار کنيز دارد، در کوفه ساختمان و عمارت دارد، در بصره و مصر هم دارد. پولهايش اينقدر ذخيره شده که در جوالها جا نمیگيرد. آيا اين میتواند زبير زمان پيغمبر باشد؟! اين شده يک موجود صددرصد مادی و حريص. علی هم که خليفه شده، قهراً آن فکر برايش پيدا شده: حالا که تو خليفه شدهای میخواهی به من همان مقدار سهم بدهی که به اين غلام میدهی؟ علی میگويد بله.

البته همه را نمیگويم، ابوذرها و مقدادها و عمارها هم بودند، صدها افرادی بودند که در اين آزمايش ثانوی هم خوب از آب درآمدند ولی اگر هزارها خوب از آب درآمدند دهها هزار بد از آب درآمدند. ولهذا مطلب به همين جا خاتمه پيدا نمیکند که:وَ الَّوِ اسْتَقاموا عَلَی الطَّريقَةِ لَاسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً. استقامت پشت سر استقامت، ريزش رحمت، باب برکات به روی شما باز میشود؛ آيا ديگر تمام شد؟

نه، تمام شدن ندارد؛ هر مرحلهای برای خودش آزمايشی دارد. لذا میفرمايد:لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ(تازه آزمايش دوم شروع میشود) برای اينکه شما را به اين وسيله بار ديگر در مرحله آزمايش در بياوريم. انسان تا در دنيا هست بايد خود را در حال آزمايش ببيند. اين آزمايش مثل آزمايش خون نيست که انسان بگويد رفتم نزد طبيب، آزمايش خون داد و رفتم گرفتم و ديگر تمام شد تا مدتی بعد. دائماً و هر روز انسان در مرحله آزمايش است.

ببينيد اين چه نکته عاليی است که در قرآن مسطور است! همان


صفحه 222

نکتهای است که حالا عدهای به صورتهای ديگری طرح میکنند. بشر وقتی که يک چيزی را ندارد و با مشکلاتی مواجه است و سعی میکند به هدف خودش- هرچه میخواهد باشد- برسد، خيلی خوب عمل میکند؛ همينقدر که به آنچه که میخواسته میرسد، فساد و تباهی شروع میشود. اگر مقصد ديگری را جلو پايش گذاشتيد که بخواهد از اينجا هم عبور کند ممکن است او را سالم نگه داريد؛ اما اگر آخرين مقصدش همين باشد که رسيده، اينجاست که تباهی و فساد پشت سرش میآيد.

کمونيستها ابتدا فکر میکردند ريشه تمام فسادها در بشر مالکيت است؛ مالکيت که به وجود آمد انانيّت و منيّت را آورد، مالکيت که از بين برود اصلًا بشر «من» اش تبديل به «ما» میشود. وقتی «من» تبديل به «ما» شد ديگر اصلًا موجبی برای فاسد شدن و خراب شدن وجود ندارد. در عمل ديدند قضيه اين جور نيست.

اين است که تز جديد انقلاب دائم فرهنگی و غيرفرهنگی را پيش آوردند که بايد کاری کرد که بشر دائماً در حال انقلاب باشد يعنی دائماً در حال جستجو کردن و به دست آوردن يک چيز باشد.

ولی در دنيای مادی نمیشود اين را تأمين کرد. آنچه که میشود به صورت يک تکاپوی دائم در بيايد همان است که قرآن میگويد:فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ[1]. اگر بنا بشود که آن تکاپوی دائم هميشه به صورت جنگ و اختلاف بشر با بشر باشد روزی هم بشر به آنجا میرسد که همه به يک هدف میرسند، آيا باز هم بايد با همديگر بجنگند؟ روزی میرسد که ديگر نبرد بشر پايان میپذيرد ولی پويش بشر نبايد پايان بپذيرد؛ آن وقت پويشش فقط جنبه مثبت پيدا میکند(سابِقوا الیمَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکمْ[2]-فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ) و مسابقه در خيرات بايد جلو بيايد. اين جز با تز اسلام

[1]. بقره/ 148 و مائده/ 48.

[2]. حديد/ 21.


صفحه 223

با هيچ تز ديگر جور در نمیآيد.

حال مردم از اين آزمايش چگونه بيرون میآيند؟ بعضی، اين رفاه و رسيدن به نعمت، آنها را از خدا غافل میکند، بد امتحان میدهند، از خدا بکلی غافل میشوند؛ يعنی اين فردی که بنده خدا بود، ديگر بنده اين پول و اين نعمت شد. اين نعمت برای او مايه شکر و سپاسگزاری و خدمت نيست، يک معبود شده است.

مضمون آيه«وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللَّهَ لَئِنْ اتينا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکونَنَّ مِنَ الصّالِحينَ.فَلَمّا اتيهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلوا»[1]اين است که بعضی از اين مؤمنين با خدا پيمان بستند که اگر خدای متعال از فضل خودش ما را غنی و ثروتمند کند آنقدر در راه خدا خرج کنيم که دنيا را پر کند؛ اين ثروتمندان را ببين عجب مردم بخيل مُمسکی هستند! چه پول به جان اينها چسبيده!

کريمان را به دست اندر درم نيست

درمداران عالم را کرم نيست

داستان مردی که آرزوی ثروت داشت

شخصی به نام ثعلبه که خيلی زاهد و متقی و اهل تهجّد و نماز شب بود و همه نمازهای پيغمبر را شرکت میکرد و نمیگذاشت يک رکعت جماعت يا نافلهاش تعطيل بشود، مرتب پيش پيغمبر میآمد و میگفت: يا رسولَاللَّه! از خدا بخواه مرا ثروتمند کند. پيغمبر میفرمود: تو کار را به جريان طبيعی واگذار کن، شايد مصلحتت اين نباشد. نه يا رسولَ اللَّه! من میخواهم به اين اغنيا ياد بدهم که اصلًا پول خرج کردن و در راه خدا خرج کردن چگونه است. پيغمبر هم برای او دعا کرد.خدا دعا را برای

[1]. توبه/ 75 و 76.


صفحه 224

امتحان خود او و همه مردم مستجاب کرد. گوسفندهايی پيدا کرد. به سرعت چيزدار شد، مخصوصاً گوسفندش خيلی زياد شد. کمکم فکر کرد گوسفند زياد شده، ديگر در شهر نمیشود گوسفندها را اداره کرد، برويم بيرون يک جايی تهيه کنيم تا بتوانيم گوسفندها را به چرا ببريم. کمکم ظهر ديگر به نماز جماعت نمیرسيد. با خود میگفت حالا يک وعده را نخوانديم مهم نيست؛ به يک وعده نماز جماعت اکتفا میکنيم. میآمد به سرعت خودش را به صفهای آخر میرساند يک نمازی میخواند و میرفت. کمکم کارش توسعه پيدا کرد، گفت بايد برويم فلان منطقه يک جايی انتخاب کنيم. به آنجا رفت. تا قضيه رسيد به آنجا که آيه زکات نازل شد و پيغمبر مأمور جبايت برای اخذ زکات فرستاد. وی اول سراغ او رفت؛ گفت: دستور خداست که اين مقدار بايد بدهی تا صرف راه خدا بشود. گفت: آيا اختصاص به من دارد؟ گفت: نه، شامل ديگران هم میشود. گفت: اول برو سراغ ديگران بعد بيا سراغ من. رفت سراغ ديگران، کارهايش را انجام داد و برگشت.

ثعلبه مدتی نگاه کرد، زير و رو کرد، گفت: اين با باج گرفتن چه فرق میکند؟ چشم فقرا کور بشود میخواستند کار کنند. اين همان آدمی بود که میگفت:لَئِنْ اتينا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکونَنَّ مِنَ الصّالِحينو میگفت: ما که کريميم پول نداريم، آنهايی که پول دارند کرم ندارند.

در اين جور آزمايشها اگر انسان مراقب خود نباشد به غفلت فرو میرود.

بعد از آنکه میفرمايد:لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ،میفرمايد:وَ مَنْ يُعْرِضْ عَنْ ذِکرِ رَبِّهِ يَسْلُکهُ عَذاباً صَعَداً. نفرمود هرکسی که مفتون بشود، هرکسی که ...[1]

[1]. [دقايقی از آخر جلسه روی نوار ضبط نشده است.]