بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 228

پيغمبر آن وقت که ما او را با خدا مقايسه میکنيم، يا وقتی که او خودش را از نظر توحيد و رابطهاش با خدا میسنجد، جز عبوديت در قاموس او چيزی نيست؛ عبدی ذليل که از خود هيچ ندارد.

جملههايی که حضرت علی بن الحسين عليه السلام در دعای ابوحمزه در مقام مناجات با خدا میگويد آيا هيچ کدام از ما در شأنمان میگنجد که يک چنين حرفهايی بزنيم و اينقدر خود را در مقابل خدا ناچيز بدانيم؟ا نَا الضَّعيفُ الَّذی قَوَّيْتَهُ.ا نَا الذَّليلُ الَّذی اعْزَزْتَهُ.ا نَا الْفَقيرُ الَّذی اغْنَيْتَهُ.ا نَا الْجاهِلُ الَّذی اعْلَمْتَهُ(ياعَلَّمْتَهُ) و از اينجور تعبيرات؛ يعنی من چيزی نيستم، آنچه از من است ضعف و جهل و ناتوانی و فقر است؛ هرچه من دارم همان است که تو به من دادهای، از من نيست از توست، تويی که به من دادهای.

هرکس جز اين درباره پيغمبران يا اولياء خدا تصور کند نه خدا را شناخته نه پيغمبرش را و نه آن ولی خدا را.

ببينيد! پشت سر«قُلْ انَّما ادْعوا رَبّی وَ لا اشْرِک بِهِ احَداً» مقام عبوديت او را ذکر میکند. من جز خدا به چيزی توجه ندارم، جز خدا چيزی و کسی را نمیخوانم؛ هيچ چيزی را و هيچ کسی را شريک با پروردگار خودم قرار نمیدهم (نه فقط معنای شريک، بلکه چنين نيستم که مثلًا بت بپرستم؛ پرستش يک نوع که ندارد) يعنی آيا شما میخواهيد مرا در مقابل خدا قرار بدهيد؟! من اختيار هيچ چيز را برای شما ندارم. من از آن جهت که من هستم نه میتوانم به اندازه بال پشهای به شما زيان برسانم و نه میتوانم به اندازه بال مگسی به شما خير برسانم(قُلْ انّی لا امْلِک لَکمْ ضَرّاً و لا رَشَداً) من کی هستم؟! من يک بنده ذليل، عاجز و ناتوان هستم.

ببينيد! معلوم است و از آيه بعد که میخوانيم بيشتر [معلوم میشود؛] آنجا که میخواهد پيغمبر در مقابل خدا به صورت يک قطب قرار داده


صفحه 229

بشود، [مثلًا آنجا که به او میگويند:] تو به دليل اينکه نيرومندی، در دستگاه خدا میتوانی يک کارهايی بکنی، زور ما بر خدا نمیچربد اما زور تو میچربد، مقام عبوديت پيغمبر را ذکر میکند:قُلْ انّی لَنْ يُجيرَنی مِنَ اللَّهِ احَدٌ وَ لَنْ اجِدَ مِنْ دونِهِ مُلْتَحَداً(اين آيه دو آيه پيش را خوب تفسير میکند) خيال کردهايد من در مقابل خدا کسی و چيزی هستم که بگويم البته شما مردم انسانهای عادی و ضعيفی هستيد، شما هستيد که اگر کار خلافی مرتکب بشويد خدا شما را عذاب میکند ولی من، کسی جرئت دارد به من نزديک بشود؟! خدا خودش هم- العياذ باللَّه- از من حساب میبرد!قُلْ انّی لَنْ يُجيرَنی مِنَ اللَّهِ احَدٌبگو احدی نمیتواند به من در مقابل خدا پناه بدهد؛ يعنی اگر ذرهای از راه عبوديت خارج بشوم احدی نيست که به من پناه بدهد.

معلوم میشود اين آيات همواره متوجه اين جهت است که يک وقت به پيغمبر به چشم يک قطب- ولو کوچکتر- در مقابل خدا نگاه نکنيد.وَ لَنْ اجِدَ مِنْ دونِهِ مُلْتَحَداًاگر من که پيغمبرم مورد خشم او قرار بگيرم مفرّی و پناهگاهی هرگز پيدا نمیکنم. مُلتَحَد از همان ماده لَحَد و لَحْد است. کلمه لَحْد و لَحَد به معنی جای پنهان کردن است. لَحَد را هم از آن جهت لَحَد میگويند که در داخل قبر، در وسط يا در يک کنار، آن قسمتِ رو به قبلهاش، جايی را میکنند و بدن ميّت را در آنجا میگذارند، بعد رويش را میپوشند و در آنجا مخفی میکنند. ملتحَد يعنی مخفيگاه، پنهانگاه. آيا در مقابل خدا- العياذ باللَّه- کسی پيدا میشود به من پناه بدهد؟ آيا من میتوانم در مقابل او ملتحَد و پناهگاه و فرارگاهی داشته باشم؟

الّا بَلاغاً مِنَ اللَّهِ وَ رِسالاتِهِشأنی ندارم جز بلاغ از ناحيه خدا؛ رسولی، فرستادهای، پيامآوری برای بشر هستم؛ از ناحيه حق پيامی،


صفحه 230

سخن اميرالمؤمنين

از کلمات اميرالمؤمنين است که درمفاتيحو غير آن نوشتهاند و گاهی به صورت تابلو مینويسند و تابلو خوبی است:کفیبی فَخْراً انْ تَکونَ لی رَبّاً وَ کفیبی عِزّاً انْ اکونَ لَک عَبْداً. افتخاری از اين برای من بالاتر نيست که تو پروردگار من هستی و عزتی برای من از بندگی من که بتوانم بنده تو باشم بالاتر نيست؛ عزتی و شرافتی و بزرگيی برای من از اين بالاتر نيست و همين يک برای من کافی است که بنده تو باشم.

پس ای مردم! بدانيد من خودم که پيغمبر هستم اولين موحد و اولين موحدِ در عبادت هستم، غير او و ذات او هيچ موجودی را پرستش نمیکنم. من عبوديت محض [هستم.] هيچ موجودی از جمله هوای نفس خودم (آن که بدتر از همه چيز است) و نفس خودم و خودم را [پرستش نمیکنم.] من به عنوان يک عبد و بنده موجودی هستم که لاامْلِک لَکمْ


صفحه 231

ضَرّاً وَ لا رَشَداًاختيار سود و زيان شما را در دست ندارم. در يک آيه ديگر هست: بگو اختيار سود و زيان خودم را هم در دست ندارم؛ يعنی همه چيز در دست اوست. پس اگر من بخواهم خود را در مقابل او قرار بدهم هيچ پناهگاه و جواری نيست و هيچ موجودی نيست که به من جوار و پناه بدهد و هيچ جا برای من پناهگاه نيست.

بعد از اين آيه که هرکس خدا را عصيان کند و رسول او را، به خاطر مخالفتِ با آنچه که رسول آورده است، برای اوست آتش جهنم برای هميشه؛ میفرمايد:حَتّیاذا رَاوْا ما يوعَدونَ فَسَيَعْلَمونَ مَنْ اضْعَفُ ناصِراً وَ اقَلُّ عَدَداً. اينجا جملهای مقدّر است که بله، عدهای نبوت و رسالت را انکار میکنند و آنچه را که من (پيامبر) فعلًا میگويم باور ندارند، تکيهشان روی همان مسائل ظاهری است که تو اگر پيغمبر هستی پس کو جمعيتت؟ کو گروهت؟ کو مردمی که پشت سر تو بايد باشند؟ سوره مکی است؛ يعنی اين آيات در وقتی نازل شده که پيغمبر اکرم در مکه بودند و هنوز عده کمی از مسلمين به پيغمبر پيوسته بودند؛ اينها هم که چشمشان ظاهر را میديد و اين وعده و وعيدها را باور نمیکردند. قرآن مکرر، هم برای دنيا و هم برای آخرت، وعدهها میداد و مخصوص به آخرت نبود، برای دنيا هم وعده میداد که اسلام چنين و چنان میشود. آنها میگفتند کو تا اين حرفها؟ مگر اين جور چيزها باوری است؟! قرآن میگويد: بگذار اين حرفها را بگويند تا آن زمانی که به چشم خودشان ببينند که اين وعدهها راست است، آنوقت خواهند دانست که چه کسی يارانش ضعيفتر است و عددش کمتر.

اين آيه ممکن است اشاره به وضع آينده خود اسلام در مدينه باشد- که ظاهرش همان است- و حتی ممکن است که اشاره به وضع قيامت باشد. ولی بيشتر قرائن نشان میدهد که اشاره به همان وضع دنياست.


صفحه 232

اثر درک توحيد

میگويند بعضی از شعرها سهل و ممتنع است، يعنی در نهايت سهولت است، در عين حال نمیشود مثلش را گفت. راجع به اشعار سعدی يکچنين تعبيری میکنند، میگويند شعر سعدی برخلاف شعرهای خيلی شعرای ديگر از قبيل سنايی، خاقانی و نظامی بسيار روان و ساده است؛ انسان وقتی که شعر سعدی را میخواند خيال میکند شخصی همينجور عادی دارد با او حرف میزند، و خيال میکند اين که چيزی نيست و خيلی سهل است؛ ولی وقتی میخواهد مثلش را بگويد آنوقت میبيند نمیتواند. مثلًا سعدی میگويد:

تا مرد سخن نگفته باشد

عيب و هنرش نهفته باشد

انسان میبيند اين که چيزی نيست و خيلی ساده است، نه کلمهای پس يا پيش رفته نه جمله مغلقی گفته شده است؛ درست مثل اينکه دارد با آدم حرف میزند. بله درست دارد با انسان حرف میزند ولی يک بيت هم تو بيا مثل همين بگو.

برخی امور اينگونه است؛ گويی تناقضی در آن هست ولی تناقض نيست.

حال، پيغمبران ناچيزترين مردم عالمند که چيزترين مردم عالم هستند. آيا اينها با يکديگر تناقض دارد؟ نه. حتی جاهلترين مردمِ عالمند که عالمترين مردم عالمند؛ عاجزترين مردم عالمند که قادرترين


صفحه 233

مسأله علم غيب

بعضی راجع به مسأله غيب در قرآن اين سؤال برايشان مطرح است که اين چگونه است که در بسياری از آيات در کمال صراحت از پيغمبر- و از هر پيغمبری- نفی علم غيب شده است، که آياتش زياد است:قُلْ ... وَ لَوْ کنْتُ اعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَکثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ[1].وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لايَعْلَمُها الّا هُوَ[2].

[1]. اعراف/ 188.

[2]. انعام/ 59.


صفحه 234

بگو غيب مختص خداست، جز خدا کسیغيب را نمیداند. من غيبی نمیدانم؛ يک جای ديگر میبينيم در کمال صراحت از زبان يک پيغمبر مثلًا حضرت مسيح نقل میکند که به مردم میگفت:وَ انَبِّئُکمْ بِما تَأْکلونَ وَ ما تَدَّخِرونَ فی بُيوتِکمْ[1]من به شما خبر میدهم که شما در خانههای خودتان چه میخوريد، چه چيز ذخيره میکنيد؛ هرچه بخواهيد من به شما میگويم. ايندو با همديگر چگونه سازگار است؟

حال آياتی که میخوانيم تفسيرکننده ايندو است؛ يعنی وقتی ما آن دو قسم آيات را در مقابل يکديگر بگذاريم آيهای که در اينجا هست آنها را تفسير میکند که مقصود و منظور در همه اينها چيست.

اينکه میگويند استناد به يک آيه قرآن بدون توجه به ساير آيات قرآن جايز نيست برای اين است که قرآن بعضی از آن بعضی ديگر را تفسير میکند، يعنی قرآن را در کلّش بايد مطالعه کرد نه در يک جزء. مطالعه کردن قرآن در يک جزء، يعنی در يک يا چند آيه جداگانه، سبب گمراهی انسان میشود. تمام آيات قرآن به يکديگر وابسته و پيوسته است. کسی حق دارد آيات قرآن را تفسير کند که بر همه آيات قرآن به نوعی احاطه داشته باشد، آيات را مجزا نکند و نبُرد و بعد، از همينجا برداشتهايی برای خودش بکند و بگويد آنچه که من میگويم از قرآن است. اين جور نيست؛ قرآن را در مجموع و در کلش بايد مطالعه کرد.

میفرمايد:قُلْ انْ ادْری اقَريبٌ ما توعَدونَ امْ يَجْعَلُ لَهُ رَبّی امَداً. از يک طرف به حکم وحی خبر میدهد که اينها به چشم خودشان خواهند ديد آنچه را که به آنها وعده داده شده است؛ ولی بعد میفرمايد اما اگر از من بپرسيد کی؟ دور يا نزديک؟

من نمیدانم. آيا نزديک است آنچه که شما

[1]. آلعمران/ 49.


صفحه 235

وعده داده شدهايد يا خدا برای آن مدتی قرار خواهد داد؟ من نمیدانم.«عالِمُ الْغَيْبِ» تنها اوست که غيب را میداند. امافَلا يُظْهِرُ عَلیغَيْبِهِ احَداًاو بر غيب خود احدی را آگاه نمیکندالّا مَنِ ارْتَضیمِنْ رَسولٍمگر آنکه پيامبری را مورد رضا و ارتضا و پسند خود قرار بدهد (مگر پيامبر پسنديدهای) که او را بر غيب خود آگاه میکند.

ببينيد! اينهمه از خود نفی کردن: بگو من مالک هيچ سودی نيستم، يعنی اگر اين من را میبينيد، هيچ است، نه مالک زيانی هستم و نه مالک سودی؛ اگر از من میپرسيد، هيچ نمیدانم. (حتی در يک آيه است که:قُلْ ... ما ادْری ما يُفْعَلُ بی وَ لا بِکمْ[1]بيان حضرت رضا عليه السلام

در حديث است که حضرت رضا عليه السلام در مجلسی به مردی از مخالفين و منافقين که با حضرت جدل میکرد فرمود: آيا میخواهی من به تو خبر بدهم که عنقريبٍ تو به خون يکی از خويشاوندان خودت مبتلا خواهی شد؟ (ظاهراً آن مرد يکی از اعضای دستگاه حکومت بوده) يعنی عنقريبٍ خون يکی از خويشاوندانت به دست تو ريخته خواهد شد؛ آيا

[1]. احقاف/ 9.