بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 231

ضَرّاً وَ لا رَشَداًاختيار سود و زيان شما را در دست ندارم. در يک آيه ديگر هست: بگو اختيار سود و زيان خودم را هم در دست ندارم؛ يعنی همه چيز در دست اوست. پس اگر من بخواهم خود را در مقابل او قرار بدهم هيچ پناهگاه و جواری نيست و هيچ موجودی نيست که به من جوار و پناه بدهد و هيچ جا برای من پناهگاه نيست.

بعد از اين آيه که هرکس خدا را عصيان کند و رسول او را، به خاطر مخالفتِ با آنچه که رسول آورده است، برای اوست آتش جهنم برای هميشه؛ میفرمايد:حَتّیاذا رَاوْا ما يوعَدونَ فَسَيَعْلَمونَ مَنْ اضْعَفُ ناصِراً وَ اقَلُّ عَدَداً. اينجا جملهای مقدّر است که بله، عدهای نبوت و رسالت را انکار میکنند و آنچه را که من (پيامبر) فعلًا میگويم باور ندارند، تکيهشان روی همان مسائل ظاهری است که تو اگر پيغمبر هستی پس کو جمعيتت؟ کو گروهت؟ کو مردمی که پشت سر تو بايد باشند؟ سوره مکی است؛ يعنی اين آيات در وقتی نازل شده که پيغمبر اکرم در مکه بودند و هنوز عده کمی از مسلمين به پيغمبر پيوسته بودند؛ اينها هم که چشمشان ظاهر را میديد و اين وعده و وعيدها را باور نمیکردند. قرآن مکرر، هم برای دنيا و هم برای آخرت، وعدهها میداد و مخصوص به آخرت نبود، برای دنيا هم وعده میداد که اسلام چنين و چنان میشود. آنها میگفتند کو تا اين حرفها؟ مگر اين جور چيزها باوری است؟! قرآن میگويد: بگذار اين حرفها را بگويند تا آن زمانی که به چشم خودشان ببينند که اين وعدهها راست است، آنوقت خواهند دانست که چه کسی يارانش ضعيفتر است و عددش کمتر.

اين آيه ممکن است اشاره به وضع آينده خود اسلام در مدينه باشد- که ظاهرش همان است- و حتی ممکن است که اشاره به وضع قيامت باشد. ولی بيشتر قرائن نشان میدهد که اشاره به همان وضع دنياست.


صفحه 232

اثر درک توحيد

میگويند بعضی از شعرها سهل و ممتنع است، يعنی در نهايت سهولت است، در عين حال نمیشود مثلش را گفت. راجع به اشعار سعدی يکچنين تعبيری میکنند، میگويند شعر سعدی برخلاف شعرهای خيلی شعرای ديگر از قبيل سنايی، خاقانی و نظامی بسيار روان و ساده است؛ انسان وقتی که شعر سعدی را میخواند خيال میکند شخصی همينجور عادی دارد با او حرف میزند، و خيال میکند اين که چيزی نيست و خيلی سهل است؛ ولی وقتی میخواهد مثلش را بگويد آنوقت میبيند نمیتواند. مثلًا سعدی میگويد:

تا مرد سخن نگفته باشد

عيب و هنرش نهفته باشد

انسان میبيند اين که چيزی نيست و خيلی ساده است، نه کلمهای پس يا پيش رفته نه جمله مغلقی گفته شده است؛ درست مثل اينکه دارد با آدم حرف میزند. بله درست دارد با انسان حرف میزند ولی يک بيت هم تو بيا مثل همين بگو.

برخی امور اينگونه است؛ گويی تناقضی در آن هست ولی تناقض نيست.

حال، پيغمبران ناچيزترين مردم عالمند که چيزترين مردم عالم هستند. آيا اينها با يکديگر تناقض دارد؟ نه. حتی جاهلترين مردمِ عالمند که عالمترين مردم عالمند؛ عاجزترين مردم عالمند که قادرترين


صفحه 233

مسأله علم غيب

بعضی راجع به مسأله غيب در قرآن اين سؤال برايشان مطرح است که اين چگونه است که در بسياری از آيات در کمال صراحت از پيغمبر- و از هر پيغمبری- نفی علم غيب شده است، که آياتش زياد است:قُلْ ... وَ لَوْ کنْتُ اعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَکثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ[1].وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لايَعْلَمُها الّا هُوَ[2].

[1]. اعراف/ 188.

[2]. انعام/ 59.


صفحه 234

بگو غيب مختص خداست، جز خدا کسیغيب را نمیداند. من غيبی نمیدانم؛ يک جای ديگر میبينيم در کمال صراحت از زبان يک پيغمبر مثلًا حضرت مسيح نقل میکند که به مردم میگفت:وَ انَبِّئُکمْ بِما تَأْکلونَ وَ ما تَدَّخِرونَ فی بُيوتِکمْ[1]من به شما خبر میدهم که شما در خانههای خودتان چه میخوريد، چه چيز ذخيره میکنيد؛ هرچه بخواهيد من به شما میگويم. ايندو با همديگر چگونه سازگار است؟

حال آياتی که میخوانيم تفسيرکننده ايندو است؛ يعنی وقتی ما آن دو قسم آيات را در مقابل يکديگر بگذاريم آيهای که در اينجا هست آنها را تفسير میکند که مقصود و منظور در همه اينها چيست.

اينکه میگويند استناد به يک آيه قرآن بدون توجه به ساير آيات قرآن جايز نيست برای اين است که قرآن بعضی از آن بعضی ديگر را تفسير میکند، يعنی قرآن را در کلّش بايد مطالعه کرد نه در يک جزء. مطالعه کردن قرآن در يک جزء، يعنی در يک يا چند آيه جداگانه، سبب گمراهی انسان میشود. تمام آيات قرآن به يکديگر وابسته و پيوسته است. کسی حق دارد آيات قرآن را تفسير کند که بر همه آيات قرآن به نوعی احاطه داشته باشد، آيات را مجزا نکند و نبُرد و بعد، از همينجا برداشتهايی برای خودش بکند و بگويد آنچه که من میگويم از قرآن است. اين جور نيست؛ قرآن را در مجموع و در کلش بايد مطالعه کرد.

میفرمايد:قُلْ انْ ادْری اقَريبٌ ما توعَدونَ امْ يَجْعَلُ لَهُ رَبّی امَداً. از يک طرف به حکم وحی خبر میدهد که اينها به چشم خودشان خواهند ديد آنچه را که به آنها وعده داده شده است؛ ولی بعد میفرمايد اما اگر از من بپرسيد کی؟ دور يا نزديک؟

من نمیدانم. آيا نزديک است آنچه که شما

[1]. آلعمران/ 49.


صفحه 235

وعده داده شدهايد يا خدا برای آن مدتی قرار خواهد داد؟ من نمیدانم.«عالِمُ الْغَيْبِ» تنها اوست که غيب را میداند. امافَلا يُظْهِرُ عَلیغَيْبِهِ احَداًاو بر غيب خود احدی را آگاه نمیکندالّا مَنِ ارْتَضیمِنْ رَسولٍمگر آنکه پيامبری را مورد رضا و ارتضا و پسند خود قرار بدهد (مگر پيامبر پسنديدهای) که او را بر غيب خود آگاه میکند.

ببينيد! اينهمه از خود نفی کردن: بگو من مالک هيچ سودی نيستم، يعنی اگر اين من را میبينيد، هيچ است، نه مالک زيانی هستم و نه مالک سودی؛ اگر از من میپرسيد، هيچ نمیدانم. (حتی در يک آيه است که:قُلْ ... ما ادْری ما يُفْعَلُ بی وَ لا بِکمْ[1]بيان حضرت رضا عليه السلام

در حديث است که حضرت رضا عليه السلام در مجلسی به مردی از مخالفين و منافقين که با حضرت جدل میکرد فرمود: آيا میخواهی من به تو خبر بدهم که عنقريبٍ تو به خون يکی از خويشاوندان خودت مبتلا خواهی شد؟ (ظاهراً آن مرد يکی از اعضای دستگاه حکومت بوده) يعنی عنقريبٍ خون يکی از خويشاوندانت به دست تو ريخته خواهد شد؛ آيا

[1]. احقاف/ 9.


صفحه 236

میخواهی الآن به تو بگويم او چه کسی خواهد بود و اين واقعه کی رخ میدهد؟ گفت: نه. فرمود: چرا؟ گفت برای اينکه اين غيب است و غيب را جز خدا کسی نمیداند. حضرت همين آيه را خواند، فرمود: درست است، غيب را غير از خدا کسی نمیداند، مگر کسی که خدا به او گفته باشد. اينکه قرآن گفته است غيب را غير از خدا کسی نمیداند يعنی کسی از خود نمیداند، اما از ناحيه خدا هم کسی نمیداند؟ آيا امکان ندارد کسی غيب را بداند ولی به اين شکل که خدا به او وحی کرده باشد؟ فوراً آيه را خواند:عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلیغَيْبِهِ احَداً.الّا مَنِ ارْتَضیمِنْ رَسولٍ. اين استثنا را در آيه قرآن قبول داری؟ آيا قبول داری که خداوند غيب خود را به پيغمبران خودش که مرضی او هستند اطلاع میدهد؟ چارهای نداشت که بپذيرد. آيا قبول داری که پيغمبر ما قدر متيقّنِ کسانی است که رسول مرتضی هستند؟ آيا میشود گفت کهالّا مَنِ ارْتَضیمِنْ رَسولٍ(مگر رسولی مرتضی) ولی او [يعنی رسول مرتضی] پيغمبر ما نيست، پيغمبرهای ديگر بودهاند، پيغمبر خاتم که افضل است نبوده؟ قدر متيقّن است. فرمود: ما که از خود چيزی نداريم؛ هرچه داريم از ناحيه پيغمبر داريم، پيغمبر هم از ناحيه خدا دارد. اين که علم غيب نيست؛ علم غيب علم پنهان است. پنهان را خدا میداند. ما که مستقيماً از پنهانها آگاه نيستيم، پيغمبر هم مستقيماً از پنهانها آگاه نيست، از ناحيه خدا آگاه است. وقتی که او از ناحيه خدا آگاه است او به ما (اوصيای خودش، ائمه) گفته است. اگر کسی بگويد ائمه بدون وساطت پيغمبر و بدون وساطت خدا از غيب آگاهند اين شرک و کفر است.

اينجاست که اين مسأله کاملًا از نظر خود قرآن روشن میشود. عرض کردم قرآن را در جزء نبايد مطالعه کرد.


صفحه 237

شبهه وهّابيها و پاسخ آن

عدهای- که تمايل وهّابيگری دارند- به همين دو سه آيه قرآن که [دانستن] غيب را نفی میکند میچسبند و میگويند: قرآن میگويد غيب را غير از خدا کسی نمیداند، پس اين حرفها چيست که شما به پيغمبر و امامها نسبت میدهيد؟ خود پيغمبر اين سخن را گفته است. بعلاوه قرآن العياذ باللَّه تناقض که ندارد. يک نويسنده عادی- العياذ باللَّه اگر بخواهيم مقايسه کنيم- امکان ندارد که از اول تا آخر کتابش به اين صراحت حرف خلاف بگويد؛ از يک طرف بگويد که غيب را کسی نمیداند، صفحه بعدش بگويد عيسی بن مريم از غيب خبر میداد.

[جواب اين است که] اگر اين آيه هم نبود باز ما میدانستيم مقصود چيست.

اين آيه تصريح میکند يعنی بيان و روشن میکند که «کسی غيب را نمیداند» يعنی از خود نمیداند؛ هر کس ادعا کند که غيب را از خود میداند او کذّاب است؛ و غيبِ خدا را میداند، اما کسی که خدا به او تعليم کرده است. مگر خدا در قرآن گفته غيب را غير از خدا نمیداند و خدا غيب را به احدی تعليم نمیکند؟ بلکه عکسش را گفته است که خداوند غيب خود را به افرادی اطلاع میدهد و افرادی را به آن غيب آگاه میکند. اين است که فرمود:عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلیغَيْبِهِ احَداً.الّا مَنِ ارْتَضیمِنْ رَسولٍ.

کلام علی عليه السلام

روايت ديگری است که درنهجالبلاغهنيز هست. اميرالمؤمنين علی عليه السلام به شخصی فرمود: آيا میخواهی من الآن به تو بگويم اين اسب تو که آبستن است کرّهاش ماده است يا نر؟ گفت: يا اميرالمؤمنين! اين که غيب است؛ شما مگر غيب میدانيد؟

خنديد، فرمود اين که غيب نيست،تَعَلُّمٌ


صفحه 238

مِنْ ذی عِلْمٍ[1]شاگردی است. يک نادانی از يک عالم آموخته. آن عالم هم که پيغمبر باشد در ذات خودش نادانی بوده، از عالمی که علمْ ذاتش است (خدا) آموخته است. نه من غيب میدانم نه پيغمبر. خدا غيب را میداند، خدا به پيغمبرش گفته و پيغمبرش به ما گفته است. اين که غيب نيست؛ يعنی آن خبرهايی که انبيا میدهند آنها تعلم است نه علم غيب. علم غيب در اصطلاح قرآن يعنی يک کسی از ذات خود بدون تعلم غيب را بداند؛ او عالم الغيب است. خدا عالم الغيب است، پيغمبر و امام متعلمالغيب هستند. پس علم غيب يک مسأله است، تعلم غيب مسأله ديگری است به نصّ خود قرآن که میفرمايد:عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلیغَيْبِهِ احَداً.الّا مَنِ ارْتَضیمِنْ رَسولٍاحدی را [بر غيب خود] آگاه نمیکند مگر آنکه کسی از پيامبران و رسولان خودش را بپسندد که او رايُظْهِرُ عَلیغَيْبِهِمطلع میکند؛ خودش او را بر غيب خودش مسلط میکند يعنی آگاه میکند، او را متعلمالغيب میکند.

فَانَّهُ يَسْلُک مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداًعصمت از خطا

مسألهای داريم به نام مسأله عصمت. عصمت يعنی مصون بودن از خطا و مصون بودن از گناه، هر دو. اول مسأله مصون بودن از خطا را مطرح میکنيم. آيا امکان دارد که پيغمبر در وحی خودش اشتباه کند؟ ممکن است کسی اينجور بگويد:

[1]. نهجالبلاغه، خطبه 126.