مسأله علم غيب
بعضی راجع به مسأله غيب در قرآن اين سؤال برايشان مطرح است که اين چگونه است که در بسياری از آيات در کمال صراحت از پيغمبر- و از هر پيغمبری- نفی علم غيب شده است، که آياتش زياد است:قُلْ ... وَ لَوْ کنْتُ اعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَکثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ[1].وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لايَعْلَمُها الّا هُوَ[2].
[1]. اعراف/ 188.
[2]. انعام/ 59.
بگو غيب مختص خداست، جز خدا کسیغيب را نمیداند. من غيبی نمیدانم؛ يک جای ديگر میبينيم در کمال صراحت از زبان يک پيغمبر مثلًا حضرت مسيح نقل میکند که به مردم میگفت:وَ انَبِّئُکمْ بِما تَأْکلونَ وَ ما تَدَّخِرونَ فی بُيوتِکمْ[1]من به شما خبر میدهم که شما در خانههای خودتان چه میخوريد، چه چيز ذخيره میکنيد؛ هرچه بخواهيد من به شما میگويم. ايندو با همديگر چگونه سازگار است؟
حال آياتی که میخوانيم تفسيرکننده ايندو است؛ يعنی وقتی ما آن دو قسم آيات را در مقابل يکديگر بگذاريم آيهای که در اينجا هست آنها را تفسير میکند که مقصود و منظور در همه اينها چيست.
اينکه میگويند استناد به يک آيه قرآن بدون توجه به ساير آيات قرآن جايز نيست برای اين است که قرآن بعضی از آن بعضی ديگر را تفسير میکند، يعنی قرآن را در کلّش بايد مطالعه کرد نه در يک جزء. مطالعه کردن قرآن در يک جزء، يعنی در يک يا چند آيه جداگانه، سبب گمراهی انسان میشود. تمام آيات قرآن به يکديگر وابسته و پيوسته است. کسی حق دارد آيات قرآن را تفسير کند که بر همه آيات قرآن به نوعی احاطه داشته باشد، آيات را مجزا نکند و نبُرد و بعد، از همينجا برداشتهايی برای خودش بکند و بگويد آنچه که من میگويم از قرآن است. اين جور نيست؛ قرآن را در مجموع و در کلش بايد مطالعه کرد.
میفرمايد:قُلْ انْ ادْری اقَريبٌ ما توعَدونَ امْ يَجْعَلُ لَهُ رَبّی امَداً. از يک طرف به حکم وحی خبر میدهد که اينها به چشم خودشان خواهند ديد آنچه را که به آنها وعده داده شده است؛ ولی بعد میفرمايد اما اگر از من بپرسيد کی؟ دور يا نزديک؟
من نمیدانم. آيا نزديک است آنچه که شما
[1]. آلعمران/ 49.
وعده داده شدهايد يا خدا برای آن مدتی قرار خواهد داد؟ من نمیدانم.«عالِمُ الْغَيْبِ» تنها اوست که غيب را میداند. امافَلا يُظْهِرُ عَلیغَيْبِهِ احَداًاو بر غيب خود احدی را آگاه نمیکندالّا مَنِ ارْتَضیمِنْ رَسولٍمگر آنکه پيامبری را مورد رضا و ارتضا و پسند خود قرار بدهد (مگر پيامبر پسنديدهای) که او را بر غيب خود آگاه میکند.
ببينيد! اينهمه از خود نفی کردن: بگو من مالک هيچ سودی نيستم، يعنی اگر اين من را میبينيد، هيچ است، نه مالک زيانی هستم و نه مالک سودی؛ اگر از من میپرسيد، هيچ نمیدانم. (حتی در يک آيه است که:قُلْ ... ما ادْری ما يُفْعَلُ بی وَ لا بِکمْ[1]بيان حضرت رضا عليه السلام
در حديث است که حضرت رضا عليه السلام در مجلسی به مردی از مخالفين و منافقين که با حضرت جدل میکرد فرمود: آيا میخواهی من به تو خبر بدهم که عنقريبٍ تو به خون يکی از خويشاوندان خودت مبتلا خواهی شد؟ (ظاهراً آن مرد يکی از اعضای دستگاه حکومت بوده) يعنی عنقريبٍ خون يکی از خويشاوندانت به دست تو ريخته خواهد شد؛ آيا
[1]. احقاف/ 9.
میخواهی الآن به تو بگويم او چه کسی خواهد بود و اين واقعه کی رخ میدهد؟ گفت: نه. فرمود: چرا؟ گفت برای اينکه اين غيب است و غيب را جز خدا کسی نمیداند. حضرت همين آيه را خواند، فرمود: درست است، غيب را غير از خدا کسی نمیداند، مگر کسی که خدا به او گفته باشد. اينکه قرآن گفته است غيب را غير از خدا کسی نمیداند يعنی کسی از خود نمیداند، اما از ناحيه خدا هم کسی نمیداند؟ آيا امکان ندارد کسی غيب را بداند ولی به اين شکل که خدا به او وحی کرده باشد؟ فوراً آيه را خواند:عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلیغَيْبِهِ احَداً.الّا مَنِ ارْتَضیمِنْ رَسولٍ. اين استثنا را در آيه قرآن قبول داری؟ آيا قبول داری که خداوند غيب خود را به پيغمبران خودش که مرضی او هستند اطلاع میدهد؟ چارهای نداشت که بپذيرد. آيا قبول داری که پيغمبر ما قدر متيقّنِ کسانی است که رسول مرتضی هستند؟ آيا میشود گفت کهالّا مَنِ ارْتَضیمِنْ رَسولٍ(مگر رسولی مرتضی) ولی او [يعنی رسول مرتضی] پيغمبر ما نيست، پيغمبرهای ديگر بودهاند، پيغمبر خاتم که افضل است نبوده؟ قدر متيقّن است. فرمود: ما که از خود چيزی نداريم؛ هرچه داريم از ناحيه پيغمبر داريم، پيغمبر هم از ناحيه خدا دارد. اين که علم غيب نيست؛ علم غيب علم پنهان است. پنهان را خدا میداند. ما که مستقيماً از پنهانها آگاه نيستيم، پيغمبر هم مستقيماً از پنهانها آگاه نيست، از ناحيه خدا آگاه است. وقتی که او از ناحيه خدا آگاه است او به ما (اوصيای خودش، ائمه) گفته است. اگر کسی بگويد ائمه بدون وساطت پيغمبر و بدون وساطت خدا از غيب آگاهند اين شرک و کفر است.
اينجاست که اين مسأله کاملًا از نظر خود قرآن روشن میشود. عرض کردم قرآن را در جزء نبايد مطالعه کرد.
شبهه وهّابيها و پاسخ آن
عدهای- که تمايل وهّابيگری دارند- به همين دو سه آيه قرآن که [دانستن] غيب را نفی میکند میچسبند و میگويند: قرآن میگويد غيب را غير از خدا کسی نمیداند، پس اين حرفها چيست که شما به پيغمبر و امامها نسبت میدهيد؟ خود پيغمبر اين سخن را گفته است. بعلاوه قرآن العياذ باللَّه تناقض که ندارد. يک نويسنده عادی- العياذ باللَّه اگر بخواهيم مقايسه کنيم- امکان ندارد که از اول تا آخر کتابش به اين صراحت حرف خلاف بگويد؛ از يک طرف بگويد که غيب را کسی نمیداند، صفحه بعدش بگويد عيسی بن مريم از غيب خبر میداد.
[جواب اين است که] اگر اين آيه هم نبود باز ما میدانستيم مقصود چيست.
اين آيه تصريح میکند يعنی بيان و روشن میکند که «کسی غيب را نمیداند» يعنی از خود نمیداند؛ هر کس ادعا کند که غيب را از خود میداند او کذّاب است؛ و غيبِ خدا را میداند، اما کسی که خدا به او تعليم کرده است. مگر خدا در قرآن گفته غيب را غير از خدا نمیداند و خدا غيب را به احدی تعليم نمیکند؟ بلکه عکسش را گفته است که خداوند غيب خود را به افرادی اطلاع میدهد و افرادی را به آن غيب آگاه میکند. اين است که فرمود:عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلیغَيْبِهِ احَداً.الّا مَنِ ارْتَضیمِنْ رَسولٍ.
کلام علی عليه السلام
روايت ديگری است که درنهجالبلاغهنيز هست. اميرالمؤمنين علی عليه السلام به شخصی فرمود: آيا میخواهی من الآن به تو بگويم اين اسب تو که آبستن است کرّهاش ماده است يا نر؟ گفت: يا اميرالمؤمنين! اين که غيب است؛ شما مگر غيب میدانيد؟
خنديد، فرمود اين که غيب نيست،تَعَلُّمٌ
مِنْ ذی عِلْمٍ[1]شاگردی است. يک نادانی از يک عالم آموخته. آن عالم هم که پيغمبر باشد در ذات خودش نادانی بوده، از عالمی که علمْ ذاتش است (خدا) آموخته است. نه من غيب میدانم نه پيغمبر. خدا غيب را میداند، خدا به پيغمبرش گفته و پيغمبرش به ما گفته است. اين که غيب نيست؛ يعنی آن خبرهايی که انبيا میدهند آنها تعلم است نه علم غيب. علم غيب در اصطلاح قرآن يعنی يک کسی از ذات خود بدون تعلم غيب را بداند؛ او عالم الغيب است. خدا عالم الغيب است، پيغمبر و امام متعلمالغيب هستند. پس علم غيب يک مسأله است، تعلم غيب مسأله ديگری است به نصّ خود قرآن که میفرمايد:عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلیغَيْبِهِ احَداً.الّا مَنِ ارْتَضیمِنْ رَسولٍاحدی را [بر غيب خود] آگاه نمیکند مگر آنکه کسی از پيامبران و رسولان خودش را بپسندد که او رايُظْهِرُ عَلیغَيْبِهِمطلع میکند؛ خودش او را بر غيب خودش مسلط میکند يعنی آگاه میکند، او را متعلمالغيب میکند.
فَانَّهُ يَسْلُک مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداًعصمت از خطا
مسألهای داريم به نام مسأله عصمت. عصمت يعنی مصون بودن از خطا و مصون بودن از گناه، هر دو. اول مسأله مصون بودن از خطا را مطرح میکنيم. آيا امکان دارد که پيغمبر در وحی خودش اشتباه کند؟ ممکن است کسی اينجور بگويد:
[1]. نهجالبلاغه، خطبه 126.
درست است، خدا به پيغمبر وحی میکند؛ خدا که- العياذ باللَّه- اشتباه نمیکند ولی پيغمبر وقتی که وحی میگيرد عوضی بفهمد، يک جمله به او گفته بشود او يک جمله ديگر بفهمد. (نظير اين حرفها را گفتهاند.) چه مانعی دارد که اين جور باشد؛ مثل اينکه انسانی با انسان ديگری حرف میزند؛ جملهای میگويد، اين يکچيز ديگر از حرف او خيال میکند؛ گوينده اشتباه نکرده، شنونده در تلقی اشتباه کرده است.
2. ممکن است شنونده در ابتدا که تلقی میکند اشتباه نکند ولی بعد که به حافظه میسپارد و پس از مدتی میخواهد آن را از حافظه خود نقل کند حافظهاش اشتباه میکند. اين هم خيلی برای انسانها اتفاق میافتد که مطلبی را اول درست تلقی میکند و به حافظه میسپارد، بعد از مدتی وقتی میخواهد آن را از حافظه نقل کند عوضی نقل میکند.
3. ممکن است کسی مطلبی را از کسی درست تلقی کند، به حافظه هم درست بسپارد ولی وقتی که میخواهد آن پيام را به ديگری ابلاغ کند در حين ابلاغش يک اشتباهی رخ میدهد ولو اينکه آن اشتباه مربوط به شخص او هم نباشد مربوط به علل خارجی باشد؛ مثل اينکه فردی در اين بين پارازيت بدهد به گونهای که حرفی که اين شخص میزند مخاطب يک جور ديگر بفهمد و بالاخره اين مطلب درست به او ابلاغ نشود.
پس سه مسأله میشود: يکی اينکه آيا امکان اين هست که پيغمبر اشتباهی تلقی کند؟ دوم: آيا امکان اين هست که پيغمبر بعد از خوب تلقی کردن، در حافظه خودش که نگه میدارد اشتباه نگهداری کند؟ سوم: آيا امکان اين هست که وقتی به ديگران میگويد اشتباهی رخ بدهد که ديگران عوضی بفهمند؟
اين آيه همه اينها را نفی میکند. خيال کردهاند کاری که خدا
يک داستان مجعول
برخی گفتهاند قرآن در اين آيه توهماتی را که بعدها پيدا شد نفی میکند. يکی از آن داستانهای بسيار مجعول- که اين آيه درست نفی آن داستان است- داستانی است که از مجعولات يهوديهاست و به آن «داستان غرانيق» میگويند. داستانی است که وضع آن حکايت میکند که قضيه چگونه مجعول است. گفتهاند پيغمبر اکرم در دوران مکه در ميان جماعت قريش و اکابر قريش ايستاده بود و سوره مبارکه والنجم را برای مردم تلاوت میکرد، تا رسيد به آخرهای اين سوره که میفرمايد:
افَرَأَيْتُمُ اللّاتَ وَ الْعُزّی[1].
اينکه میگويند «دزد ناشی به کاهدان میزند» اينگونه است؛ در جايی اين سخن را میگويند که تمام قرائن برخلاف است. آيات اول سوره «والنجم» چنين است:وَالنَّجْمِ اذا هَوی.ما ضَلَّ صاحِبُکمْ وَ ما غَوی.وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَویکه همه تأييد اين است که در وحی هيچ وقت خللی
[1]. نجم/ 19.