بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 29

همين زمين تبديل میشود به غير زمين يعنی چيز ديگری، باطن اين زمين آشکار میشود [و همينطور آسمانها] و همه ظاهر و هويدا و عرضه میشوند برای ذات پروردگار يگانه.

بعد از آنکه فرمود همه چيز آشکار میشود و از شما چيزی پنهان نمیماند، میفرمايد آن وقت مردم دو دسته هستند. بعضی کتاب آنها، نامه عمل آنها به دست راستشان داده میشود و بعضی به دست چپشان، بعضی از ناحيه راستشان نامه عملشان را اخذ میکنند و بعضی از ناحيه چپشان. (نامه عمل يک تعبير فارسی است که ما به کار میبريم.) اينجا بايد توضيح مختصری راجع به اين جهت عرض بکنيم.

در سوره مبارکه إسراء (سوره بنیاسرائيل) میفرمايد:يَوْمَ نَدْعوا کلَّ اناسٍبِامامِهِمْ فَمَنْ اوتِی کتابَهُ بِيَمينِهِ فَاولئِک يَقْرَؤنَ کتابَهُمْ وَ لا يُظْلَمونَ فَتيلًا[1]و نيز میفرمايد:

وَ کلَّ انْسانٍ الْزَمْناهُ طائِرَهُ فی عُنُقِهِ وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ کتاباً يَلْقيهُ مَنْشوراً.اقْرَأْ کتابَک کفیبِنَفْسِک الْيَوْمَ عَلَيْک حَسيباً[2].

فال بد زدن

مسأله فال نيک گرفتن و فال بد گرفتن يک سنت خيلی رايج و معمول در

[1]. اسراء/ 71.

[2]. اسراء/ 13 و 14.


صفحه 30

ميان اعراب بود و بالخصوص [فال بد زدن] به مرغها، به طوری که فال بد زدن را تطيّر میناميدند. تطير از ماده طير است. ظاهراً اين نامگذاری به اين علت بوده که اينها در بيشتر مرغها فال بد میزدند؛ يعنی شوميهايی که نصيبشان میشد و سرنوشتهای بدی که به آنها میرسيد، مستند میکردند مثلًا به بال زدن يا صفير زدن فلان مرغ؛ میگفتند فلان مرغ آمد بالای خانه ما خواند، اين سبب چنين و چنان شد. از اينجاست که در زبان عربی فال بد گرفتن را «تطير» میگويند، که پيغمبر اکرم فرمود:

لاطِيَرَةَ فِی الدِّينِ(يافِی الْاسْلامِ) يا:رُفِعَ عَنْ امَّتی تِسْعَةٌ[نُه چيز است که از امت من برداشته شده است] يکی را فرمود:الطِّيَرَةُ؛ و خلاصه فرمود در اسلام فال بد و تطيّر وجود ندارد.وَ اذا تَطَيَّرْتَ فَامْضِاگر در قضيهای به چيزی فال بد زدی اين را به دل خودت بد راه نده، برعکس عمل کن، يعنی برعکس اينکه اشخاص وقتی به چيزی فال بد میزنند بعد دنبال آن کار نمیروند و مثلًا میگويند اين بدشگون است، به هر چه که فال بد زدی عمل کن و دنبالش برو؛ که اين خودش داستان مفصلی است و حالا نمیخواهم دنبال آن را بگيرم.

فال بدهايی به انسانها میزدند، همين چيزی که هنوز هم در ميان ما مسلمانها معمول است، میگوييم فلان کس يک آدم بد پيشانی است، فلان کس آدم بدقدمی است، فلان عروس از روزی که در فلان خانه آمده قدم بدی داشته؛ مال اين خانواده رفته يا افراد خانواده مريض شدهاند يا پدر بزرگ خانواده مرده، پس او قدم بدی داشته است. اينها مسلّم افکار ضد اسلامی است.

قرآن نقل میکند که امم گذشته با انبيا که مبارزه میکردند گاهی به انبيا تطير میزدند. فلان پيغمبر میآمد از اينها دعوت میکرد، مثلًا در آن سال يا يک سال و يا چند سال بعد حادثه بدی- زلزلهای، سيلی،


صفحه 31

قحطسالی- پيش میآمد، میگفتند اين حرفهای تو شوم است، دائم از اين حرفهای بد گفتی تا اين اوضاع پيش آمد، يعنی از قدم بد توست.فَاذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالوا لَنا هذِهِ. راجع به قوم فرعون میفرمايد که اگر خيری پيش میآمد میگفتند اين از خودمان استوَ انْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّروا بِموسیوَ مَنْ مَعَهُ[1]و اگر احياناً يک چيزک بدی به آنها میرسيد میگفتند که از بدی موسی است، از پيشانی بد اوست، از قدم بد موسی و همراهان اوست. خواستم ريشه اصطلاح را ذکر بکنم.

قرآن کريم مسلمين را متوجه اين مطلب کرد که آنچه در سرنوشت انسانها مؤثر است اين نيست که مرغی بيايد بانگی بزند، بلکه عمل خود انسانهاست. آن چيزی که به آن تطير میزدند، آن فال بد را «طائر» میگفتند. عرض کردم ريشهاش طير است و بعد به هر چيزی تعميم میدادند. قرآن فرمود طائر را- يعنی آنچه که منشأ شومی و بدبختی میشود- جز از درون و اعمال خودتان جستجو نکنيد. در جهت کار خير، سعادت انسان، چه فرد و چه جامعه، به عمل است.انْ لَيْسَ لِلْانْسانِ الّا ما سَعی[2]. در جهت کار شر هم طائر هر کسی عمل خود اوست. اين است که درباره عمل- که ملازم و همراه انسان است و از او جدا نمیشود- فرمود:وَ کلَّ انْسانٍ الْزَمْناهُ طائِرَهُ فی عُنُقِهِما عمل بد هر انسانی را- يعنی همان عملی که منشأ شومی و بدبختی و شقاوت اوست- ملازم گردنش قرار داديم، به گردنش آويختيم، طوقی است که به گردنش آويختهايم. يعنی عمل انسان از انسان جدا نمیشود.

[1]. اعراف/ 131.

[2]. نجم/ 39.


صفحه 32

تجسم اعمال در قيامت

بعد میفرمايد:وَ نُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ کتاباً يَلْقيهُ مَنْشوراًو بيرون میآوريم- يعنی چيزی وجود دارد و مخفی است، ظاهرش میکنيم- برای او در روز قيامت کتابی يعنی نوشتهای که آن نوشته را باز شده میبيند، يعنی مثل يک کتابِ باز شده نه مثل يک کتاب بسته، کتابی که جلو چشمش باز است و دارد میخواند. بعد هم به او میگوييم:اقْرَأْ کتابَککتاب خود را بخوان.

اين آيات خيلی عجيب است! ممکن است شما بگوييد بیسوادها چطور میتوانند بخوانند؟ جواب اين است: آن کتاب از نوع نوشته روی کاغذ نيست که بگوييم بیسواد چطور میتواند بخواند يا اگر مثلًا به زبان عربی باشد غير از عربیزبانها کسی ديگر نمیتواند بخواند. تمام مردم علیالسويّه آن کتاب را میخوانند، چرا؟ برای اينکه خطوط آن کتاب عين اعمالشان است نه يک صورتهای مکتوب، نه نوشته روی کاغذ. چون عين اعمال خودشان است که دارند قرائت میکنند همه آن سواد را دارند.

در حديث است که- ظاهراً- امام صادق عليه السلام فرمود هرکسی وقتی که اين کتاب را به او نشان میدهند و اعمال خودش را میبيند آنچنان برايش مجسم میشود که گويی همين ساعت عمل کرده. کاری را که انسان همين ساعت عمل کرده جزئياتش يادش هست، اگر دو ساعت بگذرد، روز ديگر، ماه ديگر، سال ديگر جزئياتش را فراموش میکند. آنجا انسان تمام اعمالش را از کوچک و بزرگ، از اول تا آخر عمر به چشمش میبيند؛ مثل اين است که همين الآن اين کار از او صادر شده است. به او میگويند:اقْرَأْ کتابَککتاب خودت را الآن بخوان، احتياج به کس ديگر نيست که او بيايد برای تو بخواند، هر کسی خودش قارئ


صفحه 33

کتاب خودش است.کفیبِنَفْسِک الْيَوْمَ عَلَيْک حَسيباًخودت کافی هستی که امروز به حساب خود برسی. اين يک دفتر نيست که ماشين حساب و کامپيوتر يا يک محاسب خيلی دقيق بخواهد و بگويند دفترها را ببينيم، اعمال خوبمان چقدر است اعمال بدمان چقدر، بياييم نسبتها را حساب کنيم، يکی بگويد من که حساب بلد نيستم چگونه اينها را حساب کنم؛ بلکه هرکسی خودش کافی است، به سرعت میتواند به حساب اعمال خودش در آنجا برسد.

آن آيات هم نشان میدهد که نشئه قيامت نشئهای است که در آن بطونها تبديل به ظهور میشود، مخفيها آشکار میشود؛ يعنی کتابی از بيرون نمیآورند به گردن کسی بيندازند؛ وقتی که آنجا میآيد، میبيند اين به گردنش آويخته بوده و خودش نمیديده است.

در آنجاست کهلا تَخْفیمِنْکمْ خافِيَةٌهيچ چيز از شما مخفی نمیماند. آنگاه فرمود:فَامّا مَنْ اوتِی کتابَهُ بِيَمينِهِ فَيَقولُ هاؤُمُ اقْرَؤا کتابِيَهْ.انّی ظَنَنْتُ انّی مُلاقٍ حِسابِيَهْ.فَهُوَ فی عيشَةٍ راضِيَةٍ. [آن که کتابش از ناحيه راستش به او داده میشود] در نهايت ابتهاج افتخار میکند، به همه مردم میگويد بياييد اين کتاب را بگيريد بخوانيد؛ کأ نّه بياييد مرا ببينيد. مثل آدمی که رفته امتحان داده و نمرههای عالی گرفته است؛ وقتی کارنامهاش را به دستش میدهند دائم آن را به دست گرفته میخواهد به افراد نشان بدهد. بعد میگويد که خودم هم میدانستم که چنين میشود؛ يعنی من ايمان و اعتقاد و رجا داشتم، چنين و چنان بودم.فَهُوَ فی عيشَةٍ راضِيَةٍدر يک عيش بسيار خشنود و مورد خشنودی.فی جَنَّةٍ عالِيَةٍ.قُطوفُها دانِيَةٌ.کلوا وَ اشْرَبوا هَنيئاً بِما اسْلَفْتُمْ فِی الْايّامِ الْخالِيَةِ.

اينها همه اشخاصی هستند که کتابشان از ناحيه طرف راستشان به آنها داده میشود و يا به تعبير رساتر- چون هرچه که داده میشود همان


صفحه 34

است که ظاهر میشود- خودشان را از ناحيه يمين خود میبينند؛ میبينند وجودشان از طرف راستشان گسترش پيدا کرده.

وَ امّا مَنْ اوتِی کتابَهُ بِشِمالِهِو اما آن که کتابش از ناحيه چپش به او داده میشود و در واقع کتابش از ناحيه چپ خودش برايش ظاهر میشود؛ میبيند طرف راست خالی مانده، هرچه که هست در طرف چپ است.فَيَقولُ يا لَيْتَنی لَم اوتَ کتابِيَهْ. به عکس او که داد میکشيد:هاؤُمُ اقْرَؤا کتابِيَهْ(بياييد اين نامه و اين کتاب مرا بخوانيد) میگويد ای کاش چنين کتابی به دست من داده نمیشد.وَ لَمْ ادْرِ ما حِسابِيَهْ. او میگفت:انّی ظَنَنْتُ انّی مُلاقٍ حِسابِيَهْ، اين میگويد: ای کاش هرگز اطلاع بر چنين حسابی پيدا نمیکردم.يا لَيْتَها کانَتِ الْقاضِيَةَای کاش مرگ، مرگ میبود؛ ای کاش مرگ، پايان میبود؛ ای کاش همينطور که مرديم مردن برای ما نيستی میبود نه انتقال از جايی به جايی.يا لَيْتَهاای کاش آن (يعنی مرگ) قاضِيَة- يعنی پاياندهنده- میبود، ای کاش مرگ برای ما نيستی میبود.ما اغْنیعَنّی مالِيَهْ. نگاه میکند، مثل آدمی که زير پای خودش را خالی میبيند، میبيند آن چيزهايی که به آنها تکيه کرده بود پوچ از آب درآمد؛ آنچه بايد به او تکيه میکرد وجود ندارد و آنچه به آن تکيه کرده است (زر و زور، مال و قدرت دنيا، اينها که تکيهگاه روحش بود) حالا که به اينجا آمده، از آنها خبری نيست چون اينها ديگر آنجا کارگر نيست؛ درست مثل آدمی که در بالای يک قله خيلی بلند و مرتفعی باشد و يکمرتبه احساس کند بکلی زير پايش خالی است. میگويد:ما اغْنیعَنّی مالِيَهْمال و ثروتم هيچ به درد من نخورد، هيچ مرا بینياز نکرد و هيچ رفع نياز از من نکرد.هَلَک عَنّی سُلْطانِيَهْ. قدرتها کجا رفت، زورها کجا رفت، همه هالک و نيست و پوچ [بودند،] همه از بين رفت.

اينها حالت آن شخص است که با خود دارد حديث نفس میکند.


صفحه 35

بعد میفرمايد:خُذوهُ فَغُلّوهُخطاب میرسد: بگيريد اين را و در غُلها ببنديد.

عرض کرديم، آن اصل را درباره قيامت هرگز فراموش نکنيد: هرچه که میگويند چنين گفتيم و چنين میکنيم يعنی اينها حقيقتهايی است که قبلًا هم وجود داشته ولی امروز دارد ظاهر و بارز میشود. محال است انسان غير مغلول و آزاد وارد آن صحنه بشود و در آن صحنه او را ببندند.ثُمَّ الْجَحيمَ صَلّوهُبه جحيم و آتش بکشانيدش.ثُمَّ فی سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعونَ ذِراعاً فَاسْلُکوهُدو نکته

اينجا دو نکته را عرض بکنم. يکی راجع به کلمهسَبْعونَ ذِراعاًطولش هفتاد ذراع است. آيا واقعاً مقصود همين عدد است؛ يعنی هفتاد ذراع، نه شصت و نه ذراع و نه هفتاد و يک ذراع؟ يا اينکه کلمه سَبْعون- مخصوصاً اين کلمه- در قرآن طبق اصطلاح عرب کلمهای است که برای کثرت آورده میشود بدون اينکه عدد در آن ملاحظه شده باشد، کما اينکه در فارسی هم معمول است. شما وقتی که مثلًا مطلبی را به کسی مکرر در مکرر گفتيد، نه يک بار نه دوبار و نه ده بار، میگوييد من هفتاد بار به اين آدم گفتم. حالا کسی بيايد ايراد بگيرد که خير، من شمردم شما بيست و پنج بار بيشتر نگفتيد، چرا میگويی هفتاد بار؛ اين دروغ است، نه، اين دروغ نيست. در اينجا مقصود از کلمه «هفتاد» کثرت است. بله، در يک جای ديگر دروغ است. اگر شما از کسی شصت و پنج تومان طلبکار باشيد بگوييد من هفتاد تومان طلبکارم اين دروغ است، چون آنجا مقصود از «هفتاد» خود عدد است. اگر شصت و نه تومان و پنج ريال هم از او طلبکار باشيد بگوييد هفتاد تومان، باز دروغ گفتهايد. ولی در


صفحه 36

بعضی از تعبيرات [چنين نيست.] اگر شما ده بار به جايی رفته باشيد بعد بگوييد من هفتاد بار درِ خانهاش رفتم او نبود، اين دروغ نيست چون اينجا عرف هم میفهمد که مقصود از «هفتاد» يعنی مکرر در مکرر. حال در اين جور موارد ممکن است از عدد هفتاد کمتر باشد ممکن است بيشتر.

آيهای در قرآن هست- که آن خيلی بهتر میتواند دليل باشد- راجع به منافقين مخصوصاً رئيس المنافقين عبداللَّه بن ابَی:وَ لا تُصَلِّ عَلیاحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ ابَداً وَ لا تَقُمْ عَلیقَبْرِهِ[1]. قبل از آن میفرمايد:اوْ لاتَسْتَغْفِرْ لَهُمْ انْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُلَهُمْ[2]. راجع به اين منافقين میفرمايد اگر مردند تو برای اينها استرحام و طلب مغفرت نکن. اگر تو طلب مغفرت هم بکنی خدا نمیآمرزد. بعد میفرمايد که اگر تو هفتاد بار هم برای اينها طلب مغفرت بکنی خدا نمیآمرزد. ممکن است کسی بگويد که يا رسول اللَّه! خدا فرموده اگر هفتاد بار طلب مغفرت بکنی نمیآمرزد، حالا شما هفتاد و يک بار طلب مغفرت کنيد تا در آن هفتاد و يکمی بيامرزد؛ شما بياييد هشتاد بار طلب مغفرت کنيد چون خدا گفته اگر هفتاد بار [طلب مغفرت کنی نمیآمرزد.] بله، انسان اگر بخواهد سر چيزی کلاه شرعی بگذارد از اين کارها میشود کرد ولی هرکس میداند که وقتی قرآن به پيغمبر میگويد اگر هفتاد بار استغفار کنی خدا نمیآمرزد يعنی اگر هرچه استغفار کنی، نه اينکه عدد هفتاد خصوصيت دارد که اگر هفتاد و يک بار شد آنوقت خدا میآمرزد. اگر پيغمبر ده هزار بار هم استغفار کند خدا نمیآمرزد. اصلًا معنایانْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعينَ مَرَّةً... يعنی هرچه استغفار کنی فايده ندارد. پس آنجا هم عدد ملحوظ نيست.

[1]. توبه/ 84.

[2]. توبه/ 80.