بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 47

سوگندهای قرآن

در قرآن سوگند زياد است، سوگندِ به جماد هست، سوگندِ به حيوان هست، سوگندِ به انسان هست و سوگندِ به نبات هم علیالظاهر هست؛ سوگندِ به امور زمينی هست، سوگندِ به امور آسمانی هست و هر سوگندی سوگند به يک چيز است مثلوَ الشَّمْسِ وَ ضُحيها.وَ الْقَمَرِ اذا تَليها.وَ النَّهارِ اذا جَلّيها[1]، اما سوگندِ يکجا، يعنی به سراسر خلقت سوگند، از مختصات جمله مورد بحث است: به سراسر عالم خلقت سوگند. عالم

خلقت دو بخش کلی است: بخشی که قابل ديدن است و میشود انسان آن را با چشمش ببيند که ما عالم اجسام میگوييم، و بخشی که قابل رؤيت و احساس نيست که ما به آن عالم غيب میگوييم. به تعبير ديگرِ خود قرآن در جای ديگر: عالم غيب و عالم شهادت. اگر گفته باشند به عالم غيب و عالم شهادت سوگند، يعنی به سراسر خلقت سوگند.

اينجا تعبير قرآن اين است:فَلا اقْسِمُ بِما تُبْصِرونَ وَ ما لاتُبْصِرونَ. گفتيم «نه سوگند» اينجا يعنی سوگند: سوگند به ديدنيها و نديدنيها يعنی به سراسر عالم خلقتانَّهُ لَقَوْلُ رَسولٍ کريمٍکه قرآن سخن فرستادهای بزرگوار است.

رسول يعنی موجودی که دو وجهه و دو چهره دارد؛ از يک وجههاش به عالم غيب وابسته است که از آنجا رسالت را میگيرد، از يک وجهه ديگر به عالم شهادت وابسته است که رسالت را به آنجا تحويل

[1]. شمس/ 1- 3.


صفحه 48

رسالت، لازمه وابستگی اجزاء عالم به يکديگر

البته در اينجا نکته ديگری هم هست که بعضی از مفسرين بزرگ زمان ما به آن توجه فرمودهاند و آن اينکه لازمه اينکه سراسر عالم خلقت به يکديگر وابسته باشد اين است که وحيی و نبوتی و رسالتی و هدايتی هم برای انسان وجود داشته باشد.

گذشته از اينکه خود وحی پيامی است از ناديده به سوی ديدهها، هدف اين پيام نيز متصل کردن اين دو حلقه هستی به يکديگر است، يعنی در انسان- که يک موجود محسوس است- ايمان به غيب به وجود آوردن، انسان را متصل کردن به عالم غيب از ناحيه درون و اعتقادش. وقتی که خلقت، غيبی داشته باشد و شهادتی، ناچار برای متصل کردن انسان از شهادت به غيب، رسالتی لازم و ضروری است.

پس ماهيت قرآن همين است،قَوْلُ رَسولٍ کريمٍاست، سخن فرستادهای بزرگوار، يعنی سخن فرستادهای که در عين اينکه از زبان او میشنويد ولی مال او نيست از جای ديگر است، او از دهانی گرفته است و از دهان ديگری برای شما بيان میکند.

کفّار قريش به جنبه خارقالعادگی قرآن در اين حد که برای آنها غيرقابل تقليد است اعتراف داشتند که ما مثلش را نمیتوانيم بياوريم. در سوره طور هم خوانديم.

بعد میگفتند بسيار خوب، حالا ما نمیتوانيم


صفحه 49

قرآن سخن يک شاعر يا کاهن نيست

بعد از اين سوگند میفرمايد:وَ ما هُوَ بِقَوْلِ شاعِرٍ قَليلًا ماتُؤْمِنونَاين سخنِ يک شاعر نيست، از روح يک شاعر بماهو شاعر که جز تخيل چيز


صفحه 50

ديگری نيست صادر نشده است.قَليلًا ماتُؤْمِنونَيک حالت شکايتمانند: چقدر کم شما به حقيقت ايمان میآوريد! تعجب است که در ترجمه قرآنِ پيش روی من اين جمله را غلط ترجمه کردهاند: «اندکی که نمیگروند». اين «ما» را مای نافيه خيال کرده است، در صورتی که «قَليلًا ما» خودش يک کلمه است. نه قَليلًا ماتُؤْمِنونَ (بعضی خيال کردهاند «ما» در اينجا مای نفی است) کمی ايمان نمیآوريد، يعنی بيشتر ايمان میآوريد؛ در صورتی که «قَليلًا ما» در زبان عربی مجموعش يک کلمه است و معنی «ما» در اينجا نفی نيست.قَليلًا ما تُؤْمِنونَکمی ايمان میآوريد. اين در مقام شکايت است که چرا اهل ايمان کماند؟وَ لا بِقَوْلِ کاهِنٍ[قرآن] سخن کاهن، از آن مردمی که مدعیاند با جن ارتباط دارند، نيست.قَليلًا ما تَذَکرونَچقدر کم شما متذکر و متنبّه میشويد که اين نکات را بفهميد! اين نکات چيست؟تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَاستدلالی بر نبوت عامّه

مکرر گفتهايم که هر اسمی از اسماء الهی بر يک شأن از شؤون پروردگار دلالت میکند. اگر میفرمود: تَنزيلٌ مِنَ اللَّه، باز معنايش اين بود: نازلشده از ناحيه خدا. اگر میفرمود: تَنزيلٌ مِنَ الرَّحمنِ، يعنی نازل شده از خدا؛ تَنزيلٌ مِنَ الرَّحيم نازل شده از خدا؛ تَنزيلٌ مِنَ الْغَفور باز نازل شده از خدا. ولی اينجا آن اسمها و صفتها هيچکدام را اسم نمیبرد يکی را انتخاب میکند:تَنْزيلٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ[قرآن] فرودآورده شده از ناحيه آن ذاتی است که شأنش اين است که جهانها را پرورش میدهد و به سوی کمال میبرد. اين در واقع استدلالی است بر نبوّت عامه؛ يعنی آيا شما میتوانيد باور کنيد خدا که شأنش اين است که ربُالعالمين است و هر موجودی را


صفحه 51

در هر مرحلهای که هست- چون استعداد آن مرحله را دارد- به سوی کمالش هدايت و رهبری میکند و پرورش میدهد، انسان را مهمل بگذارد؟ نه، تنزيل است از آن مقام ربُالعالمين که آن مقام ربُالعالمين شأنش اين است که همه جهانها را تربيت کند، پرورش بدهد و به کمال برساند و همين شأن ربُالعالمينی است که اقتضا میکند بر بنده صالح خودش وحی بفرستد برای تربيت بشر.

وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْاقاويلِ.لَاخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ.ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ.فَما مِنْکمْ مِنْ احَدٍ عَنْهُ حاجِزينَ.

يک فکر برای آن مردم پيدا میشد و شايد شبيه و نظيرش برای بعضی ديگر هم پيدا بشود و آن اين است که خيال میکردند اگر کسی رسول از ناحيه ربُالعالمين باشد مانند هر رسول و فرستاده ديگر- مثل فرستادهای که از ناحيه يک انسان میآيد- از خودش اختيار دارد که کم و زياد کند، چيزی را بگويد چيزی را نگويد، چيزی را هم از روی اختيارداری از پيش خودش بگويد. در اين زمينه قرآن در آيات زيادی با يک لحن فوقالعاده شديدی- که گاهی اشخاص تعجب میکنند چرا قرآن در زمينه پيغمبر اينچنين لحن شديدی گرفته است- تهديدآميز میگويد که اگر تو دست از پا خطا کنی و يک ذره کم و زياد بکنی [چنين میکنيم.] گاهی خطاب به خود حضرت است گاهی به مردم: قضيه او و رسالت او آنچنان حساس است که اگر يک ذره غير آنچه ما به او میگوييم بگويد خيال نکنيد که فقط او را از رسالت خودمان خلع میکنيم [بلکه چنان میکنيم.] کسی که از نردبان بالا میرود هرچه بيشتر بالا برود اگر سقوط کند سقوطش خطرناکتر و وحشتناکتر است.


صفحه 52

وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْاقاويلِپيغمبر صلی الله عليه و آله تسامح در امر دين نداشت

در اينجا قرآن در عين حال رعايتِ به اصطلاح ادب پيغمبر را فرموده است؛ نفرموده:

وَ انْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْاقاويلِلَاخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ. اگر پيغمبر چيزی از پيش خود به ما ببندد، به تمام قدرت او را میگيريم و آن رگ قلبش را میبُريم. ولی «اگر» را در اينجا به صورت «لَوْ» ذکر کرده. کأ نّه اگر بخواهيم به فارسی بگوييم، يعنی به فرض محال: البته چنين چيزی محال است، او اين کار را نمیکند، ولی اين را بدانيد به فرض که فرستاده ما چنين کاری بکند به تمام قدرت او را میگيريم.

اين برای آن است که ديگران حساب کار خودشان را بکنند؛ زيرا مشرکين (ثقفیها) گاهی میآمدند به پيغمبر میگفتند: يا رسولَاللَّه! بيا با ما مصالحه کن، ما حاضريم مسلمان بشويم اما به شرط اينکه تسامح و تصالحی با ما بکنی. يکی اينکه چون ما به عبادت و پرستش بتها انس


صفحه 53

داريم اجازه بده يک سالِ ديگر اينها را پرستش کنيم که به اصطلاح خوب سير بشويم و يک شکمی از عزا در بياوريم، بعد اينها را از بين ببر. دوم اينکه نماز که آدم بيفتد به خاک و سجده کند غرور ما را میشکند، اين را هم از ما بردار. سوم اينکه موقعی که میخواهد بتها شکسته بشود به ما نگو [که اين کار را انجام بدهيم،] خودتان بشکنيد؛ يک کس ديگر را مأمور کن، ما حيفمان میآيد. پيغمبر اکرم فرمود: اينها به اختيار من نيست. من يک ساعت هم نمیتوانم اجازه بدهم که اين بتها باقی بماند و يک روز هم نمیتوانم به شما اجازه بدهم که مسلمان باشيد و نماز نخوانيد. بله، میگوييد بتها را شما نمیخواهيد بشکنيد، من کس ديگر را میفرستم بشکند.

اين است که اين جور گذشتِ درباره دين، محال است پيغمبر داشته باشد.

پيغمبر نهايت درجه گذشت داشت ولی گذشت درباره خودش داشت نه گذشت درباره دين، يعنی تسامح در امر دين که يک جا بگويد اين تکليف را میتوانيد انجام ندهيد. چنين مسألهای به هيچ شکل وجود ندارد.

وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْاقاويلِ.لَاخَذْنا مِنْهُ بِالْيَمينِ.ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ. اگر به فرض محال کوچکترين سخنی را بر ما ببندد، با يمين او را میگيريم (يمين يعنی دست راست. در زبان عربی، دست راست- چون قدرت هميشه در دست راست است- کنايه است از قدرت) يعنی به کمال قدرت او را میگيريم، بعد وَتين او را، رگ قلب او را میبُريم.فَما مِنْکمْ مِنْ احَدٍ عَنْهُ حاجِزينَاگر بخواهد به سود شما چيزی را به ما ببندد آنوقت کسی از شما نيست که بخواهد مانع کار ما بشود.

تا اينجا تهديدی است در مورد پيغمبر اکرم. دومرتبه به اصل مطلب برمیگردد:

وَ انَّهُ لَتَذْکرَةٌ لِلْمُتَّقينَاين شعر يا کهانت نيست، بيداری و تنبّه


صفحه 54

است. چيزی که ماهيتش بيدارکنندگی و آگاهانيدن باشد از مقوله شعر يا کهانت نيست.وَ انّا لَنَعْلَمُ انَّ مِنْکمْ مُکذِّبينَ... با همه اينها ما خود میدانيم که گروهی از شما تکذيبکننده هستيد و اين قرآن حسرت است برای کافران، آنهايی که از فيضش محروم میمانند، و اين قرآن حقِ يقين است؛ يقين است، آن حقِ يقين و خالص يقين.فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّک الْعَظيمِتذکراتی برای شب بيست و سوم ماه مبارک رمضان

چون شب بيست و سوم ماه مبارک رمضان است يک مقدار مختصر کرديم برای اينکه تذکراتی برای امشب داده باشيم اگرچه میدانيم که از نظر اسلام تعليم و تعلّم اگر برای خدا باشد افضل عبادات است خصوصاً اگر تعليم و تعلّم قرآن و سخن خدا باشد. بنابراين ما هر مقدار هم درباره آيات قرآن بحث کنيم اگر قصد ما از گفتن و قصد شما از شنيدن قربت باشد، همان اعمالی را داريم انجام میدهيم که در شب قدر بايد انجام بدهيم، يعنی احياء به عبادت.

اين شبها را شب «احياء» هم مینامند. احياء يعنی زنده کردن، زنده نگهداشتن.

چه کلمه خوبی انتخاب شده! در فارسی هم میبينيد ترجمهاش را شبزندهداری آوردهاند، يعنی شب را زنده داشتن، و چه تعبير عاليی است! اين تعبير میخواهد بگويد که شب دو حالت دارد، نه شب فیحد ذاته بلکه شب برای ما دو حالت دارد:

يک وقت هست شب برای ما مرده است و يک وقت هست شب برای ما زنده است.

چطور میشود که شب مرده باشد يا شب زنده باشد؟ بستگی دارد که ما چگونه