شبيه آن را «استعجال به عذاب» میگذارد. مقصود از «استعجال به عذاب» اين است: وقتی که پيغمبر اکرم مردم را از عذابهای قيامت و يا احياناً عذابهای دنيا بيم میداد، بعضی میگفتند اگر راست میگويی که عذابی در قيامت هست، به خدا بگو همين الآن اين عذاب را بفرستد. معجزه تو اين باشد که آن عذاب قيامت را زودتر به ما برسانی. و اين يکی از مراتب عناد ورزيدن بشر است. بيماری عناد از بدترين بيماريهای انسانهاست.
در يک آيه ديگر که در موارد ديگر هم به آن استناد کردهايم قرآن کريم از فردی از اين افراد- يا شايد چند فرد بودهاند- اينچنين نقل میکند:وَ اذْ قالُوا اللَّهُمَّ انْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِک فَامْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ[1]. میفرمايد عدهای دست به دعا برداشتند. ببينيد چگونه دعايی است! گفتند خدايا اگر اين کتاب حق است و از ناحيه توست سنگ از آسمان به سر ما بفرست که ديگر ما زنده نباشيم. خيلی عجيب است! به جای اينکه بگويد خدايا اگر حق است پس حقانيتش را به ما بنمايان و به ما توفيق بده که از آن پيروی کنيم، [میگويد سنگ بر سر ما بفرست. بايد بگويد] اگر حق است و از ناحيه توست پس ما بايد پيروی کنيم [چون] از ناحيه خداست، و اگر حق نيست و از ناحيه تو نيست، ما را بصيرت بده تا به وسيله پيروی گمراه نشويم. میگويد اگر حق است من ديگر طاقت و تاب ديدنش را ندارم، زود ما را از بين ببر که ديگر چشممان به آن نيفتد. اينها نوعی استعجال به عذاب است.
حتی در حديث است که بعد از آنکه پيغمبر اکرم در غدير خم اميرالمؤمنين علی عليه السلام را به خلافت تعيين کردند و فرمودند:مَنْ کنْتُ
[1]. انفال/ 32.
مَوْلاهُ فَهذا عَلِی مَوْلاهُ، با توجه به يک مسألهای که در ميان عرب جاهليت شأن فوقالعادهای داشت يعنی مسأله پيری و جوانی و بچگی و امثال اينها، مردی به نام نعمان بن حارث فِهری که تقريباً از بطول قريش شمرده میشود، آمد خدمت حضرت رسول و گفت: تو به ما گفتی که شهادت بهلا اله الّا اللَّهبدهيد و غير خدا را نپرستيد، قبول کرديم؛ تو گفتی که به رسالت تو شهادت بدهيم قبول کرديم؛ گفتی نماز بخوانيد، زکات بدهيد، روزه بگيريد، قبول کرديم؛ حالا آمدهای میگويی همانطور که اطاعت من بر شما واجب است اطاعت اين غلام (اين جوانک) هم واجب است؛ من میخواهم از تو بپرسم اين را از پيش خود میگويی يا وحی الهی است؟ فرمود به آن خدايی که جز او خدايی نيست اين به وحی الهی است و به دستور خداست، من از ناحيه خود يک کلمه حرف نمیزنم. (معلوم میشود در عين حال به پيغمبر و وحی پيغمبر اعتقاد داشت.) اين جمله را که شنيد ديگر طاقت نياورد؛ از خدمت پيغمبر اکرم بلند شد، گفت: خدايا اگر مسأله اين است، ما را ديگر زنده نگذار، يک سنگ از آسمان بفرست. بعد هم طولی نکشيد که حادثهای نظير همان حادثه برايش پيش آمد، سنگی آمد و از بين رفت.
سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍطلب کرد طلبکنندهای يک عذاب واقعشدهای را، همان استعجال به عذاب، نه برای خودش تنها، برای همه کافران. قرآن میگويد عجله نکنيد، آنچه که حالا میخواهيد، وجود دارد، هست؛ و لهذا میفرمايد:بِعَذابٍ واقِعٍآن عذاب را تو واقعشده بدان، در آن شک نکن.لَيْسَ لَهُ دافِعٌهيچ قدرتی نمیتواند آن را دفع کند. بعد میفرمايد:مِنَ اللَّهِ ذِی الْمَعارِجِممکن است دربارهمِنَ اللَّهبگوييم يعنی اين عذاب از ناحيه خداست. کأ نّه چون از ناحيه خداست ديگر هيچ قدرتی نمیتواند آن را دفع کند. آن جمله دعای کميل که میفرمايد:«وَ
هذا ما لاتَقومُ لَهُ السَّمواتُ وَ الْارْضُ لِأنَّهُ لايَکونُ الّا عَنْ غَضَبِک وَ سَخَطِک» مضمونش همين است:
تمام آسمان و زمين تاب مقاومت او را ندارد برای اينکه نيست جز غضب تو و سخط تو. بعضی مفسرين«مِنَ اللَّه» را به«دافِعٌ» برگرداندهاند. در اين صورت معنای آيه اين است که از ناحيه خدا اين عذاب دفع نمیشود؛ يعنی اگر کسی بخواهد دفع کند جز خدا کسی نيست، خدا هم آن را دفع نمیکند، سنت قطعی و قضای حتمی الهی است و برگشتنی نيست.
در اينجا درباره خدای متعال کلمه بسيار پرمعنايی آمده است:مِنَ اللَّهِ ذِی الْمَعارِجِاز ناحيه اللَّه، صاحب پلّهها و درجات قرب. «مَعرَج» از «عروج» است.
معرج يعنی محل عروج و بالا رفتن. [خدای صاحب معارج] يعنی او محلها و مقامات در نزد خود برای بالا رفتن دارد، پلهها و درجات دارد، که به اين معنا در قرآن زياد آمده است، از جمله آيه «رَفيعُ الدَّرَجاتِ ذُوالْعَرْشِ»[1]. يا درباره مؤمنين دارد:هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّهِ[2]. همچنين:يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذينَ امَنوا مِنْکمْ وَ الَّذينَ اوتُوا الْعِلْمَدَرَجاتٍ[3].معنی قرب به خدا
ما اين کلمه را زياد به زبان میآوريم يا در دل خودمان نيت میکنيم، مثلًا میگوييم اين نماز را بجا میآورم قربةً الی اللَّه، يعنی برای نزديک شدن، تقرب جستن به سوی پروردگار. معانی و مفاهيمی که اين کلمات در
[1]. غافر/ 15.
[2]. آلعمران/ 163.
[3]. مجادله/ 11.
عرف قراردادی انسانها دارد گاهی سبب اشتباه میشود. انسان خيال میکند اين مفاهيم اجتماعی در مورد خدا صدق میکند، در صورتی که در مورد خدا حقيقت است نه اين قراردادها. در عرف اجتماع، ما قرب و بعد داريم اما قرب و بعدهای اعتباری و قراردادی. مثلًا میگوييم فلان شخص نزد فلان مقام خيلی مقرّب است. آيا مقصود اين است که او قرب مکانی به وی دارد يعنی فاصله مکانی او با آن مقام کم است؛ ديگران فاصلهشان مثلًا بيست قدم است او هميشه فاصلهاش پنج قدم است؟ اگر اين جور باشد پس پيشخدمت هر صاحب مقامی از همه افراد ديگر بايد مقربتر باشد چون قرب مکانيش از همه بيشتر است؛ در صورتی که ممکن است کسی وجود داشته باشد که از نظر مکانی فرسنگها با او فاصله داشته باشد ولی در عين حال مقرب باشد. در آنجا مقصودمان از اينکه مقرب است يعنی بيشتر مورد عنايت و محبت اوست و وی بيشتر به او لطف دارد.
حال، اينکه کسانی در نزد خدا مقرب هستند، بعضی خيال میکنند صرفاً به همين معناست و جز اين معنايی ندارد. اگر میگوييم پيغمبر اکرم از ساير مردم در نزد خدا مقربتر است، يعنی خدا به او عنايت و لطف بيشتری دارد و الّا دوری و نزديکی به خدا معنی ندارد که بگوييم يک کسی به خدا نزديکتر است، ديگری از خدا دورتر است. نه تنها انسانها، حتی ملائکه هم همين جور هستند، يعنی هيچ ملکی از ملک ديگر مقربتر و نزديکتر نيست.
اما اين گونه نيست؛ اصلًا در عالم معنا واقعاً درجات قربی هست يعنی عالم ملکوت و عالم غيب واقعاً درجات و مراتب دارد نه صرف اين است که مثلًا عنايت و لطف او بيشتر يا کمتر است. خود همين مسأله تقرب بنده به خدا، يعنی واقعاً انسان در اثر عبادت به سوی خدا بالا
میرود و به خدا نزديک میشود. اصلًا خود اين نزديک شدن يک حقيقتی است و به هر درجه انسان نزديک بشود وجودش حقانیتر میشود و به هر نسبت که وجودش حقانیتر بشود بيشتر تغيير میکند و وضع، شکل، نيرو، اراده، صفا، معنويت و همه چيزش عوض میشود.
حتی ما در مورد اعمال خودمان داريم کهالَيْهِ يَصْعَدُ الْکلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ[1]. سخن پاک- که مقصود اعتقاد پاک يعنی اعتقاد صحيح است- به سوی او بالا میرود و عمل صالح است که اعتقاد پاک را بالا میبرد. يا کلم طيّب است که عمل صالح را بالا میبرد؛ باز عمل صالح هم به سوی خدا بالا میرود. اينها در عالم غيب و ملکوت يک واقعيتهايی است غير از واقعيتهای محسوس. نه معنايش اين است که مثلًا نماز اين فضا و اين هوا را طی میکند و بالا میرود؛ ولی يک نوع بالارفتنی در عالم واقع و نفسالامر دارد. اينکه در قرآن از اعلی علّيّين (بالاترين عُلوها) و اسفل سافلين (پايينترين سِفلها) نام برده میشود، اينها يک واقعياتی است. اين است که میفرمايد:مِنَ اللَّهِ ذِی الْمَعارِجِحديث قدسی
حديث معروف و مسلّمی هست و از احاديثی است که هم شيعه قبول دارد و هم اهل تسنن، هم اينها در کتبشان روايت کردهاند هم آنها، و در معتبرترين کتابهای ما مثلاصول کافیذکر شده است. حديث بسيار
[1]. فاطر/ 10.
پرمعنايی است که يک دنيا معنی برای اين حديث هست و ذکر کردهاند. حديث قدسی است؛ امام میفرمايد که خدای متعال فرموده است:لايَزالُ الْعَبْدُ يَتَقَرَّبُ الَی بِالنَّوافِلِدائماً چنين است که بنده به واسطه نوافل- يعنی عباداتی که بر او واجب نيست و صرفاً مستحب است- [به من نزديک میشود.] فرائض از يک نظر از نوافل مهمترند به دليل اينکه فرائض واجب شده.
معلوم میشود که در درجهای بوده که بايد انسان انجام بدهد يعنی ملاکات فرائض آنقدر مهم است که به حد وجوب رسيده. نوافل قهراً از نظر ملاکات در اين حد نيست اما يک چيزی در نوافل هست که در فرائض نيست و آن اين است که انسان فرائض را به حکم اينکه واجبند و اگر انجام ندهد معاقَب است انجام میدهد ولی اگر نوافل را انجام ندهد معاقب نيست. حال عملی که انسان اگر انجام ندهد معاقب نيست ولی انجام میدهد، قهراً ارزش بالاتری را دارد. مثلًا در عبادات بدنی، انسان نماز صبح را میخواند به دليل اينکه واجب است؛ همينطور نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء. ولی نوافل واجب نيست. خواندن نوافل حکايت میکند از يک نوع لطافت روحی و علاقهای که از ناحيه بنده به عبادت است، يعنی صِرف ترس از ترک و عقابش نيست، چون ترکش اشکال ندارد.
در عبادات مالی هم همينجور است. فرض کنيد که زکاتی، خمسی، زکات فطرهای بر انسان واجب است؛ به حکم اينکه واجب است انسان میدهد. اين از يک نظر خيلی مهم است و خيلی مهمتر هم هست، ولی از يک نظر ديگر آن کسی که به صورت تنفّل، يعنی به صورت يک امر استحبابی، زائد بر آنچه بر او واجب است انفاق میکند، کار او يک ارزش بيشتر و والاتری دارد. انسانی که از خدای متعال انتظار تفضل دارد نبايد به واجبات قانع باشد.
يک وقتی شخصی- خدا او را بيامرزد؛ البته مرد متشرعی بود در حدی که واجباتش را به دقت عمل میکرد- گفت من يادم نمیآيد که در همه عمرم يک قران به يک فقير داده باشم که بر من واجب نباشد. در حدی که بر من واجب بوده دادهام اما اگر چيزی بر من واجب نبوده ندادهام. من تاکنون دهشاهی که بر من واجب نباشد به کسی ندادهام. گفتم که به همين دليل هيچ وقت نبايد انتظار تفضل حق را داشته باشی. پس تو میخواهی با خدا اينجور معامله کرده باشی. اگر خدا بخواهد به عدل خودش با تو رفتار کند [نبايد خلاف انتظارت باشد.] تو وقتی که هيچ فضل نداری پس چطور انتظار تفضل از پروردگار داری؟!مَنْ لا يَرْحَمْ لايُرْحَمْ. کسی که- به تعبير ما- احساس و عاطفه نداشته باشد و رحمت بر قلبش مستولی نباشد که يک وقت پولی را به يک مستحق بدهد نه به حکم اينکه واجب است و اگر ندهم خدا مرا عذاب میکند، بلکه به حکم اينکه کار خوب و خيری است و يک حسنه است، واجب نيست و معذلک من اين کار خير را انجام میدهم، چنين کسی چگونه انتظار تفضل را دارد؟!
لايَزالُ الْعَبْدُ يَتَقَرَّبُ الَی بِالنَّوافِلِ. (نفرمود بالفرائض) بنده من لايزال- يعنی استمراراً، پشت سر يکديگر- به وسيله نوافل قدم به قدم به من نزديک میشودحَتّیاحِبُّهُمیرسد به مرحلهای که مشمول محبت من میشود.
همه بندگان مشمول محبت پروردگار هستند ولی گفتهايم که ما يک رحمت رحمانيه داريم و يک رحمت رحيميه. مقصود از رحمت رحيميه اين است که انسان يک وقت به يک مرحله که میرسد مثل کسی است که میخواهد به مرکزی نزديک بشود؛ تا به يک مرز نرسيده، با قدم خودش میآيد؛ به آن مرز که میرسد يکمرتبه جاذبه آن مرکز او را میکشد؛
میگويند سالک مجذوب. میرسد به مرحلهای که محبت الهی او را فرا میگيرد. آنجا که محبت آمد، دست محبت الهی او را به سوی خودش میکشد.حَتّیاحِبُّهُتا من او را دوست میدارم.فَاذا احْبَبْتُهُ. همينقدر که من او را دوست داشتم، ديگر از آن هويت و منيت او چيزی باقی نمیماند، همه چيز او من میشوم.فَاذا احْبَبْتُهُ کنْتُ سَمْعَهُ الَّذی يَسْمَعُ بِهِگوشی که میشنود منموَ بَصَرَهُ الَّذی يُبْصِرُ بِهِچشمی که میبيند منموَ يَدَهُ الَّذی يَبْطِشُ بِهادستی که حرکت میدهد منم.
[همه امور خود را] تفويض و واگذار کرده است. معنی عصمت هم همين است.
اين، معنی معارج و مراتب و درجاتی است که انسان يا موجودات ديگر بالا میروند؛ و اين نهايت هم ندارد. اين جور نيست که به يک جا که برسند کار تمام بشود که اين آخرين مرحله است. هرچه بالا بروند باز ظرفيت رفتن هست؛ تا ابد که بالا بروند باز ظرفيت رفتن هست.
تَعْرُجُ الْمَلائِکةُ وَ الرّوحُ الَيْهِ فی يَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمسينَ الْفَ سَنَةٍ.فَاصْبِرْ صَبْراً جَميلًا.
ملائکه الهی به حکم آيه«وَ ما مِنّا الّا لَهُ مَقامٌ مَعْلومٌ»[1](هريک از ما فرشتگان مقام معين و معلوم و درجه و معرج معين و مشخصی داريم) از مقام خودشان هرگز تجافی نمیکنند. بله، به امر خداوند، به امر الهی و مشيّت الهی تدبير اين عالم به آنها واگذار است. عالم ما که عالم طبيعت است چون در ذات خود مستشعَر به هدف و شعور و نظام و اين امور نيست، در تسخير نيروهای ديگری است که قرآن از آن نيروها به ملائکه
[1]. صافّات/ 164.