بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 65

پرمعنايی است که يک دنيا معنی برای اين حديث هست و ذکر کردهاند. حديث قدسی است؛ امام میفرمايد که خدای متعال فرموده است:لايَزالُ الْعَبْدُ يَتَقَرَّبُ الَی بِالنَّوافِلِدائماً چنين است که بنده به واسطه نوافل- يعنی عباداتی که بر او واجب نيست و صرفاً مستحب است- [به من نزديک میشود.] فرائض از يک نظر از نوافل مهمترند به دليل اينکه فرائض واجب شده.

معلوم میشود که در درجهای بوده که بايد انسان انجام بدهد يعنی ملاکات فرائض آنقدر مهم است که به حد وجوب رسيده. نوافل قهراً از نظر ملاکات در اين حد نيست اما يک چيزی در نوافل هست که در فرائض نيست و آن اين است که انسان فرائض را به حکم اينکه واجبند و اگر انجام ندهد معاقَب است انجام میدهد ولی اگر نوافل را انجام ندهد معاقب نيست. حال عملی که انسان اگر انجام ندهد معاقب نيست ولی انجام میدهد، قهراً ارزش بالاتری را دارد. مثلًا در عبادات بدنی، انسان نماز صبح را میخواند به دليل اينکه واجب است؛ همينطور نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء. ولی نوافل واجب نيست. خواندن نوافل حکايت میکند از يک نوع لطافت روحی و علاقهای که از ناحيه بنده به عبادت است، يعنی صِرف ترس از ترک و عقابش نيست، چون ترکش اشکال ندارد.

در عبادات مالی هم همينجور است. فرض کنيد که زکاتی، خمسی، زکات فطرهای بر انسان واجب است؛ به حکم اينکه واجب است انسان میدهد. اين از يک نظر خيلی مهم است و خيلی مهمتر هم هست، ولی از يک نظر ديگر آن کسی که به صورت تنفّل، يعنی به صورت يک امر استحبابی، زائد بر آنچه بر او واجب است انفاق میکند، کار او يک ارزش بيشتر و والاتری دارد. انسانی که از خدای متعال انتظار تفضل دارد نبايد به واجبات قانع باشد.


صفحه 66

يک وقتی شخصی- خدا او را بيامرزد؛ البته مرد متشرعی بود در حدی که واجباتش را به دقت عمل میکرد- گفت من يادم نمیآيد که در همه عمرم يک قران به يک فقير داده باشم که بر من واجب نباشد. در حدی که بر من واجب بوده دادهام اما اگر چيزی بر من واجب نبوده ندادهام. من تاکنون دهشاهی که بر من واجب نباشد به کسی ندادهام. گفتم که به همين دليل هيچ وقت نبايد انتظار تفضل حق را داشته باشی. پس تو میخواهی با خدا اينجور معامله کرده باشی. اگر خدا بخواهد به عدل خودش با تو رفتار کند [نبايد خلاف انتظارت باشد.] تو وقتی که هيچ فضل نداری پس چطور انتظار تفضل از پروردگار داری؟!مَنْ لا يَرْحَمْ لايُرْحَمْ. کسی که- به تعبير ما- احساس و عاطفه نداشته باشد و رحمت بر قلبش مستولی نباشد که يک وقت پولی را به يک مستحق بدهد نه به حکم اينکه واجب است و اگر ندهم خدا مرا عذاب میکند، بلکه به حکم اينکه کار خوب و خيری است و يک حسنه است، واجب نيست و معذلک من اين کار خير را انجام میدهم، چنين کسی چگونه انتظار تفضل را دارد؟!

لايَزالُ الْعَبْدُ يَتَقَرَّبُ الَی بِالنَّوافِلِ. (نفرمود بالفرائض) بنده من لايزال- يعنی استمراراً، پشت سر يکديگر- به وسيله نوافل قدم به قدم به من نزديک میشودحَتّیاحِبُّهُمیرسد به مرحلهای که مشمول محبت من میشود.

همه بندگان مشمول محبت پروردگار هستند ولی گفتهايم که ما يک رحمت رحمانيه داريم و يک رحمت رحيميه. مقصود از رحمت رحيميه اين است که انسان يک وقت به يک مرحله که میرسد مثل کسی است که میخواهد به مرکزی نزديک بشود؛ تا به يک مرز نرسيده، با قدم خودش میآيد؛ به آن مرز که میرسد يکمرتبه جاذبه آن مرکز او را میکشد؛


صفحه 67

میگويند سالک مجذوب. میرسد به مرحلهای که محبت الهی او را فرا میگيرد. آنجا که محبت آمد، دست محبت الهی او را به سوی خودش میکشد.حَتّیاحِبُّهُتا من او را دوست میدارم.فَاذا احْبَبْتُهُ. همينقدر که من او را دوست داشتم، ديگر از آن هويت و منيت او چيزی باقی نمیماند، همه چيز او من میشوم.فَاذا احْبَبْتُهُ کنْتُ سَمْعَهُ الَّذی يَسْمَعُ بِهِگوشی که میشنود منموَ بَصَرَهُ الَّذی يُبْصِرُ بِهِچشمی که میبيند منموَ يَدَهُ الَّذی يَبْطِشُ بِهادستی که حرکت میدهد منم.

[همه امور خود را] تفويض و واگذار کرده است. معنی عصمت هم همين است.

اين، معنی معارج و مراتب و درجاتی است که انسان يا موجودات ديگر بالا میروند؛ و اين نهايت هم ندارد. اين جور نيست که به يک جا که برسند کار تمام بشود که اين آخرين مرحله است. هرچه بالا بروند باز ظرفيت رفتن هست؛ تا ابد که بالا بروند باز ظرفيت رفتن هست.

تَعْرُجُ الْمَلائِکةُ وَ الرّوحُ الَيْهِ فی يَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ خَمسينَ الْفَ سَنَةٍ.فَاصْبِرْ صَبْراً جَميلًا.

ملائکه الهی به حکم آيه«وَ ما مِنّا الّا لَهُ مَقامٌ مَعْلومٌ»[1](هريک از ما فرشتگان مقام معين و معلوم و درجه و معرج معين و مشخصی داريم) از مقام خودشان هرگز تجافی نمیکنند. بله، به امر خداوند، به امر الهی و مشيّت الهی تدبير اين عالم به آنها واگذار است. عالم ما که عالم طبيعت است چون در ذات خود مستشعَر به هدف و شعور و نظام و اين امور نيست، در تسخير نيروهای ديگری است که قرآن از آن نيروها به ملائکه

[1]. صافّات/ 164.


صفحه 68

تعبير میکند، آنها هستند که [به امر][1]الهی نظام عالم طبيعت را اداره میکنند.

تعبيری عالی است آن حديث معروف که پيغمبر اکرم فرمود (در کلام اميرالمؤمنين هم هست):مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ عَرَفَ رَبَّهُتعبير ابنسينا

میدانيم که بوعلی، هم فيلسوف درجه اول بوده هم طبيب درجه اول؛ و متأسفانه نقاط ضعفی در زندگی او وجود داشته است. يکی اينکه

[1]. [نوار چند ثانيهای افتادگی دارد.]


صفحه 69

بسياری از وقت خودش را صرف وزارت و امثال آن کرد و «وقتی» مثل وقت او خيلی حيف بود که صرف وزارت بشود، آنهم وزارتهای آنچنانی، يک آدمی که میتوانست در [زمينه] فکر خيلی خدمات جاويدان انجام بدهد. ديگر اينکه مردی بوده که علیرغم توصيههای خودش کم و بيش اهل عيش و عياشی بوده است. همين دو چيز سبب شد که اين مرد که مزاجی فوقالعاده قوی داشته [عمر کوتاهی داشته باشد.] آدم خارقالعادهای است. شاگردانش نوشتهاند مزاجش خيلی قوی بود، اندامش خيلی زيبا بود، مرد بسيار زيبايی بود، حافظه بسيار قوی و هوش خارقالعادهای داشت.

همه عمر اين آدم پنجاه و چهار الی پنجاه و هفت سال بوده و از اين بيشتر نبوده است.

يک زندگی پرماجرای پرگرفتاری داشته است. در جوانی پدرش میميرد، بعد خودش مسؤول زندگی خود و عائلهاش میشود، قهراً طبابت میکند. در اين وقت گرفتاريهای ديگری پيدا میکند. سلطان محمود او را میخواهد که وی را به غزنين ببرد. فرار میکند، پياده از اين شهر به آن شهر میرود. مدتی به گرگان میرود، مدتی به اصفهان، مدتی به همدان، مدتی زندان، يک وضع عجيبی. در عين حال اين مرد آثاری خلق کرده و آفريده که انسان حيرت میکند در اين عمر کم با اينهمه ماجراها و استاد نداشتنها او چگونه اينها را آفريده که اگر يک آدمی بود مثل خيلی افراد ديگر، يک زندگی آرامی میداشت، مثلًا در يک دانشگاهی تحصيل کرده بود، از استادهای زبردستی برخوردار بود و عمرش را تنها به علم صرف میکرد چه میشد! خيلی عجيب بود. بعلاوه همينطور که عرض کردم مقدار زيادی از وقتش صرف وزارت و اين کارها میشد. صبح تا غروب دچار کارهای سياسی بود، آنگاه شب میآمد مینشست، شاگردها دورش جمع میشدند، او میگفت و آنها


صفحه 70

ملائکه، مدبّر عالم طبيعت

حال تمام اين دنيای ما حکم يک بدن را دارد. اين نظمی که الآن میبينيد، همينطور که اين نظم بدن ما قائم به يک حيات است و اگر اين حيات صعود کند و به مقام خودش برود يکدفعه متلاشی میشود، همينگونه است نظم و نظام اين عالم طبيعت.

اگر خورشيد از مقام خودش تجافی نمیکند، اگر ماه کار خودش را انجام میدهد، اگر کهکشانها، ستارهها و همه چيز سر جای خودش هست به حکم يک حيات است. قرآن آن قدرتها و قوههايی را که اين عالم را تدبير میکنند ملائکه ناميده است.


صفحه 71

قرآن میگويد همينطور که روح انسان يکدفعه بدن را رها میکند، موتش میرسد و تا موتش رسيد به عالم خودش میرود و اين ديگر متلاشی میشودتَعْرُجُ الْمَلائِکةُ وَ الرّوحُ الَيْهمقصود از«روح»

راجع به آن روحی که قرآن به اين تعبير میگويد و در سورهانّا انزلناهم هست:تَنَزَّلُ الْمَلائِکةُ وَ الرّوحُ[1]اختلاف است که آيا مقصود از اين روح جبرئيل امين است که روحالقدس است يا اصلًا اين روح يک حقيقت ديگری است که از سنخ ملائکه نيست. بعضی مفسرين از جمله علامه طباطبايی معتقدند که روح اساساً يک حقيقت ديگری است غير از حقيقتِ ملائکه. اينها که در واقع نيروهای حياتی اين عالم هستند، همينطور که روح انسان در مردن صعود میکند و بدن را رها میکند، عالم را رها میکنند؛ وقتی عالم را رها کردند، به آن مقام و اصل خودشان باز میگردند. لهذا در مورد قيامت میفرمايد:تَعْرُجُ الْمَلائِکةُ وَ الرّوحُ الَيْهدر آن وقت که موقع خرابی عالم طبيعت است ملائکه و روح، اين نيروهای نظامدهنده اين عالم، به سوی مقام خودشان عروج میکنند يعنی دست از تدبير برمیدارند. اينجاست که ديگر ماه و خورشيد و ستارهها و همه چيز حسابش بهم میريزد(إذَا الشَّمْسُ کوِّرَتْ وَ اذَا النُّجومُ انْکدَرَتْ وَ اذَا الْجِبالُ سُيِّرَتْ)[2]وضع ديگری پيش میآيد که در آيات بعد [ذکر میشود.]

[1]. قدر/ 4.

[2]. تکوير/ 1- 3.


صفحه 72

مقصود از«پنجاه هزار سال»

در اينجا از قيامت تعبير شده است به روزی که اندازه آن روز پنجاه هزارسال است.

اولًا يک سؤال در اينجاست که معنی پنجاه هزار سالِ آن وقت چيست در صورتی که وقتی ما میگوييم سال، يک حسابی است که با گردش ساليانه خودمان میگوييم، يعنی آنگاه که زمين ما يک دور به دور خورشيد میچرخد ما میگوييم يک سال. اگر هزار بار چرخيد میگوييم هزار سال. اگر پنجاه هزار بار چرخيد میگوييم پنجاه هزار سال. در آنجا که به تعبير خود قرآن ديگر نه ماهی است و نه خورشيدی و نه زمينی و اين حسابها همه از بين میرود، پس «پنجاه هزار سال است» يعنی چه؟ اين را مفسرين طرح کردهاند، گفتهاند مقصود اين است که امتدادش امتدادی است که اگر با اين مقياسی که در دست شماست اندازهگيری کنند آن قدر درمیآيد.

سؤال ديگر اينکه آيا اين روز که پنجاه هزارسال است، برای همه مردم، يک زمان مطلق است و يک جور است؟ يعنی همه مردم روز قيامت را پنجاه هزار سال طی میکنند؟ اين را از پيغمبراکرم سؤال کردند: يا رسولَ اللَّه! عجب روز طولانیای است! فرمود: به خدای عالم قسم که آن روز بر مؤمن آن قدر میگذرد که يک نماز را میخواند. اينجا هم آيه اساساً راجع به کافرين است. مسأله زمان از يک نظر ديگر هم خيلی قابل توجه است و آن اين است که گذشتِ زمان برای انسان با حالتی که انسان در آن حالت قرار دارد يک نسبت مستقيم دارد؛ يعنی انسان به هر اندازه که خوش باشد احساسش نسبت به زمان منفی میشود. يک کسی که غرق در يک لذتی هست نمیفهمد چگونه اين شب صبح شد. گفت:

ببند يک نفس ای آسمان دريچه صبح

بر آفتاب که امشب خوش است با قمرم