حال آيا برای علی عليه السلام هم «الْحَقُّ مُرٌّ» حق تلخ بود؟ يا برای علی حق از هر شيرينی شيرينتر بود. پس حق تلخ است برای چه کسی؟ برای آن که خودش تلخ است. آن تلخی در واقع از خودش است نه از حق. او تلخی ذائقه خودش را دارد احساس میکند نه اينکه [حق] تلخ باشد.
بهترين تابلويی که قرآن از بشر مجسم کرده است آنجاست که بشر با حق مجانب میشود يعنی در جانب خلاف قرار میگيرد، در همان حدی قرار میگيرد که حق و حقيقت برايش تلخ است؛ گاهی حق و حقيقت آنقدر برای انسان تلخ میشود که نمیتواند زنده باشد و آن را ببيند؛ میگويد اگر حق همين است پس من نباشم که نبينم. حال از اينجا آدمی میفهمد که انسان به چه صورتی در میآيد، چقدر اين ماهيت حقخواه و حقطلب و اين«فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها»[1]سخن حکما
حکما و فلاسفه معتقدند که بدن برای نفس و روح انسان [مانع از درک لذات و آلام به طور واقعی است،] چون تا وقتی که انسان در اين دنيا هست، با اين بدن کار میکند و نفس اشتغال تدبيری به اين بدن دارد، زيرا نفس و روح و آن قوه حياتی است که مدبّر بدن است و بدن را تدبير
[1]. روم/ 30.
میکند، يعنی تمام جهازات حياتی ولو اينکه انسان [غافل از آن باشد توسط نفس تدبير میشود.] خيال نکنيد آنچه که نفس تدبير میکند بايد با يک اراده ظاهر باشد؛ میگويند اراده او يک شکل خاصی است، به اصطلاح امروز در آن شعور مخفی کارفرماست. اگر خون در قلب ما دائماً حرکت میکند و قلب دائماً در حال ضربان است تحت تدبير نفس است، اگر ريه حرکت میکند همين جور. جزئیترين کارهايی که در بدن رخ میدهد تحت تدبير نفس و روح انسان است. خصلت نفس- نفوس ضعيف بالخصوص- اين است که در وقتی که مشغول تدبير چيزی هست از چيز ديگر غافل میشود. با يک مثال اين مطلب را روشن کنم:
میگويند در وقتی که شما تازه غذا خوردهايد مطالعه نکنيد بلکه هيچ کار فکری انجام ندهيد، استراحت کنيد، چرا؟ برای اينکه اين نيروی حياتی نفس- هرچه میخواهيد اسمش را بگذاريد- الآن که شما غذا خورديد تمام توجهش به اين غذا و دستگاه هاضمه است و فعاليتش روی دستگاه هاضمه است که اين غذای جديدی را که آمده به نحو احسن هضم ببرد. همينقدر که شما يک کتاب جلوی خودتان گذاشتيد و مطالعه کرديد قسمتی از نيرو برای حل کردن مسائل و مشکلات آن در مغز متمرکز میشود، نيرويش تقسيم میشود و از قدرتش برای اينکه غذا را خوب هضم ببرد کاسته میشود؛ و لهذا در آن وقت، هم مطالعهتان ضعيف و ناقص میشود و هم غذا خوب هضم نمیشود. اگر شما در آن وقت به کار فکری بپردازيد غذايتان خوب هضم نمیشود با اينکه کار فکری به مغز مربوط است و غذا به جهاز هاضمه، به معده و روده مربوط است. اينها همه در يک دستگاه است.
حکمای الهی معتقدند که نفس انسان مادامی که در دنيا هست نه میتواند لذات و بهجتهای معنوی را در حدی که هست درک کند چون
همان توجهش به بدن گويی يک حالت تخديری در او ايجاد میکند؛ کاملًا بايد از بدن آزاد باشد تا آن لذت و بهجت معنوی را در آن حد خودش درک کند؛ و نه میتواند آلام معنوی و روحی را در حدی که هست درک کند، باز به واسطه همين اشتغال به بدن. آنها معتقدند همينقدر که انسان میميرد و روح انسان از اين اشتغال تدبيری آزاد میشود، به باطن ذات خودش مراجعه میکند، يعنی او هست و باطن ذات خودش. اگر ملکاتی که کسب کرده است ملکات فاضله باشد، خصلتهايی که به دست آورده است خصلتهای عالی و روحانی و معنوی باشد، برای او بهجتی دست میدهد. مثلًا وقتی که به برزخ منتقل میشود اگر آن قسمت برزخش باغی از باغهای بهشت باشد(الْقَبْرُ امّا رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ اوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرانِ) به او لذت و بهجتی دست میدهد که نمونهاش را در دنيا هرگز احساس نکرده و نمیتوانسته احساس کند و محال بوده که او در اين دنيا احساس نمايد. (بعد در جای خودش عرض میکنم افراد استثنايی چگونه هستند.) و اما اگر برعکس، به عذابهای خودش، به آن ملکات پست و عقدهها و کينهها و کبرها و حسدها و عنادها و شرکها برگردد آنوقت يک درد و المی احساس میکند که هرگز نمونهاش را در دنيا احساس نکرده است.
حال، آدمی که در همين دنيا که هنوز حالت روح حالت تخديری است- چون حالت تدبير است و اين مساوی است با نوعی تخدير از نظر امور روحی و معنوی- حالت عقدهها و کينهها و عنادهايی که با حق و حقيقت پيدا میکند به اين حد رسيده که میگويد خدايا من تاب ديدنش را ندارم، اين بدبخت خيال میکند اگر مرد راحت میشود، نمیداند اگر بميرد به صدهزار برابرِ همان میرسد. بعلاوه اين حالتی که تو الآن داری که میخواهی فرار کنی، از خودت داری فرار میکنی؛ تو خيال کردهای از
خودت میتوانی فرار کنی؟! اين است که شما میبينيد اين عذابهايی که قرآن برای چنين اشخاصی در قيامت و در برزخ بيان میکند امروز برای ما غيرقابل تصور است، در صورتی که حق مطلب همين است و اين حقيقتی است و غير از اين نمیتواند باشد.
عرض کردم انسان در اين دنيا هرگز لذت و بهجت معنوی را در آن حدی که هست نمیتواند درک کند و همچنين عذاب را.
حال، افرادی در همين دنيا به حدی رسيدهاند که ديگر از قيد بدن در هر شکل آزادند و حتی قدرت خلع بدن پيدا میکنند يعنی میتوانند در حالی که زنده هستند اين بدن را مثل يک لباس از خودشان بکنند و دوباره همين بدن را داشته باشند[1].
اينگونه افراد- چون تا حد زيادی میتوانند روح را از بدن آزاد کنند- در همين دنيا میتوانند لذتهای روحی و معنوی را، اگر نگوييم در اوج همان حدی که هست ولی قريب به آن حد، احساس کنند، و يا عذابهای روحی و معنوی را.
جوانی بود خيلی خوب و پاک، و من به او اعتقاد و ايمان داشتم. نمازخواندنها و حالتهايش را ديده بودم. گاهی برای من حالات خودش را نقل میکرد. میگفت گاهی در نماز، در مناجات و در سحرها يک حالاتی دست میدهد و گاهی اين حالات قطع میشود. میگفت آن حالت آنقدر لذيذ است و آنقدر جاذبه دارد که اگر چند ثانيه قطع بشود من جهنم را احساس میکنم؛ در صورتی که هميشه از ما قطع شده، هيچ وقت احساس نمیکنيم. و اگر آن [حالت] مثلًا ده دقيقه طول بکشد، ديگر قابل تحمل نيست، يعنی انسان میميرد.
اللَّهُمَّ انْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِک فَامْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماء. ببينيد
[1]. اين يک امر عادی است که خيلی اشخاص دارند. چيزی نيست که بگوييد فقط مقام امامهاست. مقامکوچکی است و خيلی مهم نيست، حتی دون شأن امامهاست.
عناد، بشر را به چه حالتی درآورده! او الآن دچار چه عنادی است و تا چه حد عناد است! آنوقت آن دنيای ديگرش که از تعلق به بدن و از اين تخدير آزاد میشود چه خواهد بود!
در جلسه پيش، من آن آيه را به صورت تنظير خواندم. بعد به بعضی تفاسير که مراجعه کردم ديدم گفتهاند ايندو مربوط به يک جريان است و داستانی نقل کرده بود که زمانی مردی (يا زنی) اهل سبا يعنی از يمن پيش معاويه آمده بود و معاويه- که يک آدم خاصی بود، به افراد گوشه میزد، کنايه میگفت و مردم را به حرف در میآورد- به او گفت شما يمنیها چه مردم پستی هستيد که يک زن را پادشاه خودتان قرار داديد! (اشاره کرد به داستان ملکه سبا) او گفت: ما هيچ وقت از شما قريشیها پستتر نيستيم که گفتيد:اللَّهُمَّ انْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِک فَامْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماء.[1]
فَاصْبِرْ صَبْراً جَميلًاصبر جميل يا صبر زيبا همان است که توأم با رضا و تسليم و خشنودی است. دومرتبه به همان داستان قيامت اشاره میکند:انَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعيداً وَ نَريهُ قَريباًمقصود از دوری يا نزديکی قيامت
مقصود از اين دوری و نزديکی چيست؟ آيا مقصود اين است که کافران در زمان دورتر میبينند، مثلًا آنها معتقدند که قيامت بعد از ميليونها سال پيدا میشود ولی ما معتقديم زمانش نزديکتر است مثلًا دوهزار سال ديگر؟ آنها که اساساً معتقد به قيامت نيستند، به دورش هم- به آن معنا-
[1]. [افتادگی از نوار است.]
معتقد نيستند. دوری و نزديکی در اينجا معنی و مفهوم ديگری دارد. وقتی که يک چيزی از نظر احتمال برای انسان خيلی ضعيف باشد، مثلًا در هزار احتمال يک احتمال آن را نمیدهد [میگويد دور است.]
مثلًا به شخصی میگوييد فلان کار را میخواهيد بکنيد پس فلان مطلب چه میشود؟
میگويد کو يک چنين چيزی! کو حالا! مقصود اين است که احتمال آن خيلی ضعيف است. خود ما میگوييم احتمال فلان چيز خيلی بعيد است، به احتمال دوری چنين است. اين دوری و نزديکی به حسب ذهن ماست. ما چون احتمالش برايمان خيلی ضعيف است میگوييم فلان چيز به احتمال بسيار دور چنين است. ولی همان مطلب را آن کسی که يقين دارد میگويد احتمال دوری نيست، خيلی هم نزديک است.
پس در اينجا مسأله دوری و نزديکی، دوری و نزديکی زمانی نيست، دوری و نزديکی از نظر ضريب احتمالات است. میگويد ما او را نزديک میبينيم. به نظر میرسد مقصود از «ما» خداوند متعال به علاوه فقط ملائکه نيست، بلکه خدا که حق است و همه اهل حق؛ چون ما در آثارِ مسلّم داريم که اهل يقين قيامت را آنچنان نزديک میديدند که الآن [يعنی در زمان حال] میديدند.نهجالبلاغهمیفرمايد:وَ حَقَّقَتِ الْقِيامَةُ عَلَيْهِمْ عِداتِها[1]. اينها در حال عبادت خدا که میايستند، قيامت وعدههايش را دربارهشان الآن تحقق بخشيده؛ يعنی الآن بين خودشان و قيامت فاصلهای نمیبينند و الآن همه چيز را شهود و احساس میکنند و میبينند.
اين است معنایانَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعيداً وَ نَريهُ قَريباً. آنها قيامت را دور میبينند چون حقيقت را از پشت پرده زمان مشاهده میکنند؛ [و ما
[1]. نهجالبلاغه، خطبه 220.
برخی احوال قيامت
بعد قرآن مقداری از احوال قيامت بيان میکند.يَوْمَ تَکونُ السَّماءُ کالْمُهْلِآنگاه که آسمان مانند فلزِ گداختهشده است.وَ تَکونُ الْجِبالُ کالْعِهْنِو اين کوههای به اين عظمت مثل پشمِ زده شده است. و از نظر حالات انسانها:وَ لا يَسْئَلُ حَميمٌ حَميماًروز وانفساست؛ هرکسی آنچنان به خود مشغول است که خويشاوندی سراغ خويشاوند خود را هرگز نمیگيرد، اصلًا کسی ياد اين نمیافتد که پدری، مادری، برادری، خواهری، فرزندی، همسری [دارد؛] البته آنهايی که اهل عذاب هستند.يُبَصَّرونَهُمْدر حالی که به آنها ارائه داده میشوند، نه اينکه فراموش کردهاند. پدر پسر را میبيند، پسر پدر را و برادر برادر را، معذلک ديدی نديدی.
يَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدی مِنْ عَذابِ يَوْمَئِذٍ بِبَنيهِ. گنهکار در آن وقت نهتنها به فکر آنها نيست، بلکه فکر میکند که اگر بشود آنها را به جای خودش گرو و فدا بدهد خودش را آزاد کند، همان عزيزترين افراد را برای آزادی خود در گرو خودش میگذارد.
مجرم در آن وقت دوست میدارد که اگر میشد- که چنين چيزی نمیشود، يعنی امکان ندارد که کسی بتواند کس ديگر را به جای خودش گرو بگذارد، ولی آرزو میکند ای کاش میشد- فرزندان خودش را به جای خود گرو میگذاشتو صاحِبَتِهِو همسرش راوَ اخيهِو برادرش راوَ فَصيلَتِهِ الَّتی تُؤْويهِو خويشانی که او را حمايت
میکردهاند و به او جا میدادهاند و خيلی مورد علاقه او هستند؛ بلکه حاضر است تمام مردم روی زمين را گرو خود بگذارد و خودش را نجات بدهد؛ برای اينکه- عرض کرديم- مسأله احساس رنج در دنيا با احساس رنج در آخرت از زمين تا آسمان متفاوت است. رنجهايی که در دنيا احساس میکرد با اينکه توأم با بدن بود [و نفس به دليل اشتغال به تدبير بدن کمتر احساس میکرد، به موجب آن رنجها] در حالی بود که میگفت من حاضرم بميرم و اينها را نبينم؛ آنجا که کأ نّه اين سوزن تخديری و آمپول تخديری هم وجود ندارد [و آن رنجها را] احساس میکند، ديگر قابل تصور نيست.
کلّا انَّها لَظیحرفش را نزن؛ آن آتش، لظی است، يک شعله افروختهشدهای است.نَزّاعَةً لِلشَّویاطراف بدن را- دست و پا و سر و غيره- باقی نمیگذارد؛ هرچه پيش رويش قرار گيرد از ميان برمیدارد. اگر [چنين] نباشد که آن دنيا دنيايی است که قابل جدا شدن و مردن نيست، يک ثانيه هم کسی [از اين افراد] زنده نيست.
تَدْعوا مَنْ ادْبَرَ وَ تَوَلّیآتشی است زنده، تعقيب کننده، خودش به دنبال مردمی [میرود] که پشت به حق کردهاند و دشمن حق بودهاند و با حق عناد ورزيدهاند، همانهايی کهسَألَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍشدهاند، آنچنان در جانب خلاف قرار گرفتهاند که در دنيا تحمل حق برايشان مشکل بود. اين آتش آنها را به سوی خود میخواند و تعقيب میکند.تَدْعوا مَنْ ادْبَرَ وَ تَوَلّیريشه عناد
[حديث است:]اهْلَک النّاسَ الدِّرْهَمُ الْبيضُ وَ الدِّينارُ الصُّفْرُ. فرمود مردم را اين پولسفيد و آن پول زرد، اين نقره سفيد و آن طلای زرد، اين سکه