بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 97

حيوان و انسان را مواليد میگويند. اکثر مواليد و فرزندان اين عالم حکم فرزند نابالغ را دارند. فرزند نابالغ يعنی آن که در حدی است که پدر و مادر در هدايت و راهنمايی و در نگهداری از او سرپرستی میکنند. فرزند بالغ به دليل اينکه به حد بلوغ و کمال رسيده است حالت به خود واگذاشتگی پيدا میکند.

اين به خود واگذاشتگی، اصلی است که در فلسفههای امروز [مطرح است.]

مخصوصاً اگزيستانسيا ليستها از آن به «وانهادگی» تعبير میکنند، میگويند انسان يک موجود وانهاده است يعنی يک موجود به خود واگذاشته شده است، و اين حرف درستی است؛ ولی اين به خود واگذاشته شدن نه به معنای طرد از خانواده است. اگر يک فرزند بالغ بخواهد از اين سر شهر به آن سر شهر برود، ديگر شما نمیآييد همراهيش کنيد، دستش را بگيريد و برسانيد، بلکه به او میگوييد تو بزرگ شدهای خودت برو؛ خودت میفهمی؛ خودت خود را اداره میکنی، خودت بايد بفهمی که اگر مريض هستی بايد بروی پيش طبيب، خودت بايد بفهمی که با اين پول و سرمايه بايد بروی کسب و کار کنی، زندگی کنی، درس بخوانی؛ يعنی اين بلوغ و کمال در انسان سبب وانهادگی انسان میشود.

همين وانهادگی است که ممکن است انسان را به عالیترين درجات برساند که از ملائک پرّان شود، و همين وانهادگی است که انسان را از حيوان هم پستتر میکند.انّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ امّا شاکراً وَ امّا کفوراً[1]. اين همان حالت واگذاشتگی و وانهادگی است.انّا خَلَقْنَا الْانْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ امْشاجٍ نَبْتَليهِ فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً[2]ما انسان را از سرشتها و اصلهای گوناگون آفريدهايم، بعد او را در مرحلهای قرار داديم که مرحله آزمايش

[1]. انسان/ 3.

[2]. انسان/ 2.


صفحه 98

است. (يک موجودِ به مرحله بلوغ رسيده قابل آزمايش است؛ يک بچه شش ماهه را کسی آزمايش نمیکند.) او را سميع و بصير و آگاه قرار دادهايم. به موجب همين آگاهیانّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ امّا شاکراً وَ امّا کفوراًراه را به او نشان داديم؛ از آن به بعد به خودش مربوط است يا شکور است يا کفور.

اين، خصوصيتی است که انسان دارد. ولی حتی حيوانات- تا چه رسد به نباتات و جمادات- اينچنين نيستند. ما میبينيم زندگی حيوانات با غريزه اداره میشود. غريزه يعنی يک دستگاه خودکارِ راهنمايی در درون حيوانات که اين دستگاه خود به خود کار خودش را انجام میدهد بدون آنکه اين حيوان وظيفهای و تکليفی داشته باشد و سر دو راهی قرار بگيرد. مثل يک دستگاه رادار است که موجود را از اين طرف به آن طرف میکشد.

پس خداوند انسان را به صورت يک موجودِ به خود واگذاشته شده و يک موجود وانهاده آفريده است. اين وانهادگی يک سرمايه میخواهد، بیجهت که وانهاده نيست، اگر بیجهت وانهاده باشد او طرد شده است، مثل بچه طرد شده است که پدر او را از منزل بيرون کند. وانهاده به معنی بالغ است، يعنی با داشتن چنين سرمايهای- سرمايه فکری، سرمايه بدنی، سرمايه مالی و امثال اينها- حالا وقت آن است که تو ديگر خودت روی اين سرمايه کار بکنی. چنين موجودی سرمايههايی مثل استعداد فکری، استعداد بدنی و سرمايه مالی را بايد داشته باشد. چه برايش نقص است و چه کمال؟ داشتن اينها برايش کمال است اما ماندن و توقف کردن در همين مرحله برايش نقص است. اگر بعد از چند سال برگردد بگويد هرچه به من داديد من همانها را دارم: استعداد درس خواندن داشتم الآن هم دارم، آن پول و سرمايهای که شما داديد بروم کسب و کار کنم الآن هم


صفحه 99

آنچه مورد نکوهش است استفاده نکردن از سرمايه حالات روحی است

حال، انسان به حسب خلقت چيزهايی را دارد. از نظر اينکه به حسب اصل خلقت دارد بايد داشته باشد؛ عيب در خلقتش نيست که چرا به حسب اصل خلقت اين سرمايه را دارد، ولی از نظر اينکه بايد از اين سرمايهها بهرهکشی کند و اين ماده خام را به عمل بياورد و تبديل به يک ماده قابل استفاده کند و اين کار را نکرده است قابل ملامت است. از اينجا معلوم میشود که مذمت در چه قسمتی است. بعد شاهد از خود آيه هم میآوريم.

اينکه انسان اين حالت حساسيت را نسبت به شر و اين حساسيت را نسبت به خير داشته باشد نقص است يا کمال؟ اوّل ما در مورد بچه سؤال میکنيم. بچهای که هنوز به حد تميز و شعور نرسيده اگر نسبت به آنچه که آن را شر خودش حساب میکند- مثل اينکه غذا را از جلو دستش بردارند يا پستان را از او بگيرند يا بخواهند به او آمپول بزنند- حساسيت نشان میدهد، فرار میکند و داد میکشد، برای او اين نقص است يا کمال؟ برای بچه کمال است. اين يک حساسيت است. بچه البته نمیفهمد اين آمپول را بايد به او بزنند، آن که در حد فهمش نيست، ولی آن مقداری که او میفهمد اين است که از زدن اين آمپول دردش میآيد. در اين حدی که میفهمد، نسبت به آن حساسيت نشان میدهد. اين خيلی خوب هم هست. اگر بچهای اساساً لَخت باشد، بدون اينکه بفهمد- که نمیفهمد- اين آمپول چه فايدهای برايش دارد آمپول را به تنش فرو کنند دردش هم بيايد معذلک لَختی نشان بدهد، اين از بیحسی آن بچه است، برای او


صفحه 100

کمال نيست و نقص است.

اگر شما برای بچهای يک اسباببازی بخريد، بعد که میخواهيد اسباببازی را از او بگيريد سفت و محکم میچسبد، مَنوع است، يعنی اين خيری که به او رسانديد حالا اين خير را منوع است، به هيچ قيمتی حاضر نيست از او بگيريد. محکم آن را گرفته؛ وقتی هم میخواهد بخوابد روی سينهاش میگيرد و میخوابد. اين برای بچه کمال است يا نقص؟ اين نيز برای بچه کمال است. اگر بخواهيد يک مرحله بالاتر را بگوييد، مثلًا بخشنده باشد يا بفهمد پدر که از او میگيرد میخواهد يک چيز بهتری به او بدهد، [میگوييم] فرض اين است که به حد آن فهم نرسيده و اگر بدهد از روی نافهمی داده است. در حد فهم خودش برای او کمال است که وقتی يک اسباببازی به او میدهند محکم بگيرد و بچسبد.

ولی اگر اين حالت برای اين بچه دوام پيدا کند و بعد هم که يک جوان بيستساله شد همين حالت را نشان بدهد، آن وقت ديگر مسلّم نقص است و به او میگويند آيا تو نمیفهمی که تو بيماری و آدم بيمار بايد بيماريش را معالجه کند؟ تو نمیدانی اين آمپول را که به تو میزنند برای معالجه بيماری توست؟ تو به صرف اينکه يک ذره دردت میآيد اينقدر حساسيت و اضطراب نشان میدهی و جزع و فزع میکنی؟! تو بايد افق وسيعتری را ببينی و بر اساس يک افق وسيعتر قضاوت کنی. گفت:

طفل میلرزد ز نيش احتجام[1]

مادر مشفق در اين غم شادکام

چرا؟ مادر که دشمن بچه نيست. بچه گريه میکند و میلرزد ولی مادر

[1]. يعنی حجامت.


صفحه 101

خيلی خوشحال است چون افق وسيعتری را میبيند. اين بچه هم وقتی که افق فهمش به حد مادر رسيد در اين غم بايد شادکام باشد نه اينکه غصه بخورد.

در خيرها هم همينجور است. وقتی که آن بچه يک جوان بيستساله شد اگر هرچه که به او رسيد به آن چسبيد و حاضر نشد بدهد [آيا اين امر برای او کمال است يا نقص؟] مثلًا به او بگويند اين غذايی که اينجا هست آن برادرت از گرسنگی دارد میميرد، آن را به او بده. آن بچه يک ساله اين حرفها سرش نمیشود، باز هم چسبيده و نمیدهد، و اين برای او کمال است. اما برای يک جوان بيستساله چطور؟ اين چيزی که برای بچه يک ساله کمال است آيا برای او هم کمال است که هرچه به او بدهيد ديگر به هيچ قيمتی حاضر نيست آن را پس بدهد؟ آيا نبايد حساب کند که بسياری از اعطاءها و جودها و دادنها و از خود جداکردنهاست که به دنبال خودش خيرات بزرگتر را میآورد؟ پس برای او که مراحل اول خلقت را طی میکند کمال است و بايد هم اين جور باشد ولی در آن مراحلِ به خود واگذاشتگی و وانهادگی بايد از آن حالت [يعنی حرص] به عنوان يک سرمايه استفاده کند، چون اگر آن نباشد بعد کمالی نيست. باز بايد همين حرص در نهاد انسان باشد که در مرحله وانهادگی با حرص مبارزه کند؛ مبارزه با حرص است که او را به کمال میرساند. اين سرمايهای است که به او دادهاند برای اينکه بعدها با گلاويز شدن و درگير شدن با همين حالات اوليه، مراتب و درجات کمال خودش را طی کند يعنی ديگر به اين حالت باقی نماند و حرص را رام کند.

اگر انسان حرص را به طور جبلّی و طبيعی و اوّلی نداشته باشد، بعد ديگر هيچ چيز برايش کمال نيست. آيا آن وقت برای يک چنين انسانی


صفحه 102

از خودگذشتگی کمالاست؟ ما انسانهايی را توصيف میکنيم و میگوييم اينها مردمان فداکار و از خودگذشته بودند، مال و جان و همهچيزشان را در راه خلق خدا فدا کردند.

[ممکن است کسی بگويد] فدا کرده باشند؛ چه فرق میکند با آن که خودش خورده؟

فرقش در اين جهت است که اگر اين مبدأ حرص در او نبود در ايثار هم کمال نبود؛ يعنی اگر ميل طبيعی به اينکه «آنچه خود داری خرج خودت کن و به ديگری نده» نبود آن عمل ايثار که بر ضد اين ميل طبيعی است کمال نبود.

اگر علی عليه السلام هم بشر نمیبود و اين خصلتهای بشری را نمیداشت يعنی او وقتی که با خانوادهاش روزه گرفته بود اصلًا گرسنه نمیشد و هميشه سير بود و وقتی که سر افطار غذا را آوردند- اگر همان نان جو هم هست- هيچ رغبت و ميلی از قبيل همان رغبتها و ميلهايی که يک بشر به طعام دارد و بايد هم داشته باشد نداشت بلکه يک حالت بیتفاوتی داشت، وقتی که مسکين و يتيم و اسير آمده و او قرص نانش را میدهد، مثل اين است که يک مشت سنگريزه داده باشد؛ آن کمالی نيست؛ مانند اين است که من يک مشت سنگريزه داده باشم. من اگر يک فقيرْ دم در بيايد بروم دامنم را پر از سنگريزه کنم و به او بدهم هنری کردهام؟ نه. ولی با توجه به اينکه اين حالت اوليه را دارد آن حالت ثانوی برايش کمال است. اگر اين حالت اوّلی را نداشته باشد حالت ثانوی هم برايش کمال نيست.

پس چه موجب مدح است و چه موجب ذم؟ اصل خلقتِ اين حالت يعنی اين ميل طبيعی، اين حساسيت نسبت به شر و اين حساسيت نسبت به خير بدون اينکه محاسبهای در کار باشد که در مواردی بايد شری را برای خير بزرگتر تحمل کرد- که اسمش میشود صبر: صبر بر طاعت، صبر از معصيت، صبر بر مصيبت- کمال است و اصل اين حالت را به طور


صفحه 103

ابتدايی بايد بشر داشته باشد. اصل خلقت اين حالت برای او يک کمال است که اگر انسانی آفريده شود و بیتفاوت نسبت به خير و شر [باشد] او اصلًا يک موجود ناقص است، مثل يک انسانی است که از نظر اعضا ناقص خلق شده باشد. او از نظر روحی ناقص خلق شده است. چنين انسانی انسان کامل نيست و اصلًا انسان سالم نيست.

ولی آنچه نقص است اين است که انسان به همين حالت اوليه خودش باقی بماند و حال آنکه انسان به حکم اينکه يک موجود واگذاشته شده و وانهاده است بايد آن حالت دوم را [کسب کند] اما بايد به اختيار و آزادی خودش حالت دوم را طی کند. حالت دومش حالتی است که اين خير و شرها را تحت ميزان عقل و شرع در میآورد. آن وقت است که شُروری به او میرسد و هيچ در مقابل اين شرور جزع نمیکند، چرا؟ برای اينکه میداند که به دنبال اين شرور خير عظيمی هست و میداند که اگر جزع کند شر برای او يک شر واقعی میشود ولی اگر صبر و ايستادگی و مقاومت کند همان شر برای او تبديل به خير میشود؛ خيری به او میرسد منوع نيست، ديگر به آن نمیچسبد، چون میفهمد اينکه اين خير يعنی اين منفعت و سود- مثلًا اين پول- به او برسد، درست است که پول، مال و ثروت برای او الآن خير است اما اگر اين را در راه خدا جود کند خير بيشتر و وسيعتری است.

از اينجا میتوانيم استثنائی را که به اين آيه خورده است کاملًا بفهميم.انَّ الْانْسانَ خُلِقَ هَلوعاً.اذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوعاً.وَ اذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنوعاً.الَّا الْمُصَلّينَ. مگر مردمی که دارای اين خصلتها هستند. يعنی چه؟ آيا «دارای اين خصلتها هستند» يعنی جور ديگر خلق شدهاند؟ نه، بحث اين نيست که آنها جور ديگر خلق شدهاند؛ چون آنها هم انسانند و اينجا صحبت انسان است. نفرمود که مثلًا: انَّ الْکافِرَ خُلِقَ هَلوعاً، بلکه فرمود


صفحه 104

انسانخُلِقَ هَلوعاً. مؤمن هم انسان است؛ پس [مطلب] چيست؟

مؤمن انسانی است که او همخُلِقَ هَلوعاً، اذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزوعاً وَ اذا مَسَّهُ الْخَيْرُ مَنوعاًعبادت، بزرگترين عامل تربيت انسان

از نظر قرآن عبادت، يک عبادت واقعی، درست و جامعالشرايط، عبادتی که روح عبادت- که توجه به خدا و استغفار و استمداد و استعانت از خداوند و توجه به خود و نقصها و عيبهای خود است- در آن هست، بزرگترين عامل تربيت و سازندگی انسان است. اصلًا نماز را خدا برای چه واجب کرده است؟ برای اينکه نماز ما را میسازد. اين يک باب بسيار وسيعی در معارف اسلامی است که انسان ساخته عمل خودش است و به تعبير ديگر انسان ساخته خود انسان است، يعنی انسان با عمل خودش ساخته میشود؛ هرگونه عمل کند آن گونه ساخته میشود.

اين حرف در فلسفههای جديد اروپا يک حرف خيلی جديد تلقی شده که اسمش را گذاشتهاند فلسفه عمل (پراکسيسم) يعنی اينکه انسان ساخته عمل خودش است؛ در صورتی که از نظر ما هزار و چهارصد سال است که اين مسأله در قرآن مطرح است. انسان ساخته عمل خودش است؛ هر جور عمل کند همانجور ساخته میشود. انسان، سازنده عمل خودش است و هم ساخته شده عمل خودش.

نماز انسان را میسازد. چرا قرآن میگويد:يا ايُّهَا الَّذينَ امَنُوا اسْتَعينوا