كه از قرنها پيش تشكيلاتى مردمى وجود داشت كه در شرايط خاصى منسجم و فعال مىشد. مهمترين پايگاههاى اين تشكل سراسرى مساجد، حوزههاى علميه و حسينيهها بود.
اين تشكيلات در سال 1341 و بهويژه در محرم سال 1342 با هدايت امام فعال شد و لايههاى پايين و ميانى جامعه را تحتتأثير آموزههاى اسلامى- شيعى قرار داد. رشد آگاهى سياسى- اجتماعى و حضور فعال طبقه متوسط در صحنههاى مبارزاتى و رهبرى امام و روحانيان پيرو امام، تمامى معادلات جامعه ايران را دگرگون ساخت؛ بهگونهاى كه شيوهها و شگردهاى مؤثر در سركوبى مبارزات ديگر كارساز و مؤثر نبود.
حضرت امام بارها درباره قيام پانزدهم خرداد، علل و پىآمدهاى آن سخن گفت. از نظر ايشان اين واقعه، يكى از وقايع مهم و تأثيرگذار در تاريخ معاصر ايران است كه براى بسيارى از تحولات پس از آن، مبدأ و تعيينكننده بوده است. اگرچه رژيم شاه سعى داشت با اختلافافكنى ميان روحانيان و مراجع و طرح شعارها و موضوعات انحرافى نهضت را دچار اختلاف و انحراف نمايد، اما اين اقدام بهعلت مواضع دقيق و سنجيده امام و هوشيارى نيروهاى مبارز خنثى شد. امام آخرينبار در ارتباط با پانزدهم خرداد و تلاشهاى منافقانه و خصمانه رژيم شاه فرمود:
اولين و مهمترين فصل خونين مبارزه در عاشوراى خرداد رقم خورد. در پانزدهم خرداد 42 مقابله با گلوله تفنگ و مسلسل شاه نبود كه اگر تنها اين بود مقابله را آسان مىنمود.
بلكه علاوه بر آن از داخل جبهه خودى، گلوله حيله و مقدسمآبى و تحجر بود. گلوله زخم زبان و نفاق و دورويى بود كه هزار بار بيشتر از باروت و سرب جگر و جان را مىسوخت و مىدريد. در آن زمان روزى نبود كه حادثهاى نباشد، ايادىپنهان و آشكار شاه به شايعات و تهمتها متوسل شدند. حتى نسبت تارك الصلاة و كمونيست و عامل انگليس به افرادى كه هدايت مبارزه را بهعهده داشتند مىدادند. واقعاً روحانيت اصيل در تنهايى و اسارت، خون مىگريست كه چگونه آمريكا و نوكرش پهلوى مىخواهند ريشه ديانت و اسلام را بركنند، و عدهاى روحانى مقدسنما ناآگاه و يا بازى خورده، و عدهاى وابسته كه چهرهشان بعد از پيروزى روشن گشت، مسير اين خيانت بزرگ را هموار مىنمودند.[1]
[1]. صحيفه نور، ج 21، ص 92
پىآمدهاى قيام
دو واقعه بزرگ و تعيينكننده به فاصله پانزده سال روى داد؛ اولى آغازكننده روند انقلابى شدن نهضت اسلامى، و دومى پيروزى انقلابى كه سرآغاز دوران جديد و تحولات گستردهاى گرديد كه آثار و پىآمدهاى آن بسيارى از جريانهاى داخلى و جهانى را تحتتأثير قرار داد.
اگرچه قيام مردم براى سرنگونى رژيم وابسته و مقابله با سياستهاى تحميلى در مراحل اوليه به پيروزى نرسيد، ولى با توجه به موج عصيانى كه در مردم بهوجود آمد، مبارزه در اشكال مختلف ادامه يافت.[1]وضع اقتصادى كشور به اندازهاى بحرانى بود كه جز با كمكهاى خارجى و استفاده از همه ذخاير ارزى امكان عادىسازى و فعال شدن امور اقتصادى و معيشتى مردم وجود نداشت. در اين شرايط براى آينده رژيم سه رويكرد متفاوت متصور بود:
1. استقرار حكومت نظامى براى مدتى طولانى؛
2. تداوم تعطيلى مجلس و سركوب شديد هرگونه مخالفتى با دولت غيرنظامى؛
3. عادىسازى وضعيت و تعديل در برخورد با روحانيان، بهگونهاى كه عقبنشينى دولت تلقى نشود.
هيئت حاكم با توجه به ديدگاههاى آمريكا و با تظاهر به اجراى تعهدات خود، رويكرد سوم را برگزيد. آزادى شمارى از دستگيرشدگان، مذاكره با مراجع، انصراف از محاكمه امام و آزادى موقت ايشان، اعلام برگزارى انتخابات مجلس بيستويكم و محدود كردن تبليغات بر ضدروحانيان، در راستاى عادىسازى وضعيت انجام شد كه به اعتراف مقامات و كارشناسان رژيم، تأثير چندانى در ديدگاه مردم و عزم راسخ آنان براى ادامه قيام تا پيروزى نداشت. اعدام طيب حاجرضايى و حاج اسماعيل رضايى و محاكمه تعدادى از اعضاى نهضت آزادى، نشان داد كه اظهارات و تبليغات رژيم، درواقع سياستى رياكارانه براى فريب مردم است، و رژيم
[1]. براى بررسى مستند اين تحليل، به گزارش مشروح ساواك كه يك هفته پس از پانزدهم خرداد تهيه شده است، مراجعهنماييد: جواد منصورى، قيام 15 خرداد به روايت اسناد، ج 2، ص 309
همچنان درصدد قدرتنمايى و سركوب است.
ترور كِنِدى در دوم آذر 1342 و به قدرت رسيدن ليندن جانسون، براى شاه و هيئت حاكم بسيار خوشحالكننده بود.
جانسون تنها آن بخش از چارچوب سياست خارجى كِنِدى را مورد تأييد قرار داد كه دربردارنده حقوق بشر و قبول كاربرد نيروهاى پليس و ارتش براى برقرار نگهداشتن ثبات در كشورى از جهان سوم بود كه حاكمانش از متحدان آمريكا بهشمار مىرفتند.[1]
با مرگ كِنِدى، شاه سياست سركوب و خفقان را با شدت بيشترى پىگيرى كرد؛ زيرا جانشين او عميقاً تحتتأثير ديكتاتورىهايى كه در آسيا و آمريكاى لاتين از آنها ديدار كرده بود، قرار گرفت و از آنان پشتيبانى كرد.
فروش پيشرفتهترين سلاحهاى نظامى، حمايت كامل از اقدامات ضدمردمى، دفاع از حكومت شاه در آمريكا و اروپا و جلوگيرى از محكوميت رژيم در مجامع بينالمللى، بخشى از اقدامات انجام شده در دوران جانسون بود. با وجود چنين مواضعى، مقامات آمريكا نسبت به آينده رژيم و تداوم سلطه بر ايران نگران بودند و قيام ديگرى را پيشبينى مىكردند. وزير دفاع آمريكا، مك نامارا، مىگويد:
ملت ايران نارضايتى شديدى از حكومت خود دارد و بايد در رفع اين نارضايتى كوشيد، چون با اين ترتيب وضع ايران براى كمونيست شدن از هر زمانى آمادهتر است.[2]
اسدالله علم، به دليل سوابق، عملكرد و وابستگى او به سازمانها و دولتهاى بيگانه و دخالت مستقيم در كشتار مردم در پانزدهم خرداد بسيار منفور بود؛ بهگونهاى كه دولت آمريكا ادامه حكومت وى را تحمل نكرد و برنامه تغيير دولت را پى گرفت؛ هرچند علم در طول دوران يك سال و نيم نخستوزيرى، به كمك اسرائيل و انگليس، خدمات بزرگى به خاندان پهلوى و بقاى سلطنت كرده بود و به شدت مورد اعتماد و تكيهگاه شاه بود.
[1]. جيمز ا. بيل، شير و عقاب، ص 214
[2]. همان، ص 365
دستگاههاى اطلاعاتى آمريكا و انگليس در اقدامى هماهنگ، حسنعلى منصور پسر رجبعلى منصور، آخرين نخستوزير رضاشاه و از مهرههاى فراماسونرى، را براى نخستوزيرى انتخاب و شاه را مجبور به پذيرش آن و بركنارى علم كردند.[1]به دليل سوابق علم و پدرش در خدمتگزارى به خاندان پهلوى، وى همچنان يكى از نزديكان شاه باقى ماند و در سمت وزير دربار درواقع گرداننده بسيارى از امور كشور بود.
بركنارى علم و انتصاب منصور
در سال 1339، آمريكا براى ايجاد تغييرات بنيادى در ايران، نيروهاى متخصص و تحصيلكرده علاقهمند به غرب را در تشكيلاتى جديد با نام «كانون مترقى» به رياست حسنعلى منصور سازماندهى كرد. اين تشكيلات، در ابتدا فعاليت نيمهعلنى داشت و شرط عضويت در آن، داشتن حداقل مدرك ليسانس و وفادارى به آمريكا و سلطنت بود. اين كانون به پيشنهاد پروفسور پوپ، استاد دانشگاه ماساچوست و عضو سازمان سيا تأسيس گرديد.
«كانون تحت حمايت مستقيم دولت آمريكا بهوجود آمده بود و هدف استراتژيك آن نيز سپردن مقامات حساس مملكتى به اعضاى اين كانون بود، كه متعاقب اجراى دستورالعملهاى آمريكا، موسوم به انقلاب سفيد مىبايست صورت پذيرد، و مواضع مهرههاى رقيب را در ارگانهاى كشور به چنگ آورد.»[2]چرا كه استقرار سلطه و اجراى سياستهاى جديد آمريكا، نيازمند مديران و برنامههاى مورد تأييد و مطمئن بود.
او در شش ماهه دوم سال 1339 به ايران آمد و قريب شش الى هفت ماه در ايران بود، و مأموريت داشت در مورد پيشنهاد سفير وقت آمريكا و وزيرمختار سفارت آمريكا، بر اثر
[1]. ساواك در سال 1337 در بيوگرافى رجال كشور، در مورد حسنعلى منصور نوشت:« ... شخصيتى ندارد تا تمايلى داشتهباشد، ولى پدرش از عمال درجه اول سياست انگليس است. عاشق حاكم وقت و عضو جمعيت ياران دبيرستانى، متواضع ولى بىشخصيت، افكار عالى به هيچوجه ندارد، و تمام ترقى او روى نفوذ پدرش بود. كممغز، بىتجربه، عزيز بىجهت ....»( جواد منصورى، قيام 15 خرداد به روايت اسناد، ج 2، ص 359.)
[2]. دولتمردان ايران، ج 2، ص 71
خدمتى كه منصور به آنها كرده بود، آنان از وزارت خارجه و سياستمداران آمريكا خواسته بودند، ايران با روش يكحزبى اداره شود و ليدر حزب، منصور باشد، مطالعه كند.[1]
با تشكيل كانون و انتخاب بسيارى از نمايندگان مجلس از اعضاى كانون، نهتنها دولت، بلكه مجلس نيز در اختيار عناصر آمريكايى قرار گرفت. به دنبال آن، عوامل آمريكا به مديريت مؤسسات و شركتهاى بزرگ دولتى منصوب شدند. در ادامه سلطه سياسى بر اركان حاكميت، حزب ايران نوين، به توصيه آمريكا و تأييد و حمايت شاه تشكيل شد و به تدريج مقدمات انحلال بقيه احزاب دولتى (مردم و مليون) فراهم آمد. نفوذ و سلطه حزب بهگونهاى شد كه غالب رؤسا و مقامات براى حفظ موقعيت و آينده شغلى خود، از احزاب موجود استعفا دادند و به عضويت حزب جديد درآمدند.
آزادى امام از زندان
در آغاز دوران نخستوزيرى منصور، براى ارائه چهرهاى مردمى و آرام، پس از يك ماه، امام از زندان آزاد شد. منصور در ابتدا تا حدودى نسبت به سخنان و انتقادات روحانيان بردبارى نشان داد. برنامههاى خود را با حمايت شاه و كمك آمريكا و انگليس بهتدريج به اجرا گذاشت. او لايحه كاپيتولاسيون جديد و ايجاد مصونيت قضايى براى آمريكايىها را به تصويب مجلس رساند؛ با اين اميد كه براى دورهاى طولانى نخستوزير بماند و در كارنامه دولت و خانواده منصور سوابق خدمت صادقانه به آمريكا ثبت شود، امّا اقدامات و مواضع امام، صحنه سياسى كشور را دگرگون ساخت.
پس از آزادى امام در هجدهم فروردين 1343 در رسانهها و محافل سياسى تبليغ گستردهاى صورت گرفت كه روحانيان پذيرفتهاند ديگر در حكومت و سياست دخالت نداشته باشند. اما سخنرانى امام در 26 فروردين همان سال و تصريح مكرر بر سياسى بودن اسلام و
[1]. همان، ص 359
تكذيب مطالب منتشر شده، موضع ايشان را در ادامه مبارزه و سازشناپذيرى در مقابل رژيم وابسته نشان داد.
رژيم در نيمه اول سال 1343 چندين سخنرانى امام را با وجود افشاگرى و آگاهسازى ايشان درباره ضرورت تداوم مبارزه با رژيم شاه و سلطه آمريكا و اسرائيل، تحمل كرد؛ چرا كه نگران تكرار وقايع سال 1342 از جمله قيام مردم در پانزدهم خرداد بود.[1]
از تصويب كاپيتولاسيون تا تبعيد امام
با اعلام خبر تصويب لايحه كاپيتولاسيون و انتشار متن يادداشتهاى سفارت آمريكا و افشاى اهداف آن، امام با عزمى قاطع و با آگاهى كامل از ماهيت جريان، حركتى را آغاز كرد كه در واقع نهضت اسلامى را شتاب ديگرى داد و تأثير فراوانى در رشد آگاهى سياسى و ايجاد انگيزه مبارزاتى در گروهى از مردم داشت.
به موجب مفاد لايحه كاپيتولاسيون، بيش از چهل هزار آمريكايى و تكنسينهاى وابسته، اعضاى خانواده و خدمه آنان، اعم از نظامى و غيرنظامى، از حاكميت قضايى ايران خارج شدند و در رديف ديپلماتهاى سفارتخانهها قرار گرفتند كه به موجب كنوانسيون وين مىتوانستند از حق قضاوت كنسولى و يا مصونيت سياسى استفاده كنند.
تصويب اين لايحه موجى از شگفتى و تعجب را در محافل سياسى داخل و خارج از كشور، در پى داشت؛ زيرا با گسترش نهضتهاى استقلالطلبانه، تصويب چنين قانونى آن هم در كشورى كه هيچگاه رسماً مستعمره نبود، بسيار دور از انتظار مىنمود. چگونگى طرح لايحه و مطالب بيان شده در توجيه و تصويب آن، داستان غمانگيزى است كه بايد جداگانه خواند و در آن تأمل كرد.
رژيم شاه كه به خوبى مىدانست ملت ايران هرگز چنين ننگى را تحمل نكرده و در برابر آن بىتفاوت نخواهد نشست، با سانسور شديد و كنترل همه جانبه، كوشش به عمل آورد تا از
[1]. براى اطلاع بيشتر بنگريد به: صحيفه نور، ج 1، ص 113- 109
درزكردن اين جنايت تاريخى جلوگيرى كند. و اين خيانت را نيز همانند صدها خيانت ديگر دور از چشم تودهها پوشيده نگهدارد. از اين رو در جرايد و مطبوعات ايران از انعكاس اين رهآورد تازه انقلاب سفيد به شدت جلوگيرى كرد.[1]
حضرت امام اعلام كرد كه قصد دارد در روز بيستم جمادىالثانى 1384، سالروز ميلاد حضرت فاطمه عليها السلام، برابر با چهارم آبان 1343، در مسجد اعظم سخنرانى كند. جمعيت بسيارى از شهرهاى ديگر به قم آمدند. اين سخنرانى تاريخى حاوى مطالب بسيار مهمى در تحليل از وضعيت كشور، روند تحولات، نقش آمريكا و اسرائيل و وظيفه مردم و روحانيان در اين باره بود.
... من تأثرات قلبى خودم را نمىتوانم اظهار كنم، قلب من در فشار است، ايران ديگر عيد ندارد ... عزت ما پايكوب شد، عظمت ايران از بين رفت .... اگر يك خادم آمريكايى يا يك آشپز آمريكايى، مرجع تقليد شما را در وسط بازار ترور كند، زير پاى خود منكوب كند، پليس ايران حق ندارد جلو او را بگيرد، دادگاههاى ايران حق محاكمه ندارند ....
اگر نفوذ روحانيون باشد نمىگذارد يك دستنشانده آمريكا اين غلطها را بكند، از ايران بيرونش مىكنند. نفوذ روحانى مضرّ به حال ملت است؟ نه خير مضر به حال شماست. مضر به حال خائنها است. نه مضر به حال ملت ....
آقايان! من اعلام خطر مىكنم، در مجلس گفتند نگذاريد پردهها بالا برود، معلوم مىشود براى ما خوابهايى ديدهاند. از اين بدتر چه خواهند كرد؟
اى سران اسلام به داد اسلام برسيد.
رئيسجمهور آمريكا بداند اين معنا را كه امروز در پيش ملت ما از منفورترين افراد بشر است.
ما اين قانون را كه به اصطلاح خودشان گذرانيدهاند، قانون نمىدانيم. ما اين مجلس را مجلس نمىدانيم. ما اين دولت را دولت نمىدانيم. اينها خائناند، خائن بر كشورند ....[2]
[1]. سيدحميد روحانى، بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، ج 1، ص 708
[2]. براى مطالعه متن كامل سخنرانى و اعلاميه بنگريد به: صحيفه نور، ج 1، ص 112- 102
اين سخنرانى و انتشار اعلاميه شديداللحن پس از آن، تمامى تحليلها و برنامهريزىهاى سياسى- امنيتى رژيم و آمريكا را برهم زد؛ چرا كه آنان انتظار نداشتند كه امام، آمريكا و اسرائيل را مستقيماً محكوم كند و آنان را خائن، جنايتكار و منفور بداند. ايشان در اين سخنرانى صريحاً خواستار سقوط رژيم و قطع سلطه آمريكا و نابودى اسرائيل غاصب شد.
از اين رو اگر تا روز چهارم آبان 1343 تصور رژيم شاه اين بود كه امام در مقابل استبداد و فساد قيام كرده است، اين سخنان نشاندهنده مقابله و ضديت وى با سلطه آمريكا و اسرائيل بود.
سرانجام در سيزدهم آبان 1343 به دستور آمريكا و با وجود عدم تمايل محمدرضا، به دليل ترس از تكرار قيام پانزدهم خرداد، امام به تركيه تبعيد شد.[1]
ساواك علاوه بر تدابير گسترده امنيتى در شهرهاى بزرگ، اطلاعيهاى به اين شرح منتشر كرد:
طبق اطلاع موثق و شواهد و دلايل كافى، چون آقاى خمينى و تحريكات مشاراليه عليه منافع ملت و امنيت و استقلال و تماميت ارضى كشور تشخيص داده شد، لذا در تاريخ سيزدهم آبان ماه 1343 از ايران تبعيد گرديد.[2]
[1]. ارتشبد فردوست در اين باره مىنويسد:« منصور برنامههاى مهمى به سود غرب داشت كه يكى از آنها كاپيتولاسيون بود كه با مقاومت جدى امامخمينى مواجه شد. مخالفت ايشان با نفوذ آمريكا و غرب و اقدامات محمدرضا در دوران منصور شدت گرفت و بالاخره منجر به تبعيد ايشان به تركيه گرديد. همانطور كه منصور به دستور آمريكا و با اختيارات ويژه به صدارت رسيد، تبعيد امام خمينى نيز به دستور مستقيم آمريكا بود. تصور من اين است كه شخص محمدرضا تمايلى نداشت و بهتر است بگويم از انجام آن واهمه داشت. شب قبل از تبعيد امام، محمدرضا در كاخ ميهمان داشت و حدود بيست نفر مدعو داشتند. منصور نخستوزير نيز حضور داشت. منصور حدود نيم ساعت با محمدرضا در وسط سالن قدم مىزد و من متوجه آنان بودم. استنباطم اين بود كه منصور در موضوعى پافشارى مىكند و محمدرضا موافق نيست. يك بار شنيدم كه محمدرضا به منصور گفت: چه اصرارى داريد؟ بالاخره محمدرضا مرا خواست و با بىميلى گفت: ببينيد نخستوزير چه مىخواهد؟ منصور مطرح كرد كه هرچه سريعتر آيتالله خمينى به تركيه تبعيد شود. گفتم: به پاكروان بايد گفته شود. گفت: تلفن كنيد! تلفن كردم. پاكروان گفت: آيا مىتوانم با شاه صحبت كنم؟ به محمدرضا گفتم، او به اتاق ديگرى رفت و با وى صحبت كرد. دستور تبعيد امام صادر شد و همان شب، مولوى، رئيس ساواك تهران، به همراه نيروهاى هوابرد به قم رفت. ايشان را به تهران آورد و صبح روز بعد با هواپيما به تركيه تبعيد شدند.( حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، ج 1، ص 516.)
[2]. روزنامههاى 13 آبان 1343.