خدمتى كه منصور به آنها كرده بود، آنان از وزارت خارجه و سياستمداران آمريكا خواسته بودند، ايران با روش يكحزبى اداره شود و ليدر حزب، منصور باشد، مطالعه كند.[1]
با تشكيل كانون و انتخاب بسيارى از نمايندگان مجلس از اعضاى كانون، نهتنها دولت، بلكه مجلس نيز در اختيار عناصر آمريكايى قرار گرفت. به دنبال آن، عوامل آمريكا به مديريت مؤسسات و شركتهاى بزرگ دولتى منصوب شدند. در ادامه سلطه سياسى بر اركان حاكميت، حزب ايران نوين، به توصيه آمريكا و تأييد و حمايت شاه تشكيل شد و به تدريج مقدمات انحلال بقيه احزاب دولتى (مردم و مليون) فراهم آمد. نفوذ و سلطه حزب بهگونهاى شد كه غالب رؤسا و مقامات براى حفظ موقعيت و آينده شغلى خود، از احزاب موجود استعفا دادند و به عضويت حزب جديد درآمدند.
آزادى امام از زندان
در آغاز دوران نخستوزيرى منصور، براى ارائه چهرهاى مردمى و آرام، پس از يك ماه، امام از زندان آزاد شد. منصور در ابتدا تا حدودى نسبت به سخنان و انتقادات روحانيان بردبارى نشان داد. برنامههاى خود را با حمايت شاه و كمك آمريكا و انگليس بهتدريج به اجرا گذاشت. او لايحه كاپيتولاسيون جديد و ايجاد مصونيت قضايى براى آمريكايىها را به تصويب مجلس رساند؛ با اين اميد كه براى دورهاى طولانى نخستوزير بماند و در كارنامه دولت و خانواده منصور سوابق خدمت صادقانه به آمريكا ثبت شود، امّا اقدامات و مواضع امام، صحنه سياسى كشور را دگرگون ساخت.
پس از آزادى امام در هجدهم فروردين 1343 در رسانهها و محافل سياسى تبليغ گستردهاى صورت گرفت كه روحانيان پذيرفتهاند ديگر در حكومت و سياست دخالت نداشته باشند. اما سخنرانى امام در 26 فروردين همان سال و تصريح مكرر بر سياسى بودن اسلام و
[1]. همان، ص 359
تكذيب مطالب منتشر شده، موضع ايشان را در ادامه مبارزه و سازشناپذيرى در مقابل رژيم وابسته نشان داد.
رژيم در نيمه اول سال 1343 چندين سخنرانى امام را با وجود افشاگرى و آگاهسازى ايشان درباره ضرورت تداوم مبارزه با رژيم شاه و سلطه آمريكا و اسرائيل، تحمل كرد؛ چرا كه نگران تكرار وقايع سال 1342 از جمله قيام مردم در پانزدهم خرداد بود.[1]
از تصويب كاپيتولاسيون تا تبعيد امام
با اعلام خبر تصويب لايحه كاپيتولاسيون و انتشار متن يادداشتهاى سفارت آمريكا و افشاى اهداف آن، امام با عزمى قاطع و با آگاهى كامل از ماهيت جريان، حركتى را آغاز كرد كه در واقع نهضت اسلامى را شتاب ديگرى داد و تأثير فراوانى در رشد آگاهى سياسى و ايجاد انگيزه مبارزاتى در گروهى از مردم داشت.
به موجب مفاد لايحه كاپيتولاسيون، بيش از چهل هزار آمريكايى و تكنسينهاى وابسته، اعضاى خانواده و خدمه آنان، اعم از نظامى و غيرنظامى، از حاكميت قضايى ايران خارج شدند و در رديف ديپلماتهاى سفارتخانهها قرار گرفتند كه به موجب كنوانسيون وين مىتوانستند از حق قضاوت كنسولى و يا مصونيت سياسى استفاده كنند.
تصويب اين لايحه موجى از شگفتى و تعجب را در محافل سياسى داخل و خارج از كشور، در پى داشت؛ زيرا با گسترش نهضتهاى استقلالطلبانه، تصويب چنين قانونى آن هم در كشورى كه هيچگاه رسماً مستعمره نبود، بسيار دور از انتظار مىنمود. چگونگى طرح لايحه و مطالب بيان شده در توجيه و تصويب آن، داستان غمانگيزى است كه بايد جداگانه خواند و در آن تأمل كرد.
رژيم شاه كه به خوبى مىدانست ملت ايران هرگز چنين ننگى را تحمل نكرده و در برابر آن بىتفاوت نخواهد نشست، با سانسور شديد و كنترل همه جانبه، كوشش به عمل آورد تا از
[1]. براى اطلاع بيشتر بنگريد به: صحيفه نور، ج 1، ص 113- 109
درزكردن اين جنايت تاريخى جلوگيرى كند. و اين خيانت را نيز همانند صدها خيانت ديگر دور از چشم تودهها پوشيده نگهدارد. از اين رو در جرايد و مطبوعات ايران از انعكاس اين رهآورد تازه انقلاب سفيد به شدت جلوگيرى كرد.[1]
حضرت امام اعلام كرد كه قصد دارد در روز بيستم جمادىالثانى 1384، سالروز ميلاد حضرت فاطمه عليها السلام، برابر با چهارم آبان 1343، در مسجد اعظم سخنرانى كند. جمعيت بسيارى از شهرهاى ديگر به قم آمدند. اين سخنرانى تاريخى حاوى مطالب بسيار مهمى در تحليل از وضعيت كشور، روند تحولات، نقش آمريكا و اسرائيل و وظيفه مردم و روحانيان در اين باره بود.
... من تأثرات قلبى خودم را نمىتوانم اظهار كنم، قلب من در فشار است، ايران ديگر عيد ندارد ... عزت ما پايكوب شد، عظمت ايران از بين رفت .... اگر يك خادم آمريكايى يا يك آشپز آمريكايى، مرجع تقليد شما را در وسط بازار ترور كند، زير پاى خود منكوب كند، پليس ايران حق ندارد جلو او را بگيرد، دادگاههاى ايران حق محاكمه ندارند ....
اگر نفوذ روحانيون باشد نمىگذارد يك دستنشانده آمريكا اين غلطها را بكند، از ايران بيرونش مىكنند. نفوذ روحانى مضرّ به حال ملت است؟ نه خير مضر به حال شماست. مضر به حال خائنها است. نه مضر به حال ملت ....
آقايان! من اعلام خطر مىكنم، در مجلس گفتند نگذاريد پردهها بالا برود، معلوم مىشود براى ما خوابهايى ديدهاند. از اين بدتر چه خواهند كرد؟
اى سران اسلام به داد اسلام برسيد.
رئيسجمهور آمريكا بداند اين معنا را كه امروز در پيش ملت ما از منفورترين افراد بشر است.
ما اين قانون را كه به اصطلاح خودشان گذرانيدهاند، قانون نمىدانيم. ما اين مجلس را مجلس نمىدانيم. ما اين دولت را دولت نمىدانيم. اينها خائناند، خائن بر كشورند ....[2]
[1]. سيدحميد روحانى، بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، ج 1، ص 708
[2]. براى مطالعه متن كامل سخنرانى و اعلاميه بنگريد به: صحيفه نور، ج 1، ص 112- 102
اين سخنرانى و انتشار اعلاميه شديداللحن پس از آن، تمامى تحليلها و برنامهريزىهاى سياسى- امنيتى رژيم و آمريكا را برهم زد؛ چرا كه آنان انتظار نداشتند كه امام، آمريكا و اسرائيل را مستقيماً محكوم كند و آنان را خائن، جنايتكار و منفور بداند. ايشان در اين سخنرانى صريحاً خواستار سقوط رژيم و قطع سلطه آمريكا و نابودى اسرائيل غاصب شد.
از اين رو اگر تا روز چهارم آبان 1343 تصور رژيم شاه اين بود كه امام در مقابل استبداد و فساد قيام كرده است، اين سخنان نشاندهنده مقابله و ضديت وى با سلطه آمريكا و اسرائيل بود.
سرانجام در سيزدهم آبان 1343 به دستور آمريكا و با وجود عدم تمايل محمدرضا، به دليل ترس از تكرار قيام پانزدهم خرداد، امام به تركيه تبعيد شد.[1]
ساواك علاوه بر تدابير گسترده امنيتى در شهرهاى بزرگ، اطلاعيهاى به اين شرح منتشر كرد:
طبق اطلاع موثق و شواهد و دلايل كافى، چون آقاى خمينى و تحريكات مشاراليه عليه منافع ملت و امنيت و استقلال و تماميت ارضى كشور تشخيص داده شد، لذا در تاريخ سيزدهم آبان ماه 1343 از ايران تبعيد گرديد.[2]
[1]. ارتشبد فردوست در اين باره مىنويسد:« منصور برنامههاى مهمى به سود غرب داشت كه يكى از آنها كاپيتولاسيون بود كه با مقاومت جدى امامخمينى مواجه شد. مخالفت ايشان با نفوذ آمريكا و غرب و اقدامات محمدرضا در دوران منصور شدت گرفت و بالاخره منجر به تبعيد ايشان به تركيه گرديد. همانطور كه منصور به دستور آمريكا و با اختيارات ويژه به صدارت رسيد، تبعيد امام خمينى نيز به دستور مستقيم آمريكا بود. تصور من اين است كه شخص محمدرضا تمايلى نداشت و بهتر است بگويم از انجام آن واهمه داشت. شب قبل از تبعيد امام، محمدرضا در كاخ ميهمان داشت و حدود بيست نفر مدعو داشتند. منصور نخستوزير نيز حضور داشت. منصور حدود نيم ساعت با محمدرضا در وسط سالن قدم مىزد و من متوجه آنان بودم. استنباطم اين بود كه منصور در موضوعى پافشارى مىكند و محمدرضا موافق نيست. يك بار شنيدم كه محمدرضا به منصور گفت: چه اصرارى داريد؟ بالاخره محمدرضا مرا خواست و با بىميلى گفت: ببينيد نخستوزير چه مىخواهد؟ منصور مطرح كرد كه هرچه سريعتر آيتالله خمينى به تركيه تبعيد شود. گفتم: به پاكروان بايد گفته شود. گفت: تلفن كنيد! تلفن كردم. پاكروان گفت: آيا مىتوانم با شاه صحبت كنم؟ به محمدرضا گفتم، او به اتاق ديگرى رفت و با وى صحبت كرد. دستور تبعيد امام صادر شد و همان شب، مولوى، رئيس ساواك تهران، به همراه نيروهاى هوابرد به قم رفت. ايشان را به تهران آورد و صبح روز بعد با هواپيما به تركيه تبعيد شدند.( حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، ج 1، ص 516.)
[2]. روزنامههاى 13 آبان 1343.
حكومت پهلوى بدون توجه به مقام و موقعيت امام و با ناديده گرفتن عرف حقوقى، كه هيچكس را با هر اتهامى به كشور ديگرى تحويل نمىدهند، در ظرف چند ساعت يك مجتهد را محاكمه و محكوم كرد و حكم را به اجرا در آورد. بلافاصله چند نفر، از جمله فرزند امام، حاج آقا مصطفى بازداشت و حكومت نظامى اعلام نشدهاى به اجرا درآمد. پس از دو ماه بازداشت، فرزند امام نيز به تركيه تبعيد شد.
با تبعيد امام، تصور حاكميت اين بود كه مانع اصلى اجراى برنامههاى مورد نظر غرب حذف شده است و به اين ترتيب، روند تحولات، عادى خواهد شد. اين در حالى بود كه گروههاى متعدد مردمى به ويژه روحانيان، مبارزات زيرزمينى را شكل دادند و زمينههاى دگرگونى فرهنگى و سياسى را به وجود آوردند.
دولت با بهكار گرفتن كليه امكانات و حمايتهاى خارجى، سعى در توجيه كاپيتولاسيون و تبليغ يكپارچه بودن مردم در پشت سر خود داشت و اجازه كوچكترين فعاليت سياسى و اجتماعى را به كسى نمىداد. مغازههايى كه در اعتراض به تبعيد امام تعطيل كرده بودند، ابتدا اموال آنها را غارت مىكردند و سپس ورودى آن را با ديوار مسدود مىكردند.
آمريكا براى توجيه اقدامات سركوبگرانه و خفقانآور رژيم و آرام كردن افكار عمومى غرب تبليغ مىكرد كه مخالفان شاه همان مخالفان آمريكا هستند كه از طرف شوروى و كمونيستها هدايت و حمايت مىشوند. اما نفرت از آمريكا و عمال آن سرانجام با كشته شدن حسنعلى منصور، نخستوزير، در مقابل مجلس شوراى ملى، محل تصويب و قانونىكردن خيانتها، به شكل جديدى آشكار شد.
ساعت 10 روز اول بهمن 1343، حادثهاى مهم، نه تنها ايران را كه تمامى رسانهها و محافل سياسى و بينالمللى را تكان داد.
شهيدان محمد بخارايى، مرتضى نيكنژاد، رضا صفار هرندى در اقدامى حساب شده و شجاعانه، منصور را در حالى كه از ماشين در مقابل مجلس پياده شده، و به طرف درب ورودى
مجلس مىرفت كشتند. اگرچه منصور در همان روز مرد، ولى جنازه او را چند روز نگهداشتند تا مراسم ششم بهمن (سالگرد برگزارى رفراندوم انقلاب سفيد) برگزار شود. با دستگيرى ضاربان و افراد ديگرى از گروه جمعيتهاى مؤتلفه اسلامى بازجويى و محاكمه آنان انجام شد و سرانجام در 26 خرداد 1344، آنان به همراه حاج صادق امانى با محكوميت به اعدام به شهادت رسيدند. اعضاى ديگر گروه كه ده نفر بودند، به حبس از پنج سال تا ابد محكوم گرديدند.
مرگ منصور، موجى از شادى و انگيزه به تمايل مسلحانه برضد رژيم در ميان مردم ايجاد كرد و موجب نگرانى شديد مقامات ايران و آمريكا و تغييرات گسترده در مديريت كشور گرديد.
رژيم هنوز از شوك ناشى از مرگ منصور به خود نيامده بود كه در 21 فروردين 1344 يكى از سربازان گارد شاهنشاهى به نام رضا شمسآبادى به ترور شاه در كاخ مرمر اقدام كرد. اگرچه با دخالت تعدادى از نيروهاى گارد و كشته شدن چند نفر، از جمله شمسآبادى، اين طرح به هدف خود نرسيد، ولى رعب و نگرانى بيشترى را در هيئت حاكم رژيم به وجود آورد؛ بهگونهاى كه افزون بر افزايش تدابير امنيتى و حفاظتى، موضوع جانشينى وليعهد براى تداوم نظام سلطنتى مطرح گرديد و در سالهاى بعد به اجرا درآمد.
فصل سوم: گسترش مبارزات و تشديد سركوب
مقدمه
رويدادهاى نيمه دوم سال 1343 زمينهساز تشديد سركوب مبارزان گرديد؛ چرا كه روند تحولات نشاندهنده آن بود كه جريان براندازى رژيم در حال گسترش و تقويت است. شاه تحت فشار شديدى براى ايجاد تغييرات در مديريتهاى امنيتى، پليسى و سياسى قرار داشت.
و كشته شدن منصور، فرصت و توجيه خوبى براى بركنارى تعدادى از مسئولان و انتصاب افراد جديد شد.
تيمسار پاكروان، رئيس ساواك، به عنوان فردى معتدل و مورد اعتماد از كار بركنار شد و تيمسار نصيرى كه سابقه طولانى در خشونت و سركوب مبارزان در سمت رياست شهربانى كل كشور و وفادارى بىچون و چرا نسبت به شاه داشت، به رياست ساواك منصوب گرديد.[1]همچنين تيمسار حسين فردوست به سمت قائم مقام ساواك و رئيس دفتر ويژه اطلاعات در دربار منصوب شد.
از اين زمان به بعد، حضور و نفوذ موساد، سازمان اطلاعاتى اسرائيل، بيشتر شد و در عمل ساواك در اختيار دو سازمان اطلاعاتى سيا و موساد قرار گرفت. روابط ايران و اسرائيل بسيار
[1]. براى اطلاع بيشتر از فعاليتهاى 25 ساله نصيرى بنگريد به: حسين فردوست، ظهور و سقوط سطلنت پهلوى، ج 1
گسترده و همكارىهاى امنيتى، نظامى، اطلاعاتى، تسليحاتى و آموزشى، كاملًا محرمانه زيرنظر ساواك فعال گرديد.
مهمترين و تأثيرگذارترين تحول در پايان سال 1343 انتصاب اميرعباس هويدا به نخستوزيرى و تشكيل چندين گروه براى مبارزه مسلحانه بود.
دولت هويدا
انتصاب هويدا[1]به نخستوزيرى، پس از مرگ منصور، براى تمركز بيشتر قدرت در دربار و سلب قدرت تصميمگيرى و سياستگذارى كلان از دولت بود. از اين رو هويدا در دوران نخستوزيرى خود، هيچگاه ارادهاى از خود در مقابل شاه نشان نداد و هميشه خود را چاكر و غلام حلقه بهگوش و بنده خدايگان مىدانست.
هويدا در سيزده سال مأموريت نخستوزيرى خود، با هفت وزير بهائى و تعدادى فراماسون و جاسوس سيا، خيانتهاى بزرگى در زمينههاى اقتصادى، فرهنگى و سياسى كرد كه خود تاريخ مفصلى دارد و نيازمند تحقيق مستقل و مستندى است. خدماتى كه او به بهائيت، اسرائيل و صهيونيسم كرد، بىسابقه و بىنظير است. نمونهاى از هزاران سند از اسناد
[1].« پدر بزرگ هويدا، ميرزا رضا قناد، از بهائيان مخلص و فداكار و مجذوب عباس افندى بود. او به واسطه نزديكى با عباسافندى، از خشم مسلمانان بيم داشت. لذا به عكا رفت و مستخدم و نوكر عباس افندى شد. به لحاظ تعصب و علاقهاى كه به اين فرقه داشت، مورد لطف و محبت خاص او قرار گرفت ... و لقب« عينالملك» گرفت. با كمك بختيارىها به وزارت خارجه رفت و مأموريت سوريه و لبنان گرفت و قونسول ايران در اين منطقه شد. پنهانى براى بهائىها تبليغ مىكرد. با انگليس هم رابطه داشت و پس از چند ماه مأمور جده شد و خود را به ملك سعود نزديك كرد .... روزنامههاى عربى به علت تبليغ به نفع بهائىها به اين انتصاب اعتراض كردند.
عينالملك دو پسر داشت. يكى به نام اميرعباس و ديگرى به نام فريدون. اميرعباس به پيروى از مسلك پدر خويش، به سران بهائى نزديك شد و از هيچ خدمتگزارى در ترويج مسلك بهائى فروگذار نمىكرد. اميرعباس به حكم سابقه پدر وارد خدمت در وزارت خارجه شد .... عبداله انتظام- پس از تخلفات متعدد هويدا در وزارت خارجه- وى را به شركت نفت منتقل نمود. هويدا در شركت نفت معاون ادارى مدير عامل شد و با دستياران خود فؤاد روحانى، مهندس فرخان سه تفنگدار بهايىها سعى كردند تا حدى كه مقدورشان است، افراد بهائى را در كارهاى مؤثر شركت نفت بگمارند و همين كار را هم كردند.»( حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، ج 2، ص 376)