اين سخنرانى و انتشار اعلاميه شديداللحن پس از آن، تمامى تحليلها و برنامهريزىهاى سياسى- امنيتى رژيم و آمريكا را برهم زد؛ چرا كه آنان انتظار نداشتند كه امام، آمريكا و اسرائيل را مستقيماً محكوم كند و آنان را خائن، جنايتكار و منفور بداند. ايشان در اين سخنرانى صريحاً خواستار سقوط رژيم و قطع سلطه آمريكا و نابودى اسرائيل غاصب شد.
از اين رو اگر تا روز چهارم آبان 1343 تصور رژيم شاه اين بود كه امام در مقابل استبداد و فساد قيام كرده است، اين سخنان نشاندهنده مقابله و ضديت وى با سلطه آمريكا و اسرائيل بود.
سرانجام در سيزدهم آبان 1343 به دستور آمريكا و با وجود عدم تمايل محمدرضا، به دليل ترس از تكرار قيام پانزدهم خرداد، امام به تركيه تبعيد شد.[1]
ساواك علاوه بر تدابير گسترده امنيتى در شهرهاى بزرگ، اطلاعيهاى به اين شرح منتشر كرد:
طبق اطلاع موثق و شواهد و دلايل كافى، چون آقاى خمينى و تحريكات مشاراليه عليه منافع ملت و امنيت و استقلال و تماميت ارضى كشور تشخيص داده شد، لذا در تاريخ سيزدهم آبان ماه 1343 از ايران تبعيد گرديد.[2]
[1]. ارتشبد فردوست در اين باره مىنويسد:« منصور برنامههاى مهمى به سود غرب داشت كه يكى از آنها كاپيتولاسيون بود كه با مقاومت جدى امامخمينى مواجه شد. مخالفت ايشان با نفوذ آمريكا و غرب و اقدامات محمدرضا در دوران منصور شدت گرفت و بالاخره منجر به تبعيد ايشان به تركيه گرديد. همانطور كه منصور به دستور آمريكا و با اختيارات ويژه به صدارت رسيد، تبعيد امام خمينى نيز به دستور مستقيم آمريكا بود. تصور من اين است كه شخص محمدرضا تمايلى نداشت و بهتر است بگويم از انجام آن واهمه داشت. شب قبل از تبعيد امام، محمدرضا در كاخ ميهمان داشت و حدود بيست نفر مدعو داشتند. منصور نخستوزير نيز حضور داشت. منصور حدود نيم ساعت با محمدرضا در وسط سالن قدم مىزد و من متوجه آنان بودم. استنباطم اين بود كه منصور در موضوعى پافشارى مىكند و محمدرضا موافق نيست. يك بار شنيدم كه محمدرضا به منصور گفت: چه اصرارى داريد؟ بالاخره محمدرضا مرا خواست و با بىميلى گفت: ببينيد نخستوزير چه مىخواهد؟ منصور مطرح كرد كه هرچه سريعتر آيتالله خمينى به تركيه تبعيد شود. گفتم: به پاكروان بايد گفته شود. گفت: تلفن كنيد! تلفن كردم. پاكروان گفت: آيا مىتوانم با شاه صحبت كنم؟ به محمدرضا گفتم، او به اتاق ديگرى رفت و با وى صحبت كرد. دستور تبعيد امام صادر شد و همان شب، مولوى، رئيس ساواك تهران، به همراه نيروهاى هوابرد به قم رفت. ايشان را به تهران آورد و صبح روز بعد با هواپيما به تركيه تبعيد شدند.( حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، ج 1، ص 516.)
[2]. روزنامههاى 13 آبان 1343.
حكومت پهلوى بدون توجه به مقام و موقعيت امام و با ناديده گرفتن عرف حقوقى، كه هيچكس را با هر اتهامى به كشور ديگرى تحويل نمىدهند، در ظرف چند ساعت يك مجتهد را محاكمه و محكوم كرد و حكم را به اجرا در آورد. بلافاصله چند نفر، از جمله فرزند امام، حاج آقا مصطفى بازداشت و حكومت نظامى اعلام نشدهاى به اجرا درآمد. پس از دو ماه بازداشت، فرزند امام نيز به تركيه تبعيد شد.
با تبعيد امام، تصور حاكميت اين بود كه مانع اصلى اجراى برنامههاى مورد نظر غرب حذف شده است و به اين ترتيب، روند تحولات، عادى خواهد شد. اين در حالى بود كه گروههاى متعدد مردمى به ويژه روحانيان، مبارزات زيرزمينى را شكل دادند و زمينههاى دگرگونى فرهنگى و سياسى را به وجود آوردند.
دولت با بهكار گرفتن كليه امكانات و حمايتهاى خارجى، سعى در توجيه كاپيتولاسيون و تبليغ يكپارچه بودن مردم در پشت سر خود داشت و اجازه كوچكترين فعاليت سياسى و اجتماعى را به كسى نمىداد. مغازههايى كه در اعتراض به تبعيد امام تعطيل كرده بودند، ابتدا اموال آنها را غارت مىكردند و سپس ورودى آن را با ديوار مسدود مىكردند.
آمريكا براى توجيه اقدامات سركوبگرانه و خفقانآور رژيم و آرام كردن افكار عمومى غرب تبليغ مىكرد كه مخالفان شاه همان مخالفان آمريكا هستند كه از طرف شوروى و كمونيستها هدايت و حمايت مىشوند. اما نفرت از آمريكا و عمال آن سرانجام با كشته شدن حسنعلى منصور، نخستوزير، در مقابل مجلس شوراى ملى، محل تصويب و قانونىكردن خيانتها، به شكل جديدى آشكار شد.
ساعت 10 روز اول بهمن 1343، حادثهاى مهم، نه تنها ايران را كه تمامى رسانهها و محافل سياسى و بينالمللى را تكان داد.
شهيدان محمد بخارايى، مرتضى نيكنژاد، رضا صفار هرندى در اقدامى حساب شده و شجاعانه، منصور را در حالى كه از ماشين در مقابل مجلس پياده شده، و به طرف درب ورودى
مجلس مىرفت كشتند. اگرچه منصور در همان روز مرد، ولى جنازه او را چند روز نگهداشتند تا مراسم ششم بهمن (سالگرد برگزارى رفراندوم انقلاب سفيد) برگزار شود. با دستگيرى ضاربان و افراد ديگرى از گروه جمعيتهاى مؤتلفه اسلامى بازجويى و محاكمه آنان انجام شد و سرانجام در 26 خرداد 1344، آنان به همراه حاج صادق امانى با محكوميت به اعدام به شهادت رسيدند. اعضاى ديگر گروه كه ده نفر بودند، به حبس از پنج سال تا ابد محكوم گرديدند.
مرگ منصور، موجى از شادى و انگيزه به تمايل مسلحانه برضد رژيم در ميان مردم ايجاد كرد و موجب نگرانى شديد مقامات ايران و آمريكا و تغييرات گسترده در مديريت كشور گرديد.
رژيم هنوز از شوك ناشى از مرگ منصور به خود نيامده بود كه در 21 فروردين 1344 يكى از سربازان گارد شاهنشاهى به نام رضا شمسآبادى به ترور شاه در كاخ مرمر اقدام كرد. اگرچه با دخالت تعدادى از نيروهاى گارد و كشته شدن چند نفر، از جمله شمسآبادى، اين طرح به هدف خود نرسيد، ولى رعب و نگرانى بيشترى را در هيئت حاكم رژيم به وجود آورد؛ بهگونهاى كه افزون بر افزايش تدابير امنيتى و حفاظتى، موضوع جانشينى وليعهد براى تداوم نظام سلطنتى مطرح گرديد و در سالهاى بعد به اجرا درآمد.
فصل سوم: گسترش مبارزات و تشديد سركوب
مقدمه
رويدادهاى نيمه دوم سال 1343 زمينهساز تشديد سركوب مبارزان گرديد؛ چرا كه روند تحولات نشاندهنده آن بود كه جريان براندازى رژيم در حال گسترش و تقويت است. شاه تحت فشار شديدى براى ايجاد تغييرات در مديريتهاى امنيتى، پليسى و سياسى قرار داشت.
و كشته شدن منصور، فرصت و توجيه خوبى براى بركنارى تعدادى از مسئولان و انتصاب افراد جديد شد.
تيمسار پاكروان، رئيس ساواك، به عنوان فردى معتدل و مورد اعتماد از كار بركنار شد و تيمسار نصيرى كه سابقه طولانى در خشونت و سركوب مبارزان در سمت رياست شهربانى كل كشور و وفادارى بىچون و چرا نسبت به شاه داشت، به رياست ساواك منصوب گرديد.[1]همچنين تيمسار حسين فردوست به سمت قائم مقام ساواك و رئيس دفتر ويژه اطلاعات در دربار منصوب شد.
از اين زمان به بعد، حضور و نفوذ موساد، سازمان اطلاعاتى اسرائيل، بيشتر شد و در عمل ساواك در اختيار دو سازمان اطلاعاتى سيا و موساد قرار گرفت. روابط ايران و اسرائيل بسيار
[1]. براى اطلاع بيشتر از فعاليتهاى 25 ساله نصيرى بنگريد به: حسين فردوست، ظهور و سقوط سطلنت پهلوى، ج 1
گسترده و همكارىهاى امنيتى، نظامى، اطلاعاتى، تسليحاتى و آموزشى، كاملًا محرمانه زيرنظر ساواك فعال گرديد.
مهمترين و تأثيرگذارترين تحول در پايان سال 1343 انتصاب اميرعباس هويدا به نخستوزيرى و تشكيل چندين گروه براى مبارزه مسلحانه بود.
دولت هويدا
انتصاب هويدا[1]به نخستوزيرى، پس از مرگ منصور، براى تمركز بيشتر قدرت در دربار و سلب قدرت تصميمگيرى و سياستگذارى كلان از دولت بود. از اين رو هويدا در دوران نخستوزيرى خود، هيچگاه ارادهاى از خود در مقابل شاه نشان نداد و هميشه خود را چاكر و غلام حلقه بهگوش و بنده خدايگان مىدانست.
هويدا در سيزده سال مأموريت نخستوزيرى خود، با هفت وزير بهائى و تعدادى فراماسون و جاسوس سيا، خيانتهاى بزرگى در زمينههاى اقتصادى، فرهنگى و سياسى كرد كه خود تاريخ مفصلى دارد و نيازمند تحقيق مستقل و مستندى است. خدماتى كه او به بهائيت، اسرائيل و صهيونيسم كرد، بىسابقه و بىنظير است. نمونهاى از هزاران سند از اسناد
[1].« پدر بزرگ هويدا، ميرزا رضا قناد، از بهائيان مخلص و فداكار و مجذوب عباس افندى بود. او به واسطه نزديكى با عباسافندى، از خشم مسلمانان بيم داشت. لذا به عكا رفت و مستخدم و نوكر عباس افندى شد. به لحاظ تعصب و علاقهاى كه به اين فرقه داشت، مورد لطف و محبت خاص او قرار گرفت ... و لقب« عينالملك» گرفت. با كمك بختيارىها به وزارت خارجه رفت و مأموريت سوريه و لبنان گرفت و قونسول ايران در اين منطقه شد. پنهانى براى بهائىها تبليغ مىكرد. با انگليس هم رابطه داشت و پس از چند ماه مأمور جده شد و خود را به ملك سعود نزديك كرد .... روزنامههاى عربى به علت تبليغ به نفع بهائىها به اين انتصاب اعتراض كردند.
عينالملك دو پسر داشت. يكى به نام اميرعباس و ديگرى به نام فريدون. اميرعباس به پيروى از مسلك پدر خويش، به سران بهائى نزديك شد و از هيچ خدمتگزارى در ترويج مسلك بهائى فروگذار نمىكرد. اميرعباس به حكم سابقه پدر وارد خدمت در وزارت خارجه شد .... عبداله انتظام- پس از تخلفات متعدد هويدا در وزارت خارجه- وى را به شركت نفت منتقل نمود. هويدا در شركت نفت معاون ادارى مدير عامل شد و با دستياران خود فؤاد روحانى، مهندس فرخان سه تفنگدار بهايىها سعى كردند تا حدى كه مقدورشان است، افراد بهائى را در كارهاى مؤثر شركت نفت بگمارند و همين كار را هم كردند.»( حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، ج 2، ص 376)
بر جاى مانده از ساواك در اين زمينه براى اطلاع و آگاهى ارائه مىشود.
گزارش ساواك از جلسه بهائيان ناحيه 2 شيراز، مورخ 19/ 5/ 1350
جلسهاى با شركت 12 نفر از بهائيان ناحيه 2 شيراز در منزل آقاى هوشمند و زير نظر آقاى فرهنگى تشكيل گرديد. پس از قرائت مناجات، شروع و خاتمه و قرائت صفحاتى از كتاب لوح احمد ... آقاى فرهنگى اظهار داشت: بهائيان در كشورهاىاسلامى پيروز هستند و مىتوانند امتياز هر چيز را كه مىخواهند بگيرند. تمام سرمايههاى بانكى و ادارات و رواج پول در اجتماع ايران مربوط به بهائيان و كليميان مىباشد. تمام آسمانخراشهاى تهران، شيراز و اصفهان مال بهائيان است. چرخ اقتصاد مملكت به دست بهائيان و كليميان مىچرخد.
شخص هويدا بهايىزاده است. عدهاى از مأمورين مخفى ايران كه در دربار مىباشند، مىخواهند هويدا را محكوم كنند، ولى او يكى از خادمين امرالله است، و امسال مبلغ پانزده هزار تومان به محفل ما كمك نموده است. آقايان بهائيان نگذارند كمر مسلمانان راست شود.[1]
بهائى بودن هويدا و تعداد زيادى از وزرا و مقامات و همچنين اقدامات ضداسلامى رژيم، به ويژه گسترش فوقالعاده فساد و فحشا، موجب اعتراض شديد و نفرت مردم و تعدادى از مأموران دولت شد. از اين رو از اواسط دهه 40 براى مقابله با اعتراضات مردمى، برنامههاى متعددى تدارك ديده شد و به اجرا درآمد. چاپ قرآن، ساختن مسجد، انتشار عكس شاه در حال احرام حج، به كارگيرى تعدادى از روحانيان براى توجيه مسلمان بودن دولت، شركت در مجالس عزادارى و زيارت حضرت رضا عليه السلام، نمونهاى از تظاهر به داشتن اعتقادات مذهبى براى فريب مردم بود.
انتقال امام به عراق
شاه براى آرام كردن و جلوگيرى از انفجار اعتراض مردم، با نظر مقامات آمريكايى، طرح
[1]. حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، ج 2، ص 385
انتقال امام از تركيه به عراق را در سيزدهم مهر 1344 اجرا كرد. تصور كارشناسان اين بود كه وى در نجف به صورت يكى از مراجع و به دور از ايران به درس و بحث علمى خواهد پرداخت و به اين ترتيب ديگر خطرى براى شاه، آمريكا و اسرائيل نخواهد بود. امام به همراه فرزندش حاج آقا مصطفى از تركيه وارد نجف شد. اگرچه انتشار اين خبر تا حدودى مردم را شاد كرد، اما اقامت امام در عراق مردم را از رژيم شاه راضى نكرد.
امام در نجف مورد استقبال مراجع و علماى شيعه عراق قرار گرفت و مبارزات سياسى و علمى خود و رهبرى نهضت اسلامى در ايران را آغاز كرد. فعاليتهاى مبارزاتى و علمى امام در حدود سيزده سال اقامت در نجف، زمينهساز انقلاب اسلامى و پيروزى و پىآمدهاى آن است كه خود تحقيق جداگانهاى را مىطلبد.
نوارهاى سخنرانى و درسهاى ولايت فقيه و اعلاميههاى امام، دست به دست ميان مردم مىگشت و مردم و مبارزان حركتهاى سياسى خود را طبق نظر ايشان انجام مىدادند.
در اين زمان سازمانهاى اطلاعاتى و امنيتى تبليغ مىكردند ايران جزيره ثبات و بهشت سرمايهداران است، در حالى كه در اقشار مختلف، آمادگى براى انقلاب در حال شكلگيرى بود.
ارتباطات با علما، گروهها و دانشجويان در داخل و خارج از كشور و همچنين اعلام مواضع و تحليلهاى عميق از مسائل ايران و منطقه: از جمله جريان جنگ اعراب و اسرائيل در سال 1346، حضور سرمايهداران آمريكايى در ايران، مراسم تاجگذارى در سال 1346، جشنهاى 2500 ساله سلطنتى در سال 1350 و ... نمونهاى از فعاليتهاى روشنگرانه امام در نجف بود.
گرچه دولت عراق به علت تعارض با رژيم شاه، مدتى به موافقت با فعاليتهاى امام تظاهر مىكرد، اما نگران آثار اينگونه فعاليتها بر ضد حكومت بعثى و حتى آمريكا و اسرائيل بود.
از اين رو با محدودسازى ارتباطات خارجى امام، بهويژه پس از سال 1350، سعى در كنترل مبارزات ضداستكبارى داشت. در سالهاى 56 و 57 كه روابط دو دولت تحتتأثير شرايط خاصى دگرگون گرديد، آنچنان محدوديت و كنترل شديد شد كه سرانجام هجرت اجبارى امام از نجف به پاريس در مهر ماه 1357 را در پى داشت.
گروههاى مبارز
اگر بر اساس تعريف، گردهمايى حداقل سه يا پنج نفر را گروه بدانيم، پس از قيام پانزدهم خرداد تا پيروزى انقلاب، هزاران گروه بزرگ و كوچك در سراسر كشور براى مبارزه با رژيم با تفكرات و خطمشىهاى متفاوت تشكيل شد.[1]بسيارى از اين گروهها پس از مدتى تعطيل و اعضاى آنها دستگير مىشدند؛ بهگونهاى كه يكى از زمينههاى پژوهش در تاريخ معاصر، شناسايى گروهها، اهداف، عملكرد و سرانجام آنها، بر اساس اطلاعات، اسناد و خاطراتِ موجود است.
در اين بخش به معرفى اجمالى چند گروه فعال و نيرومند كه در اين دوران فعاليت داشتند و تا حدودى در روند مبارزات و تداوم آن- صرفنظر از مبانى اعتقادى و ارزشگذارى عملكرد آنها- تأثيرگذار بودهاند مىپردازيم. معرفى بسيارى از گروههاى تأثيرگذار به ويژه در زمينههاى فرهنگى، آموزشى و خدماتى به علت گستردگى مقدور نيست.
[1]. نيروهاى مبارز و ضدرژيم، به مقياس گسترده، هرچند غيرمتمركز و برنامهريزى نشده، هستههاى مقاومت فرهنگى، سياسى، اجتماعى و انقلابى را شكل دادند و با الهام از فرهنگ مقاومت و شهادت و با بهرهگيرى از تجربيات و مبارزات گذشته جريان جديدى را ايجاد كردند. اتفاق غيرمنتظرهاى كه در اين ايام روى داد، اين بود كه طبقه متوسط كه براى گسترش بازار مصرف و جلوگيرى از انقلاب به وجود آمده بود، برخلاف تصور و طرح اوليه، نه تنها پايگاه گسترش نفوذ آمريكا نشد، بلكه با ارتقاى آگاهى و افزايش نفوذ و حضور در صحنههاى سياسى اجتماعى و با بهرهگيرى از فرهنگ تشيع تبديل به نيروى محركه نهضت اسلامى و در ادامه پيروزى انقلاب اسلامى گرديد. همچنانكه در جنبشهاى گذشته طبقه متوسط مشابه چنين نقشى را ايفا كرده بود.
طبقه متوسط با گسترش سواد و دسترسى به رسانهها و اطلاع از تحولات جهانى و با پشتوانه دستاوردهاى يك قرن دگرگونىهاى سياسى و با پذيرفتن رهبرى روحانيان و مرجعيت حضرت امام خمينى، حركت نيرومندى را در ايران شكل داد كه هم از ديدگاه و بينش ماركسيسم و هم از انتظار و تجربه سرمايهدارى دور بود. از اين رو حتى پس از پيروزى انقلاب بسيارى از تحليلگران و نظريهپردازان سياسى، در تبيين نقش لايههاى اجتماعى و علل قدرت فوقالعاده طبقه متوسط و چگونگى پيوند و هماهنگى آن با روحانيان، دانشگاهيان و كارگران، دچار تعارض شديد، و به اصطلاح پارادوكس، بودند؛ بهگونهاى كه تمامى پيشبينىها و تحليلها و حتى برنامهريزىهاى رژيم شاه و كارشناسان اطلاعاتى- امنيتى خارجى براى مقابله و مهار انقلاب ناكارآمد و غيرواقعى شد. حضور قوى و مؤثر طبقه متوسط شهرنشين به معناى نفى حضور و فعاليت ديگر اقشار نظير كشاورزان و حتى بخشى از قشرهاى مرفه و يا فقير نمىباشد. قطعاً از ويژگىهاى منحصر به فرد نهضت و انقلاب اسلامى حضور اقشار مختلف و در مقياسى گسترده حضور زنان است. علت اصلى ناكارآمدى و ابطال بسيارى از تئورىهاى رايج سياسى و نظريههاى مربوط به انقلاب نيز همين پديده مىباشد