گروههاى مبارز
اگر بر اساس تعريف، گردهمايى حداقل سه يا پنج نفر را گروه بدانيم، پس از قيام پانزدهم خرداد تا پيروزى انقلاب، هزاران گروه بزرگ و كوچك در سراسر كشور براى مبارزه با رژيم با تفكرات و خطمشىهاى متفاوت تشكيل شد.[1]بسيارى از اين گروهها پس از مدتى تعطيل و اعضاى آنها دستگير مىشدند؛ بهگونهاى كه يكى از زمينههاى پژوهش در تاريخ معاصر، شناسايى گروهها، اهداف، عملكرد و سرانجام آنها، بر اساس اطلاعات، اسناد و خاطراتِ موجود است.
در اين بخش به معرفى اجمالى چند گروه فعال و نيرومند كه در اين دوران فعاليت داشتند و تا حدودى در روند مبارزات و تداوم آن- صرفنظر از مبانى اعتقادى و ارزشگذارى عملكرد آنها- تأثيرگذار بودهاند مىپردازيم. معرفى بسيارى از گروههاى تأثيرگذار به ويژه در زمينههاى فرهنگى، آموزشى و خدماتى به علت گستردگى مقدور نيست.
[1]. نيروهاى مبارز و ضدرژيم، به مقياس گسترده، هرچند غيرمتمركز و برنامهريزى نشده، هستههاى مقاومت فرهنگى، سياسى، اجتماعى و انقلابى را شكل دادند و با الهام از فرهنگ مقاومت و شهادت و با بهرهگيرى از تجربيات و مبارزات گذشته جريان جديدى را ايجاد كردند. اتفاق غيرمنتظرهاى كه در اين ايام روى داد، اين بود كه طبقه متوسط كه براى گسترش بازار مصرف و جلوگيرى از انقلاب به وجود آمده بود، برخلاف تصور و طرح اوليه، نه تنها پايگاه گسترش نفوذ آمريكا نشد، بلكه با ارتقاى آگاهى و افزايش نفوذ و حضور در صحنههاى سياسى اجتماعى و با بهرهگيرى از فرهنگ تشيع تبديل به نيروى محركه نهضت اسلامى و در ادامه پيروزى انقلاب اسلامى گرديد. همچنانكه در جنبشهاى گذشته طبقه متوسط مشابه چنين نقشى را ايفا كرده بود.
طبقه متوسط با گسترش سواد و دسترسى به رسانهها و اطلاع از تحولات جهانى و با پشتوانه دستاوردهاى يك قرن دگرگونىهاى سياسى و با پذيرفتن رهبرى روحانيان و مرجعيت حضرت امام خمينى، حركت نيرومندى را در ايران شكل داد كه هم از ديدگاه و بينش ماركسيسم و هم از انتظار و تجربه سرمايهدارى دور بود. از اين رو حتى پس از پيروزى انقلاب بسيارى از تحليلگران و نظريهپردازان سياسى، در تبيين نقش لايههاى اجتماعى و علل قدرت فوقالعاده طبقه متوسط و چگونگى پيوند و هماهنگى آن با روحانيان، دانشگاهيان و كارگران، دچار تعارض شديد، و به اصطلاح پارادوكس، بودند؛ بهگونهاى كه تمامى پيشبينىها و تحليلها و حتى برنامهريزىهاى رژيم شاه و كارشناسان اطلاعاتى- امنيتى خارجى براى مقابله و مهار انقلاب ناكارآمد و غيرواقعى شد. حضور قوى و مؤثر طبقه متوسط شهرنشين به معناى نفى حضور و فعاليت ديگر اقشار نظير كشاورزان و حتى بخشى از قشرهاى مرفه و يا فقير نمىباشد. قطعاً از ويژگىهاى منحصر به فرد نهضت و انقلاب اسلامى حضور اقشار مختلف و در مقياسى گسترده حضور زنان است. علت اصلى ناكارآمدى و ابطال بسيارى از تئورىهاى رايج سياسى و نظريههاى مربوط به انقلاب نيز همين پديده مىباشد
معروفترين گروههايى كه در اين دوران فعال بودهاند عبارتاند از:
1. جمعيتهاى مؤتلفه اسلامى
در نيمه دوم سال 1341 گروههاى متعددى در جريان شكلگيرى نهضت اسلامى به رهبرى امام خمينى فعال شدند. در تهران سه گروه بيش از بقيه شناخته شده و فعال بودند. تكثير و انتشار اعلاميه، برگزارى جلسات و برپايى راهپيمايى و تظاهرات، عضوگيرى و آموزش، جمعآورى پول و كمك به خانواده زندانيان، بخشى از فعاليتهاى آنها بود. اينگونه فعاليتها در آن زمان تحت شرايط سخت پليسى و خفقان موجود، بسيار مشكل و دردسرساز بود.
به تدريج براى هماهنگى و بهرهگيرى كامل از توان نيروها چند گروه شناخته شده به هم پيوستند و سازمان جديدى را پايهگذارى كردند. شهيد حاج مهدى عراقى كه خود يكى از بنيانگذاران تشكيلات بود، جريان تأسيس آن را چنين نقل مىكند:
دعوتى شد از حاج صادق امانى و دوستانش، صحبتهايى كه ما كرديم با همديگر، ضرر اين جدايى را وقتى بيان كرديم براى همديگر، جفتمان احساس كرديم اين جدايى بايد از بين برود و به صورت ائتلاف در بيايد. ولى اين فكر هم براى ما پيش آمد كه خوب، غير از ما يك گروه ديگر هستند كه دارند اين كارها را انجام مىدهند، بهتر اين است كه از نمايندگان آن گروه هم دعوت بكنيم. خوشبختانه وقتى از نمايندگان آن گروه هم دعوت كرديم، چون مقدارى هم بعضىهاشان لطف داشتند به ما و علاقهمند بودند و شناختى هم داشتند، وقتى فوايد اين جريان را برايشان تشريح كرديم، آمادگى خودشان را اعلام كردند كه در يك جبهه واحد كار بكنيم. اين بود كه به نام «جمعيتهاى مؤتلفه اسلامى» درآمد.[1]
جمعيت، فعاليتهاى علنى و مخفى داشت؛ زيرا شرايط امنيتى اجازه فعاليت قانونى- علنى را نمىداد، از سوى ديگر، چون ارتباطات مردمى داشت، بخشى از اقداماتش علنى بود. بر اساس ديدگاه و خطمشى بنيانگذاران، كليه فعاليتها طبق موازين اسلام و براى رسيدن به حكومت اسلامى و با تبعيت از مرجعيت و ولايت حضرت امام تصويب شد.
[1]. محمود مقدسى و ديگران، ناگفتهها، خاطرات حاج مهدى عراقى، ص 170- 165
جمعيتهاى مؤتلفه اسلامى، پس از مرگ منصور و با دستگيرى شمار قابل توجهى از اعضاى فعال و مؤثر آن، مدتى فعاليتهاى خود را محدود و مجدداً از سال 1355 فعاليتهاى مبارزاتى خود را به شكل گستردهاى آغاز كرد و در سالهاى 56 و 57 نقش ارزندهاى در پيروزى انقلاب و گسترش فرهنگ انقلاب اسلامى و خط امام ايفا كرد.
شمارى از اعضاى جمعيت، با امام ارتباط منظم داشتند و افزون بر مسائل مبارزاتى، در امور شرعى و خدماترسانى به محرومان نيز فعاليت مىكردند.[1]
2. حزب ملل اسلامى
گروه ديگرى كه براى سرنگونى رژيم شاه و تشكيل حكومت اسلامى از طريق مبارزه زيرزمينى و مسلحانه در اوايل دهه 40 شكل گرفت، حزب ملل اسلامى بود. استقبال از عضويت در حزب، با وجود مخفى بودن و شرايط سخت عضويت، بهگونهاى بود كه در حدود دو سال، تعداد بسيارى از افراد از اقشار مختلف، جذب تشكيلات شدند.
برنامه بلندمدت حزب براى مبارزه با رژيم و سرنگونى آن در سه مرحله پيشبينى شده بود: عضوگيرى، آموزش سياسى و اعتقادى، سازماندهى و گسترش تشيكلات؛ آموزش نظامى، عمليات و تدارك امكانات (دوره آمادگى)؛ جنگ نظامى و چريكى تا سقوط رژيم.
حزب در سال 1344 مرحله دوم را در حالى آغاز كرد كه مرحله اول را به سرعت مىگذراند و تصور اين بود كه اعضا به تدريج آمادگى ورود به مرحله دوم را پيدا مىكنند. اگرچه شرايط سخت سركوب و خفقان، احتياط، كنترل و آموزش بيشترى مىطلبيد، اما جوان بودن حزب و اكثريت اعضا و نداشتن تجربه و سابقه اينگونه فعاليتها، زمينهساز توقف فعاليت حزب گرديد؛ زيرا بر اثر يك حادثه پيشبينى نشده و فشار بيش از حد پليس، بخشى از يك شبكه حزب در مهرماه
[1]. پس از پيروزى انقلاب، جمعيت مدتى در تشكيلات حزب جمهورى اسلامى فعاليت كرد و پس از تعطيلى حزب، سازمان جديدى شكل گرفت و فعاليتهاى سياسى و فرهنگى خود را ادامه داد. به اختصار مىتوان گفت جمعيتهاى مؤتلفه اسلامى در دوران فعاليت خود پيش و پس از انقلاب، يكى از گروههاى مسلمان خط امام تأثيرگذار كه در جريانهاى سياسى و انقلابى بوده است
1344 دستگير و به دنبال آن و پس از يك هفته كادر مركزى با عمليات ويژه بازداشت شدند.
كشف و دستگيرى اعضاى فعال حزب ملل اسلامى، اگرچه ظاهراً موفقيتى براى دستگاههاى اطلاعاتى و امنيتى بود، ولى در واقع نشانهاى از يك جريان نيرومند مخالف و مبارز، به ويژه در ميان جوانان بود كه با ايمان و آگاهى براى سرنگونى رژيم قيام كرده بودند.
نخست رژيم شاه مىخواست كه با عدم انتشار خبر، موضوع را بىاهميت جلوه داده نشان دهد در ميان جوانان، مخالفان سازمان يافته وجود ندارد و بنابراين دولت براى اداره كشور و اجراى سياستهاى مورد نظر آمريكا مشكلى ندارد و كارها طبق برنامه به پيش مىرود.
با انتشار اخبار مربوط به حزب ملل اسلامى در بعضى از راديوها، روزنامهها و محافل سياسى در خارج از كشور و تا حدودى در داخل، رژيم مجبور شد به شكل كاملًا غيرمعمول و به صورتى ويژه كه نشاندهنده پيروزى دولت بر يك جريان بسيار خطرناك بر ضد امنيت ملى بود، در روزنامهها با جزئياتى كه سابقه نداشت، مطالبى منتشر كند. در حالى كه اولين بازداشت در 21 مهرماه 1344 بود، خبر كشف و دستگيرى در 28 دىماه و در روزهاى نزديك به محاكمه 55 نفر از اعضاى حزب اعلام شد. چند روزى مطالبى درباره اهداف، تشكيلات، فعاليت و جريان كشف و دستگيرى اعضاى آن منتشر شد و چون با استقبال مردم مواجه گرديد، ناگهان رسانهها سكوت كردند و ديگر حاضر نشدند مطلبى درباره حزب و جريان دادگاه و دفاعيات اعضا بنويسند.
3. ساير گروههاى اسلامى
همچنانكه گفتيم تعداد گروههاى مبارز و معتقد به اسلام در سالهاى پس از 1341 بسيار زياد و پراكنده بود. مراكز دينى، نظير مدارس غيردولتى دينى، حوزههاى علميه، حسينيهها، هيئتهاى مذهبى و مساجد، انجمنهاى اسلامى و كانونهاى فعال مذهبى در دانشگاهها و دبيرستانها، نقش بسيار مهمى در زمينهسازى، شكلدهى، سازماندهى نيروها، گسترش و تداوم مبارزات انقلابى و پيروزى و حتى تداوم انقلاب اسلامى داشتهاند.[1]
[1]. پيش از اينكه نظام سرمايهدارى غرب، مدل سازمانهاى ملى- مردمى و غيردولتى را براى كشورهاى ديگر و از جمله ايران در جهت منافع و سلطه استكبارى صادر كند، انواع اينگونه سازمانها در ايران وجود داشت. از جمله گروههاى فعال در اين دوره كه نامى از آنها ارائه مىشد عبارتاند از:
- گروه ابوذر، كه توسط تعدادى جوان از شهر نهاوند تشكيل شد و پس از دستگيرى اعضاى آن، شش تن از آنان به شهادت رسيدند و تعدادى نيز به زندانهاى طويلالمدت محكوم شدند.
- گروه حزبالله، در واقع ادامه دهنده حزب ملل اسلامى با شيوه و تجربه بيشتر از سال 1346 تا پيروزى انقلاب كه فعاليتهاى گسترده مسلحانه، سياسى و تبليغاتى داشت.
- گروه فلاح.
- گروه منصورون.
در يك جمعبندى مختصر مىتوان گفت كه تشكلهاى اسلامى در مقايسه با تشكلهاى ملىگرا و التقاطى و ماركسيستى ضعيفتر و محدودتر بودند. و با شرق و غرب نيز در چالش و ستيز بودند
4. سازمان مجاهدين خلق (جريان التقاط)
به دنبال ناكامى و شكست گروهها و تفكرات ملى در مبارزه با نظام فاسد پهلوى و تحت تأثير قيام پانزدهم خرداد، سه تن از دانشجويان دانشگاههاى تهران، به نامهاى محمد حنيفنژاد، سعيد محسن و عبدالرضا نيكبين، كه با جبهه ملى و نهضت آزادى نيز همكارى داشتند، به فكر تشكيل سازمانى براى مبارزه با رژيم پهلوى افتادند. در سال 1344 آنان با تشكيل جلساتى به ايده خود جامه عمل پوشانيدند.[1]اين سازمان كه بنيانگذاران و اعضاى اوليه آن عمدتاً از ميان دانشجويان مذهبى بودند، با مشاهده بىعدالتى و مشكلات طبقات محروم، وارد جريان مبارزه شدند. آنان نظام پهلوى و حاميان غربى آن، از جمله آمريكا را عامل مشكلات جامعه ايرانى مىدانستند. از اين رو هدف خود را سرنگونى رژيم پهلوى و امپرياليسم آمريكا از طريق مبارزه مسلحانه تعيين كردند.
اعضاى سازمان براى كسب آمادگىهاى لازم علمى و نظامى، در فاصله سالهاى 1344 تا 1350 به مطالعه و كسب آموزشهاى نظامى پرداختند. با توجه به فضاى غالب مجامع دانشگاهى آن روزگار كه ديدگاههاى ماركسيستى را يگانه مسير عدالت و آزادىخواهى و مبارزه با امپرياليسم مىدانستند، اعضاى سازمان نيز به مطالعه آثار تئوريك ماركسيستى گرايش پيدا كردند. بنيانگذاران سازمان، انديشههاى ماركسيستى را با اعتقادات مذهبى خود و
[1]. پرونده محمد حنيفنژاد در ساواك، ج 1، ص 279 و پرونده سعيد محسن در ساواك، ص 68
برداشتهايى كه شخصاً از متون اسلامى (قرآن و نهجالبلاغه) پيدا كرده بودند درآميختند و به يك ايدئولوژى تركيبى خودساخته دست يافتند.[1]
سازمان تا سال 1350 به جذب و تربيت نيرو بر اساس ديدگاه خود (تلفيق اسلام و ماركسيسم) مشغول بود و به همين دليل توجه دستگاههاى امنيتى رژيم پهلوى به آن جلب نشد، اما پس از نخستين تلاش سازمان براى تهيه اسلحه و انجام عمليات مسلحانه، ساواك توانست با استفاده از يك عامل نفوذى،[2]از وجود سازمان و اهداف آن مطلع شود. بنابراين در سال 1350 بخش عمدهاى از سران و اعضاى سازمان دستگير و به اعدام و حبس محكوم شدند.[3]به دنبال اين ضربه، بخشى از نيروهاى سازمان كه از دستگيرى جان سالم به در برده بودند، به تدريج و در غياب تفكر بنيانگذاران سازمان به اين جمعبندى رسيدند كه علت اساسى ناكارآمدى سازمان، تلفيق اسلام و ماركسيسم است و اگر بتوانند ماركسيسم را به عنوان ايدئولوژى اصلى سازمان مطرح كنند، سازمان را از تناقض رهانيده و در مسير مبارزه به موفقيت دست خواهند يافت.[4]
تغيير مواضع عقيدتى سازمان كه از سال 1352 به گونهاى جدى آغاز شده بود، در سال 1354 به طور رسمى اعلام شد. نتيجه آن شد كه دستهاى از نيروهايى كه فاقد پشتوانه مذهبى قوى بودند، رسماً ماركسيست شدند و فعاليت در سازمان را ادامه دادند و دستهاى ديگر كه بر مواضع مذهبى خود پافشارى كردند و حاضر به پذيرش ماركسيسم نشدند (مانند احمد احمد) كه از سازمان اخراج و يا توسط بخش ماركسيستى سازمان، هدف ترور قرار گرفتند (مانند مجيد شريفواقفى و مرتضى صمديهلباف).[5]پس از اين حادثه، سازمان عملًا دچار انشعاب شد. بخش ماركسيست آن تا سال 1356 به فعاليت مشغول بود و به ترورها و
[1]. تحليلى بر تغيير و تحولات درونى سازمان مجاهدين خلق، ص 12
[2]. پرونده ناصر صادق در ساواك، ص 28
[3]. سيدحميد روحانى، نهضت امام خمينى، ج 3، ص 637
[4]. بيانيه اعلام مواضع ايدئولوژيك سازمان، ج 1، ص 155
[5]. محسن كاظمى، خاطرات احمد احمد، ص 348- 338
انفجارهايى در برخى مكانهاى وابسته به رژيم پهلوى دست زد و در مقابل، تعداد قابل توجهى از اعضاى آن توسط ساواك دستگير و يا به قتل رسيدند. اين شاخه سرانجام به بنبست عقيدتى دچار شد و فرو پاشيد و برخى از بقاياى آن، سازمانى با عنوان «سازمان پيكار در راه آزادى طبقه كارگر» را تشكيل دادند.[1]آن دسته از اعضاى سازمان كه بينش مذهبى خود را حفظ كردند و موفق به جدايى از سازمان شدند، به تشكيل گروههاى مبارزى با ايدئولوژى اسلامى (مانند مهدويون، گروه توحيدى بدر و گروه فلاح) دست زدند و به مبارزه مسلحانه با رژيم پهلوى پرداختند كه اين مبارزه تا مقطع پيروزى انقلاب اسلامى ادامه يافت.[2]
سومين بخش از نيروهاى سازمان، كه در زندانهاى رژيم پهلوى دوران محكوميت خود را مىگذراندند، نيز به چند دسته تقسيم شدند. عدهاى با حفظ خط مذهبى خويش از سازمان جدا شدند و عدهاى ديگر نيز ماركسيسم را پذيرفتند. اما بخش عمدهاى از هواداران و اعضاى دربند سازمان، با گردآمدن به دور مسعود رجوى، كه تنها عضو به جا مانده از كادر رهبرى سازمان بود كه حكم اعدام او به درخواست رياست ساواك و تأييد محمدرضا پهلوى با يك درجه تخفيف به حبس ابد تبديل شده بود،[3]و با پيروى از ايده تلفيق ماركسيسم و اسلام به جذب نيرو و سازماندهى خود پرداختند كه در آستانه پيروزى انقلاب اسلامى و به دنبال آزادى زندانيان سياسى، با بهرهگيرى از سوابق سازمان، تشكيل دوباره سازمان مجاهدين خلق ايران را اعلام كردند.[4]
[1]. سازمان پيكار پس از پيروزى انقلاب اسلامى، با شيوه تروريستى رو در روى مردم مسلمان ايران قرار گرفت و در سال 1360 متلاشى شد
[2]. بنگريد به: جليل امجدى، تاريخ شفاهى گروههاى مبارزه هفتگانه مسلمان، ص 407- 401
[3]. بنگريد به: پرونده مسعود رجوى در ساواك، ج 1 و 2
[4]. اين گروه از آنجاكه نتوانست از طريق جلب رأىاعتماد مردم به قدرت برسد، به خشونت و ترور متوسل شد تا با سرنگونى نظام جمهورى اسلامى به قدرت برسد. اما سرانجام ايستادگى اين گروه( كه به واسطه مواضع منافقانهاش به سازمان منافقين شهرت يافته بود) در برابر اراده مردم مسلمان ايران چيزى جز از همپاشيدگى و خيانت به ملت ايران در قالب همكارى با ارتش بعث عراق در طول سالهاى جنگ تحميلى و ارتش آمريكا و مجموعه نيروها و جريانهاى ضدايران و ضداسلام نبود
5. گروههاى ماركسيستى (معروف به جريان چپ)
هر چند انديشههاى چپ و سوسياليستى پس از نهضت مشروطه و به ويژه پس از انحراف نهضت جنگل به ايران وارد و منتشر شد، اما تا پيش از شكلگيرى گروه موسوم به «53 نفر» در عصر رضاخان و تشكيل حزب توده در ابتداى سلطنت محمدرضا پهلوى، به عنوان يك نيروى تأثيرگذار در تحولات سياسى جامعه معرفى نشده بود.[1]به دنبال فعاليتهاى فراگير حزب توده در سالهاى دهههاى 20 و 30 و شهرت اين جريان و به دنبال آن برخورد شديد ساواك و دستگاههاى امنيتى رژيم پهلوى با آن، انديشه چپ و قرائتهاى منشعب از آن (ماركسيسم، لنينيسم و مائوئيسم) به مثابه نگرش و ايدئولوژى روشنفكرانى درآمد كه در عين مخالفت با مذهب و ديانت، با استبداد پهلوى و سلطه امپرياليسم نيز مخالف بود. بر اين اساس و به واسطه تشتت و پراكندگى ذاتى انديشه چپ، گروههاى متعددى در سالهاى 1344 تا 1356 با تكيه بر مبانى ماركسيسم و مركب از جوانان عمدتاً دانشجو و برخاسته از طبقات متوسط شهرى، با شعار مبارزه براى آزادى كارگران و زحمتكشان و آزادى و عدالتخواهى پديد آمدند.[2]برخى از اين گروهها عبارت بودند از:
سازمان ماركسيستى- لنينيستى توفان؛ سازمان اتحاد مبارزه در راه ايجاد طبقه كارگر؛ سازمان انقلابيون ماركسيست- لنينيست؛ سازمان چريكهاى فدايى خلق (كه به دو گروه اقليت و اكثريت انشعاب يافت)؛ اتحاديه كمونيستهاى ايران؛ جبهه دموكراتيك خلق ايران؛ گروه فلسطين (پاكنژاد)؛ گروه آرمان خلق؛ گروه گلسرخى- دانشيان؛ گروه اعظمى.
خطمشى عمده اين گروهها، مبارزه چريكى و مسلحانه با رژيم پهلوى با استفاده از الگوهاى مبارزه چريكى در كوبا (به رهبرى فيدل كاسترو و ارنستو چهگوارا) و مبارزات ويتكنگها در ويتنام بود. اما بنا به مجموعهاى از دلايل، هيچگاه موفقيتىحتى به صورت نسبى نصيب اين گروهها نشد[3]و جز چند مورد سرقت مسلحانه از بانكها، و ترور شمارى از
[1]. ضياءالدين الموتى، فصولى از تاريخ مبارزات سياسى و اجتماعى ايران( جنبشهاى چپ)، ص 154- 143
[2]. روحالله حسينيان، چهارده سال رقابت ايدئولوژيك شيعه در ايران، ص 485- 476
[3]. بنگريد به: حميد روحانى، نهضت امام خمينى، ج 3، ص 529- 447