ميرزا براى ادامه نبرد با نيروهاى دولتى، به جنگل و روستا رفت، ولى پيش از رسيدن به مقصد در سال 1300 به شهادت رسيد.[1]
شيخ محمد خيابانى
خيابانى، روحانى مبارز، آگاه و مديرى بود كه در دوران استبداد و استعمار درخشيد و الگويى از عالمى مجاهد ارائه كرد. او كه تاجرزادهاى از اهالى تبريز بود علوم اسلامى را در مدارس علميه آموخت. خيابانى از ابتداى جوانى، به مقابله با عوامل دولتى و نيروهاى خارجى پرداخت و چندينبار بازداشت و زندانى شد. نيروهاى اشغالگر عثمانى در جريان جنگ جهانى اول و در زمان اشغال آذربايجان او را تبعيد كردند.
او متفكرى بزرگ و مجاهدى شجاع بود كه نفوذ گستردهاى در بين مردم داشت و مدتها حكومت آذربايجان عملًا در اختيار او بود.
مرحوم خيابانى زندگى سياسى خود را زمانى آغاز كرد كه هر روز با مناظرى چون اشغال كشور بهدست روسها، كشتار بىشرمانه گروهى از عالىترين و فداكارترين مردان كشور، قحطى و گرانى، غارت شهرها و قتلعام انسانهاى بىگناه و شكست ملت در همه جبههها مواجه بود.[2]
او هيچگاه حاضر به سازش و تسليم نشد؛ چه در مقام نماينده مجلس و حاكم آذربايجان و چه هنگامى كه در دست عمال دولتى محاصره و در شرف شكست و شهادت بود.
همزمانى و اشتراك هدف نهضت خيابانى و نهضت جنگل، زمينهساز ارتباط ميان اين دو روحانى مبارز بود. از اين رو در 1299 نماينده ويژه خيابانى در قرارگاه جنگلى ميرزا با وى ملاقات و پيام خيابانى را به او رسانيد.
پيام اين روحانى روشنفكر، برقرارى ارتباط ميان قيام آذربايجان و گيلان، و پيشروى به
[1]. براى اطلاع بيشتر بنگريد به: ابراهيم فخرايى، سردار جنگل
[2]. سيدجلال الدين مدنى، تاريخ سياسى معاصر ايران، ج 1، ص 86
سوى هدف مشترك بود. فعاليت شيخ محمد خيابانى نيز در جهت ايجاد يك تحول اساسى در سيستم حكومتى ايران و رفع موانع آزادى دور مىزد و حصول چنين آرزويى را از طريق نزاكت، بىثمر مىدانست و چون به عمق مسئله و افكار حكومتهاى وقت پىبرده بود، لذا نيل به هدف را جز از طريق انقلاب نمىجست. نامبرده يكى از مخالفين قرارداد وثوقالدوله و يكى از مردان با شهامت و ليدر حزب دموكرات بود كه به علت محبوبيتى كه در تمام خطه آذربايجان داشت، افراد پاكبازى به او پيوسته و مسلحانه به دورش حلقه زده بودند.[1]
تأثير نهضت خيابانى در روشنگرى و افشاگرى و آگاهسازى مردم به حدى بود كه آثار آن تا چندين دهه بعد نيز ديده مىشود. او بخشى از نيروهاى دولتى را خلع سلاح و تعدادى از آنان را از آذربايجان اخراج كرد و نام ايالت را «آزادستان» گذاشت. مشيرالدوله پيرنيا، نخستوزير، بنابر توصيه انگليس مخبرالسلطنه هدايت را براى سركوب خيابانى به تبريز اعزام كرد. در اين جنگ نيروهاى قزاق با حمايت و پشتيبانى انگليس با نيروهاى خيابانى درگير شدند و توانستند شيخ محمد خيابانى را به شهادت برسانند و نيروهايش را كشته، زخمى و پراكنده نمايند و تسلط دولت مركزى بر آذربايجان را تثبيت كنند.
اگرچه خيابانى براى ادامه مبارزه و آزادى كشور از سلطه بيگانگان و سلاطين وابسته توفيق نيافت، ولى ياد و راه او همچنان باقى است. مردى كه با ايمان و توكل به خداوند و شهامت كمنظير، توانست در آن دوران وحشتناك، شمار بسيارى از مردم را به حركت درآورد و راه را بر دشمنان ببندد و شعار آزادى و استقلال سر دهد.[2]
تجزيه و تحليل علل و عوامل شكست نهضتهاى اسلامى قرن چهاردهم هجرى، مهم و در عين حال آموزنده و عبرتهاى بسيار دارد.
از مهمترين نهضتهاى ديگرى كه بر ضد سلطه انگليس و استبداد قاجار در دهه 90 قيام
[1]. ابراهيم فخرايى، سردار جنگل، ص 371
[2]. براى اطلاع بيشتر از زندگى، افكار و مبارزات شيخ محمد خيابانى بنگريد به: س. علىآذرى، قيام شيخ محمد خيابانى
كردند، قيام مردم تنگستان و دشتستان به رهبرى رئيسعلى دلوارى در استانهاى جنوبى؛ و قيام كلنل محمدتقى پسيان در خراسان بود.
علل شكست جنبش مشروطه
زمان كوتاهى پس از پيروزى جنبش مشروطه، مسائل و مصايب يكى پس از ديگرى شكل گرفت، به گونهاى كه بسيارى از مردم، خواهان بازگشت به قبل از جنبش بودند و سرانجام به حكومتى فاسدتر، وابستهتر و مستبدتر از قاجار تن دادند. اگرچه جنبش مشروطيت، دستاوردهاى مثبتى داشت كه مىتوان مهمترين آنها را شكسته شدن جامعه بسته، راكد و ناآگاه دانست، اما علل درونى و بيرونى شكست و غفلت از آنها ضعف بزرگى بود كه بيش از نيم قرن تحولات بنيادى و انقلابى را به تأخير انداخت.
مهمترين علل شكست جنبش به اختصار عبارت بودند از:
1. بىتوجهى به مسئله اصلى
ضعف شناخت واقعيتها و عدم تحليل همهجانبه شرايط و تمركز بر معلول، موجب شد تصميم قاطعى براى از بين بردن علت اصلى اتخاذ نشود. فساد رژيم سلطنتى و بىلياقتى خاندان قاجار، علتالعلل بسيارى از نابسامانىها و بدبختىهاى ملت و حكومت بود. حاكميت قاجار، نه تنها مشروعيت نداشت، بلكه فاقد مقبوليت و كارآيى هم بود. از اين رو اولين هدف مىبايست حذف و سقوط اين خاندان و رژيم سلطنتى انتخاب مىشد كه با تحقق اين هدف، بسيارى از درخواستهاى ديگر، چون تأسيس عدالتخانه، كه با وجود رژيم سلطنتى در تعارض بود، مجلس شوراى ملى و ...، با فلسفه اصلى و كاركرد واقعى محقق مىگرديد.
2. سلطه استعمارى
موقعيت جغرافيايى (استراتژيك) و سرزمينى (ژئواستراتژيك) ايران زمينهساز حضور و رقابت
قدرتهاى بزرگ و سلطه بر حكومت و نظام حكومتى شده بود؛ بهگونهاى كه حتى بعضى سلاطين قاجار از اين وضعيت اظهار عصبانيت و نگرانى مىكردند. روس و انگليس با سوءاستفاده از بىخبرى و بىكفايتى سران حاكميت، با هرگونه حركت مردمى و انديشهاى كه در جهت منافع ملت و كشور بود، به شدت مبارزه مىكردند. سركوب نهضتهاى اسلامى در گوشه و كنار كشور، انحراف جنبش، با نفوذ عوامل و ايادى خود، غارت و چپاول ثروت ملى و تجزيه كشور، برخى از اقدامات استعمار بود كه مانع پيروزى مردم و تحقق اهداف آنان شد.
3. عدم سازماندهى نيروهاى مبارز
در پايان دورهاى از مبارزه، با تحمل سختىها و شكستهاى مقطعى، پيروزى بهدست مىآيد.
آنچه غالباً فراموش مىشود اين است كه حفظ پيروزى و دستاوردهاى آن، به مراتب مشكلتر از خود پيروزى است كه بىتوجهى به اين واقعيت عامل اصلى بسيارى از شكستها بوده است.
در جنبش تنباكو، تشكلهاى مردمى با حضور فعال روحانيان شكل نگرفت و دربار قاجار از رضايت مردم و سكوت آنان پس از لغو امتياز رژى، حداكثر بهرهبردارى را براى تثبيت موقعيت خود كرد. در نتيجه، نفوذ و سلطه استعمار در غياب تشكلهاى آگاه مردمى و حركتهاى بازدارنده آنها، بيشتر شد.
استراتژى حضور فعال و آگاهانه مردم پيش و پس از پيروزى، تضمينكننده پيروزى سريعتر و تداوم آن است. متأسفانه اين رويكرد در دوره قاجار با وجود هشدار صريح سيدجمالالدين مورد توجه جدى قرار نگرفت.
4. ضعف آگاهى و بينش سياسى
به علت محدود بودن باسوادان و غلبه فقر شديد، سطح آگاهى سياسى و اجتماعى مردم به شدت پايين بود. اگر چه علاقهمندى و پيروى مردم از روحانيان تا حدودى جبران اين ضعف را
مىكرد، اما براى حركتهاى اجتماعى و تداوم آنها، آگاهى و هوشيارى مردم يك ضرورت است.
رهبران جنبش تصور مىكردند در شرايط آن زمان، صدور حكم ارشادى يا دستورى، براى هدايت و تداوم حركت و رسيدن به هدف كافى است؛ بنابراين تلاش گستردهاى براى تبيين واقعيتها و افشاى ماهيت عملكردها و ارائه خطمشى و پيشبينى اوضاع نداشتند. ضعف بينش سياسى و حتى دينى، زمينهاى شد كه عوامل استعمار روس و انگليس براى فريب مردم در مقاطع مختلف و ايجاد تفرقه، يأس و بدبينى و بىتفاوتى آنان، از آن استفاده كردند.[1]
[1]. در نهضت اسلامى به رهبرى امام خمينى قدس سره، با شناخت اين ضعفها و توجه به آنها، وضعيت كاملًا متفاوتى شكلگرفت
فصل سوم: از كودتا تا اشغال
مقدمه
انقلاب اكتبر 1917 (مهرماه 1296) در روسيه و دگرگونى سياستهاى گذشته و پىآمدهاى آن در منطقه، فروپاشى امپراتورى عثمانى و تجزيه آن بهدست امپراتورى بريتانيا، وضعيت نابسامان كشور و احتمال تجزيه آن، مردم را آماده پذيرش هرگونه تحولى كرده بود. استقرار امنيت، حفظ تماميت ارضى و نجات از قحطى و مرگ و مير به خواسته فورى مردم تبديل شده بود.
از سوى ديگر امپراتورى بريتانيا با دگرگونىهاى سياسى در منطقه و موفقيت در تشكيل حكومتهاى دستنشانده، حكومتهايى كه ظاهراً بهدست مردم آن كشور و به نام خودشان اداره مىشدند، ولى در واقع مجرى سياستها و حافظ منافع بريتانيا بودند، مدل نوينى از استعمار را به اجرا درآورد. اين مدل جديد سلطه را كه بعدها ديگر استعمارگران نيز بهكار گرفتند و به «استعمار نو»[1]معروف شد. خاورميانه با داشتن شرايط ويژه جغرافيايى، فرهنگى و اقتصادى نخستين منطقهاى است كه پس از جنگ جهانى اول، مدل استعمار نو در آن پياده شد.
دولت انگليس براى سلطه بر ايران، حفظ يكپارچگى و اجراى برنامههاى مورد نظر خود به يك عنصر مقتدر، بىهويت و سرسپرده نياز داشت. براى تحقق اين اهداف، انجام كودتا و تشكيل دولتى كاملًا دستنشانده در دستور كار قرار گرفت.
[1].
1.
كودتاى سوم اسفند
در اجراى تصميم لندن براى انجام كودتا، سفارت و عوامل آن به بررسى، مشاوره و گزينش افراد پرداختند. افراد متعددى نظير سردار اسعد بختيارى، نصرتالدوله فيروز و سيد ضياءالدين طباطبايى نامزد سركردگى كودتا و بهدست گرفتن قدرت و حكومت شدند. سرانجام به پيشنهاد آيرون سايد (فرمانده نيروهاى انگليسى مستقر در ايران)، رضاخان[1](فرمانده لشكر قزوين) انتخاب مىشود تا كودتا بهدست او به اجرا درآيد.
در دهم بهمن 1299، آيرون سايد در ملاقات با ميرپنج رضاخان و سيدضياءالدين طباطبايى در قزوين اعلام مىكند: «اگر شما قدرت را در دست بگيريد مخالفتىنداريم.»[2]
از اواخر بهمنماه 1299 مقدمات كودتا فراهم مىشود و به كليه نيروها دستور داده مىشود كه در مقابل لشگر قزوين در راه حركت به تهران مقاومتى نكنند. در دوم اسفند به اطلاع شاه و دولت مىرسانند كه قرار است لشگر قزوين به تهران بيايد، در حالى كه هيچ يك از آنان از چگونگى و چرايى اين اقدام اطلاعى نداشتند.
سرانجام در سوم اسفند، نيروهاى تحت فرماندهى رضاخان بدون هيچگونه مقاومتى وارد
[1]. رضاخان، در فروردين 1257 در آلاشت سوادكوه، از توابع مازندران به دنيا آمد. پدر او، عباسعلىخان، كه چند ماه پس ازتولد رضا در آبان ماه بدرود حيات گفت، جمعى فوج سوادكوه بود و پدربزرگش، مرادعلىخان، در جنگ هرات در سال 1235 كشته شده بود.
عباسعلىخان داراى پنج همسر و 32 فرزند بود و رضاخان فرزند پنجمين همسر او، نوشآفرين، بود. پس از مرگ پدر، مادرش با رضا به تهران آمد، تا به برادرش كه در پايتخت زندگى مىكرد بپيوندد. نوشآفرين در تهران ازدواج كرد. از ناپدرى رضاخان اطلاع درستى در دست نيست. برادر ناتنى او به نام حديكجان آتاباى، بعدها بهعنوان پزشك در لشگر قزاق خدمت كرد و در سال 1320 به وزارت بهدارى منتقل شد و به مدت پنج سال در آلمان تحصيل پزشكى كرد. وى در همان زمان به استخدام سازمان اطلاعات آن كشور درآمد. بعدها آتاباى، داماد رضاخان شد. فرزند او نيز در دربار محمدرضا موقعيت ويژهاى يافت و يكى از اركان بهائيت در حكومت پهلوى گرديد.
رضاخان صاحب يازده فرزند از چهار همسر شد. تاجالملوك، مادر محمدرضا بود، كه خانوادهاش از مهاجران روسيه از آذربايجان به ايران بودند، در سال 1294 با رضاخان ازدواج كرد و شمس، اشرف، محمدرضا، عليرضا، از اين همسر وى بودند.( اسكندر دلدم، زندگى پرماجراى رضا شاه، ص 18- 16.)
[2]. باقر عاقلى، روزشمار تاريخ ايران، ص 143
تهران مىشوند و تمامى مراكز حساس را اشغال مىكنند و از سوى فرمانده كودتا اعلاميهاى با عنوان «حكم مىكنم» صادر مىشود.
حكم مىكنم:
ماده 1. تمام اهالى شهر تهران بايد ساكت و مطيع احكام نظامى باشند؛
ماده 2. حكومت نظامى در شهر برقرار و از ساعت هشت بعدازظهر غير از افراد نظامى و پليس مأمور انتظامات شهر، كسى نبايد در معابر عبور نمايد؛
ماده 3. كسانى كه از طرف قواى نظامى و پليس مظنون به مخل آسايش و انتظامات واقع شوند، فوراً جلب و مجازات خواهند شد؛
ماده 4. تمام روزنامهجات، اوراقمطبوعه تا موقع تشكيل دولت، به كلى موقوف و بر حسب حكم و اجازه كه بعد داده خواهد شد، بايد منتشر شوند؛
ماده 5. اجتماعات در منازل و نقاط مختلفه به كلى موقوف، در معابر هم اگر بيش از سه نفر گرد هم باشند، با قوه قهريه متفرق خواهند شد؛
ماده 6. درِ تمام مغازههاى شرابفروشى و عرقفروشى، تاتر و سينما، فتوگرافها و كلوپهاى قمار بسته شود و هر مست ديده شود به محكمه نظامى جلب خواهد شد؛
ماده 7. تا زمان تشكيل دولت تمام ادارات دواير دولتى غير از اداره ارزاق تعطيل خواهد بود. پستخانه، تلفونخانه، تلگرافخانه هم مطيع اين حكم خواهند بود؛
ماده 8. كسانى كه در اطاعت از مواد فوق خوددارى نمايند، به محكمه نظامى جلب و به سختترين مجازاتها خواهند رسيد؛
ماده 9. كاظمخان به سمت كماندانى شهر انتخاب شد و مأمور اجراى مواد فوق خواهد بود.
طبق معمول حكومتهاى كودتايى، خفقان، سركوب، بازداشت، خشونت، شكنجه و كشتار شروع شد. تمام مخالفان كودتا و مخالفان قرارداد 1919، از جمله سيدحسن مدرس بازداشت شدند. سيدضياءالدين طباطبايى به عنوان نخستوزير معرفى و از احمد شاه تأييد گرفت.[1]
[1]. سيدضياءالدين طباطبايى، پسر سيدعلىآقا يزدى، فقيه دربار مظفرالدين شاه بود كه در دوران مشروطه اول به طرفدارى از محمدعلىشاه معروف بود. پس از برقرارى حكومت مشروطه، روزنامه شرق را به سبك و سياق روزنامه ايران نو تأسيس كرد. سيدضياء، ناشر و مدير روزنامه رعد كه در ابتدا، وجهه كاذبى براى خود دست و پا كرد و با سرمقالههاى تند و تيز خود داعيه وطنخواهى داشت، در ماجراى قرارداد 1919 ماهيت خود را نشان داد، و با دفاع از اين قرارداد، مواضع واقعى خود را آشكار كرد. او از طرف انگليس مأمور كودتا شد. به قزوين رفت و با فرماندهان قزاق صحبت كرد و سرانجام قرار شد به اتفاق رضاخان ميرپنج كودتا كنند و او نخستوزير شود.
پس از بركنارى از نخستوزيرى، مقامات انگليس او را به فلسطين بردند. وى تا سال 1322، در آن سرزمين در خدمت امپراتورى بريتانيا بود و خدمات مهمى به امپراتورى بريتانيا در شكلگيرى و تأسيس دولت اشغالگر فلسطين نمود.
در سال 1322 پس از تغيير شرايط، به ايران بازگشت و انگليس خواستار نخستوزيرى او شد! كه اين درخواست تا سال 1332 چندين بار تكرار شد. اما مخالفت يكپارچه مجلس، حتى وابستگان به انگليس، به علت نفرتى كه از او به خاطر ايفاى نقش در كودتاى 1299 و فعاليتهاى خائنانه در فلسطين وجود داشت، مانع رسيدن او به نخستوزيرى شد