بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 63

ميليون ليره انگليسى مى‌شد، بخشيد و امتياز خطوط آهن و راه‌هاى شوسه و تأسيسات بندرى و گمركات شمال را به ايران واگذار و از حق قضاوت كنسولى (كاپيتولاسيون) نيز صرف‌نظر كرد. بانك استقراضى و خطوط تلگرافى و جزيره آشوراده و ساير جزاير مجاور استرآباد كه در دست روس‌ها بود و قصبه فيروز به ايران واگذار گرديد و ايران حق بحر پيمايى آزاد در درياى خزر را به‌دست آورد.

در مقابل، دولت ايران متعهد شد حقوق و امتيازاتى كه شوروى‌ها به‌طور يك‌جانبه به ايران واگذار كرده‌اند را به دولت ثالثى ندهند و خاك خود را پايگاه دولت ثالث براى حمله به شوروى قرار ندهد؛ و گرنه دولت شوروى حق داشته باشد رأساً قشون وارد ايران كرده و نيروهاى مزبور را از بين ببرد.[1]

سيدضياء براى اينكه چهره‌اى ملى و ضدبيگانه براى خود بسازد، بلافاصله اين قرارداد را امضا و از افتخارات خود اعلام كرد. نيروهاى روس ايران را ترك كردند و در 27 فروردين سيدضياء با صدور اطلاعيه‌اى، خروج نيروهاى انگليسى و روسى را از درايت خود دانست و نوشت:

من سرافراز و مسرورم كه اين واقعه در دوره زمامدارى من رخ مى‌دهد![2]

بركنارى سيدضياء

رضاخان و احمدشاه نمى‌توانستند شاهد اين‌گونه رفتارهاى يك‌جانبه سيدضياء باشند؛ بنابراين پس از مدتى اختلافات شديدى به‌وجود آمد و پس از مشاجره‌اى شديد، احمدشاه در سوم خرداد 1300 بركنارى او را رسماً اعلام كرد.

سيدضياء به گونه‌اى رفتار مى‌كرد كه در آينده‌اى نزديك، رضاخان و احمدشاه را كنار خواهد زد و همانند آتاتورك، رئيس‌جمهور مادام‌العمر ايران خواهد شد. رفتار و اقدامات‌

[1]. باقر عاقلى، روزشمار تاريخ ايران، ص 151

[2]. همان، ص 10


صفحه 64

نخست‌وزير به گونه‌اى بود كه دوره صدارت او را «دوران كابينه سياه» مى‌گويند. كابينه سياه 93 روزه سيدضياء با يك كودتاى سفيد سقوط كرد و به دستور ارباب براى انجام مأموريت ويژه ديگرى عازم فلسطين شد.

دولت قوام‌السلطنه‌

پس از بركنارى سيدضياء، يكى ديگر از چهره‌هاى مرموز و مؤثر در دوران قاجار و پهلوى، احمد قوام، معروف به قوام‌السلطنه،[1]برادر وثوق‌الدوله، به نخست‌وزيرى رسيد. او در دوره صدارت خود تلاش كرد تا با قدرت‌هاى بزرگ معامله كند و با استفاده از رقابت ميان آنها منافع بيشترى براى خود كسب كند. وى با اين رويكرد چند حركت سياسى و اقتصادى انجام داد كه هر يك بايد جداگانه تجزيه و تحليل شود. برخى ديگر از اقدامات قوام در مدت صدارت، عبارتند از:

برقرارى روابط فعال با آمريكا و واگذارى نفت ايالات شمال به شركت نفت آمريكايى استاندار اويل، كه اعتراض شديد شوروى و انگليس را در پى داشت. سركوب چندين نهضت مردمى- اسلامى به شكلى بى‌رحمانه، از جمله قيام كلنل محمدتقى پسيان و قيام ميرزا كوچك‌خان جنگلى؛ لغو حكومت نظامى و اعلام رسميت حزب كمونيست ايران به رهبرى حيدرعمو اوغلى در دى‌ماه 1300 كه باعث بركنارى قوام‌السلطنه از نخست‌وزيرى شد. پس از قوام، ميرزا حسن‌خان مشيرالدوله، به نخست‌وزيرى منصوب شد. پس از چند ماه به علت مشكلات شديد مالى و هزينه‌هاى سنگين نظامى كه رضاخان براى پايه‌گذارى ارتش تحميل مى‌كرد، در هجدهم ارديبهشت 1301، مشيرالدوله استعفا داد. به‌رغم رأى اعتماد مجلس به‌

[1]. احمد قوام در جوانى به دربار ناصرالدين‌شاه معرفى شد و به علت خط زيبا و نظم در كار مورد توجه قرار گرفت. در زمان‌مظفرالدين شاه، محرم اسرار و مأمور مذاكرات حساس و مأموريت‌هاى سرى شد. در زمان تصدى ولايت خراسان با انگليسى‌ها روابط نزديكى داشت و به اين دليل محمدتقى‌خان پسيان او را جاسوس مى‌دانست. وى به دستور سيدضياء بازداشت و تحويل تهران شد. او تمامى امكانات خود را براى سركوبى كلنل محمدتقى‌خان پسيان به‌كار گرفت و او را شكست داد و دستور داد سرش را بريده و بالاى نيزه كردند


صفحه 65

صدارت وى، مشيرالدوله در 27 ارديبهشت مجدداً استعفا داد. يك‌ماه بعد، بار ديگر قوام‌السلطنه نخست‌وزير شد. او انتخابات مجلس پنجم را به‌گونه‌اى برگزار كرد كه بيشتر طرفداران رضاخان به مجلس راه يافتند.

انگليس و جمهوريت‌

احمدشاه در دهم آبان 1302 سه روز پس از اعلام جمهوريت در تركيه، براى هميشه ايران را ترك گفت و در حالى كه عملًا كليه امور كشور در اختيار رضاخان قرار داشت سلطنت را به برادرش محمدحسن ميرزا واگذار كرد.

در اين زمان سردار سپه در فكر تأسيس نظام جمهورى بود. در زمستان 1302 تظاهرات متعددى به نفع استقرار جمهوريت ترتيب داده شد. «در اسفند 1302 رضاخان به نمايندگان بريتانيا به عنوان قدرت مسلط و ذينفع اطلاع داد كه رژيم ايران در نوروز 1303 جمهورى خواهد شد، ولى لازم نيست كه انگليسى‌ها در حين اين تغيير رژيم، از بروز هرگونه بى‌نظمى هراسان شوند. لورن، وزيرمختار انگليس، معتقد بود كه انگليسى‌ها نبايد جمهورى را تشويق كنند و توصيه كرد كه مشروطه سلطنتى ابقا گردد؛ زيرا تغيير قهرآميز رژيم و اتخاد شيوه‌اى كه كشور آمادگى‌نداشت، مى‌توانست مخاطرات غيرقابل پيش‌بينى داخلى و خارجى به بار آورد.

ولى وزارت خارجه بريتانيا از لورن خواست كه در اين ماجرا دخالت نكند و له يا عليه اين برنامه توصيه‌اى به رضاخان ننمايد.»[1]زيرا اين موضوع از طريق سازمان اطلاعاتى پى‌گيرى مى‌شد.

اگر عامل سرسپرده‌اى در تركيه توانست با شعار تجددطلبى، برقرارى دموكراسى و تشكيل حكومت لائيك، نظام جمهورى اعلام كند و حكومت ملوك‌الطوايفى را پايان دهد، چرا تكرار اين امر در ايران تحقق نيابد؟

عده‌اى به افشاگرى بر ضدخاندان قاجار و مدح و ثناى رضاخان پرداختند و با جوسازى و تبليغات و تشكيل احزاب ساختگى، ناگهان شعار جمهوريت با رياست رضاخان سر دادند. آنان‌

[1]. عبدالرضا هوشنگ مهدوى، سياست خارجى ايران در دوران پهلوى، ص 20


صفحه 66

در واقع مى‌خواستند خاندان قاجار را كه ديگر براى منافع بريتانيا كارآيى نداشت، بركنار كنند و به‌جاى آن حكومتى جديد و با شعارهاى به ظاهر ملى و مدرن بر سر كار آورند. هدف حركت جديد، اجراى برنامه اسلام‌زدايى، مدرنيزاسيون و جلوگيرى از شكل‌گيرى نهضت‌هاى ضداستعمارى بود.

شهيد مدرس در مجلس به شدت با اين طرح مخالفت كرد و اهداف واقعى انگليس را افشا ساخت. مخالفت اقليت مجلس به رهبرى مدرس و عدم موافقت علما و بخشى از مردم، موجب شكست طرح شد. رضاخان كه وضع را آشفته و مخالف پيش‌بينى ديد، ناگهان دستور داد كه ديگر كسى در اين باره صحبت نكند.

نامه رضاخان خطاب به ملت، پس از شكست طرح جمهوريت، مطالب قابل‌توجهى دارد كه با گذشت زمان نكات بيشترى مى‌توان از آن دريافت:

هموطنان! گرچه به تجربه معلوم شده كه اولياى دولت هيچ وقت نبايد با افكار عامه ضديت و مخالفت نمايند، و نظر به همين اصل است كه دولت حاضر، تا كنون از جلوگيرى احساسات مردم كه از هر جانب ابراز مى‌گرديده، خوددارى نموده است، ليكن از طرف ديگر چون يگانه مرام و مسلك شخص من از اولين روز، حفظ و حراست عظمت اسلام و استقلال ايران و رعايت كامل مصالح مملكت و ملت بوده و هست [!] و نظر به اينكه در اين موقع افكار عامه متشتت و اذهان مشوب گرديده، و اين اضطراب افكار ممكن است نتايجى مخالف آنچه مكنون خاطر من در حفظ نظم و امنيت و استحكام اساس دولت است ببخشد، و چون هدف من و همه آحاد و افراد قشون از روز نخستين، محافظت و صيانت از اسلام را يكى از بزرگترين وظايف و نصب‌العين خود قرار داده [!] همواره در صدد آن بوده‌ايم كه اسلام روز به روز رو به ترقى و تعالى گذاشته و احترام مقام روحانيت كاملًا رعايت و ملحوظ گردد؛ لهذا در موقعى كه براى توديع آقايان حجج اسلام و علماى اعلام، به حضرت معصومه عليهما السلام مشرف شده بودم، با معظم لهم در باب پيشامد كنونى تبادل افكار نموده و بالاخره چنين مقتضى دانستيم كه به عموم ناس توصيه نماييم جمهورى را متوقف و در عوض تمام سعى و همّ خود را مصروف سازند كه در جهت رفع موانع اصلاحات ملى با من معاضدت نمايند.

اين است كه به تمام وطن‌خواهان و عاشقان آن منظور مقدس نصيحت مى‌كنم كه از


صفحه 67

تقاضاى جمهورى صرف‌نظر كرده و براى نيل به مقصد عالى كه در آن متفق هستيم، با من توحيد مساعى نمايند.[1]رئيس‌الوزراء و فرمانده كل قوا- رضا، 11 حمل 1303

با تجزيه و تحليل محتواى بيانيه روشن مى‌شود كه نفرت مردم از رضاخان و انگليس، به اندازه‌اى بود كه هر حركتى را با بدبينى ارزيابى مى‌كردند. علاوه بر اينكه هيچ نقطه مثبتى در رضاخان نمى‌ديدند تا با اتكاى به آن خود را از شّر خاندان قاجار خلاص كنند.

عوامل انگليس، اجراى همزمان دو اقدام را در دستور كار خود قرار دادند:

از يك سو به وسيله روزنامه‌نويسان و مزدوران خود در مطبوعات، عملكرد خاندان قاجار را افشا و تمامى مصيبت‌هاى كشور را متوجه شخص احمدشاه كردند شاهى كه تا ديروز با القاب و عناوين متعدد از او نام برده مى‌شد، ناگهان به احمد علاف، بى‌خبر، بى‌هنر و بى‌كفايت تغيير نام داد.

از سوى ديگر، با اطلاع از روحيه مذهبى و اعتقادات شيعى مردم، به رضاخان دستور داده شد تا براى تظاهر به مسلمانى و عشق به اهل بيت عليهم السلام، علاقه به علما و مساجد و مدارس علميه و تكايا تلاش كند. شركت در عزادارى با پاى برهنه و گِل بر سر و پيشانى ماليدن، گوشه‌اى از نيرنگ و فريب او بود كه مطبوعات نيز به تفصيل علاقه‌مندى وى به اسلام و خاندان پيامبر را پوشش مى‌دادند.

در چنين شرايطى، سياست شوروى نسبت به ايران و شخص رضاخان تغيير و روابط حسنه شد! روزنامه‌هاى انگليس و شوروى، شروع به تعريف و تمجيد از رضاخان كردند و او را قهرمان ملى، مقتدر و ناجى ايران دانستند. حركت همزمان دو قدرت استعمارى، نشانگر توافق پنهانى آنان براى به قدرت رساندن رضاخان و بهره‌برى مشترك از ايران بود؛ همان‌گونه كه در سركوب نهضت جنگل و به‌گونه ديگر در كودتاى 28 مرداد 1332 براى تحكيم سلطنت محمدرضا شاه همكارى كردند.

[1]. اسكندر دلدم، زندگى پرماجراى رضا شاه، ص 188 و 189


صفحه 68

سلطنت رضاخان‌

با شكست طرح جمهوريت، طرح برچيده شدن سلطنت قاجار و به سلطنت رساندن رضاخان و تأسيس سلطنت پهلوى به اجرا درآمد. تمام موانع و رقيبان احتمالى، نظير شيخ خزعل، اسماعيل‌خان سيميتقو، از صحنه خارج شدند و او قهرمان امنيت، حافظ تماميت ارضى و مظهر مسلمانى شد.

در سال 1304 در مجلس، مطبوعات، دستگاه‌هاى ادارى و نيروهاى مسلح، زمزمه عدم صلاحيت احمدشاه و ضرورت بركنارى او تكرار و پى‌گيرى شد. حتى مخالفان رضاخان، موضوع تغيير سلطنت را چندان جدى نگرفته بودند. آنان تصور مى‌كردند كه نمى‌توان خدشه‌اى بر قانون اساسى وارد كرد، اما اين جريان زنگ خطرى شد و با اصرار از احمدشاه خواستند تا از اروپا بازگردد. او كه از طرح جديد آگاه بود نپذيرفت و اين حركت مقدمه‌اى براى اجراى طرح انتقال سلطنت گرديد.

در غياب گروه‌هاى مبارز و ضداستعمارى، شمارى از عوامل انگليس و مزدوران رضاخان در مجلس پنجم، در هشتم آبان 1304، بيانيه‌اى به شرح ذيل منتشر كردند:

نظر به اينكه شكايات راجع به سلطنت قاجار به درجه‌اى رسيده كه مملكت را به طرف مخاطره مى‌كشاند، و نظر به اينكه حفظ مصالح عالى مملكت مهم‌ترين منظور و اولين وظيفه مجلس شوراى ملى است و هر چه زودتر بايد به بحران فعلى خاتمه داد، امضاكنندگان با قيد فوريت پيشنهاد مى‌كنيم مجلس شوراى ملى تصميم ذيل را اتخاد نمايد:

مجلس شوراى ملى، انقراض سلطنت قاجار را اعلام داشته و حكومت قطعى موكول به نظر مجلس ششم است كه با حق تجديد نظر در مواد 35 و 36 و 37 و 38 و 40 و متمم قانون اساسى انتخاب مى‌شود و راجع‌به اين مواد، داراى حقوق مجلس مؤسسان شناخته خواهد شد.

با اين بيانيه نيازى به تشكيل مجلس مؤسسان ديده نشد و در واقع تغيير سلطنت نهايى شد.


صفحه 69

مجلس مؤسسان‌

در نهم آبان، عده‌اى با تطميع، تهديد و تبليغ، با وجود مخالفت كسانى چون شهيد مدرس در جلسه ويژه مجلس شوراى ملى، ماده واحده‌اى را به اين شرح به تصويب رساندند:

مجلس شوراى ملى به نام سعادت ملت، انقراض سلطنت قاجار را اعلام نموده و حكومت موقتى را در حدود قانون اساسى و قوانين موضوعه مملكتى به شخص آقاى رضاخان پهلوى واگذار مى‌نمايد. تعيين تكليف حكومت قطعى، موكول به نظر مجلس مؤسسان است، كه براى تغيير مواد 36، 37، 38 و 40 متمم قانون اساسى تشكيل مى‌شود.

بلافاصله محمدعلى فروغى‌[1]فراماسون معروف و طراح سلسله پهلوى و مدافع آن، به نخست‌وزيرى منصوب و در پانزدهم آذر 1304، مجلس مؤسسان تشكيل شد و تغيير موادى از قانون اساسى تصويب گرديد. به اين ترتيب، رضاخان به سلطنت رسيد و تاريخ جديدى از سلاطين آغاز شد. در دهم آبان، انگليس و در دوازدهم آبان، شوروى دولت جديد را به رسميت شناختند و با معرفى سفراى جديد، استوارنامه هايشان را به رضاشاه تقديم داشتند!

[1]. محمدعلى فروغى، در سال 1254 شمسى متولد و پس از مرگ پدرش محمدحسين ذكاءالملك، متخلص به فروغى، به« ذكاء الملك» معروف شد. پدر او تحت تأثير« ميرزا ملكم‌خان» فراماسون و از پيشكسوتان ترويج فرهنگ غرب در ايران بود. او علاوه بر آموخته‌هايى از پدر، به علت استعداد خاصى كه داشت توانست پيشتاز جريان زمينه‌ساز فرهنگ و سلطه غرب در ايران باشد.

فروغى براى اولين بار همراه با ميرزاحسن‌خان وثوق‌الدوله و ميرزاحسين‌خان بدر دبيرالملك، قانون اساسى و ساير اسناد بنيادى فراماسونرى را به فرمان« لژ بيدارى ايرانيان» از فرانسه به فارسى ترجمه كرد. وى در 32 سالگى( 1286 ش.) از بنيانگذاران« لژ بيدارى ايران» و داراى مقام استاد اعظمى با عنوان خاص« چراغدار» بود. فروغى از مدرسان و مدير مدرسه علوم سياسى ميرزانصراله مشيرالدوله و پسرش، از فراماسون‌هاى سرشناس و مؤسس دانشكده حقوق و علوم سياسى بود. فرزندان زمامداران و ثروتمندان بزرگ در اين دانشكده تحصيل مى‌كردند و غالباً پست‌هاى مهم حكومت را در اختيار مى‌گرفتند و افكار فراماسونى و ارزش‌هاى غربى را ترويج مى‌كردند.

فروغى در تأسيس سلسله پهلوى و حتى جعل كلمه« پهلوى» براى اين خاندان، در نقش نخست‌وزيرى كه« شنل آبى» سلطنت را در مراسم تاجگذارى بر دوش رضاخان استوار ساخت، و در ريشه‌كنى فرهنگ مذهبى و اسلام‌زدايى و انتقال سلطنت از پدر به پسر نقش مهمى ايفا كرد. او حلقه واسط نسل كهن فرماسون‌هاى عهد قاجار با فراماسون‌هاى نسل بعد بود. او از طريق حكومت و با استفاده از اهرم قدرت روح فراماسونرى، ضديت با دين و ارزش‌هاى اخلاقى را در فرهنگ و سياست عصر پهلوى دميد.( بنگريد به: حسين فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، ج 2، ص 42- 35.)


صفحه 70

مدرس و سلطنت پهلوى‌

در حالى كه شمارى از غربگراها و عوامل انگليس با حمايت از رضاخان و اعلام جشن، به استقبال سلطنت پهلوى مى‌رفتند، شهيد مدرس كه مبارزات ضداستعمارى خود را از مدتى پيش آغاز كرده بود، در مقابل سلطنت رضاخان مقاومت كرد.

مدرس از ابتداى دوره چهارم مجلس، به مخالفت با سياست‌ها و مداخله انگليس برخاست. او پرچمدار و رهبر مخالفت با قرارداد 1919 بود؛ به گونه‌اى كه وى را تهديد كردند و سعى در ترور شخصيت وى داشتند. او با كودتاى انگليس به سركردگى رضاخان، به رغم سكوت يا حمايت بعضى ساده‌لوحان، مخالفت كرد و به افشاى ماهيت جريان پرداخت و هيچ‌گاه در مقابل اقدامات رضاخان سكوت نكرد.

شهيد آيت‌الله مدرس در مقابل طرح انقراض قاجار، به رياست غيرقانونى‌مجلس اعتراض كرد و گفت: «اين طرح را نمى‌شود مطابق قانون اساسى اينجا مطرح كرد.» و از مجلس خارج شد. رضاخان براى خنثى كردن موضع مخالفان همزمان منع فروش مشروبات الكلى، ارزان كردن نان، جشن عمومى براى سقوط سلطنت قاجار و آغاز انتخابات مجلس مؤسسان را اعلام كرد.

با ادامه مبارزات ضدديكتاتورى و ضداستعمارى شهيد مدرس سرانجام رضاشاه، اين عالم مجاهد را تبعيد كرد و چون نمى‌توانست وجود او را تحمل كند، به شكل فجيعى او را به شهادت رساند؛ و در واقع خود و خاندانش را نابود و مدرس را شهيد و ابدى ساخت![1]

[1]. شهيد مدرس در 1287 ق. در روستاى سرابه از توابع اردستان متولد شد و تحصيلات مقدماتى را در قمشه نزد پدر و جدش آموخت و در 1298 براى ادامه تحصيل به اصفهان رفت. سيزده سال در آن شهر، نزد استادان بزرگى چون ملامحمد كاشانى، ميرزا جهانگيرخان قشقايى و شيخ‌عبدالكريم گزى تحصيل مى‌كرد. سپس عازم نجف شد و علاوه بر آشنايى با علماى بزرگ، از محضر آخوند ملامحمدكاظم خراسانى( مؤلف كفاية الاصول) و سيدكاظم يزدى( مؤلف عروة الوثقى) استفاده كرد.

آيت‌الله مدرس، پس از هفت سال اقامت در نجف و تشرف به مدينه و مكه در سال 1324 در سن 36 سالگى در حالى كه از مجتهدان و علماى بنام بود، به اصفهان بازگشت و در خانه‌اى كه با زحمات بسيار اجاره و تعمير كرده بود، اقامت و تدريس در« مدرسه جده كوچك» را آغاز كرد. وى از اين زمان به« مدرس» شهرت يافت. مدرس، به عنوان يك فقيه و فيلسوف، معتقد بود كه تنها با درس فقه و اصول نمى‌شود عالم آگاه به شرايط زمان و آشنا به وظايف تربيت نمود؛ از اين رو تدريس و تفسير قرآن و نهج‌البلاغه را كه در حوزه‌هاى علميه متروك گرديده بود آغاز كرد. فعاليت‌هاى اجتماعى، عمرانى و سياسى شهيد مدرس نظر مردم را جلب كرد و حكام مستبد به مقابله با او برخاستند. او با همكارى مردم موفق به اخراج ظل‌السلطان، حاكم مستبد قاجار، از اصفهان شد.

در دوره دوم مجلس شوراى ملى، با پيشنهاد تعدادى از مراجع، به عنوان يكى از مجتهدان ناظر بر وضع قوانين مجلس، انتخاب شد. در اين زمان، مدرس تدريس فقه و نهج‌البلاغه را با حضور تعدادى از طلاب سطوح بالاى علمى در مدرسه سپهسالار همراه با طرح مسائل سياسى و اجتماعى آغاز كرد.

مدرس با پذيرش التيماتوم روس مخالفت كرد و تحت‌تأثير اقدام شجاعانه وى اكثريت مجلس كه قبلًا مرعوب شده بودند، التيماتوم را رد كردند. اين اقدام كه اولين حركت ضداستعمارى و استقلال‌طلبانه از موضع دينى محسوب مى‌شد براى استعمار روس و انگليس سنگين بود. از اين رو ناصرالملك( نايب‌السلطنه) مجلس را منحل و دولت التيماتوم را پذيرفت!

مبارزه و مخالفت با قرارداد 1919، كودتاى انگليس به فرماندهى رضاخان، جمهورى ساختگى و فرمايشى و نخست‌وزيرى و سلطنت رضاشاه از افتخارات اين مرد بزرگ است كه نيازمند تحقيقى جداگانه است. او هيچ‌گاه از تهديدات نهراسيد و بارها از ترور جان سالم به در برد و فريب حيله‌هاى حكام را نخورد و پول‌ها و امتيازات را رد كرد.

در هفتم آبان 1305 از سه طرف او را به رگبار بستند و هفت گلوله به او اصابت كرد و قرار بود در بيمارستان، پزشك احمدى( جلاد معروف رضاخان) او را به قتل برساند كه مردم او را از بيمارستان نظميه( شهربانى) خارج كردند. سرانجام در شانزدهم مهر 1307 مأموران شهربانى شبانه به منزل او هجوم بردند و او را به« خواف» در جنوب خراسان تبعيد و بعد از ده سال به كاشمر منتقل كردند. در دهم آذر 1316، در حال روزه او را وادار به خوردن سم كردند و با پيچيدن عمامه به دور گردنش وى را به شهادت رساندند. مزار او در كاشمر پس از پيروزى انقلاب اسلامى، به دستور حضرت امام خمينى قدس سره به شكل زيبايى ساخته شد و امروز و زيارتگاه مردم است.( برگرفته از: كوتاه نگاهى به زندگى‌نامه مدرس، دكتر على مدرس( نوه شهيد مدرس)، فصلنامه تاريخ و فرهنگ معاصر، سال چهارم، شماره 3 و 4، ص 292- 282.)