پرسشها
1. كاپيتولاسيون، به چه معناست و در ايران چگونه و چند بار به اجرا درآمد و چگونه از بين رفت؟
2. رويكرد گرايش به غرب به چه دلايلى و چگونه شكل گرفت؟
3. گفتمانهاى اساسى جنبش مشروطيت چه سرانجامى داشت؟ چرا؟
4. چه دولتهايى و در چه شرايطى قرارداد 1907 را منعقد كردند؟
5. از مواضع و ديدگاههاى شيخ فضل الله نورى معروف به شيخ شهيد، چه مىدانيد؟ علت برخورد با وى چه بود؟
6. علل عدم موفقيت جنبشهاى دينى و ملى را چگونه تحليل و ارزيابى مىكنيد؟
7. مواضع انگليس و روسيه در قبال جنبش مشروطيت و رويدادهاى پس از آن چه بود؟
8. آثار و پىآمدهاى انقلاب اكتبر 1917 روسيه در ايران چه بود؟
9. از آثار و پىآمدهاى فروپاشى امپراتورى عثمانى در خاورميانه و ايران چه مىدانيد؟
10. زمينهها، چگونگى و عوامل مؤثر در كودتاى سوم اسفند 1299 چه بود؟
11. جنبههاى داخلى و منطقهاى اهداف امپراتورى بريتانيا در ايران، به ويژه در دوران پهلوى، چه بود؟ علل موفقيت و يا ناكامى استعمار انگليس در رسيدن به اين اهداف را تحليل كنيد.
12. عملكرد سيدضياءالدين طباطبايى، بهعنوان نمونهاى از جريان بيمار روشنفكرى وابسته را چگونه تحليل مىكنيد؟ سرانجامِ چنين جريانى چه شد؟
13. موقعيت و مواضع شهيد مدرس، شهيد شيخفضلالله و آيتالله كاشانى را مقايسه و نتيجهگيرى كنيد.
14. قرارداد نفتى 1312 (1933 م.) با قرارداد دارسى مقايسه و نتيجهگيرى شود.
15. از سياست خارجى دوران رضاشاه چه مىدانيد؟
منابعى براى مطالعه بيشتر
1. تاريخ مشروطه ايران، احمد كسروى.
2. روزشمار تاريخ ايران، باقر عاقلى.
3. تاريخ سياسى معاصر ايران، جلالالدين مدنى.
4. سياست خارجى ايران در دوران پهلوى، عبدالرضا هوشنگ مهدوى.
5. مدرس، تاريخ و سياست، (مجموعه مقالات)، از انتشارات مؤسسه پژوهشى و مطالعات فرهنگى.
6. تشيع و مشروطيت در ايران، عبدالهادى حائرى.
بخش دوم: اشغال ايران و پىآمدهاى آن
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
فصل اول: تحولات دوران اشغال
مقدمه
با آغاز جنگ دوم جهانى و گسترش آن به سمت شرق و احتمال سقوط شوروى، اروپا و آمريكا در موقعيت ويژه و پيشبينى نشدهاى قرار گرفتند. شكست شوروى و تسلط آلمان بر شرق اروپا و تسلط بر منطقه قفقاز از يك جهت خواست غرب بود و از جهت ديگر، پيروزى آلمان باعث از دست رفتن خاورميانه، خليجفارس و تهديد هند بود. با نزديك شدن نيروهاى آلمان به قفقاز و دسترسى به منابع نفت و سرازير شدن به سمت جنوب، شكست متفقين (آمريكا، انگليس و شوروى) قطعى مىگرديد.
در پنجم تيرماه 1320، در واقع پنج روز پس از حمله آلمان به شوروى، دولت ايران اعلام بىطرفى كرد و به سفير ايران در مسكو ابلاغ نمود كه دولت شوروى را از تصميم جدى ايران مطلع سازد. متفقين در چهارم و بيستوهشتم تيرماه همان سال، رسماً از دولت ايران خواستند كه چهارپنجم آلمانىها را از ايران اخراج كند كه مورد قبول قرار نگرفت.
با پيشروى ارتش آلمان، متفقين براى جلوگيرى از سقوط شوروى و عدم دسترسى نيروهاى دشمن به نفت، با وجود اعلام بىطرفى ايران، خواستار همكارى دولت در جنگ با آلمان شدند كه دولت از پذيرش آن خوددارى ورزيد.
در سوم شهريور 1320 (1941 م.) ساعت چهار صبح، نيروهاى متفقين وارد ايران شدند و ارتشى كه در طول بيست سال دوران حكومت رضاشاه بيش از پنجاه درصد بودجه جارى
دولت صرف آن مىشد، تنها يك ساعت مقاومت كرد و بدون هيچگونه تدارك و پيشبينى قبلى تسليم شد! سفراى شوروى و انگليس طى يادداشتى به دولت اعلام كردند كه بهعلت سياست مبهم دولت ايران در مقابل متفقين و درخواستهاى آنان و عدم اقدام به اخراج عمال آلمان، ارتشهاى شوروى و انگليس وارد ايران شده و مشغول پيشروى هستند. نيروهاى شوروى، آذربايجان، گيلان، مازندران، خراسان و سمنان را تصرف و نيروهاى انگليسى هم بقيه كشور را اشغال كردند. به اين ترتيب قرارداد 1907 در اين تاريخ به مرحله اجرا درآمد و ايران «پل پيروزى» لقب گرفت.
سفراى دول متفقين، طى يادداشتى رسماً خواستار تعطيلى سفارت آلمان، ايتاليا و چند كشور ديگر شدند و بالاخره در 25 شهريور 1320 (16 سپتامبر 1941) تهران را اشغال و پس از بركنارى رضاشاه، او را به جزيره موريس در جنوب آفريقا تبعيد كردند.
دولت و ارتشى كه فاقد پايگاه مردمى بود و تنها خود را حافظ منافع و مواضع سلطه انگليس مىدانست و فساد قدرت و ثروت در آن فراگير و حاكم شده بود. طبعاً انگيزهاى براى دفاع از تماميت ارضى و حيثيت كشور نداشت؛ چراكه به واقع براى دفاع از كشور شكل نگرفته بود.[1]
[1]. از مجموعه مطالب گذشته، تا حدودى ماهيت و عملكرد امپراتورى مستكبر انگليس در صحنه بينالمللى و در قبال ايران روشن شد. راديو لندن در چهاردهم آبانماه 1320 در تفسير سياسى خود درباره روابط انگليس و ايران جمعبندى مطالب گذشته را با شفافيت و صراحت تبيين كرده است كه مطالب طرح شده بخشىاز واقعيات گذشته و ريشههاى انقلاب اسلامى در ايران را نشان مىدهد.
« سياست انگليس در ايران مبنى بر دوستى است. دوستى دو قسم است: دوستى بىغرض و دوستى با غرض. دوستى بىغرض با ملت ايران، مخصوص دانشمندان است؛ اما دوستى دولت انگلستان نسبت به ايران و نسبت به هيچ كشور ديگرى دوستى بىغرض نيست و نمىتواند باشد. در سياست نمىتوان بىغرض بود. نهايت اينكه غرض ممكن است صالح باشد و ممكن است فاسد باشد. سياست دولت انگلستان نسبت به ايران، مبنى بر غرض صالح است! به اين معنا كه مصلحت خود را چنين تشخيص دادهايم كه ايران بايد مستقل و تماميت ارضى آن محفوظ و نظم و امنيت در آن مستقر باشد؛ چراكه ايران نه فقط دروازه هندوستان است، بلكه دروازه تمام آسياست و عدم استقلال و بىنظمى و اغتشاش در آنجا، مضر و بلكه خطرناك است. اين است وجه دوستى نسبت به ايران كه از روى غرض است.
دولت انگليس از اين سياست اصلى منحرف نمىشود، مگر به يكى از اين دو علت: اولًا مأيوس شود از اينكه دولت ايران براى خود بماند، ثانياً منافع حياتى خود را در ايران در مخاطره ببيند. در اين صورت چارهاى ندارد، جز اينكه هر دست و پايىمىتواند بكند و كسى هم حق ندارد كه او را ملامت كند!
قراردادى كه ما در سال 1907 با دولت تزارى روسى بستيم و ايران را به منطقههاى نفوذ تقسيم كرديم، از جهت اين بود كه آن زمان، پس از چندين مجاهده، مأيوس شديم از اينكه دولت ايران بتواند استقلال خود را حفظ كند و مىديديم كه بهسرعت، زيردست دولت تزارى مىرود، و بهوسيله آن قرارداد خواستيم يك مقدار از تجاوزات روسيه تزارى جلوگيرى كنيم! همچنين در زمان جنگ بينالملل اول، ما در كارهاى ايران مداخله كرديم، چونكه بهسبب شيطنتهاى آلمانها و عثمانىها، منافع خودمان را در خطر مىديديم و همچنين در 1919 قراردادى كه با ايران بستيم، بسيارى مردم گمان بردند، ما مىخواهيم ايران را تحت حمايت خود درآوريم. بلكه بهسبب آن بود كه از مشاهده وقايعِ چندين ساله مأيوس شده بوديم كه ايرانىها بتوانند امور خود را اداره كنند.
پس از آنكه ديديم ملت ايران نسبت به آن قرارداد بدبين است و آن را مبتنى بر فرض غرضى فاسد مىداند، قرارداد را امضا كرديم[!] و در عوض از دولت ايران تقويت و مساعدت كرديم، كه نظم و اقتدار را در كشور خود برقرار نمايد.
تقويت و مساعدت ما از رضاشاه، سرّش آن بود كه بايد انصاف داد كه او در چند سال اول زمامدارى خود، به اصلاح امور كشور پرداخت. لكن آن پادشاه به مرور زمان هرچه قدرتش بيشتر شد، از راه صحيح منحرف شد و به كارهاى بىقاعده دست برد! و ملت ناراضى شد! و گمان نكنيد ما هم راضى بوديم. اما چه مىتوانستيم بكنيم؟! دشمنان القا مىكردند كه ما رضاشاه را اداره مىكنيم و هرچه مىكند به دستور ماست، ولى چنين نبود[!] تا وقتى كه ديديم آلمانها و غفلت شاه، منافع ما را دارد بهخطر مىاندازد[!] اين بود كه برخلاف ميل خودمان، اين اقدام اخير را[ بركنارى و تبعيد رضاخان] كرديم و اطمينان مىدهيم كه به محض اينكه مخاطره فعلى[ پيشروى آلمان بهسوى شرق] رفع شد، خاك شما را تخليه كنيم و شما را در امور كشور خودتان آزاد و مختار گذاريم و دولت شوروى هم با ما متحد است و همين نيت را دارد!»( جلالالدين مدنى، تاريخ سياسى معاصر، ص 162 و 163.)
سقوط رضاخان
جنگ جهانى دوم فرصتى استثنايى براى قدرتهاى بزرگ و رقيب در جهت حضور و سلطه بر ايران فراهم كرد. شوروى مدتها بهدنبال بهانهاى براى نفوذ به ايران در جهت تحقق هدف استراتژيك رسيدن به آبهاى گرم خليجفارس بود و آمريكا ابرقدرت تازهكارى بود كه با حرص و ولع براى گسترش فضاى حياتى و نفوذ خود به رقابت با اروپا در چند منطقه وارد ميدان شده بود.
دولتهاى آمريكا و شوروى مشتركاً بهدنبال كاهش نفوذ انگليس و محدود كردن مستعمرات آن بودند. در هجوم ناگهانى سه دولت، علاوه بر هدف مشترك، هريك هدف خاصى را نيز تعقيب مىكردند كه وقايع نيمه دوم دهه 20 اين واقعيت را بهاثبات رسانيد.
وجود دولتى قوى و قدرتى شناخته شده در ايران مانع تحقق اين اهداف و اجراى سياستهاى آنان بود؛ از اين رو متفقين تصميم به حذف رضاشاه با تمسك به چند تمرد و ناهماهنگى قبلى او گرفتند. اين عزل بهمعناى ملى بودن و يا دفاع او از ملت و كشور نبود، بلكه رضاخان، يك مزاحم و مدعى دولت و سلطنت بود كه به بهانه گرايش به دولت آلمان بايد از ميان برداشته مىشد تا هريك از سه دولت بتوانند به صورت دلخواه و بدون محدوديت، ديدگاهها و سياستهاى خود را به اجرا گذارند.
پس از عزل رضاشاه به دست اشغالگران، تمامى ساختار حكومتى فرو ريخت و بسيارى از افراد ناگهان تغيير هويت دادند. عدهاى كه خود از سانسورچيان و عوامل اختناق و كشتار بودند، يا دستگير و محاكمه شدند، مانند سرپاس مختارى، و يا بهگونهاى شورشى، مانند على دشتى، عليه رضاشاه و خاندان پهلوى سخن گفتند و خواستار محاكمه و گرفتن اموال به تاراج رفته ملت شدند!
اشغالگران سه گزينه اعلام جمهورى، ادامه سلطنت پهلوى و بازگشت خاندان قاجار را بررسى كردند. سرانجام با دخالت فروغى و وابسته اطلاعاتى سفارت انگليس و با توجه به نفوذ عوامل آن دولت، حتى در دربار، تداوم سلطنت پهلوى بهدست محمدرضا، فرزند ارشد رضاشاه مورد تأييد و تصويب متفقين قرار گرفت؛ چراكه اولًا جوان و بىتجربه بود و ثانياً سلطنت خود را مديون انگليس مىدانست و در سرسپردگى و وابستگى چون و چرايى نداشت.
با جانشينى محمدرضا، مردم براى مدتى از محدوديتهاى خفقانآور دوره پدرش رها شدند؛ چراكه شكستها و وقايع دوران بيستساله ثابت كرده بود كه فرهنگ و ارزشهاى موجود در ايران بهگونهاى متفاوت از ديگر كشورهاست و سياستهاى موفق در ساير مستعمرات و تداوم حكومتهاى سركوبگر در ساير كشورها نمىتواند الگوى مناسبى براى ايران باشد.
فعاليت احزاب، گروهها، مطبوعات، شخصيتهاى سياسى و مذهبى آغاز شد. بسيارى از قوانين و مقررات دوره رضاخان عملًا لغو و هريك از دولتهاى اشغالگر اقدام به تشكيل شبكه