بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 89

فصل اول: تحولات دوران اشغال‌

مقدمه‌

با آغاز جنگ دوم جهانى و گسترش آن به سمت شرق و احتمال سقوط شوروى، اروپا و آمريكا در موقعيت ويژه و پيش‌بينى نشده‌اى قرار گرفتند. شكست شوروى و تسلط آلمان بر شرق اروپا و تسلط بر منطقه قفقاز از يك جهت خواست غرب بود و از جهت ديگر، پيروزى آلمان باعث از دست رفتن خاورميانه، خليج‌فارس و تهديد هند بود. با نزديك شدن نيروهاى آلمان به قفقاز و دسترسى به منابع نفت و سرازير شدن به سمت جنوب، شكست متفقين (آمريكا، انگليس و شوروى) قطعى مى‌گرديد.

در پنجم تيرماه 1320، در واقع پنج روز پس از حمله آلمان به شوروى، دولت ايران اعلام بى‌طرفى كرد و به سفير ايران در مسكو ابلاغ نمود كه دولت شوروى را از تصميم جدى ايران مطلع سازد. متفقين در چهارم و بيست‌وهشتم تيرماه همان سال، رسماً از دولت ايران خواستند كه چهارپنجم آلمانى‌ها را از ايران اخراج كند كه مورد قبول قرار نگرفت.

با پيشروى ارتش آلمان، متفقين براى جلوگيرى از سقوط شوروى و عدم دسترسى نيروهاى دشمن به نفت، با وجود اعلام بى‌طرفى ايران، خواستار همكارى دولت در جنگ با آلمان شدند كه دولت از پذيرش آن خوددارى ورزيد.

در سوم شهريور 1320 (1941 م.) ساعت چهار صبح، نيروهاى متفقين وارد ايران شدند و ارتشى كه در طول بيست سال دوران حكومت رضاشاه بيش از پنجاه درصد بودجه جارى‌


صفحه 90

دولت صرف آن مى‌شد، تنها يك ساعت مقاومت كرد و بدون هيچ‌گونه تدارك و پيش‌بينى قبلى تسليم شد! سفراى شوروى و انگليس طى يادداشتى به دولت اعلام كردند كه به‌علت سياست مبهم دولت ايران در مقابل متفقين و درخواست‌هاى آنان و عدم اقدام به اخراج عمال آلمان، ارتش‌هاى شوروى و انگليس وارد ايران شده و مشغول پيش‌روى هستند. نيروهاى شوروى، آذربايجان، گيلان، مازندران، خراسان و سمنان را تصرف و نيروهاى انگليسى هم بقيه كشور را اشغال كردند. به اين ترتيب قرارداد 1907 در اين تاريخ به مرحله اجرا درآمد و ايران «پل پيروزى» لقب گرفت.

سفراى دول متفقين، طى يادداشتى رسماً خواستار تعطيلى سفارت آلمان، ايتاليا و چند كشور ديگر شدند و بالاخره در 25 شهريور 1320 (16 سپتامبر 1941) تهران را اشغال و پس از بركنارى رضاشاه، او را به جزيره موريس در جنوب آفريقا تبعيد كردند.

دولت و ارتشى كه فاقد پايگاه مردمى بود و تنها خود را حافظ منافع و مواضع سلطه انگليس مى‌دانست و فساد قدرت و ثروت در آن فراگير و حاكم شده بود. طبعاً انگيزه‌اى براى دفاع از تماميت ارضى و حيثيت كشور نداشت؛ چراكه به واقع براى دفاع از كشور شكل نگرفته بود.[1]

[1]. از مجموعه مطالب گذشته، تا حدودى ماهيت و عملكرد امپراتورى مستكبر انگليس در صحنه بين‌المللى و در قبال ايران روشن شد. راديو لندن در چهاردهم آبان‌ماه 1320 در تفسير سياسى خود درباره روابط انگليس و ايران جمع‌بندى مطالب گذشته را با شفافيت و صراحت تبيين كرده است كه مطالب طرح شده بخشى‌از واقعيات گذشته و ريشه‌هاى انقلاب اسلامى در ايران را نشان مى‌دهد.

« سياست انگليس در ايران مبنى بر دوستى است. دوستى دو قسم است: دوستى بى‌غرض و دوستى با غرض. دوستى بى‌غرض با ملت ايران، مخصوص دانشمندان است؛ اما دوستى دولت انگلستان نسبت به ايران و نسبت به هيچ كشور ديگرى دوستى بى‌غرض نيست و نمى‌تواند باشد. در سياست نمى‌توان بى‌غرض بود. نهايت اينكه غرض ممكن است صالح باشد و ممكن است فاسد باشد. سياست دولت انگلستان نسبت به ايران، مبنى بر غرض صالح است! به اين معنا كه مصلحت خود را چنين تشخيص داده‌ايم كه ايران بايد مستقل و تماميت ارضى آن محفوظ و نظم و امنيت در آن مستقر باشد؛ چراكه ايران نه فقط دروازه هندوستان است، بلكه دروازه تمام آسياست و عدم استقلال و بى‌نظمى و اغتشاش در آنجا، مضر و بلكه خطرناك است. اين است وجه دوستى نسبت به ايران كه از روى غرض است.

دولت انگليس از اين سياست اصلى منحرف نمى‌شود، مگر به يكى از اين دو علت: اولًا مأيوس شود از اينكه دولت ايران براى خود بماند، ثانياً منافع حياتى خود را در ايران در مخاطره ببيند. در اين صورت چاره‌اى ندارد، جز اينكه هر دست و پايى‌مى‌تواند بكند و كسى هم حق ندارد كه او را ملامت كند!

قراردادى كه ما در سال 1907 با دولت تزارى روسى بستيم و ايران را به منطقه‌هاى نفوذ تقسيم كرديم، از جهت اين بود كه آن زمان، پس از چندين مجاهده، مأيوس شديم از اينكه دولت ايران بتواند استقلال خود را حفظ كند و مى‌ديديم كه به‌سرعت، زيردست دولت تزارى مى‌رود، و به‌وسيله آن قرارداد خواستيم يك مقدار از تجاوزات روسيه تزارى جلوگيرى كنيم! همچنين در زمان جنگ بين‌الملل اول، ما در كارهاى ايران مداخله كرديم، چون‌كه به‌سبب شيطنت‌هاى آلمان‌ها و عثمانى‌ها، منافع خودمان را در خطر مى‌ديديم و همچنين در 1919 قراردادى كه با ايران بستيم، بسيارى مردم گمان بردند، ما مى‌خواهيم ايران را تحت حمايت خود درآوريم. بلكه به‌سبب آن بود كه از مشاهده وقايعِ چندين ساله مأيوس شده بوديم كه ايرانى‌ها بتوانند امور خود را اداره كنند.

پس از آنكه ديديم ملت ايران نسبت به آن قرارداد بدبين است و آن را مبتنى بر فرض غرضى فاسد مى‌داند، قرارداد را امضا كرديم‌[!] و در عوض از دولت ايران تقويت و مساعدت كرديم، كه نظم و اقتدار را در كشور خود برقرار نمايد.

تقويت و مساعدت ما از رضاشاه، سرّش آن بود كه بايد انصاف داد كه او در چند سال اول زمامدارى خود، به اصلاح امور كشور پرداخت. لكن آن پادشاه به مرور زمان هرچه قدرتش بيشتر شد، از راه صحيح منحرف شد و به كارهاى بى‌قاعده دست برد! و ملت ناراضى شد! و گمان نكنيد ما هم راضى بوديم. اما چه مى‌توانستيم بكنيم؟! دشمنان القا مى‌كردند كه ما رضاشاه را اداره مى‌كنيم و هرچه مى‌كند به دستور ماست، ولى چنين نبود[!] تا وقتى كه ديديم آلمان‌ها و غفلت شاه، منافع ما را دارد به‌خطر مى‌اندازد[!] اين بود كه برخلاف ميل خودمان، اين اقدام اخير را[ بركنارى و تبعيد رضاخان‌] كرديم و اطمينان مى‌دهيم كه به محض اينكه مخاطره فعلى‌[ پيشروى آلمان به‌سوى شرق‌] رفع شد، خاك شما را تخليه كنيم و شما را در امور كشور خودتان آزاد و مختار گذاريم و دولت شوروى هم با ما متحد است و همين نيت را دارد!»( جلال‌الدين مدنى، تاريخ سياسى معاصر، ص 162 و 163.)


صفحه 91

سقوط رضاخان‌

جنگ جهانى دوم فرصتى استثنايى براى قدرت‌هاى بزرگ و رقيب در جهت حضور و سلطه بر ايران فراهم كرد. شوروى مدت‌ها به‌دنبال بهانه‌اى براى نفوذ به ايران در جهت تحقق هدف استراتژيك رسيدن به آب‌هاى گرم خليج‌فارس بود و آمريكا ابرقدرت تازه‌كارى بود كه با حرص و ولع براى گسترش فضاى حياتى و نفوذ خود به رقابت با اروپا در چند منطقه وارد ميدان شده بود.

دولت‌هاى آمريكا و شوروى مشتركاً به‌دنبال كاهش نفوذ انگليس و محدود كردن مستعمرات آن بودند. در هجوم ناگهانى سه دولت، علاوه بر هدف مشترك، هريك هدف خاصى را نيز تعقيب مى‌كردند كه وقايع نيمه دوم دهه 20 اين واقعيت را به‌اثبات رسانيد.


صفحه 92

وجود دولتى قوى و قدرتى شناخته شده در ايران مانع تحقق اين اهداف و اجراى سياست‌هاى آنان بود؛ از اين رو متفقين تصميم به حذف رضاشاه با تمسك به چند تمرد و ناهماهنگى قبلى او گرفتند. اين عزل به‌معناى ملى بودن و يا دفاع او از ملت و كشور نبود، بلكه رضاخان، يك مزاحم و مدعى دولت و سلطنت بود كه به بهانه گرايش به دولت آلمان بايد از ميان برداشته مى‌شد تا هريك از سه دولت بتوانند به صورت دلخواه و بدون محدوديت، ديدگاه‌ها و سياست‌هاى خود را به اجرا گذارند.

پس از عزل رضاشاه به دست اشغالگران، تمامى ساختار حكومتى فرو ريخت و بسيارى از افراد ناگهان تغيير هويت دادند. عده‌اى كه خود از سانسورچيان و عوامل اختناق و كشتار بودند، يا دستگير و محاكمه شدند، مانند سرپاس مختارى، و يا به‌گونه‌اى شورشى، مانند على دشتى، عليه رضاشاه و خاندان پهلوى سخن گفتند و خواستار محاكمه و گرفتن اموال به تاراج رفته ملت شدند!

اشغالگران سه گزينه اعلام جمهورى، ادامه سلطنت پهلوى و بازگشت خاندان قاجار را بررسى كردند. سرانجام با دخالت فروغى و وابسته اطلاعاتى سفارت انگليس و با توجه به نفوذ عوامل آن دولت، حتى در دربار، تداوم سلطنت پهلوى به‌دست محمدرضا، فرزند ارشد رضاشاه مورد تأييد و تصويب متفقين قرار گرفت؛ چراكه اولًا جوان و بى‌تجربه بود و ثانياً سلطنت خود را مديون انگليس مى‌دانست و در سرسپردگى و وابستگى چون و چرايى نداشت.

با جانشينى محمدرضا، مردم براى مدتى از محدوديت‌هاى خفقان‌آور دوره پدرش رها شدند؛ چراكه شكست‌ها و وقايع دوران بيست‌ساله ثابت كرده بود كه فرهنگ و ارزش‌هاى موجود در ايران به‌گونه‌اى متفاوت از ديگر كشورهاست و سياست‌هاى موفق در ساير مستعمرات و تداوم حكومت‌هاى سركوبگر در ساير كشورها نمى‌تواند الگوى مناسبى براى ايران باشد.

فعاليت احزاب، گروه‌ها، مطبوعات، شخصيت‌هاى سياسى و مذهبى آغاز شد. بسيارى از قوانين و مقررات دوره رضاخان عملًا لغو و هريك از دولت‌هاى اشغالگر اقدام به تشكيل شبكه‌


صفحه 93

گسترده جاسوسى و نفوذى و سازماندهى نيروهاى سياسى براى اهداف بلندمدت كردند.

گسترده‌ترين و فعال‌ترين تشكيلات علنى و مخفى در اين دوره حزب توده بود. به‌علت اهميت شناخت ماهيت و عملكرد حزب توده و سرانجام آن، مطالب كوتاهى درباره آن ارائه مى‌كنيم.[1]

حزب توده از تأسيس تا انحلال‌

با اشغال ايران، كليه زندانيان ازجمله اعضاى حزب كمونيست ايران، معروف به «53 نفر» كه از سال 1316 در زندان بودند، به‌استثناى تقى آرانى، ايدئولوگ حزب كه در زندان به‌علت بيمارى تيفوس درگذشت، آزاد شدند و بلافاصله در هفتم مهر 1320 سازمان جديدى به‌نام «حزب توده ايران» را پايه‌گذارى كردند. نخستين جلسه در منزل سليمان محسن اسكندرى‌[2]معروف به ميرزا، از شاهزادگان قاجار و با حضور على‌اف، كاردار شوروى تشكيل شد.

تشكيلات حزب با حمايت مادى و معنوى شوروى و به دليل شرايط خاص كشور در واكنش نسبت به سلطه انگليس و استبداد رضاخانى به‌سرعت گسترش يافت. در انتخابات دوره چهاردهم مجلس در خردادماه 1322 هشت نفر از حزب توده وارد مجلس شدند.[3]

مجلس، در واكنش به دعوت از كارشناسان آمريكايى- براى نفت- در مردادماه 1323 گفت:

بنده با رفقايم با دادن امتيازات به دولت‌هاى خارجى به‌طور كلى مخالفيم.

و احسان طبرى در روزنامه مردم ارگان حزب توده، در 23 آذرماه 1319 نوشت:

بايد براى اولين و آخرين بار به اين حقيقت پى‌برد كه نواحى شمال ايران در حكم حريم امنيت شوروى است.[4]

[1]. براى اطلاعات بيشتر بنگريد به: محمدرضا اخگرى، ريشه‌يابى مختصرى از تاريخچه گروه‌ها

[2]. او از اعضاى مؤثر فراماسونرى و يكى از پانزده نفرى بود كه در مجلس به دستور روسيه به سلطنت رضاخان رأى مثبت‌داد و بعداً وزير معارف- آموزش و پرورش- شد

[3]منصورى، جواد، آشنايى با انقلاب اسلامى ايران، 1جلد، دفتر نشر معارف - قم، چاپ: پنجم، 1390.

[4]. محمدرضا اخگرى، ريشه‌يابى مختصرى از تاريخچه گروه‌ها، ص 28


صفحه 94

موضع‌گيرى ضد و نقيض حزب در مقابل مسائل مختلف داخلى و خارجى و پيروى از شوروى، باعث شد عده‌اى از اعضاى برجسته حزب در سيزدهم بهمن‌ماه 1326 با اعلام انشعاب از حزب توده، تشكيلات جديدى به‌نام «حزب سوسياليست ايران» را تشكيل دهند.

پس از تيراندازى ناصر فخرايى به شاه در پانزدهم بهمن 1327 در دانشگاه تهران و كشته شدن او به دست محافظان شاه و پيدا شدن كارت حزب توده در جيب او، بلافاصله حزب توده غيرقانونى اعلام شد و تعدادى از سران آن دستگير شدند و تعدادى نيز به شوروى فرار كردند.

حزب توده در جريان نهضت ملى‌شدن نفت، با اقدامات خرابكارانه و منافقانه و به راه انداختن راهپيمايى براى در مخالفت با ملى‌شدن نفت شمال، بار ديگر ماهيت ضدملى و منحرف خود را نشان داد.

حزب با اطلاع كامل از وقوع كودتاى 28 مرداد 1332 و در اختيار داشتن هفتصد افسر در نيروهاى مسلح، به‌دستور شوروى از هرگونه اقدام به نفع مردم و كشور خوددارى كرد. پس از كشف شبكه مخفى نظامى و دستگيرى شمارى از كادر مركزى، به‌استثناى تعداد كمى از آنان، بيشتر افراد با نوشتن ندامت‌نامه، همكارى با ارگان‌هاى رژيم شاه، از جمله ساواك، راديو و تلويزيون، مطبوعات، مراكز فرهنگى و تبليغاتى را تا پيروزى انقلاب اسلامى ادامه دادند.

پس از كودتا، حزب توده هيچ‌گونه فعاليتى بر ضدرژيم شاه نداشت؛ زيرا روسيه در هماهنگى با آمريكا و انگليس، منافعى در ايران به‌دست مى‌آورد كه همكارى‌هاى تجارى، صنعتى و خريد گاز و حتى فروش مقدارى سلاح، بخشى از اين منافع بود.

حزب توده به پيروى از سياست روسيه، انقلاب شاه و مردم را تأييد و امام خمينى قدس سره را مرتجع و طرفدار فئودال‌ها (زمين‌داران بزرگ) معرفى كرد و با تأييد كشتار پانزدهم خرداد، مردم را از عوامل فئودال‌ها معرفى كرد كه بايد سركوب شوند.[1]

[1]. در نيمه دوم سال 1357 با نزديك شدن پيروزى انقلاب اسلامى ناگهان حزب توده همكارى و همراهى خود را با اسلام، امام و انقلاب اسلامى اعلام و تقاضاى محاكمه دولت و خائنان را نمود. پس از پيروزى انقلاب فعاليت‌هاى گسترده حزب با كمك‌هاى شوروى و در شرايط خاص كشور با شعار طرفداراى از جمهورى اسلامى، اطاعت از امام خمينى قدس سره و يكسان بودن اسلام و ماركسيسم آغاز شد.( نشريه مردم، شماره 7، تاريخ 5/ 2/ 1358.)

در نيمه دوم سال 1361 با كشف مدارك و اسناد و پى‌گيرى دستگاه‌هاى اطلاعاتى و انتظامى جمهورى اسلامى طرح توطئه و كودتاى حزب افشا شد. همچنين با اطلاعات به‌دست آمده از« كوزيكچين» وابسته اطلاعاتى و رئيس سازمان« ك. گ. ب» شوروى در خاورميانه، كليه شبكه نفوذ و كادر مركزى و اعضاى مؤثر دستگير و سرانجام حزب توده براى هميشه در داخل كشور منحل و متلاشى گرديد. پس از آن تعداد معدودى در خارج از كشور به‌نام« راه توده» فعاليت ضعيفى را آغاز كردند. اين گروه هيچ‌گونه هويت ايدئولوژيك و اعتقادى ندارند و موضع آنها فقط ضديت با جمهورى اسلامى است


صفحه 95

دولت‌هاى بى‌ثبات‌

در شرايطى كه غالب زمامداران، عوامل مستقيم و غيرمستقيم خارجى بودند، كشور اشغال شده، ساختار حكومت فروريخته و هرج و مرج همه‌جا را فرا گرفته بود، دولت با ثبات و مورد حمايت مردم نمى‌توانست شكل بگيرد؛ از اين رو در دوران اشغال و حتى يك‌دهه پس از آن نيز بى‌ثباتى يكى از ويژگى‌هاى دولت‌ها در ايران بود. اين كوتاهى دوران تصدى، دو معضل بزرگ ناتوانى در اداره كشور و عدم تأمين معيشت و امنيت عمومى و ناتوانى در كنترل گروه‌ها و جريان‌هاى فرصت‌طلب و وابسته را به‌دنبال داشت. تداوم اين وضعيت، مشكلات پيچيده‌ترى را در نيمه دوم دهه 20 شكل داد.

نخستين كابينه پس از استعفاى فروغى كه در واقع نخست‌وزير دوران تسليم ايران به متفقين بود، به رياست سهيلى در بهمن‌ماه 1320 آغاز به‌كار كرد. او بيش از شش‌ماه نتوانست به‌كار خود ادامه دهد.

در مرداد 1321 با استعفاى على سهيلى، احمد قوام معروف به قوام‌السلطنه، اولين كابينه خود را در دوران اشغال تشكيل داد. او هم پس از شش ماه مجبور به استعفا شد و دوباره سهيلى نخست‌وزير گرديد. او چندين بار قصد استعفا داشت، ولى چون فرد ديگرى كه مسئوليت بپذيرد و مورد تأييد متفقين باشد و يا از مجلس رأى‌اعتماد بگيرد نبود، چهارده ماه نخست‌وزير بود، در اين مدت در واقع دولتى وجود نداشت و نمايندگان اشغال‌گران و عوامل آنها در سطح كشور تصميم‌گيرى مى‌كردند.

كنفرانس تهران‌

در آذرماه 1322 متفقين براى ايجاد هماهنگى و گشايش جبهه دوم بر ضدآلمان، به جلسه‌


صفحه 96

مشترك سران آمريكا، شوروى و انگليس نياز داشتند كه به پيشنهاد استالين، تهران محل برگزارى كنفرانس تعيين شد. اگرچه دولت ايران را در جريان نگذاشتند و از محتواى مذاكرات مطلبى به اطلاع آن نرساندند.

از ششم آذر كنفرانس تاريخى تهران به مدت سه روز تشكيل و جلسات متعددى در سطح سران برگزار شد كه سهيلى، نخست‌وزير، و ساعد مراغه‌اى، وزير خارجه، تنها در حاشيه كنفرانس مذاكراتى با وزراى خارجه داشتند. خواسته دولت تضمين تماميت ارضى، كمك‌هاى مالى و اقتصادى، جبران خسارات و حمايت از ايران در برقرارى امنيت بود.

سران متفقين اعلاميه‌اى را مشتركاً در دهم آذر امضا و منتشر كردند كه به «اعلاميه تهران» معروف شد. در اين اعلاميه با تأييد خسارت‌هاى ايران و ضرورت جبران آن تصريح شد:

دولت‌هاى ايالات متحد آمريكا، اتحاد جماهير شوروى و ممالك متحد انگلستان در حفظ استقلال و حاكميت و تماميت ارضى ايران با دولت ايران اتفاق‌نظر دارند و به مشاركت ايران با سايرملل صلح‌دوست در برقرارى صلح بين‌المللى و امنيت و سعادت بعد از جنگ طبق اصول منشور آتلانتيك كه مورد قبول هر چهار دولت است استظهار دارند.[1]

تجزيه آذربايجان‌

در فروردين 1323 بحران تجزيه‌طلبى در غرب كشور (كردستان و آذربايجان) وجود داشت. از فرقه دموكرات آذربايجان كه در واقع شاخه‌اى از تشكيلات شوروى در ايران بود، محمدساعد مراغه‌اى نخست‌وزير شد. مجلس تصور مى‌كرد با انتخاب فردى از منطقه آذربايجان بتواند مشكل تجزيه‌طلبى را حل كند. در حالى‌كه اين جريان به حزب و افرادى خاص ارتباط نداشت، بلكه طرح و برنامه شوروى براى تسلط بر حاشيه غربى ايران و رسيدن به خوزستان و خليج‌فارس و در صورت امكان تجزيه گيلان، خراسان، سيستان و بلوچستان، بود. به عبارت‌

[1]. عبدالرضا هوشنگ مهدوى، سياست خارجى ايران در دوران پهلوى، ص 86