بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 361

وعن أبي عليّ الأشعري، عن محمّد بن عبدالجبّار، عن صفوان بن يحيى، عن بعض أصحابنا، عن أبي بصير، عن أبي عبداللَّه عليه السلام في رجل اقيمت عليه البيّنة بأنّه زنى، ثمّ هرب قبل أن يضرب.

قال: إن تاب فما عليه شي‌ء وإن وقع في يد الإمام أقام عليه الحدّ، وإن علم مكانه بعث إليه.[1]

فقه الحديث‌: اين روايت مرسله، مورد استناد هر دو طرف واقع شده است؛ يعنى مشهور، شيخ مفيد[2]، ابن‌زهره‌[3]و قاضى ابوصلاح حلبى‌[4]رحمهما الله به آن تمسّك كرده‌اند؛ ليكن هر كدام برداشتى از آن دارند.

ابو بصير از امام صادق عليه السلام درباره‌ى مردى مى‌پرسد كه بيّنه بر زناى او قائم شده است، امّا قبل از آن كه به او تازيانه بزنند- معلوم مى‌شود زناى او غير محصنه بوده- فرار كرد.

تكليف چيست؟

امام عليه السلام سه جمله فرمود: الف: اگر توبه كند حدّى بر او نيست؛ ب: اگر در اختيار امام واقع شد، بر او حدّ جارى مى‌كند؛ و ج: اگر امام جاى او را فهميد، افرادى را براى دستگيرى او مى‌فرستد تا او را بياورند و بر او حدّ جارى كنند.

برداشت مشهور از روايت: گفته‌اند: مقصود از «إن تاب فما عليه شي‌ء» همان توبه‌ى بعد از قيام بيّنه است. در توبه دو حساب هست، يك وقت حكم «في ما بينه وبين اللَّه» است، و يك وقت هم «في ما بينه وبين الحاكم» را مى‌خواهيم بدانيم.

معناى «إن تاب فما عليه شي‌ء» يعنى اگر بين خود و خدايش توبه كند، در اين بُعد، خداوند توبه‌ى تائب را مى‌پذيرد و توبه‌اش مقبول است؛ ولى همين فرد اگر در اختيار حاكم قرار گرفت- با اين‌كه توبه‌اش نزد خداوند پذيرفته است- بايد از نظر ظاهر تازيانه بخورد.

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 328، باب 16 از ابواب الحدود، ح 4.

[2]. المقنعة، ص 777.

[3]. غنيةالنزوع، ص 424.

[4]. الكافي في الفقه، ص 407.


صفحه 362

حالِ اين فرد شبيه حال مرتدى است كه توبه‌اش بين خود و خدايش مقبول است، ولى از نظر ظاهر پذيرفته نيست؛ و هرگاه به او دسترسى پيدا كنند، بايد كشته شود.

برداشت غير مشهور از روايت: به نظر آنان روايت مشتمل بر دو قضيه‌ى شرطيه بوده، و در مقام تعيين وظيفه‌ى حاكم است. مى‌گويند: «إن تاب ...» در مقابل «إن وقع في يد الإمام ...» واقع شده است. اين دو قضيه‌ى شرطيه مقابل با هم هستند؛ و ظاهر مقابله اين است كه در قضيه‌ى دوم مسأله‌ى توبه مطرح نيست. در حقيقت، معناى روايت: «إن تاب بعد قيام البيّنة فما عليه شي‌ء» اين است‌كه هر دو طرف قضيه مربوط به ظاهر و حاكم شرع است.

بنابراين، مقصود از اين دو قضيه‌ى شرطيه اين است‌كه اگر توبه كند، بر او چيزى نيست؛ امّا اگر بدون توبه به دست حاكم بيفتد، بر او حدّ جارى مى‌شود.

فرق ميان اين دو برداشت آن است كه مشهور قضيه‌ى شرطيه‌ى اوّل را مربوط به واقع دانسته و شرطيه‌ى دوم را به ظاهر و حاكم مربوط مى‌داند؛ ليكن غير مشهور هر دو قضيه را مربوط به ظاهر و وظيفه‌ى حاكم مى‌دانند.

نظر برگزيده: به نظر ما، انصاف اين است‌كه هر دو احتمال در روايت جريان دارد و نمى‌توان يكى از دو احتمال را استظهار كرد؛ از طرفى سند صحيحى هم ندارد، لذا نمى‌تواند دليل براى مشهور و شيخ مفيد و حلبى و ابن زهره رحمهما الله باشد.

دليل چهارم: استدلال به روايت برقى:

محمّد بن الحسن بإسناده، عن محمّد بن أحمد بن يحيى، عن أبي عبداللَّه البرقي، عن بعض أصحابه، عن بعض الصادقين عليهما السلام قال: جاء رجل إلى أمير المؤمنين عليه السلام فأقرّ بالسرقة، فقال له: أتقرأ شيئاً من القرآن؟ قال: نعم، سورة البقرة.

قال: قد وهبت يدك لسورة البقرة، قال: فقال الأشعث: أتعطّل حدّاً من حدود اللَّه؟ فقال: وما يدريك ما هذا؟ إذا قامت البيّنة فليس للإمام أن يعفو، وإذا أقرّ


صفحه 363

الرجل على نفسه فذاك إلى الإمام إن شاء عفى‌ وإن شاء قطع.

ورواه الصدوق بإسناده إلى قضايا أمير المؤمنين عليه السلام وبإسناده عن الحسين بن سعيد، عن محمّد بن يحيى، عن طلحة بن زيد، عن جعفر بن محمّد عليهما السلام نحوه.[1]

فقه الحديث: اين روايت به طريق شيخ طوسى رحمه الله مرسله است؛ ليكن به سند ديگرى كه از طلحة بن زيد نقل كرده، صحيح است؛ زيرا اين فرد با آن‌كه عامّى مذهب است، امّا شيخ رحمه الله فرموده: كتاب روايى او مورد اعتماد است.

بعضى از صادقين عليهما السلام فرمود: مردى خدمت اميرمؤمنان عليه السلام آمده به سرقت اقرار كرد.

حضرت امير عليه السلام به او فرمود: آيا چيزى از قرآن را مى‌خوانى؟ گفت: آرى، سوره‌ى بقره را.

امام عليه السلام فرمود: دست تو را به سوره‌ى بقره بخشيدم. در اين هنگام اشعث گفت: حدّى از حدود خدا را تعطيل مى‌كنى؟ امام عليه السلام فرمود: تو چه مى‌دانى كه مطلب چيست؟

هنگامى كه بيّنه قائم شود، امام حقّ عفو ندارد- ظاهر اين كلام بيان يك حكم كلّى است؛ نه اين‌كه مخصوص باب سرقت باشد- و زمانى كه شخص بر ضرر خود اقرار كند، اختيار عفو يا اجراى حدّ با امام است- اين هم يك ضابطه‌ى كلّى در فرق بين بيّنه و اقرار است-.

دليل پنجم: استدلال به روايات فرار از رجم: در آينده درباره‌ى كيفيت رجم خواهيم گفت: گودالى حفر كرده، زانى محصن را به كيفيّت خاصّى در آن قرار داده و سنگسار مى‌كنند. از رواياتى كه در باب رجم وارد شده‌اند، مورد يك دسته از آن‌ها جايى است كه زانى محصنى را وارد گودال كردند، و مردم مشغول سنگ زدن به او هستند؛ كه در اين‌حال، از دست مردم فرار مى‌كند.

در روايات متعدّدى مى‌گويد: اگر زناى احصانى او به اقرار ثابت شده باشد، اين فرار در حكم توبه او است؛ به او كار نداشته باشيد؛ ولى اگر به بيّنه ثابت شده باشد، نه تنها بايد او را تعقيب كرده به محلّ سنگسار بازگردانند، بلكه بايد با كمال اهانت و خوارى او را ارجاع بدهند.[2]

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 331، باب 18 از ابواب مقدّمات حدود، ح 3.

[2]. همان، ص 36 و 377، باب 15 از ابواب حدّ زنا.


صفحه 364

ادلّه‌ى مفيد و حلبى و إبن زهره رحمهما الله‌

الف: استدلال به روايت ابى‌بصير[1]كه مشهور نيز به آن تمسّك كرده بودند.

ب: اصل برائت.

ج: شكّى نيست كه عذاب آخرت مهم‌تر از عذاب دنيا است. اگر خداوند توبه‌ى اين فرد را نسبت به عذاب آخرت مى‌پذيرد، پس در باب عذاب دنيا به طريق اولى‌ بايد پذيرفته شود.

نظر برگزيده: به نظر ما، حقّ اين است‌كه در برابر اين روايات، انسان نمى‌تواند به چنين مطالبى استناد كند؛ جايى براى جريان اصل برائت نيست؛ لذا، آن‌چه مشهور و امام راحل رحمه الله در اين فرع اختيار كرده‌اند، مختار ما است؛ يعنى توبه بعد از قيام بيّنه اثرى ندارد.

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 327، باب 16 از ابواب الحدود، ح 4.


صفحه 365

فصل سوم: در اقسام حدّ زناو برخى فروعات آن‌


صفحه 366

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 367

[القسم الأوّل من حدّ الزنا: القتل‌]

[للحدّ أقسام: الأوّل: القتل فيجب على من زنى بذات محرم للنسب كالامّ والبنت والاخت وشبهها. ولا يلحق ذات محرم للرضاع بالنسب على الأحوط لو لم يكن الأقوى. وهل تلحق الامّ والبنت نحوهما من الزنا بالشرعي منها؟ فيه تردّد، والأحوط عدم الإلحاق. والأحوط عدم إلحاق المحارم السببيّة كبنت الزوجة وامّها بالنسبيّة. نعم، الأقوى إلحاق امرأة الأب بها فيقتل بالزنا بها.

ويقتل الّذي إذا زنى بمسلمة مطاوعة أو مكرهة سواء كان على شرائط الذمّة أم لا. والظاهر جريان الحكم في مطلق الكفّار. فلو أسلم هل يسقط عنه الحدّ أم لا؟ فيه إشكال، وإن لا يبعد عدم السقوط. وكذا يقتل من زنى بامرأة مكرهاً لها.]

نوع اوّل حدّ زنا: قتل‌

بحث اوّل كتاب حدود در رابطه‌ى با موجبات حدّ زنا بود؛ در بحث دوم آن نيز پيرامون راه‌هاى اثبات زنا از راه اقرار و بيّنه و علم قاضى سخن گفته شد؛ بحث سوم كتاب حدود در دو مقام، اقسام حدّ از قبيل: قتل، رجم، تازيانه و ... و كيفيّت اجراى حد را بيان مى‌كند.

قسم اوّل حدّ زنا كه قتل است، در سه مورد اجرا مى‌شود:

الف: هر كسى با محارم نسبى خود، مانند: مادر، خواهر و دخترش زنا كند، حدّ او قتل است. بنا بر احتياط، اگر اقوى‌ نباشد؛ و محارم رضاعى به محارم نسبى در اين حكم ملحق نمى‌شوند.

آيا حكم زناى با خويشانى كه نسبت آنان با فرد زناكار از راه زنا محقّق شده، مانند مادر و ولد زنا يا دختر مرد زناكار، با حكم زناى محارم نسبى يكسان است؟ در اين مطلب ترديد داريم. احتياط در عدم الحاق است.

ا بر احتياط، محارم سببى همانند مادر زن و ربيبه (دختر همسر) به محارم نسبى در اين حكم ملحق نمى‌شوند؛ هر چند اقوا الحاق زنِ پدر به خويشان نسبى است.

پس، اگر فردى با زن پدرش زنا كند، كشته خواهد شد.


صفحه 368

ب: اگر كافر ذمّى با زن مسلمانى زنا كند، خواه آن زن به ميل و رغبت به اين كار تن دهد و يا او را به زنا اكراه كند، كافر ذمّى بايد كشته شود؛ فرقى نمى‌كند آن ذمّى مجرى به شرايط ذمه باشد يا نه. ظاهراً اين حكم در مورد هر كافرى- ذمّى و غير ذمّى- جريان دارد.

اگر كافرى پس از زناى با زن مسلمان، اسلام آورد، آيا اسلامش سبب سقوط حدّ قتل از او مى‌شود يا نه؟ در سقوط حدّ اشكال است؛ هر چند عدم سقوط بعيد نيست.

ج: هرگاه شخصى زنى را به زنا مجبور كرد، حدّ مردِ مكرِه قتل است، اگر چه دو طرف مسلمان باشند.

فرع اوّل: حكم زنا با محارم نسبى‌

از بيان امام راحل رحمه الله دو مطلب استفاده مى‌شود:

اوّل: كيفر چنين عملى قتل و ازهاق روح است، به گونه‌اى كه بايد اين عنصر ناپاك از روى زمين محو شود.

دوم: قتل به هر وسيله و كيفيّتى باشد، بايد محقّق گردد. لازم است اين مسأله از نظر فتاوا و روايات بررسى شود.

عبارات فقها در مورد حكم زانى به محارم‌

صاحب جواهر رحمه الله مى‌فرمايد: تمام فقهاى مقدّم بر صاحب رياض رحمه الله و متأخّر از ايشان، در مسأله‌ى زناى با محارم، حكم قتل را عنوان كرده‌اند؛ فقط صاحب رياض رحمه الله بيان جداگانه‌اى دارد.[1]با مراجعه‌ى به كلمات فقها سه نوع تعبير در عبارات ملاحظه مى‌شود:

الف: در بسيارى از كتاب‌ها[2]، حكم مسأله را قتل گفته‌اند.

ب: در پاره‌اى از عبارات، «يضرب عنقه»[3]- گردنش زده مى‌شود- آمده است.

[1]. جواهر الكلام، ج 41، ص 309.

[2]. غنية النزوع، ص 421؛ النهاية في مجرّد الفقه و الفتوى، ص 692؛ إرشاد الأذهان، ج 2، ص 172؛ شرايع الاسلام، ج 4، ص 936.

[3]. المقنعة، ص 778؛ الإنتصار، ص 524.