بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 485

[موارد التخيير في اجراء الحدّ]

[مسألة 8- لا يقام الحدّ رجماً ولا جلداً على الحامل ولو كان حمله من الزنا حتّى تضع حملها وتخرج من نفاسها إن خيف في الجلد الضرر على ولدها، وحتّى ترضع ولدها إن لم يكن له مرضعة- ولو كان جلداً- إن خيف الإضرار برضاعها. ولو وجد له كافل يجب عليها الحدّ مع عدم الخوف عليه.]

موارد تأخير در اجراى حدّ

بر زنِ آبستن زانيه- هر چند از زنا حامله شده باشد و يا از شوهرش باردار بوده و مرتكب زنا شده است- تا هنگامى كه وضع حمل نكرده، حدّ جلد و يا رجم جارى نمى‌شود؛ اگر چه زناى او چه احصانى يا غير آن ثابت شده باشد؛ بلكه بايد دست نگاه داريم تا وضع حمل او تمام شود و از حالت نفاس كه در چند روز اوّل ولادت بر او عارض مى‌گردد، خارج شود. پس از خروج از نفاس، بر آن زن حدّ جارى مى‌شود؛ البته اجراى حدّ تازيانه در صورتى به بعد از خروج از نفاس موكول مى‌شود كه تازيانه در ايّام آبستنى و يا ايّام نفاس موجب ضرر بر طفل و يا مادر او شود؛ وگرنه سبب ضررى نيست، اشكالى در جريان حدّ در حال حمل نيست. اين تفصيل درباره‌ى حدّ رجم جا ندارد؛ زيرا، با اجراى آن، مادر و فرزند هر دو از بين مى‌روند.

اجراى حدّ رجم و تازيانه پس از خروج از نفاس مشروط است به اين‌كه در حدّ رجم، زنى براى شير دادن بچّه كم و يا نامناسب نشود؛ وگرنه با عدم كافل و يا تأثير گذاشتن بر شير مادر، حدّ جارى نمى‌شود.

در صورتى كه فردى پيدا شود و روضاع و كفالت بچّه را متقبّل شود، بر آن زانيه حدّ مى‌زنند؛ به شرط اين‌كه براى ولد با اجراى حدّ بر مادرش، خوفى و مسأله‌اى پيدا نشود.

دليل عدم جريان حدّ بر حامل‌

اسلام در مسأله‌ى اجراى حدّ كمال اهميّت را داده است؛ به گونه‌اى كه در باب حدود تأخير و مهلت يك ساعت- (مقصود از ساعت در روايات همان لحظه است)- را جايز


صفحه 486

ندانسته است. با وجود اين، چرا بر زن آبستن نبايد حدّى اقامه شود؛ به خصوص اگر حمل او از زنا باشد؟

دليل اين مطلب علاوه بر اتّفاق فقها در اين حكم و فتوا، روايات است:

1- محمّد بن محمّد المفيد في (الإرشاد) عن أمير المؤمنين عليه السلام أنّه قال لعمر وقد اتي بحامل قد زنت فأمر برجمها، فقال له عليّ عليه السلام: هب لك سبيل عليها، أيّ سبيل لك على ما في بطنها واللَّه يقول:وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى‌؟ فقال عمر: لا عشت لمعظلة لا يكون لها أبو الحسن، ثمّ قال: فما أصنع بها يا أبا الحسن؟ قال: احتط عليها حتّى تلد، فإذا ولدت ووجدت لولدها من يكفله فأقم الحدّ عليها.[1]

فقه الحديث‌: اين روايت مرسله را شيخ مفيد رحمه الله در كتاب‌ ارشاد نقل كرده است؛ ليكن از آن مرسلاتى نيست كه به منزله‌ى مسند تلقّى شود؛ امّا اصحاب به آن استناد كرده و بر طبق آن فتوا داده‌اند. اين استناد قوم، ضعف سند آن را جبران مى‌كند.

مضمون حديث: زن حامله‌اى را كه مرتكب زناى احصانى شده بود، نزد عمر آوردند؛ عمر دستور داد او را رجم كنند. اميرمؤمنان عليه السلام به او فرمود: درست است كه تو بر اين زن حاكميّت و سبيلى دارى و از نظر تو محكوم است؛ امّا بر آن بچّه‌اى كه در شكم دارد، چه حاكميّتى دارى و او چه محكوميّتى دارد؟ در حالى كه خداوند مى‌فرمايد: هيچ شخصى نمى‌تواند وزر ديگرى را تحمّل كند و به گردن بگيرد.

عمر گفت: زنده نباشم و مشكلى پيش آيد كه ابوالحسن براى گشودن آن نباشد.

آن‌گاه گفت: پس با اين زن حامله‌ى محكوم به رجم چه كنم؟

اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: از اين زن مراقبت كن و در اختيار و تحت نظرت باشد تا زايمان كند؛ در آن صورت، اگر كسى پيدا شد تا از فرزند او محافظت كند، مى‌توانى حدّ را بر او جارى كنى.

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 381، باب 16 از ابواب حدّ زنا، ح 7.


صفحه 487

استدلال امام عليه السلام به آيه‌ى شريفه براى ما راهى باز كرد، كه بتوانيم به آن تمسّك كرده، استدلال كنيم؛ و مناقشه‌ى در سند روايت به عنوان ارسال ضررى نمى‌زند.

با توجّه به مفاد آيه‌ى‌وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى‌[1]مى‌گوييم: حمل هر چند از زنا باشد، از او كه جرم و گناهى صادر نشده است؛ پس به چه مناسبت بايد مسأله‌ى ضرر حدّ را تحمل كند.

دلالت اين روايت بر تأخير حدّ رجم تمام است؛ امّا بر تأخير تازيانه نيز مى‌توان از روايت، همان تفصيلى كه در تحرير الوسيله‌ آمده بود، استفاده كنيم؛ به اين بيان: اگر با اجراى تازيانه ضررى متوجّه حمل نمى‌شود، اشكالى در جريان آن نيست اگر سبب ضرر بر ولد مى‌شود، مفاد آيه شامل آن شده و مانع اجراى حدّ مى‌گردد.

دليل تأخير حدّ تا خروج از نفاس‌

زنى كه در حال نفاس به سر مى‌برد، در يك حالت مرض و كسالت و ناتوانى است و شايد ناراحتى او از يك مريض معمولى به مراتب بيشتر باشد، دليل تأخير حدّ به جهت ملاحظه‌ى حال زن، روايتى است كه در سنن بيهقى‌ نقل شده است:

روي عن عليّ عليه السلام قال: إنّ أمة لرسول اللَّه زنت فأمرني أن أجلدها فإذا هي حديث بنفاس فخشيت إن أجلدها فأقتلها، فذكرت ذلك للنبيّ، فقال: دعها حتّى ينقطع دمها ثمّ أقم عليها الحدّ.[2]

فقه الحديث‌: رسول خدا صلى الله عليه و آله كنيزى داشت كه مرتكب زنا شده بود، به من دستور داد او را تازيانه بزنم؛ وقتى خواستم حدّ را بر او جارى كنم، تازه نفاس شده بود، ترسيدم اگر تازيانه‌اش بزنم خودش از بين برود. به پيامبر صلى الله عليه و آله مطلب را گفتم. فرمود: او را رها كن تا از خون پاك شود، آن گاه حدّ را بر او اقامه كن.

دلالت اين روايت بر تأخير حدّ به لحاظ حال زن تمام است.

[1]. سوره‌ى انعام، 164؛ سوره‌ى فاطر، 18.

[2]. سنن بيهقى، ج 8، ص 229.


صفحه 488

امّا دليل تأخير حدّ به لحاظ فرزند، رواياتى است كه موضوع آن‌ها تأخير حدّ تا پايان شيرخوارگى است كه در آينده به آن‌ها اشاره مى‌كنيم.

البتّه تفصيلى كه درباره‌ى تازيانه گفتيم، در اين مورد نيز مى‌آيد؛ يعنى اگر اين جلد سبب اضرار به ولد مى‌شود، اجراى آن‌جايز نيست؛ امّا اگر خوفى بر بچّه نباشد، اشكالى در اقامه‌ى آن نيست.

نقدى بر عبارت تحرير الوسيله‌

در عبارت‌ تحرير الوسيله‌- «لايقام الحدّ رجماً ولا جلداً على الحامل ولو كان حمله من الزنا حتّى تضع حملها وتخرج من نفاسها»- دو اشكال به نظر مى‌رسد:

اشكال اوّل: مستفاد از عبارت اين است كه هر چند حدّ زن حامل، رجم باشد، امّا تا از نفاس خارج نشود، نمى‌توان بر او اقامه‌ى حدّ كرد؛ خواه فرزندش زنده باشد يا مرده. البته به دنبال اين مطلب قيد: «إن خيف في الجلد الضرر على ولدها» را آورده كه مربوط به رجم نيست.

مرحوم محقّق در شرايع‌ نيز فرموده: «لايقام الحدّ على الحامل حتّى تضع وتخرج من نفاسها»[1]؛ لكن ايشان قيدى كه در تحرير آمده است را مطرح نكرده‌اند.

آيا اين مطلب تمام است؟ زنى زناى محصنه انجام داده، آبستن از راه حلال يا حرام بوده، اكنون وضع حمل كرده و فرزندش مرده است، به چه دليل بايد صبر كنيم تا ايّام نفاس او تمام شود و پس از آن، او را رجم كنيم؟ به خصوص با توجّه به اين مسأله كه در آينده مطرح خواهد شد: اگر حدّ مريضى يا زن مستحاضه‌اى رجم باشد، بايد حدّ فوراً اجرا شود، نه اين‌كه صبر كنند تا صحّت و سلامتى خود را به دست آورده و آن‌گاه رجم گردد؛ بر خلاف آن‌چه امروز متداول است كه مريض را معالجه كرده تا بهبودى حاصل شود، سپس او را اعدام مى‌كنند. اين يك عمل غير عقلايى است؛ اگر مقصود شما اين است كه فرد مجرم بايد از صفحه‌ى وجود محو شود، به چه مناسبتى بايد او را چاق و چلّه كرده، آن گاه اعدام كنيد؟

[1]. شرايع الاسلام، ج 4، ص 938.


صفحه 489

معناى رجم اين است كه زانى محصن بايد از بين برود؛ لذا، نفاس هرچند كسالت هم به حساب بيايد، با انتفاى ولد، روى اين قاعده بايد در همان حالت او را رجم كرد. كسالت بودن نفاس در حدّ تازيانه نقش دارد، نه در رجم.

رواياتى كه در اين باره در كتاب‌ مستدرك الوسائل‌ آمده است، هيچ كدام سند معتبرى ندارد تا به آن‌ها استناد شود.

وبهذا الإسناد: أنّ عليّاً عليه السلام قال: ليس على الحائض حدّ حتّى تطهر ولا على المستحاضة حدّ حتّى تطهر.[1]

فقه الحديث‌: ظاهر روايات اين باب، عدم اقامه‌ى حدّ بر حامل تا زمان خروج از حالت نفاس است.

اطلاق اين روايات معلوم نيست مفتى به باشد؛ شاهدش كلام صاحب جواهر رحمه الله است كه فرموده: «لو مات الولد حين وضعه رجمت»[2]. ايشان به‌طور قاطع حكم مى‌كند اگر ولد در هنگام زايمان بميرد، زن را بلافاصله رجم مى‌كنيم؛ و هيچ تصريحى به وجود مخالف نكرده است.

اشكال دوم: قيد «إن خيف في الجلد الضرر على ولدها» مقيّد كردن تازيانه به اضرار بر ولد وجهى ندارد؛ زيرا، چه بسا تازيانه بر خود زن ضرر داشته باشد و ولدى هم وجود نداشته باشد، باز حقّ اجراى حدّ نيست.

دليل تأخير حدّ رجم تا پايان رضاع‌

اگر پس از زايمان، براى بچّه شيردهى نباشد، در صورتى حدّ رجم بر زن اقامه مى‌شود كه دو سال كامل بچّه را شير بدهد؛ و اگر حدّ او تازيانه است، و اقامه‌ى آن سبب توجّه ضرر و لطمه‌اى بر فرزند و شير او مى‌شود، بايد اقامه‌ى حدّ را به تأخير انداخت؛ و اگر اجراى تازيانه قبل از شيردهى كامل مشكل‌ساز نباشد، بايد حدّ اجرا شود.

[1]. شرائع الاسلام، ج 4، ص 938، ح 5.

[2]. جواهر الكلام، ج 41، ص 339.


صفحه 490

دليل اين مطلب روايت زير است:

وعنه، عن أحمد بن الحسن، عن عمرو بن سعيد، عن مصدّق بن صدقة، عن عمّار الساباطي، قال: سألت أبا عبداللَّه عليه السلام عن محصنة زنت وهي حبلى، قال: تقرّ حتّى تضع ما في بطنها وترضع ولدها ثم ترجم.[1]فقه الحديث‌: در اين موثّقه، عمّار ساباطى از امام صادق عليه السلام از زن محصنى مى‌پرسد كه زنا داده در حالى كه آبستن است. امام عليه السلام فرمود: او را نگاه مى‌دارند تا زايمان كرده، بچّه‌اش را شير دهد؛ سپس او را رجم مى‌كنند.

متفاهم عرفى از «ترضع ولدها» چيست؟ آيا مراد، دو سالِ كامل شير دادن است و يا همان شير لِبّا (آغوز) يعنى اوّلين شيرى كه مادر به بچّه مى‌دهد و گفته‌اند: در حيات ولد نقش دارد، مقصود است؟

احتمال دوم بر خلاف متفاهم عرفى است؛ ظاهر اين عبارت، شير دادن به مقدار متعارف است تا زمانى كه بچّه را از شير بگيرند. لذا، دلالت روايت و سند آن تمام است.

دو روايت ديگر در مجامع روايى اهل‌سنّت رسيده كه به عنوان مؤيّد، آن‌ها را مطرح مى‌كنيم.

1- أنّه صلى الله عليه و آله قال لها: حتّى تضعي ما في بطنك، فلمّا ولدت قال: اذهبي فأرضعيه حتّى تفطميه.[2]2- وفي آخر أنّها لمّا ولدته قال: إذن لا نرجمها وندع ولدها صغيراً ليس له من يرضعه، فقام رجل من الأنصار فقال: إليّ رضاعه يا نبيّ اللَّه فرجمها.[3]

فقه الحديث‌: زانيه‌اى را نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آوردند، فرمود: تو را رجم نمى‌كنيم تا زايمان كنى. زمانى كه وضع حمل كرد، فرمود: برو فرزندت را شير بده تا او را از شير بگيرى و فطام حاصل شود.

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 380، باب 16 از ابواب حدّ زنا، ح 4.

[2]. جواهر الكلام، ج 41، ص 337، به نقل از سنن بيهقى، ج 8، ص 229.

[3]. همان.


صفحه 491

در روايت ديگر: پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به زانيه‌ى محكوم به رجم فرمود: الآن- (پس از وضع حمل آمده بود)- ما تو را رجم نمى‌كنيم و فرزند صغيرت را بدون مرضعه رها كنيم.

مردى از انصار گفت: من متصدى و عهده‌دار رضاع او مى‌شوم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمان به رجم آن زن داد.

از اين روايات استفاده مى‌شود اگر متكفّلى پيدا نشود كه مسأله‌ى رضاع را به عهده بگيرد، به گونه‌اى كه با رجم زن، بچّه بدون شيردهنده باقى بماند، حدّ رجم اجرا نمى‌شود.

روايتى كه از ارشاد مفيد خوانده شد نيز بر اين مطلب دلالت داشت: «فإذا ولدت، ووجدت لولدها من يكفّله فأقم الحدّ عليها»[1]؛ اميرمؤمنان عليه السلام اقامه‌ى حدّ را بر دو مطلب متوقّف كرد: يكى وضع حمل و ديگرى وجود كافل.

بيان روايت معارض‌

وبإسناده عن يونس بن يعقوب، عن أبي مريم، عن أبي جعفر عليه السلام، قال: أتت امرأة أمير المؤمنين عليه السلام فقالت إنّي قد فجرت، فأعرض بوجهه عنها فتحوّلت حتّى استقبلت وجهه، فقالت: إنّي قد فجرت، فأعرض عنها ثمّ استقبلته فقالت: إنّي قد فجرت، فأعرض عنها، ثمّ استقبلته فقالت: إنّي فجرت، فأمر بها فحبست وكانت حاملًا، فتربّص بها حتّى وضعت، ثمّ أمر بها بعد ذلك فحفر لها حفيرة في الرحبة وحاط عليها ثوباً جديداً وأدخلها الحفيرة إلى الحقو وموضع الثديين وأغلق باب الرحبة ورماها بحجر وقال: بسم اللَّه اللّهمّ على تصديق كتابك وسنّة نبيّك، ثمّ أمر قنبر فرماها بحجر، ثمّ قال: يا قنبر ائذن لأصحاب محمّد، فدخلوا فرموها بحجر حجر ثمّ قاموا لا يدرون أيعيدون حجارتهم أو يرمون بحجارة غيرها وبها رمق، فقالوا: يا قنبر أخبره أنّا قد رمينا بحجارتنا وبها رمق كيف نصنع؟ فقال: عودوا في حجارتكم فعادوا حتّى قضت، فقالوا له: قد ماتت، فكيف نصنع بها؟ قال: ادفعوها إلى أوليائها ومروهم أن يصنعوا بها كما يصنعون‌

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 381، باب 16 از ابواب حدّ زنا، ح 7.


صفحه 492

بموتاهم.[1]

فقه الحديث‌: ابومريم از امام باقر عليه السلام نقل مى‌كند: زنى نزد اميرمؤمنان عليه السلام آمده به زنا اعتراف كرد. آن حضرت از او صورت برگردانيد. زن مقابل او آمده، دوباره اعتراف كرده و امام عليه السلام از او صورت برگردانيد؛ او اعتراف و اقرار خود را تكرار كرد تا چهار مرتبه كامل شد.

اميرمؤمنان عليه السلام دستور داد او را زندانى كنند و انتظار كشيد تا وضع حمل كند؛ سپس دستور داد گودالى در رحبه‌ى كوفه كنده و مقدّمات رجم او را فراهم آوردند و او را رجم كردند.

اين روايت هيچ دلالتى بر تأخير حدّ تا پايان رضاع ندارد؛ بلكه پس از وضع حمل فرمان به رجم داده است.

در توجيه اين روايت، چاره‌اى نيست از اين‌كه به قرينه‌ى روايات ديگر بگوييم: كافلى براى طفل او پيدا شده تا بچّه را از نظر شيردهى اداره و نگهدارى كند؛ از اين رو، حضرت به رجم دستور داده است؛ يا اين روايت، حكمى در يك واقعه‌ى خصوصى بوده است، و ما توجيه آن را نمى‌دانيم. به هر حال، روايت ابومريم نمى‌تواند در برابر آن روايات نقشى داشته و سبب تزلزل ما شود تا به رجم و اعدام مادر حكم كنيم، هر چند بچّه بدون سرپرست باقى بماند.

دليل تأخير حدّ تازيانه تا پايان دوران شيردهى‌

مطالبى كه تاكنون به عنوان دليل بر تأخير حدّ گفتيم، مربوط به حدّ رجم بوده، و روايات بر آن تصريح داشت؛ امّا در مورد تازيانه هيچ روايتى نداريم؛ لذا، بايد حكم آن را از روى قاعده بدست آوريم. آيه‌ى شريفه‌ى‌وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى‌[2]بر اين مطلب دلالت دارد؛ زيرا، اگر اجراى تازيانه ضربه‌اى به شيردهى يا شير بچّه وارد نمى‌كند، وجهى براى تأخير حدّ نيست؛ امّا اگر در كيفيّت شيردهى تأثير دارد، به مقتضاى آيه، تازيانه را بايد تأخير انداخت.

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 380، باب 16 از ابواب حدّ زنا، ح 5.

[2]. سوره‌ى انعام، 164؛ سوره‌ى فاطر، 18.