على المؤتى به؟ قال: عليه القتل على كلّ حال، محصناً كان أو غير محصن.[1]
فقه الحديث: در اين روايت معتبر، حمّاد بن عثمان از امام صادق عليه السلام دربارهى مردى كه با ديگرى لواط كرده پرسيد. امام عليه السلام فرمود: اگر محصن است، او را مىكشند؛ و اگر غير محصن است، او را تازيانه مىزنند.
حمّاد پرسيد: تكليف مفعول چيست؟ امام عليه السلام فرمود: به هر حال باشد محصن يا غير محصن، كشته مىشود.
دستهى دوّم: محمّد بن يعقوب، عن محمّد بن يحيى، عن أحمد بن محمّد، عن عليّ بن الحكم، عن أبان، عن زرارة، عن أبي جعفر عليه السلام، قال: الملوط حدّه حدُّ الزاني.[2]
فقه الحديث: در اين روايت معتبر، زراره از امام باقر عليه السلام نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: حدّ ملوط، حدّ زانى است.
در كتاب وسائل الشيعه و كتابهاى روايتى، نقل حديث «الملوط» است؛ ليكن صاحب جواهر رحمه الله از نسخهاى اينگونه نقل مىكند: «اللواط حدّه حدّ الزاني»؛[3]به نظر، اين تعبير جالب نيست؛ زيرا، بايد مىگفت: «اللواط حدّه حدّ الزنا»؛ چه آن كه معنا ندارد در يك طرف عمل و در طرف ديگر فاعل را قرار دهد و بين آن دو ارتباط برقرار كند.
بنا بر اين كه نسخهى صاحب جواهر رحمه الله صحيح باشد، اين روايت بر تفصيل بين محصن و غير محصن دلالت دارد؛ زيرا، در باب زنا بين اين دو تفصيل داده شده است؛ يعنى محصن را سنگسار كرده، و غير محصن را تازيانه مىزنند.
اگر نسخهى وسائل صحيح باشد- كه با اعتبار هم مساعدت دارد-، مىتوان به اولويّت يا حدّاقل به اعتبار مناط بين لاطى و ملوط، بگوييم: عمل ملوط از عمل لاطى قبيحتر است؛ زيرا، لاطى تحت فشار شهوت و تأثير آن، ممكن است دست به عمل فحشا بزند و برايش
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 417، باب 1 از ابواب حدّ لواط، ح 4.
[2]. همان، ص 416، ح 1.
[3]. جواهر الكلام، ج 41، ص 380.
التذاذى حاصل شود؛ امّا در ملوط اين التذاذ نيست. بنابراين، به ظاهر حكمش سختتر از لاطى است. از اين رو، اگر حدّ ملوط مانند حدّ زانى باشد، در زانى بين محصن و غير محصن تفصيل است؛ بنابراين، وقتى در ملوط تفصيل بود، در لاطى هم بايد بين محصن و غير محصن تفصيل داد؛ مگر آن كه بگوييد: در ملوط از جهت ملوط و مفعول واقع شدن، بين محصن و غير محصن فرقى نيست. اين تفاوت فقط در لاطى چشمگير است كه با وجود همسر به لواط روى آورده، ولى در ملوط، زن داشتن چه ربطى دارد؟ در اين صورت، بايد روايت را كنار گذاشت؛ و به درد تفصيل نمىخورد.
روايات دستهى سوّم: 1- وعن عليِّ بن إبراهيم، عن محمّد بن عيسى، عن يونس، عن محمّد بن سنان، عن العلاء بن الفضيل، قال: قال أبو عبداللَّه عليه السلام: حدّ اللّوطي مثل حدّ الزاني وقال: إن كان قد احصن رجم وإلّا جلد.[1]
فقه الحديث: سند روايت مشتمل بر محمّد بن سنان است كه در وثاقت او اشكال است.
امام صادق عليه السلام فرمود: حدّ لوطى مانند حدّ زانى است، اگر محصن است، او را سنگسار كرده، وگرنه تازيانهاش مىزنند.
2- عبداللَّه بن جعفر في (قرب الإسناد) عن الحسن بن ظريف، عن الحسين بن علوان، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، عن عليّ عليه السلام، أنّه كان يقول: في اللّوطي إن كان محصناً رجم وإن لم يكن محصناً جلد الحدّ.[2]
فقه الحديث: امير مؤمنان عليه السلام دربارهى لوطى مىفرمود: اگر محصن است، سنگسار شده؛ وگرنه به او حدّ تازيانه مىزنند.
3- وعن السّندي بن محمّد، عن أبي البخترى، عن جعفر بن محمّد، عن أبيه، أنّ علىّ بن أبي طالب كان يقول: حدّ اللّوطي مثل حدّ الزّاني إن كان محصناً
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 417، باب 1 از ابواب حدّ لواط، ح 3.
[2]. همان، ص 418، ح 6.
رجم وإن كان عزباً جلد مائة، ويجلد الحدّ من يرمي به بريئاً.[1]
فقه الحديث: حدّ لوطى مانند حدّ زانى است؛ اگر محصن است، رجمش مىكنند؛ و اگر عزب باشد، صد تازيانه مىخورد؛ و كسى حدّ را مىزند كه حدّى بر عهدهاش نباشد؛ امّا اگر فردى حدّ به عهده دارد، حقّ اجراى حدّ را ندارد.[2]
4- سعد بن عبداللَّه (في بصائر الدَّرجات)، عن محمّد بن الحسين بن أبي الخطّاب، عن محمّد بن إسماعيل بن بزيع، عن صالح بن عقبة، عن يزيد بن عبدالملك، قال: سمعت أبا جعفر عليه السلام يقول: إنَّ الرَّجم على الناكح والمنكوح ذكراً كان أو انثى إذا كانا محصنين وهو على الذّكر إذا كان منكوحاً احصن أو لم يحصن.[3]
فقه الحديث: امام باقر عليه السلام فرمود: بر فاعل و مفعول در باب زنا و لواط رجم ثابت است؛ در صورتى كه محصن باشند، و در باب لواط، مفعول رجم مىشود؛ خواه محصن باشد يا نه.
5- محمّد بن الحسن بإسناده عن الحسين بن سعيد، عن ابن أبي عمير، عن عدَّة من أصحابنا، عن أبي عبداللَّه عليه السلام، في الّذي يوقب أنَّ عليه الرجم إن كان محصناً وعليه الجلد إن لم يكن محصناً.[4]
فقه الحديث: اين روايت صحيحه بوده، و در خصوص لواط ايقابى است. امام صادق عليه السلام فرمود: اگر موقب محصن است، سنگسار شده؛ وگرنه تازيانه مىخورد.
6- وعنه، عن أحمد، عن ابن محبوب، عن هشام بن سالم، عن أبي بصير، عن أبي عبداللَّه عليه السلام، قال: سمعته يقول: إنَّ في كتاب عليّ عليه السلام إذا اخذ الرّجل مع
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 418، باب 1 از ابواب حدّ لواط، ح 6.
[2]. ظاهراً معناى جمله اخير اين است كه كسى كه انسان پاكدامنى را به لواط قذف كند، حدّ مىخورد.
[3]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 418، باب 1 از ابواب حدّ لواط، ح 8.
[4]. همان، ص 421، باب 3 از ابواب حدّ لواط، ح 8.
غلام في لحاف مجرّدين ضرب الرّجل وادِّب الغلام وإن كان ثقب وكان محصناً رجم.[1]
فقه الحديث: امام صادق عليه السلام فرمود: در كتاب على عليه السلام نوشته شده است: اگر مردى را با غلامى زير يك لحاف برهنه بگيرند، مرد را زده و غلام را ادب مىكنند؛ و اگر دخول كرده و محصن باشد، سنگسار مىشود.
مفهوم روايت دلالت دارد كه اگر شخص محصن نبود، رجمى هم نيست.
كيفيّت جمع بين روايات
رواياتى كه تاكنون بيان شد، در حقيقت به دو طايفه برمىگردد: 1- رواياتى كه بر قتل و سنگسار به طور مطلق دلالت دارد. 2- رواياتى كه قتل و رجم را به صورت تفصيل پياده مىكند؛ يعنى در محصن، قتل يا رجم، و در غير او، تازيانه هست.
با توجّه به اين كه در گذشته گفتيم بين رواياتى كه متعرّض قتل است با روايات رجم معارضهاى نيست، در اينجا نيز كه يك طايفه به اطلاق دلالت بر قتل و رجم لاطى مىكند، و طايفهى دوّم بين محصن و غير محصن تفصيل داده است، بنا بر قواعد جمعِ بين روايات، بايد گروه مفصِّل، گروه مطلق را تقييد كند. در نتيجه، بين دو گروه تعارض نيست.
زيرا، جاى جمع به اطلاق و تقييد است.
اختلاف بين اين روايات، مانند تنافى بين «أعتق رقبة» و «لا تعتق رقبة كافرة» است كه بين دو دليل، جمع دلالى وجود دارد. با وجود جمع عقلايى و عرفى كه از واضحترين مصاديقش جمع بين عامّ و خاصّ، و جمع بين مطلق و مقيد است، اين دسته روايات متخالف از موضوع ادلّهى باب تعارض خارج شده، و نمىتوان از راه ترجيح سند، يا دلالت و يا جهت، يكى را بر ديگرى مقدّم داشت؛ و مفاد مقبولهى عمر بن حنظله[2]و مانند آن را پياده كرد.
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 421، باب 3 از ابواب حدّ لواط، ح 7.
[2]. همان، ص 75، باب 9 از ابواب صفات قاضى، ح 1.
طرح اشكال (تقديم روايات طايفه دوّم)
بنا بر قواعد و مطالبى كه در اصول تحقيق شده است، بايد روايات طايفهى دوّم را كه بين محصن و غير محصن تفصيل داده، بر مطلقاتى كه بين آنها فرق نگذاشته است، مقدّم كرده، و به قتل محصن و تازيانه خوردن غير محصن فتوا بدهيم؛ ليكن تمام فقها مگر صدوق رحمه الله در كتاب مقنع، در لواط ايقابى بين محصن و غير او فرقى نگذاشتهاند؛ و از طرفى، صاحب رياض رحمه الله هم به بعضى از متأخّران تفصيل را نسبت مىدهد.[1]
شيخ صدوق رحمه الله در دو جاى مقنع مسأله را مطرح كرده، در يك مورد مىگويد: «لا فرق بين محصن وغير محصن»؛ يعنى فتواى مشهور را اختيار مىكند؛ و در جاى ديگر از همان كتاب، عين روايت را به عنوان فتواى خود آورده است.[2]مرحوم محقّق رحمه الله نيز در شرايع به مفاد دو دسته روايت اشاره مىكند: «وكيفيّة إقامة هذا الحدّ القتل إن كان إيقاباً، وفي رواية إن كان محصناً رجم و إن كان غير محصن جلد والأوّل أشهر».[3]از اين بيان محقّق رحمه الله تضعيفى نسبت به روايت مفصّل استفاده نمىشود؛ زيرا، روايات مطلق را مشهورتر مىگويد.
راه حل اشكال
بايد توجّه داشت تا زمان شيخ طوسى رحمه الله، برنامهى فقهاى شيعه چنين بود كه متن روايات را در كتابهاى فتوايى خود به عنوان فتوا مىآوردند و تغييرى در آن نمىدادند. در تمام اين كتابها، به غير از كتاب مقنع مرحوم صدوق رحمه الله فرقى بين لاطى موقب محصن و غير محصن نگذاشتهاند.
فتواى قدماى از فقها بر طبق روايات مطلق، حكايت از اين نكته دارد كه هرچند روايات مفصّل از نظر سند و دلالت تامّ هستند، امّا به واسطهى نزديك بودن قدما به زمان ائمّه عليهم السلام و آشنايىشان با مذاق و روش آن بزرگواران، در اين روايات نقصانى ديدهاند كه ما از آن خبر نداريم؛ و از فتواى آنان به روايت مطلق و طرح روايات مفصّل، وجود نقصى
[1]. رياض المسائل، ج 10، ص 93.
[2]. المقنع، ص 430- 437.
[3]. شرايع الاسلام، ج 4، ص 942.
را در دستهى اخير كشف مىكنيم؛ هرچند نوع نقص را نمىشناسيم.
از اين رو، در اين مسأله كه از نظر صناعت و بحث روايى بايد مطلقات را بر مقيّدات حمل كرد و بين لاطى محصن و غير محصن فرق گذاشت، امّا به واسطهى شهرت مسلّم، بلكه به قول صاحب جواهر رحمه الله[1]اجماع محصّل و منقول بر عدم تقييد، مىفهميم روايات مقيّد مورد اعراض اصحاب واقع شده و در آنها خللى ديدهاند كه بر طبق آنها فتوا ندادهاند.
بيان صاحب جواهر رحمه الله در حلّ اشكال
صاحب جواهر رحمه الله پس از طرح مسأله، قسمتى از روايات را مطرح مىكند. به نظر مىرسد يك اضطراب و تشويشى در ذهن ايشان بوده كه در مقام نقل روايات چند اشتباه از ايشان سر زده است:
عبارت «الملوط حدّه حدّ الزاني»[2]را بهصورت «اللواط حدّه حدّ الزاني» آورده ومتن مرسلهى إبن ابى عمير[3]را روايت ابوبصير[4]قرار داده است و اصلًا روايت إبن ابى عمير را نقل نمىكند.
ايشان فرموده است: «فوجب حمل النصوص المزبورة القاصرة بعضها سنداً وآخر دلالةً- إذ إثبات الرجم على المحصن لا ينافي الحكم بقتل غيره، مضافاً إلى إشتمال بعضها على التفصيل بين الواطي والموطوء المعلوم عدم عامل به إلّاما يحكى عن ظاهر اقتصار الفقيه عليه وصريح المقنع- على التقيّة أو طرحها».[5]
توضيح كلام صاحب جواهر رحمه الله و نقد آن
بيان صاحبجواهر رحمه الله بر چند مطلب مشتمل است كه بايد بررسى شود:
1- سند برخى از روايات مقيّد ضعيف است. اين مطلب در برخى از آن روايات صادق است؛ ليكن اكثر آنها از نظر سند معتبر و قابل اعتماد هستند.
[1]. جواهر الكلام، ج 41، ص 380.
[2]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 416، باب 1 از ابواب لواط، ح 1.
[3]. همان، ص 421، باب 3 از ابواب لواط، ح 8.
[4]. همان، ح 7.
[5]. جواهر الكلام، ج 41، ص 380.
2- برخى از آنها قصور دلالى دارد، و در توجيه اين مطلب مىگويد: اثبات رجم بر محصن منافات با حكم به قتل غير او ندارد. در اين عبارت دو احتمال هست:
الف: اگر مقصود ايشان آن است كه اثبات رجم بر محصن، مفهوم ندارد كه غير محصن نبايد رجم شود؛- اثبات شىء نفى ماعدا نمىكند.- يعنى مقصود از كلمهى «قتل» در عبارت «إذ إثبات الرجم على المحصن لا ينافي الحكم بقتل غيره» همان رجم باشد، به ايشان گفته مىشود:
بيشتر روايات، در مورد غير محصن رجم را به صراحت نفى مىكرد؛ اگر بگويد: سند آن روايات ضعيف است، مىگوييم: شما پس از قصور سندى به قصور دلالى پرداختيد.
لذا، با توجّه به اين كه غير از روايت ابوبصير، روايات ديگر هر دو طرف قصّه را مطرح كرده بود- «إن كان محصناً رجم وإلّا جلد»؛ تصريح در رجم محصن و نفى آن از غير محصن دارد.- روايت ابوبصير كه فقط يك طرف قضيّه را متكفّل بود،- «وإن كان ثقب وكان محصناً رجم»- بر فرض كه قضيهى شرطيه مفهوم هم نداشته باشد، در اينجا خصوصيّتى وجود دارد كه بايد به مفهوم داشتن آن ملتزم شويم. زيرا، دو قيد آورده يكى ايقاب و ديگرى احصان. اگر براى قيد احصان مفهوم نيست، بايد براى ايقاب هم نباشد؛ در حالى كه صاحب جواهر رحمه الله تصريح دارد به اين كه در لواط غير ايقابى سنگسارى نيست و تازيانه زده مىشود.
ب: اگر مقصود ايشان از عبارت اين است كه اثبات رجم بر محصن با اثبات قتل در حقّ غير او منافات ندارد، دو اشكال دارد:
اشكال اوّل: رواياتى كه رجم را در حقّ محصن اثبات مىكند، در حقّ غير او حكم به تازيانه دارد؛ معناى «وإلّا جلد»، نفى قتل و سنگسار و اثبات تازيانه است.
اشكال دوّم: حضرت در روايت حمّاد فرمود: «عليه إن كان محصناً القتل وإن لم يكن محصناً فعليه الجلد»[1]يعنى بين رجم و غير آن تفصيل نيست؛ بلكه بين قتل و غير قتل تفصيل مىدهد.
3- پارهاى از اين روايات بين واطى و موطوء تفصيل داده و گفته: فاعل، دو نوع
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 417، باب 1 از ابواب حدّ لواط، ح 4.
محصن و غير محصن دارد؛ امّا در مفعول اين معنا راه ندارد. و معلوم است كسى به اين تفصيل عمل نكرده، مگر آنچه از ظاهر من لا يحضره الفقيه و صريح مقنع به دست مىآيد كه بين فاعل و مفعول فرق گذاشته است. اين مطلبِ صاحب جواهر رحمه الله را بايد در بحث حكم مفعول مطرح كنيم.
4- ايشان سرانجام در پايان گفتارش مىگويد: واجب است آن روايات را حمل بر تقيّه كرده يا طرح كنيم.
اشكال اوّل: حمل بر تقيّه و امثال آن، فرع تحقّق تعارض بين دو دسته روايت است، و مقام ما از باب اطلاق و تقييد مىباشد نه خبرين متعارضين. لذا، در اينجا قواعد باب تعارض پياده نمىشود تا يكى را از جهت سند، يا دلالت، ويا مخالفت با عامّه مقدّم بداريم.
اشكال دوّم: بر فرض تحقّق تعارض، حمل بر تقيّه در جايى است كه يك مسأله بين فقهاى اهل سنّت مشهور باشد؛ و روايت ما به واسطهى اين شهرت نتواند واقعيّت را بيان كند. مطلب را مطابق با فتاواى اهل سنّت مطرح نمايد.
مرحوم شيخ طوسى رحمه الله[1]در كتاب خلاف كه مسائل اختلافى شيعه و سنّى را جمعآورى كرده، در اين مسأله مىگويد: بيشتر فتواى بزرگان اهل سنّت با شيعه موافق است؛ فقط شافعى در يك جا مطابق با فتواى شيعه و در جاى ديگر بين محصن و غير آن تفصيل داده است.[2]آيا با اين مقدار مىتوان روايت را به عنوان حمل بر تقيّه كنار گذاشت؟ به چه دليل اين روايات بايد طرح شود؟ رواياتى را كه بزرگان اهل حديث در كتابهاى حديثى نقل كرده و تعدادى از آنها نيز معتبر و قابل اعتماد است، چگونه مىتوان طرح كرد؟
راه حلّ نهايى
اگر اجماع مسلّمى در اين مسأله درست شود، يا بتوان از شهرت فتوايى مسلّم بين فقها، اعراض اصحاب از روايات مفصّل را به دست آورد، به گونهاى كه بگوييم: اين اعراض حتماً وجهى داشته و آنان به مذاق أئمّه عليهم السلام آشنا بودهاند، با وجود اين كه روايات در دسترس آنان بوده، امّا بر طبق آنها فتوا ندادهاند؛ و از طرف ديگر بگوييم: اعراض مشهور
[1]. الخلاف، ج 5، ص 381، مسأله 22؛ المبسوط للسرخسى، ج 9، ص 77؛ المجموع، ج 21، ص 315- 316.اكبر ترابى شهرضايى،
[2]. الخلاف، ج 5، ص 381، مسأله 22؛ المبسوط للسرخسى، ج 9، ص 77؛ المجموع، ج 21، ص 315- 316.