بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 166

احتمال مى‌دهيم روايت در مقام بيان مطلب ديگرى باشد. مقصود از «إذا كان معروفاً بذلك»، «إذا ثبت كونه نبّاشاً» باشد؛ زيرا، قطع دست بر روى سرقت واقعى نرفته است؛ بلكه سرقتى كه اثبات گردد؛ يعنى نبّاشى به اقرار يا بيّنه ثابت گردد. در اين صورت روايت از ادلّه‌ى مشهور خواهد بود نه صدوق رحمه الله.

2- وعنه، عن فضالة، عن موسى، عن عليّ بن سعيد، عن أبي عبداللَّه عليه السلام قال: سألته عن رجل اخذ وهو ينبش، قال: لا أرى عليه قطعاً إلّاأن يؤخذ وقد نبش مراراً فأقطعه.[1]

فقه الحديث: على بن سعيد مجهول و مدح و ذمّى ندارد. از امام صادق عليه السلام پرسيد:

مردى را در حالى كه نبش قبر مى‌كرد، دستگير كردند؛ حكمش چيست؟ امام عليه السلام فرمود:

بر او قطع دست نمى‌بينم مگر آن كه چندين مرتبه نبش قبر كرده باشد؛ در اين صورت، دستش را قطع مى‌كنند.

3- وبإسناده، عن أحمد بن محمّد بن عيسى، عن الحسين بن سعيد، عن ابن أبي عمير، عن محمّد بن أبي حمزة، عن علي بن سعيد، قال: سألت أبا عبداللَّه عليه السلام عن النبّاش. قال: إذا لم يكن النّبش له بعادة لم يقطع ويعزّر.[2]

وحدت يا تعدّد: هرچند صاحب وسائل رحمه الله اين روايت و روايت قبل را به عنوان دو روايت مطرح كرده است، ولى در حقيقت يك روايت و از يك راوى هستند؛ راوى يك بار اين مطلب را از امام پرسيده و آن حضرت جواب داده است؛ ليكن علىّ بن سعيد مطلب را يك بار بر محمّد بن ابى‌حمزه بازگو كرده و يك بار بر موسى. معناى دو روايت، يعنى دو بار سؤال كردن و جواب گرفتن.

فقه الحديث: على بن سعيد از امام صادق عليه السلام از حكم نبّاش پرسيد. امام عليه السلام فرمود:

اگر نبّاشى، كار و عادت او نباشد، يعنى چندين مرتبه تكرار نشده باشد، دستش را نمى‌بُرند

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 513، باب 19 از ابواب حدّ سرقت، ح 11.

[2]. همان، ح 13.


صفحه 167

و فقط او را تعزير مى‌كنند.

نظر برگزيده: اين روايت را از جهت ضعف سند كنار مى‌گذاريم؛ لذا، نوبت به تعارض و جمع دلالى نمى‌رسد. زيرا، جمع دلالى و اعمال قواعد باب تعارض و مانند آن در صورتى است كه دو طايفه از روايات معتبر باشند. اگر روايتى با قطع‌نظر از معارضه حجّيت نداشت، ديگر جايى براى اين بحث كه تعارض دارد يا نه، باقى نمى‌ماند؛ زيرا، اگر معارضى هم نبود، نمى‌توانستيم به آن استناد كنيم.

3- وبإسناده، عن أحمد بن محمّد، عن ابن فضّال، عن الحسن بن الجهم، عن إبن بكير، عن بعض أصحابنا، عن أبي عبداللَّه عليه السلام في النبّاش إذا اخذ أوَّل مرّة عزّر فإن عاد قطع.[1]

فقه الحديث: در اين روايت مرسل، امام صادق عليه السلام فرمود: نبّاش را در دفعه‌ى اوّل تعزير مى‌كنند؛ اگر بار ديگر انجام داد، دستش را مى‌بُرند.

اين روايت با فتواى مرحوم صدوق موافق نيست؛ زيرا، ظاهر روايت، قطع دست در مرتبه‌ى دوّم است؛ ولى ظاهر عبارت صدوق رحمه الله در كتاب‌ مقنع‌ و من لايحضره الفقيه‌، قطع دست در مرتبه‌ى سوّم به بعد است.

اگر گفته شود: در لفظ «نبّاش» تكرّر نهفته است، زيرا «نبّاش» بر وزن «فعّال» صيغه‌ى مبالغه است؛ همان طور كه صاحب جواهر رحمه الله اين مطلب را فرموده است.[2]

مى‌گوييم: نبّاش همان معناى فاعلى را دارد؛ به دليل اين كه اسم فاعلى براى «نبش ينبش» به صورت «نابش» نديديم؛ و جايى استعمال نشده است. لذا، نبّاش به همان معناى اسم فاعلى به كار رفته است. دليل ديگر، استعمال نبّاش در همين روايت مرسله در مورد كسى كه دفعه‌ى اوّل به نبش قبر پرداخته است.

اين روايت را نيز به جهت ضعف سند كنار مى‌گذاريم.

4- وبإسناده، عن محمّد بن عليّ بن محبوب، عن أحمد بن محمّد، عن‌

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 514، باب 19 از ابواب حدّ سرقت، ح 16.

[2]. جواهر الكلام، ج 41، ص 520.


صفحه 168

الحسن بن محبوب، عن أبي ايّوب، عن الفضيل، عن أبي عبد اللَّه عليه السلام عن الطرّار والنبّاش والمختلس، قال: لا يقطع.[1]

فقه الحديث: از امام عليه السلام از حكم طرّار و نبّاش و مختلس پرسيده مى‌شود؛ و آن حضرت مى‌فرمايد: دست هيچ كدام را قطع نمى‌كنند.

تذكّر: در حاشيه‌ى‌ وسائل الشيعة گفته‌اند: اين روايت هيچ ربطى به روايت فضيل ندارد؛ بلكه روايت عيسى بن صبيح است كه به عنوان روايت دهم اين باب و روايت چهارم باب سيزدهم آورده است. از اين‌جا معلوم مى‌شود روايت عيسى بن صبيح دوگونه نقل شده است. روايت چهاردهم اين باب با روايت چهارم باب سيزدهم از نظر متن روايت يكى است؛ ولى روايت دهم باب سيزدهم اين‌گونه است:

وبإسناده، عن الحسين بن سعيد، عن ابن محبوب، عن عيسى بن صبيح، قال:

سألت أبا عبداللَّه عليه السلام عن الطرّار والنبّاش والمختلس قال: يقطع الطرّار والنبّاش ولا يقطع المختلس.

اختلاف دو روايت در اين است كه در يكى بين طرّار و نبّاش با مختلس فرق گذاشته شده است. در دو عنوان اوّل به قطع دست حكم مى‌كند، ولى در عنوان اخير به عدم آن فرمان مى‌دهد؛ امّا در روايت چهاردهم اين باب و چهارم باب سيزدهم در هر سه عنوان، حكم را عدم قطع مى‌گويد.

از اين جهت، معلوم مى‌شود اشتباهى رخ داده و در دو روايت اخير (14 ب 19- 4 ب 13) جمله‌اى افتاده است.

توجّه نكردن به اين مطلب، سبب بروز اشكال مهمّى شده است؛ زيرا، روايت صحيحه اگر از فضيل بن يسار باشد و بر عدم قطع دست دلالت كند، با روايات صحيحه‌اى كه بر قطع دست دلالت داشت، تعارض پيدا مى‌كند. مرحوم صاحب جواهر راه حلّ تعارض را به اين دانسته كه اين روايت را بر موردى كه فقط قبر را شكافته ولى چيزى نبرده است، حمل مى‌كنيم.[2]

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 513، باب 19 از ابواب حدّ سرقت، ح 14.

[2]. جواهر الكلام، ج 41، ص 518.


صفحه 169

با توجّه به آن‌چه گفتيم، نيازى به اين وجه جمع نيست؛ زيرا:

اوّلًا: اين روايت ربطى به فضيل بن يسار ندارد؛ زيرا، در تهذيب‌ از عيسى بن صبيح نقل شده است.

ثانياً: در روايت جمله‌اى افتاده است و يك طرف قصّه نقل نشده است. مؤيّد اين مطلب روايت صحيحه‌ى زير است:

وعن محمّد بن جعفر الكوفي، عن محمّد بن عبدالحميد، عن سيف بن عميرة، عن منصور بن حازم، قال: سمعت أبا عبداللَّه عليه السلام يقول: يقطع النبّاش والطرّار ولا يقطع المختلس.[1]

فقه الحديث: ظاهر روايت اين است كه در همان جلسه‌اى كه عيسى بن صبيح مطلب را مى‌پرسيده، منصور بن حازم حكم را از امام عليه السلام شنيده است. امام عليه السلام در دو عنوان اوّل به قطع دست و در عنوان سوّم به عدمش حكم كرد.

در نتيجه، روايت عيسى بن صبيح و روايت منصور بن حازم، از ادلّه‌ى قول مشهور هستند؛ و نه قول صدوق رحمه الله. در حقيقت، ما روايت صحيحه‌اى نداريم كه بر عدم قطع در دفعه‌ى اول دلالت كند تا به جمع دلالى يا اعمال قواعد باب تعارض نياز داشته باشيم؛ زيرا، اعمال قواعد باب تعارض يا جمع دلالى فرع حجّيت روايت از حيث سند است.

بنابراين، تا اين‌جا مقتضى براى فتواى مشهور تمام شد، ليكن رواياتى در اين مقام داريم كه حكم نبّاش را پايمال كردن او زير پاى مردم گفته است:

1- وعنه، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن غير واحد من أصحابنا قال: اتي أمير المؤمنين عليه السلام برجل نبّاش فأخذ أمير المؤمنين عليه السلام بشعره فضرب به الأرض ثمّ أمر النّاس أن يطؤوه بأرجلهم فوطؤوه حتّى مات.[2]

فقه الحديث: نبّاشى را دستگير و نزد اميرمؤمنان عليه السلام آوردند. آن حضرت موى سر او را گرفت و به زمين انداخت. آن‌گاه دستور دادند مردم بر روى او راه بروند و لگدكوبش‌

[1]. وسائل الشيعة ج 18 ص 505 باب از ابواب حد سرقت ح 3.

[2]. همان، ص 511، باب 19 از ابواب حدّ سرقت، ح 3.


صفحه 170

كنند؛ و او در زير قدم‌هاى مردم جان سپرد.

2- محمّد بن عليّ بن الحسين بإسناده إلى قضايا أمير المؤمنين عليه السلام إنّه قطع نبّاش القبر، فقيل له: أتقطع في الموتى؟ فقال: إنّا لنقطع لأمواتنا كما نقطع لأحيائنا، قال: واتي بنبّاش فأخذ بشعره وجلد به الأرض وقال: طؤوا عباد اللَّه، فوطى‌ء حتّى مات.[1]

فقه الحديث: سند صدوق رحمه الله به قضاياى اميرمؤمنان عليه السلام صحيح است. امام عليه السلام دست نبّاش قبرى را بريد. اعتراض شد، فرمود: ما براى اموات همانند احيا دست قطع مى‌كنيم.

و فرمود: نبّاشى را نزد امام اميرمؤمنان عليه السلام آوردند، آن حضرت موى او را گرفت و به زمينش زد؛ آن گاه فرمود: بندگان خدا لگدكوبش كنيد؛ پس، در اثر پايمال شدن زير پاى مردم از دنيا رفت.

در عبارت «قال: اتى ...» فاعل «قال» صدوق رحمه الله است و اين قسمت از روايت مرسل است؛ ليكن مرحوم صدوق يك بار به نحو «رُوى» روايت را نقل مى‌كند. در اين حال، اعتبارى براى آن روايت نيست و يك بار گويا ناظر و حاضر در آن مسأله و جريان بوده است. در اين مقام به اين صورت فرموده؛ يعنى واقعيتى را حكايت مى‌كند و مسأله را به‌طور مستقيم به امام اميرمؤمنان عليه السلام نسبت مى‌دهد. اين نحوه از مرسلات صدوق رحمه الله، توثيق تمام واسطه‌هاى محذوف در سند است. لذا، اين روايت از نظر ما معتبر است و نمى‌توانيم در سندش اشكال كنيم.

وعنه، عن أبي يحيى الواسطي، عن بعض أصحابنا، عن أبي عبداللَّه عليه السلام قال:

اتي أمير المؤمنين عليه السلام بنبّاش فأخّر عذابه إلى يوم الجمعة، فلمّا كان يوم الجمعة ألقاه تحت أقدام النّاس فما زالوا يتوطؤنه بأرجلهم حتّى مات.[2]

فقه الحديث: اين روايت مرسله همان قضيّه را به اين صورت مطرح كرده است. پس، قصّه و داستان متعدّد نبوده است؛ هرچند اين روايت مرسل از ابى‌يحيى واسطى،

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 512، باب 19 از ابواب حدّ سرقت، ح 8.

[2]. همان، ص 514، ح 17.


صفحه 171

اعتبارى ندارد.

امام صادق عليه السلام فرمود: نبّاشى را گرفتند نزد اميرمؤمنان عليه السلام آوردند، عقوبتش را تا روز جمعه به تأخير انداخت. در روز جمعه او را زير قدم‌هاى مردم قرار داد؛ مرتّب روى او راه رفتند تا مرد.

اين قضيّه از طريق ابن ابى عمير نيز نقل شده بود كه به صورت «غير واحد من أصحابنا»[1]بود؛ چنين مرسلى را نيز نمى‌توان كنار گذاشت. از طريق صدوق رحمه الله هم كه مرسل معتبر بود؛ لذا اين قضيه سند قابل اعتماد دارد، ليكن:

اوّلًا: مطلب در اين دو روايت معتبر به امام معصوم عليه السلام اسنادى ندارد.

ثانياً: شهرت فتوايى برخلاف آن است. لذا بايد فتواى مشهور را پذيرفت.

اعتبار نصاب در كفن دزدى‌

نتيجه‌ى بحث‌هاى گذشته اين شد كه اگر كسى نبش قبر كرد و كفن ميّت را دزديد، عنوان سارق بر او منطبق است؛ و همان حدّى كه در سرقت از احيا مترتّب بود، در اين حالت نيز اجرا مى‌گردد؛ ليكن بحثى بين فقها در اعتبار بلوغ قيمت كفن به حدّ نصاب مى‌باشد، سه قول در اين مطلب هست:

1- اعتبار نصاب، همان طورى كه امام راحل رحمه الله در تحريرالوسيله‌ اختيار كرده‌اند، و مختار شيخ مفيد،[2]سلّار[3]و ابن‌حمزه رحمهم الله‌[4]مى‌باشد؛ بلكه به اكثر نسبت داده‌اند.[5]يعنى شرايط كفن دزدى را با سرقت اموال ديگر يكسان مى‌بينند، فقط اختلاف در مرده و زنده بودن است؛ وگرنه كفن، مال غير و قبر هم حرز براى آن است، شكافتن قبر نيز هتك حرز به شمار مى‌آيد.

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 511، باب 19 از ابواب حدّ سرقت، ح 3.

[2]. المقنعة، ص 804.

[3]. المراسم، ص 260.

[4]. غنية النزوع، ص 434.

[5]. رياض المسائل، ج 10، ص 179؛ المختلف، ج 9، ص 241.


صفحه 172

2- مرحوم شيخ طوسى‌[1]و قاضى ابن‌برّاج رحمهما الله‌[2]و علّامه رحمه الله در ارشاد[3]و مرحوم ابن ادريس‌[4]در آخر كلامش معتقدند نصابى براى كفن دزدى مطرح نيست.

3- مرحوم ابن‌ادريس‌[5]در اوّل كلامش تفصيل مى‌دهد به اين كه اگر مرتبه‌ى اوّلِ كفن دزدى او است، بايد به حدّ نصاب برسد؛ و اگر در مرتبه‌هاى ديگر است؛ نصاب لازم نيست.

دليل قول مشهور: اعتبار نصاب‌

عمده دليل مشهور تعبيرى است كه در بعضى از روايات به اين مضمون «إنّا نقطع لأمواتنا كما نقطع لأحيائنا»[6]رسيده بود. از اين تشبيه فقط شباهت قطع دست در سرقت اموال اموات با قطع دست در سرقت اموال احيا استفاده نمى‌شود؛ يعنى روايت در مقام بيان اين مطلب باشد كه ما در سرقت از اموات دست را قطع مى‌كنيم؛ خواه مال مسروقه به حدّ نصاب برسد يا نه، همان طور كه در سرقت از احيا دست دزد را قطع مى‌كنيم در صورتى كه مال مسروقه به حدّ نصاب برسد.

روايت در مقام القاى شباهت بين دو مطلب از تمام جهات و خصوصيّات است؛ يعنى به همان كيفيّتى كه در باب سرقت از احيا، قطع دست هست، در سرقت از اموات نيز قطع دست مى‌باشد. به خصوص با توجّه به اين كه در بعضى از روايات، عنوان سارق بر نبّاش منطبق شده بود و اطلاق سارق بر نبّاش يك اطلاق مسامحى و مجازى نيست؛ لذا، در تعبيرات زبان فارسى نيز به او كفن دزد مى‌گويند. عنوان غصب، اختلاس و مانند آن را در مورد نبّاش بكار نمى‌برند، بلكه در روايتى آمده بود: «هو سارق وهتّاك للموتى».[7]

[1]. النهاية في مجرد الفقه و الفتوى، ص 722.

[2]. المهذب، ج 2، ص 542.

[3]. ارشاد الأذهان، ج 2، ص 183.

[4]. السرائر، ج 3، ص 514.

[5]. السرائر، ج 3، ص 512.

[6]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 511، باب 19 از ابواب حدّ سرقت، ح 4 و 5.

[7]. همان.


صفحه 173

اگر نبّاش سارق است، ادلّه‌اى كه مفادش اعتبار نصاب در ثبوت حدّ سرقت است شاملش مى‌گردد؛ زيرا، اين ادلّه به سرقت از زنده‌ها انصراف ندارد؛ بلكه اطلاق آن هر سرقت موجب قطعى را مقيّد به حدّ نصاب مى‌كند. از اين رو، اگر قيمت مال مسروقه و كفنى را كه دزديده است به حدّ نصاب نرسد، دست نبّاش را قطع نمى‌كنند.

دليل قوم دوّم: عدم اعتبار نصاب‌

دليل اين قول رواياتى است كه به‌طور مطلق گفته است: «يقطع النبّاش والطرّار ولا يقطع المختلس»[1]. اين بزرگان يك نظر ابتدايى به روايات كرده‌اند و از عدم تقييد اين دسته روايات به نصاب حدّ سرقت، عدم دخل نصاب را فهميده‌اند؛ «يقطع النبّاش» خواه كفن به اندازه‌ى نصاب برسد يا نه.

نقد اين فتوا واضح است؛ زيرا، بايد مجموعه‌ى روايات را با هم ملاحظه كرد، از رواياتى كه مشتمل بر تشبيه است مانند «إنّا نقطع لأمواتنا كما نقطع لأحيائنا»[2]و رواياتى كه مفادش تعليل است مانند «هو سارق وهتّاك للموتى»[3]مى‌فهميم: عنوان منطبق بر نبّاشى كه واجب است دستش را قطع كنيم، عنوان سارق است. اطلاق اين عنوان هم به نحو مجاز و مسامحه نيست، بلكه از نظر عرف و عقلا به نحو حقيقت به كفن دزد نبّاش، سارق مى‌گويند.

بنابراين، قطع دست به خاطر تطبيق عنوان سارق است. به همين جهت، تمام خصوصيّات و شرايطى كه در ثبوت حدّ نسبت به سارق لازم است، در اين‌جا نيز بايد وجود داشته باشد. از جمله‌ى آن شرايط، اعتبار نصاب است.

قول سوّم: تفصيل بين مرتبه‌ى اوّل و غير آن‌

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 512، باب 19 از ابواب حدّ سرقت، ح 7 و 10.

[2]. همان، ص 511، ح 4.

[3]. همان، ح 5.