ظهور عرفى عبارت «أيّما رجل قتله الحدّ أو القصاص فلا دية له» در اين است كه حدّ يا قصاصش قتل نبوده است؛ بلكه يا تازيانه بوده، همانطور كه در باب زنا و لواط داشتيم و يا قطع دست راست و پاى چپ، كه در باب سرقت گذشت.
از طرفى ظهور و اطلاق روايت از صورتى كه ترس خطر جانى باشد، انصراف دارد؛ بلكه مربوط به موردى است كه برخلاف عادت و طبيعت اجراى حدّ به سرايت جراحت يا مرض موت منتهى شود. در چنين موردى، روايت، طبيعت ديه را از بيتالمال و حاكم و مجرى نفى مىنمايد.
روايات ديگرى نيز مانند: روايت أبى صباح كنانى وجود دارد كه در آن مىفرمايد:
«من قتله الحدّ فلا دية له».[1]
نكته: هرچند روايات در باب موت رسيده و عنوان كلّى مسأله ما سرايت است كه يكى از مصاديقش «موت» مىباشد، ليكن وقتى حدّ به مرگ منتهى مىشود و ديهاى ندارد، به طريق اولى اگر حدّى سبب سرايت مرض و جراحت به اعضاى ديگر شد، ديهاى نخواهد داشت؛ لذا، اگر مجرى حدّ انگشتان دست راست را قطع كرد ليكن جراحت عفونت كرد و دست از شانه از بين رفت، ديهاى بر هيچ كس ثابت نيست.
بررسى روايات معارض
وعن محمّد بن يحيى، عن أحمد بن محمّد، عن ابن محبوب، عن الحسن بن صالح الثّوري، عن أبي عبد اللَّه عليه السلام، قال: سمعته يقول: من ضربناه حدّاً من حدود اللَّه فمات فلا دية له علينا، ومن ضربناه حدّاً من حدود النّاس فمات فإنّ ديته علينا.[2]
فقه الحديث: حسن بن صالح ثورى ضعيف است و هيچ توثيقى ندارد. او مىگويد: از امام صادق عليه السلام شنيدم كه مىفرمود: اگر به كسى حدّى از حدود خدا را بزنيم و در اثر آن
[1]. وسائل الشيعة، ج 19، ص 46، باب 24 از ابواب قصاص نفس، ح 1.
[2]. همان، ح 3.
بميرد، ديهاى بر عهدهى ما نيست؛ و اگر حدّى از حدود مردم را نسبت به كسى پياده كرديم و او مُرد، ديهاش به عهدهى ما خواهد بود.
مفاد اين روايت، عدم ثبوت ديه در حدود اللَّه مانند زنا و لواط و ثبوت آن در حقوق النّاس مانند قذف و سرقت است.
در آينده در يكى از مباحث، مسأله سرقت را مطرح خواهيم كرد و پيرامون حقّ الناس بودنش بحث خواهد شد. آنچه اينجا بهطور اجمال مىگوييم اين است كه تا صاحب مال مسروقه از حاكم شرع تقاضاى قطع دست سارق را ننمايد، دستش قطع نمىگردد. حدّ سرقت مانند حدّ زنا و لواط نيست كه به مجرّد اثبات نزد حاكم شرع حدّ بايد اجرا گردد؛ بلكه پس از ثبوت با مطالبهى مسروق منه دست سارق را مىبرند. از اين رو، مىتوان گفت: قطع در باب سرقت جنبهى حقّ الناس دارد؛ و بنابراين، مفاد روايت دربارهى آن صادق است.
اگر بگوييد: روايت در خصوص موردى رسيده كه حدّ ضرب تازيانه باشد؛ زيرا، امام عليه السلام فرمود: «من ضربناه حدّاً من حدود اللَّه فمات» در حالى كه بحث ما در حدّ سرقت است كه حدّش ضرب نيست، بلكه قطع است.
مىگوييم: مقصود از اين جمله يعنى: «من أجرينا عليه حدّاً من حدود اللَّه» خواه آن حدّ ضرب تازيانه باشد يا قطع دست و پا، معناى عرفى عبارت همين است كه گفتيم، و مىتوان مورد روايت را مانند «رجل شكّ بين الثلاث والأربع» دانست كه در آن الغاى خصوصيّت كرده و حكم را نسبت به زنان نيز جارى مىدانند.
بنابراين، دلالت روايت تمام است؛ ولى در سند آن مشكل هست.
محمّد بن عليّ بن الحسين، قال: قال الصادق عليه السلام: من ضربناه حدّاً من حدود اللَّه فمات فلا دية له علينا، ومن ضربناه حدّاً من حدود النّاس فمات فإنّ ديته علينا.[1]
سند حديث: اين روايت از مرسلات مرحوم صدوق است كه به نحو «قال» فرموده
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 312، باب 3 از ابواب مقدّمات الحدود، ح 4.
است؛ يعنى مطلب را بهطور جزم به معصوم نسبت مىدهد. مكرّر گفتهايم: ما به چنين مرسلاتى اعتماد مىكنيم؛ لذا، سند روايت تمام و دلالتش نيز مانند روايت گذشته است.
قواعد اقتضا دارد اين روايت مقيّد روايت حلبى و غير آن باشد؛ زيرا آن روايت به اطلاقش مىگويد: ديهاى در اجراى حدّ الهى و حقّالناس نيست؛ و اين روايت تفصيل مىدهد كه اگر حقّ اللَّه است ديه ندارد و اگر حقّ الناس است ديه ثابت مىباشد.
اشكال در اين است كه هيچ يك از فقها به اين روايت عمل نكردهاند؛ لذا، شهرت فتوايى، بلكه بالاتر از آن برخلاف روايت منعقد شده است. بنابراين، نمىتوان روايت را مقيّد اطلاقات عدم ثبوت ديه دانست.
اگر گفته شود: متن روايت صدوق رحمه الله با روايت حسن بن صالح ثورى يكى است، لذا سندش ضعيف است.
مىگوييم: اتّحاد در متن سبب متّحد بودن روايت نمىشود؛ چهبسا يك مطلبى را چند راوى از امام عليه السلام شنيده و نقل كرده باشند، مانند روايت محمّد بن قيس كه دو سند داشت به يك سند معتبر بود و با سند ديگر غيرمعتبر؛ لذا، نمىتوان روايت صدوق رحمه الله را به علّت ضعف سند كنار گذاشت.
تذكّر: امام رحمه الله در ذيل مسأله مىفرمايند: مستحب است حدّ را در فصل تابستان در ابتدا يا انتهاى روز (صبح و غروب) و در زمستان در وسط روز اقامه كنند تا از شدّت گرما يا سرما كاسته شده باشد. اين بحث بهطور مفصّل در بحث زنا گذشت، لذا: در اينجا نياز به تكرار آن نيست.
فصل چهارم: ملحقات باب سرقت
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
[حكم الإشتراك في سرقة النصاب]
[مسألة 1- لو سرق إثنان نصاباً أو أكثر بما لا يبلغ نصيب كلّ منهما نصاباً، فهل يقطع كلّ واحد منهما أو لايقطع واحدٌ منهما؟ الأشبه الثاني.]
اشتراك در سرقت نصاب
اگر دو يا چند نفر دزدى كردند ولى سهم هر كدام به اندازهى نصاب نرسيد، آيا دست همهى آنان قطع مىگردد يا دست هيچ كدام قطع نمىشود؟ آنچه به قواعد شبيهتر است، عدم قطع دست مىباشد.
در اين فرع سه صورت متصوّر است:
1- اگر چند نفر با كمك يكديگر درب خانهاى را باز كرده و فرش قيمتى را با هم برداشتند و بردند بهگونهاى كه سهم هركدام از اين مال مسروقه به اندازهى ربع دينار رسيد، بدون هيچ شكّ و شبههاى بايد دست هريك از دزدها بريده شود؛ زيرا، نسبت به هر كدام شرايط اجراى حدّ وجود دارد.
2- اگر پس از ورود به خانه هر كدام براى خود چيزى را برداشت كه قيمتش كمتر از حدّ نصاب است، ليكن اگر مجموع مال مسروقه را حساب كنيم به اندازهى نصاب يا بيشتر است؛ در اين فرض، دست هيچ كدام را نمىبرند؛ زيرا، نسبت به هر كدام از آنان شرايط اجراى حدّ وجود ندارد. مجموع مال مسروقه به اندازهى نصاب است؛ و اين معنا دخالتى در تحقّق شرط ندارد. اگر قرار باشد نصاب را به لحاظ مجموع حساب كنيم، بايد بگوييم:
اگر در يك شب در شهر يا در غيرشهرى در دهجا دزدى شد اگر مجموع اموال مسروقه به حدّ نصاب مىرسد، بايد دست دزدان را قطع كنيم، آيا مىتوان به چنين مطلبى ملتزم شد؟
بنابراين، اگر هر كدام به نحو استقلال چيزى را برداشتند كه كمتر از حدّ نصاب سرقت است، بدون اشكال دستش قطع نمىگردد.
3- اگر دو يا چند نفر به حرزى وارد شوند و با كمك يكديگر مالى را از آنجا خارج كنند كه مجموع مال به اندازهى نصاب باشد ولى سهم هر كدام به اين حدّ نرسد، در اين
فرض، مسأله محلّ اشكال است.
تفاوت جوهرى صورت سوّم با صورت دوّم در اين است كه در اين صورت مال مسروقه را با هم به نحو اشتراك خارج مىكنند و در فرض دوّم هر كدام به تنهايى چيزى را برداشته است. وجه اشتراك دو صورت اين است كه مجموع مال مسروقه به حدّ نصاب مىرسد ولى سهم هر كدام كمتر از حدّ نصاب است.
در صورت سوّم، دو احتمال، بلكه دو قول وجود دارد: قطع دست هر كدام از دزدان و عدم قطع؛ البته احتمال سوّمى نيز وجود دارد كه عبارت است از قطع دست يكى از دزدان؛ كه اين احتمال نابجايى است؛ زيرا، به سبب نبودن هيچ امتيازى ترجيح يكى بر ديگرى، ترجيح بدون مرجّح خواهد بود.
از طرفى جاى اجراى قرعه نيز نيست؛ زيرا، قرعه در جايى راه دارد كه واقعيّتى در خارج باشد، آن را نشناسيم و به آن جهل داشته باشيم كه به كمك قرعه، آن مجهول را معيّن مىكنيم. در اين فرض، واقع مسأله اين است كه دو نفر به شراكت مالى را از حرز خارج كردهاند، و مجموع مال به اندازهى نصاب است ولى سهم هر كدام كمتر از نصاب مىباشد و تمام شرايط و خصوصيّات در هر دو يكسان است و بر همديگر ترجيح ندارند.
امرشان مردّد است بين اين كه دست هر دو قطع گردد يا دست هيچكدام؛ لذا، قرعه در اين موارد كاربردى ندارد.
فقها در حكم اين فرض بر دو دستهاند:
الف: مشهور بين قدما، مانند: شيخ طوسى رحمه الله در نهايه،[1]سيّد مرتضى رحمه الله در انتصار،[2]ابن زهره رحمه الله در غنيه[3]قطع دست سارقان است.
ب: مشهور بين متأخّرين از ابنادريس رحمه الله[4]به بعد كه بر عدم قطع دست فتوا دادهاند.
اين مسأله را بايد از دو جهت مورد بررسى قرار داد:
[1]. النهاية في مجرد الفقه والفتوى، ص 718.
[2]. الانتصار، ص 531.
[3]. غنية النزوع، ص 433.
[4]. السرائر، ج 3، ص 492.
1- مقتضاى قاعده چيست؟ و فتواى كدام گروه با آن موافق است؟
2- مقتضاى رواياتى كه در اين خصوص رسيده، چيست؟
مقتضاى قاعده در سرقت اشتراكى
مقصود شارع از مال مسروقهاى كه بايد به حدّ نصاب برسد تا دست دزد در رابطهى با سرقتش قطع گردد، مال مسروقهاى است كه در يك سرقت به يك سارق ارتباط داشته باشد؛ وگرنه اگر بگوييم: مقصود از آن مجموع مالى است كه به سرقت رفته، لازمهاش اين است كه حكم به قطع دست كنيد؛ هرچند سارق يا سرقت متعدّد باشد، مانند اين كه در يك شب، در يك شهر، ده سارق هر كدام كمتر از حدّ نصاب سرقت كنند يا سارقى از دهجا و از هرجا كمتر از حدّ نصاب سرقت كند، يا از يكجا در شبهاى متوالى كمتر از حدّ نصاب ببرد، آيا اگر مجموع اموال مسروقه به حدّ نصاب برسد، مىتوان دست دزد يا دزدان را بريد؟ هرگز كسى به اين مطلب ملتزم نمىشود.
از اينرو، مىفهميم بايد مسألهى اعتبار نصاب را در رابطهى با يك سرقت و يك سارق حساب كنيم؛ يعنى اگر سارقى در يك سرقت به اندازهى نصاب مال مردم را از حرز بيرون آورد و شرايط ديگر وجود داشت، دستش را بايد بريد؛ امّا اگر چند نفر به شراكت، به اندازهى نصاب يا بيشتر در يك سرقت مالى را برداشتند بهگونهاى كه سهم هر كدام به اندازهى نصاب نرسد يا در سرقتهاى متعدّد به اندازهى نصاب را بردهاند، قطع دستى وجود ندارد.
ضابطهى مسأله اين است كه اگر توانستيم سرقت مال مسروقه را به يكى از آنان به نحو استقلال نسبت دهيم و به حدّ نصاب باشد، جاى اجراى حدّ هست؛ ولى اگر در مقام اسناد مىگوييد: زيد وعمرو فرش را بهسرقت بردند اگر سهم هر كدام به اندازهى نصاب نرسد، نمىتوان گفت: زيد به اندازهى نصاب سرقت كرده است، تا اين جمله صدق نكند، نبايد دست زيد را بريد.
بنابراين، اگر ما بوديم و قواعدى كه در باب سرقت به دستمان رسيده است، بايد مىگفتيم: مقتضاى قواعد عدم قطع دست است و با فتواى مشهور متأخّرين موافق است.