بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 342

الْأَرْضِ‌[1]مى‌باشد؛ و آيه‌ى‌مَن قَتَلَ نَفْسَام بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِى الْأَرْضِ‌[2]نيز مؤيّد اين معنا بود. با توجّه به اين مطلب، بايد بر «طليع» و «ردء» و «مهاجم» مفروض اين مسأله نيز حدود اربعه اقامه گردد. زيرا، اين عناوين از عنوان «محارب» خارج‌اند، ليكن در عنوان «مفسد فى الأرض» داخل‌اند.

اگر فردى به قصد ترساندن غير يا كشتن او چاقو بكشد، مفسد فى الأرض است امّا اگر آدم نيرومندى به انسان ضعيفى به‌قصد ترساندن يا كشتن حمله‌ور شود، مفسد نيست؟

بنابراين، اگر به ظاهر آيه‌ى شريفه اعتماد كنيم، بايد بر غير از شوخ و مجنون، حدود اربعه اجرا گردد؛ ليكن فقها چنين توسعه‌اى در موضوع حدود اربعه قائل نيستند؛ يعنى حدود اربعه را فقط نسبت به محارب جارى مى‌دانند. محارب نيز كسى است كه تجريد يا تجهيز سلاح به قصد ترساندن و فساد در زمين بنمايد.

از طرفى، در هدف و مقصودِ محارب از اسلحه‌كشى و اخافه توسعه داده و گفته‌اند:

فرقى نمى‌كند كه قصد محارب از اين اعمال، گرفتن مال مردم باشد، يا كشتن آنان، يا زيرسلطه درآوردن، يا به بندگى گرفتن و يا قبضه كردن قدرت و حكومت، مانند منافقين خلق كه تمام قصدشان اسقاط حكومت جمهورى اسلامى است.

خلاصه‌ى كلام، فقها اين چهار حدّ را به مفسد فى الأرضى اختصاص مى‌دهند كه سلاح برگيرد و مردم را بترساند، و قصدش از اين كار يكى از امور مذكور باشد. شاهد اين مطلب كلمات قوم است كه به يكى از آن‌ها از باب نمونه اشاره مى‌كنيم:

وإنّما يتحقّق (المحاربة) لو قصدوا أخذ البلاد أو الحصون أو أسر الناس واستعبادهم أو سبي النساء والذراري أو القتل أو أخذ المال قهراً مجاهرةً ....[3]

مرحوم كاشف اللثام مى‌فرمايد: محارب محقّق مى‌گردد در جايى كه مهاجمين قصد گرفتن شهرها، يا حصارها، يا اسير كردن مردم، يا به بندگى گرفتن آنان، يا به اسارت بردن زنان و فرزندان، يا كشتن و يا بردن مال مردم به زور و علنى را داشته باشند.

[1]. سوره‌ى مائده، 33.

[2]. سوره‌ى مائده، 32.

[3]. كشف اللثام، ج 2، ص 431.


صفحه 343

علّامه رحمه الله مى‌فرمايد: إنّما يتحقّق لو قصدوا أخذ المال قهراً مجاهرة، فإن أخذوه خفيةً فهم سارقون، وإن أخذوه اختطافاً وهربوا فهم منتهبون لا قطع عليهم.[1]

تحقّق محاربه به گرفتن مال مردم به زور و علنى است. اگر پنهانى آن را بردارند سارق‌اند؛ و اگر از غفلت صاحب مال استفاده مى‌كند و مالش را مى‌ربايد، مختطف و منتهب مى‌باشند و حدّ قطع محارب بر آنان پياده نمى‌شود.

فرع دوّم: ترساندن با سنگ و تازيانه و چوب‌

در مسأله‌ى اوّل در معناى سلاح، اين بحث را مطرح كرديم. امام راحل اين اشيا را داخل در سلاح نمى‌دانند؛ لذا حكم محارب بر كسى كه آن‌ها را به قصد اخافه‌ى مردم به كار برد، مترتّب نمى‌كنند؛ به خصوص در مورد تازيانه و عصا. زيرا سلاح آلت قتل است ولى تازيانه و عصا آلت قتل نيستند؛ و جنبه‌ى سلاحى ندارند؛ بلكه تازيانه آلت ضرب است.

نهايت كارى كه از عصا حاصل مى‌شود، سر شكستن و مانند آن است.

نسبت به سنگ احتياط مى‌كنند؛ زيرا، از قديم الايّام سنگ جنبه‌ى سلاحى داشته است. وقتى كه سلاح ديگرى در دسترس نباشد، از اين سلاح طبيعى استفاده مى‌شود.

وسايلى نيز براى پرتاب سنگ وجود دارد.

[1]. قواعد الاحكام، ج 2، ص 271.


صفحه 344

[اثبات المحاربة بالإقرار وشهادة عدلين‌]

[مسألة 4- يثبت المحاربة بالإقرار مرّةً، والأحوط مرّتين وبشهادة عدلين.

ولا تقبل شهادة النساء منفردات ولا منضّمات. ولا تقبل شهادة اللصوص والمحاربين بعضهم على بعض. ولا شهادة المأخوذ منهم بعضهم لبعض بأن قالوا جميعاً: تعرّضوا لنا وأخذوا منّا وأمّا لو شهد بعضهم لبعض وقال: عرّضوا لنا وأخذوا من هؤلاء لا منّا، قبل على الأشبه.]

ثبوت محاربه به اقرار و شهادت‌

محاربه به يك‌بار اقرار از محارب ثابت مى‌شود؛ و احتياط در دو اقرار است؛ و همين‌طور به شهادت دو مرد عادل ثابت مى‌شود.

شهادت زنان همراه با شهادت مردان يا به تنهايى پذيرفته نيست. شهادت دزدها و محاربين بر يكديگر قبول نمى‌شود. شهادت كسانى كه مالشان را برده‌اند در حقّ يكديگر مانند اين كه بگويند: فلان گروه متعرّض ما شدند و اموالمان را بردند، مقبول نيست. امّا اگر بعضى از افراد به نفع بعض ديگر شهادت دهند، مانند اين كه بگويند: متعرّض ما شدند و اموال آنان را گرفتند، كارى به اموال ما نداشتند؛ پذيرش اين شهادت به قواعد شبيه‌تر است.

ثبوت محاربه به اقرار

اگر محارب براى تخفيف گناهانش در آخرت نزد حاكم آمد و اقرار كرد، بدون اشكال با اقرار محاربه ثابت مى‌گردد؛ ليكن سخن در اين است كه آيا يك اقرار كافى است يا بايد دو مرتبه اقرار كند؟

مقتضاى عموم «إقرار العقلاء على أنفسهم جايز»[1]كفايت يك اقرار است؛ ليكن فقهاى بزرگ مانند سلّار رحمه الله در مراسم‌[2]و علّامه رحمه الله در كتاب‌ مختلف‌[3]فرموده‌اند: هر عنوانى‌

[1]. وسائل الشيعة، ج 16، ص 111، باب 3، كتاب الاقرار، ح 2.

[2]. مراسم الامامى، ص 261.

[3]. المختلف، ج 9، ص 224، مسأله 80.


صفحه 345

كه موضوع حدّ واقع مى‌شود اگر با دو شاهد عادل ثابت شود، ثبوتش نيز به دو اقرار است.

در حقيقت، اقرار را مصداقى از مصاديق شهادت مى‌دانند. به دليل روايت آن زن آبستن كه پس از هر اقرارش اميرمؤمنان عليه السلام فرمود: خدايا اين شهادت اول ... تا در مرتبه‌ى چهارم فرمود: «اللّهم إنّه قد ثبت عليها أربع شهادات»[1]امام عليه السلام هر اقرارى را شهادتى شمرده است. بنا بر اين مبنا، محاربه با شهادت دو عادل ثابت مى‌شود. پس بايد اقرار نيز دوبار باشد.

امام راحل رحمه الله با توجّه به اين مطلب فرمود: يك اقرار كافى است، ليكن احتياط در دو اقرار است. اين احتياط واجب نيست. نكته‌ى جالب توجّه اين است كه صاحب جواهر رحمه الله مى‌فرمايد: در خصوص مسأله‌ى محارب، فقيهى را نيز سراغ نداريم كه به تعدّد اقرار فتوا داده باشد.[2]آن ضابطه‌ى كلّى را سلّار و علّامه رحمهما الله در جاهاى ديگر گفته‌اند، در اين مسأله كسى اقرار متعدّد را لازم ندانسته است.

انطباق شهادت بر اقرار در روايت گذشته سبب نمى‌شود كه براى اقرار بما هو اقرار موضوعيّتى قائل نشويم؛ بلكه آن را از باب اعتبار شهادت بپذيريم. شاهدش اين كه فقها در تمام ابواب حدود براى اقرار حسابى مستقلّ و جداى از شهادت باز كرده‌اند، نه اين كه آن را از مصاديق شهادت بدانند. بنابراين، عموم قاعده‌ى «إقرار العقلا على أنفسهم جايز» بر كفايت يك مرتبه اقرار دلالت دارد.

ثبوت محاربه به شهادت دو عادل‌

مسأله‌ى ثبوت محاربه به شهادت دو عادل از فتاوايى است كه «قياساتها معها»؛ زيرا، هر جا دليل بر اعتبار شهادت بيش از دو عادل نداشته باشيم، مقتضاى عموم دليل بيّنه، لزوم شهادت دو عادل است. در مورد زنا و لواط دليل خاص بر اعتبار شهادت چهار عادل‌

[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 377، باب 16 از ابواب حدّ زنا، ح 1.

[2]. جواهر الكلام، ج 41، ص 571.


صفحه 346

داشتيم؛ به همين جهت، دست از اين عموم برداشتيم.

از اين‌رو، لازمه‌ى عموميّت دليل حجّيت بيّنه اين است كه هر موضوع از موضوعات خارجى با دو شاهد عادل ثابت شود. اگر بيّنه بر خمر بودن مايعى شهادت داد، اين شهادت معتبر است. محاربه نيز يكى از عناوين واقعى است؛ لذا، شهادت بيّنه بر محارب بودن فردى براى حاكم حجّيت دارد و بايد به آن ترتيب اثر دهد.

شهادت زنان در باب محاربه‌

در موارد متعدّد به اين بحث اشاره كرده‌ايم. امام راحل شهادت زنان را به طور مستقلّ يا منضمّ به شهادت مردان قبول ندارند؛ ولى ما از روايات وارده استفاده كرديم كه شهادت زنان به‌طور مستقلّ در حدود كفايت نمى‌كند امّا منضمّ به شهادت مردان فايده دارد؛ و گفتيم: اگر چهار شاهد مرد لازم باشد، قدر متيقّن از دليل كفايت شهادت سه مرد و دو زن است. شهادت دو مرد و چهار زن از روايت استفاده نمى‌شود؛ اگر در موردى دو مرد عادل بايد شهادت دهند تا بر آن شهادت اثرى مترتّب گردد، صورت انضمام شهادت زنان به شهادت مردان فقط به شهادت يك مرد و دو زن حاصل مى‌شود و فرض ديگر ندارد.

شهادت دزدان و محاربين عليه يكديگر

از آن‌جا كه مفسّران شأن نزول آيه‌ى محاربه را در مورد راهزنان و قطّاع طريق گفته‌اند، لذا مسائلى كه در باب محارب مطرح مى‌شود، بيشتر در رابطه با قافله و قاطع طريق و امثال آن است. از اين‌رو، طليع و ردء را نيز استثنا كردند.

به هر تقدير، اگر بعضى از محاربين عليه رفقاى خودشان شهادت دادند، شهادتشان پذيرفته نيست؛ زيرا، پذيرش شهادت، مشروط به عدالت است كه محارب فاقد آن است.

فرض مسأله در جايى است كه چند نفر از راهزنان را دستگير كردند، آنان مى‌گويند:

ما چند نفر نبوديم، بلكه زيد و عمرو نيز با ما هم‌دست هستند. حاكم از زيد و عمرو اطّلاع نداشت كه قاطع طريق‌اند؛ در اين صورت، شهادت راهزنان عليه زيد و عمرو مردود است. حتى اگر علم اجمالى داشته باشيم كه همراه اين راهزنان دو نفر ديگر بوده‌اند ولى آنان را نشناسيم، به استناد شهادت دستگيرشدگان نمى‌توان بر زيد و عمرو حكم محارب داد.


صفحه 347

شهادت افراد قافله بر محاربه‌

اگر دو شاهد عادلى كه خارج از قافله هستند شهادت دهند اين قافله مورد هجوم زيد و عمرو و ... قرار گرفت، بدون اشكال محارب بودن مهاجمين ثابت مى‌شود. امّا اگر افراد قافله گفتند: زيد و عمرو ... به قافله‌ى ما حمله كردند، افراد را ترسانيدند و اموالشان را به غارت بردند، در صورتى كه افراد فاسقى باشند، شهادتشان مفيد فايده نيست؛ امّا اگر افراد عادلى هستند، شهادتشان چهار فرض دارد.

فرض اول: افراد قافله مى‌گويند: فلان گروه متعرّض ما شدند و اموالمان را گرفتند. از نظر فتوا و روايت عدم پذيرش اين شهادت مسلّم است.

از نظر عدالت، كمبود و نقصى ديده نمى‌شود؛ مانع پذيرفتن اين شهادت، مسأله تهمت است. زيرا با هجوم مهاجمين به اين قافله، در شهود عداوت و دشمنى نسبت به آنان ايجاد مى‌شود؛ لذا، ممكن است شهادتشان مطابق با واقع نباشد. اين اتّهام مانع پذيرفتن شهادتشان مى‌شود. در كتاب شهادات گفته‌اند: وجود عدالت در شاهد كافى نيست، بلكه بايد مورد اتهام هم نباشد.

فرض دوّم: هيچ يك از افراد قافله از دستبرد راهزنان مصون نمانده است، ليكن در مقام شهادت، زيد و عمرو مى‌گويند: «فلان گروه مزاحم ما شدند و مال بكر و خالد را بردند»؛ بكر و خالد نيز مى‌گويند: «فلان گروه مزاحم ما شدند و مال زيد و عمرو را گرفتند». آيا در اين فرض نيز مانند فرض اوّل شهادت شهود ردّ مى‌شود؟

كاشف اللثام رحمه الله مى‌فرمايد: دو احتمال در اين‌جا مى‌آيد:

الف: پذيرش شهادت شهود؛ زيرا، هر بيّنه‌اى به نفع غير خودش شهادت داده و پاى خود را به ميان نياورده است؛ مانند اين كه چهار مديون داشته باشيم، و دو نفر بر معسر بودن دو نفر ديگر شهادت دهند، و اين دو نفر نيز شهادت بدهند آن دو نفر قدرت اداى دين را ندارند. همان‌طور كه در مورد دين اين شهادت‌ها مقبول است، در اين مورد نيز پذيرفته شود.

ب: در اين‌جا دو شهادت است و دو دعوا؛ چون شهادت بدون دعوا معنا ندارد و شهادت براى تثبيت دعواست، لذا با شهادت هر گروه به نفع ديگرى، گروه ذى‌نفع مدّعى‌


صفحه 348

مى‌شود؛ در نتيجه همه‌ى آنان مدّعى هستند و مانند فرض اوّل است كه شهادت مدّعى پذيرفته نيست.[1]

فرض سوّم: راهزنان مال همه‌ى افراد قافله را گرفتند ولى زيد و بكر شهادت دادند اموال عمرو و خالد را گرفتند و بردند، نسبت به خودشان سكوت كردند و عمرو و خالد نيز شهادتى ندادند.

از نظر قاعده، بدون در نظر گرفتن روايت، اين شهادت بايد پذيرفته شود؛ زيرا، اتّهامى در كار نيست و نمى‌توان گفت: به همديگر نان قرض مى‌دهند. دو عادل شهادت مى‌دهند و هيچ سوءظن و تهمتى هم وجود ندارد؛ شهادتشان نقصى ندارد.

فرض چهارم: زيد و بكر مى‌گويند راهزنان متعرّض ما شدند ولى از ما چيزى نبردند، اموال عمرو و خالد را بردند. صاحب رياض رحمه الله‌[2]مى‌فرمايد: احتمال پذيرش شهادت در اين فرض هست. صاحب جواهر رحمه الله‌[3]بر او حمله كرده و مى‌گويد: احتمال يعنى چه؟، بايد به‌طور جزم و قطع بپذيريد؛ زيرا، فرقى بين شهادت اين دو نفر با شهادت دو نفر اجنبى خارج از صحنه نيست. چرا كه اتّهامى در كار نيست. زيد و عمرو تصريح مى‌كنند از ما چيزى نبردند ولى از بكر و خالد بردند. امام راحل رحمه الله مى‌فرمايند: «قبل على الأشبه»، ظاهر اين عبارت عدم پذيرش شهادت در سه فرض گذشته است.

در فرض اوّل، اتّفاق بر قبول نكردن شهادت است؛ و در سه فرض ديگر، اختلاف دارند؛ پس بايد به تحقيق مقتضاى روايت و قاعده بپردازيم.

وعن محمّد بن يحيى، عن أحمد بن محمّد، عن الحسين، عن عليّ بن أسباط، عن محمّد بن الصّلت، قال: سألت أبا الحسن الرّضا عليه السلام عن رفقة كانوا في طريق فقطع عليهم الطريق وأخذوا اللّصوص، فشهد بعضهم لبعض.

قال: لا تقبل شهادتهم إلّا بإقرار من اللّصوص أو شهادة من غيرهم عليهم.[4]

[1]. كشف اللثام، ج 2، ص 431.اكبر ترابى شهرضايى،

[2]. رياض المسائل، ج 10، ص 207.

[3]. جواهر الكلام، ج 41، ص 573.

[4]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 272، باب 27 از ابواب الشهادات، ح 2.


صفحه 349

فقه الحديث: محمّد بن صلت توثيق ندارد. از امام رضا عليه السلام پرسيد: قافله‌اى در راهى مى‌رفتند، راهزنان راه را بستند، پس از آن كه قطّاع الطريق دستگير شدند،- احتمال دارد دستگيرى آنان توسط افراد قافله يا نيروى دولتى يا پس از شناسايى دزدان، آنان را گرفته باشند- آيا شهادت بعضى از افراد قافله براى بعض ديگر مفيد فايده است؟

امام رضا عليه السلام فرمود: شهادتشان مردود است؛ مگر آن كه دزدان اقرار كنند يا افرادى غير از افراد اين كاروان عليه دزدان شهادت دهند.

دلالت روايت: روايت فرض اول و دوّم را شامل مى‌گردد؛ زيرا، از تعبير امام عليه السلام در جواب راوى كه گفت: «شهد بعضهم لبعض» مى‌فهميم روايت متعرّض صورتى است كه همگى، هرچند با فاصله شهادت داده باشند.

فرض سوّم كه فقط يك گروه به نفع گروه ديگر شهادت مى‌دهند، مشمول تعبير وارد در روايت نيست. اگر فرض سوّم خارج بود، فرض چهارم يا به حكم انصراف يا ظهور خارج است و صاحب رياض رحمه الله كه سه فرض اول را مشمول روايت مى‌داند، به خروج فرض چهارم از نص و فتوا تصريح دارد.

با وجود ضعف سند روايت، صاحب رياض رحمه الله مى‌فرمايد: اكثر، بلكه اشهر به آن عمل كرده‌اند؛ لذا روايت معتبر مى‌گردد و در تمام مفادش هرچند برخلاف قاعده باشد، بايد به آن عمل كرد.[1]

صاحب جواهر رحمه الله مى‌فرمايد: مسأله به اين صورت كه صاحب رياض رحمه الله مى‌گويد، نيست. زيرا، مرحوم محقّق‌[2]و علّامه‌ى حلّى رحمهما الله‌[3]و جماعتى معتقدند در غير فرض اول، شهادت شهود را مى‌پذيريم. هرچند شمول عباراتشان نسبت به فرض دوّم روشن نيست، ولى خروج فرض سوّم و چهارم از تحت روايت قطعى است.[4]

[1]. رياض المسائل، ج 10، ص 207 و 208.

[2]. شرايع الاسلام، ج 4، ص 959.

[3]. قواعد الاحكام، ج 2، ص 272.

[4]. جواهر الكلام، ج 41، ص 573.