غير را كه دزديده، به حدّ نصاب رسيده است؛ هرچند سهم سارق از اين مال به مراتب بيش از نصف دينار باشد. مثل اين كه يك دهم سهمش را برداشته باشد؛ ليكن در اين حصّهى مشاع، اگر سهم شريكش به اندازه يا بيشتر از ربع دينار باشد، بنا بر قاعده بايد حكم قطع اجرا گردد.[1]
اگر امام رحمه الله در عبارت «لو أخذ بقصد السرقه مع علمه بالحكم يقطع» شرايط ديگر را نيز در نظر داشتهاند، چرا در آخر مسأله فرمود: «لو سرق من المال المشترك بمقدار نصيبه لم يقطع وإن زاد عليه بمقدار النصاب يقطع»؛ يعنى قطع را در صورتى مىداند كه مازاد بر نصيب به اندازهى نصاب باشد. اين قيد را از كجا آوردهاند؟
اگر بگوييد: قاعده آن را اقتضا مىكند. مىگوييم: اقتضاى قاعده همان بيان صاحب جواهر رحمه الله است. اگر در يك دهم نصيب اين فرد نيز نصاب قطع محقّق باشد، با بيانى كه گذشت، بايد دستش را قطع كنند؛ زيرا، شبههاى نيست و تمام مسائل براى سارق روشن بوده است.
و اگر بگوييد: روايات مغنم اين مطلب را افاده مىكند. مىگوييم: شما در روايات مغنم بر ترديد باقى مانديد؛ و يك طرف را ترجيح نداديد. ظاهر عبارتتان، تمام كردن مطلب بر طبق قاعده است نه روايت. با وجود ترديد در روايات غنيمت، و فتواى جزمى به عدم قطع دست شريك دزد در صورتى كه مال مسروقه به اندازهى سهم خودش باشد، و قطع دست در صورتى كه مازاد بر نصيب، به حدّ نصاب باشد، تهافتى غير قابل تصحيح و جواب است؛ و نمىتوان كلامشان را انسجام بخشيد.
نظر برگزيده در تحقيق مطلب
اگر روايت مغنم به لحاظ تعليل و پارهاى از خصوصيّات، به باب غنيمت اختصاص نداشته نباشد، و بلكه حكم را بر مغنم از آن جهت كه مال مشترك است مترتّب كرده باشد، در اين صورت، تمام موارد شركت را مىتوانيم زير پرچم روايات مغنم ببريم؛ خواه حكمش بر طبق قاعده باشد يا خلاف قاعده.
[1]. جواهر الكلام، ج 41، ص 482.
و اگر از روايات مغنم، خصوصيّتى براى غنيمت استفاده شد، در اين صورت بايد مسأله شركت را بر طبق قاعده تمام كنيم؛ و قاعده در صورت علم سارق به حرمت اخذ و صدق سرقت بر بردن مال شراكت، اين است كه نصيب شريك در مال مسروقه به اندازهى نصاب هست يا نه، هرچند مال مسروقه به اندازهى سهم سارق هم نباشد. در صورتى كه سهم شريك در مال مسروقه به حدّ نصاب برسد، دست سارق را بايد قطع كرد.
از اينرو، بايد در دو مقام بحث كنيم:
مقام اوّل: كيفيّت دلالت روايات باب غنيمت. دوگونه روايت در اين باب رسيده است؛ يك دسته مطلقاً بر عدم قطع دلالت دارد و يك دسته بر قطع در صورتى كه مازاد بر نصيبش به حدّ نصاب برسد. برخى از فقها اين دو روايت را از مصاديق باب اطلاق و تقييد دانسته و حمل مطلق بر مقيّد كردهاند، امّا امام راحل رحمه الله در اين مسأله مردّد ماندهاند.
مقام دوّم: آيا روايات به باب غنيمت اختصاص دارد؟
مقام اوّل: دلالت روايات
1- محمّد بن يعقوب، عن عدّة من أصحابنا، عن سهل بن زياد وعن عليّ بن إبراهيم، عن أبيه جميعاً عن ابن أبي نجران، عن عاصم بن حميد، عن محمّد بن قيس، عن أبي جعفر عليه السلام: أنّ علّياً عليه السلام قال في رجل أخذ بيضة من المقسم [المغنم]، فقالوا: قد سرق أقطعه، فقال: إنّي لم أقطع أحداً له فيما أخذ شرك.[1]
فقه الحديث: اين روايت به دو طريق نقل شده كه يكى از آنها بهطور يقين صحيح است؛ كه عبارت باشد از: «كلينى از على بن ابراهيم از پدرش از ابنابى نجران از عاصم بن حميد از محمّد بن قيس»، امّا طريق ديگر مشتمل بر سهل بن زياد است كه در وثاقت او اختلاف و بحث است.
امام باقر عليه السلام فرمود: در زمان خلافت امير مؤمنان عليه السلام مردى را كه كلاه خودى از مغنم
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 518، باب 24 از ابواب حدّ سرقت، ح 1.
دزديده بود، نزد آن حضرت آوردند و گفتند: دزدى كرده، دستش را قطع كن.
امام عليه السلام فرمود: من قطع نمىكنم دست كسى را كه مالى سرقت كرده باشد كه در آن شريك است.
2- وعنه، عن أبيه، عن النّوفلي، عن السّكوني، عن أبي عبداللَّه عليه السلام قال: قال أمير المؤمنين عليه السلام: أربعة لا قطع عليهم: المختلس، والغلول، ومن سرق من الغنيمة، وسرقة الأجير فإنّها خيانة.[1]
فقه الحديث: امير مؤمنان عليه السلام فرمود: چهار طايفه از موضوع قطع دست خارجاند:
1- مختلس؛ اختلاس، در عرف، در موردى صادق است كه اموال مشتركى در اختيار فردى باشد و او مقدارى از آنها را بهنفع خودش ضبط كند. امام عليه السلام مىفرمايد: اين شخص خائن است نه سارق؛ لذا، احكام خيانت در حقّش مترتّب مىگردد و نه احكام سرقت.
2- غَلول (بافتحهى غين يا ضمّهى آن)؛ كسى كه با نقشه و حقّه يا غلّ و غشّ، و در حقيقت، با كلاهبردارى مال ديگرى را ببرد؛ مانند اين كه فلزى را به عنوان طلا جا بزند و پول طلا را بگيرد.
3- كسى كه از غنيمت دزدى كند.
4- اگر اجير و كارگر نيز چيزى را به سرقت ببرد- چون حرزى در كار نبوده-؛ سرقت صادق نيست؛ بلكه خيانت محسوب مىشود.
در هر چهار صورت، قطع دست به عنوان حدّ نداريم.
اين دو روايت به اطلاقشان بر عدم حدّ قطع در مورد سرقت از غنيمت دلالت دارد.
بنابراين، بايد روايت مفصِّل و مقيّد را نيز بررسى كرد.
وبإسناده عن يونس بن عبدالرّحمن، عن عبداللَّه بن سنان، عن أبي عبداللَّه عليه السلام قال: قلت: رجل سرق من المغنم أيش الّذي يجب عليه؟
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 503، باب 12 از ابواب حدّ سرقت، ح 3.
أيقطع [الشيء الّذي يجب على القطع].
قال: ينظر كم نصيبه، فإن كان الّذي أخذ أقلّ من نصيبه عزّر ودفع إليه تمام ماله، وإن كان أخذ مثل الّذي له فلا شيء عليه، وإن كان أخذ فضلًا بقدر ثمن مجنّ وهو ربع دينار قطع.[1]
فقه الحديث: در اين روايت صحيحه، ابنسنان به امام صادق عليه السلام گفت: مردى از غنيمت سرقت كرد،- «أيش» مخفّف «أيّ شىء» است- چه چيزى عليه او واجب است؟
آيا دستش قطع مىگردد؟- در نسخهى بدل، به جاى «أيش» عبارت «الشيء الّذي يجب عليه القطع» آمده است-.
امام صادق عليه السلام فرمود: سهم سارق را از غنيمت محاسبه مىكنند؛ اگر مال مسروقه كمتر از آن است، او را تعزير كرده- زيرا بدون اجازه برداشته است- و بقيهى نصيبش را به وى مىدهند؛ و اگر مال مسروقه به اندازهى سهمش باشد، چيزى بر او نيست.- ظاهر روايت عدم تعزير در اين صورت است؛ لذا، اين معنا براى ما مبهم است كه چرا اگر كمتر از نصيب برداشته، تعزير مىگردد؛ و اگر به اندازهى نصيب بردارد، تعزيرى وجود ندارد؟ اين مطلب سبب وهن روايت مىشود.
اگر مقدار مأخوذ بيشتر از نصيبش و به اندازهى قيمت يك سپر (مِجْنَه) يعنى ربع دينار باشد، در اين صورت دستش را مىبُرند.
كيفيّت جمع بين دو طايفه از روايات
الف: جمع به اطلاق و تقييد. روايت محمّد بن قيس و سكونى مطلق است و اطلاقشان شامل موردى مىشود كه مازاد بر نصيب به اندازهى ربع دينار برسد يا نه، و روايت ابن سنان قطع را در صورت رسيدن مال به حدّ نصاب مىداند.
اين طريق جمع به دو جهت امكان ندارد. جهت اوّل كه چندان اهميّتى ندارد، اين است كه بگوييم: روايات مطلق دو عدد و روايات مفصِّل يكى است، چگونه مىتواند در برابر آنها مقاومت كند؟
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 519، باب 24 از ابواب حدّ سرقت، ح 4.
جهت دوّم، روايت محمّد بن قيس، علاوه بر دلالتش بر عدم قطع، مشتمل بر تعليل است. جملهى «إنّي لم أقطع أحداً له فيما أخذ شرك» در اين روايت فقط بيان حكم نيست، بلكه حكم و علّت آن را بيان مىكند؛ يعنى شركت نمىگذارد عنوان سرقتِ موجب حدّ صادق باشد.
نكته: در صورتى كه دليل مطلق مشتمل بر تعليل حكم باشد- علّتى كه در تمام مصاديق موضوع حكم جارى است- اگر دليل مقيّد و مفصِلى برسد، نمىتوان بلافاصله حمل مطلق بر مقيّد كرد؛ بلكه بايد ملاحظه كنيم آيا ظهور دليل مقيّد اقوا است يا ظهور تعليل در شمول حكم نسبت به تمامى افراد؟
به نظر مىرسد تعارض اين دو ظهور- ظهور تعليل با ظهور دليل مقيّد- منشأ ترديد امام راحل رحمه الله شده است و ايشان نتوانسته يكى از دو ظهور را بر ديگرى ترجيح دهد.
نظر برگزيده
به نظر ما اين وجه به دلايلى صحيح نيست:
اوّلًا: بايد دو روايت را به عرف عرضه كنيم و بيينيم در مقام جمع، آيا ظهور روايت مقيّد را بر ظهور تعليل مقدّم مىكند؟ به نظر مىرسد عرف ظهور دليل مقيّد را در مدخليّت قيد، قوىتر از ظهور تعليل بداند.
ثانياً: جملهى «إنّي لم أقطع أحداً فيما له شرك» صريح در تعليل نيست؛ بلكه ظهور در اين معنا دارد. در جملهى «لا تأكل الرّمان لأنّه حامض» به سبب لام تعليل، مىفهميم تنها علّت بر عدم جواز اكل انار، ترشى آن است؛ ولى در عبارت حديث، چنين صراحتى در تعليل ديده نمىشود.
ثالثاً: احتمال مىدهيم اين جمله براى بيان تعليل نباشد؛ بلكه بيان ديگرى از «لا يجوز القطع في المال المشترك» باشد كه به صورت يك حكم كلّى و قابل تقييد آمده است.
از مطالب گذشته نتيجه مىگيريم ظهور روايت عبداللَّه بن سنان در تقييد قوىتر از ظهور روايت محمّد بن قيس و سكونى است، و به عنوان اظهريّت بايد مقدّم گردد.
تذكّر: دو روايت ديگر در اين باب وجود دارد كه در مقام جمع، يا بايد طرح گردد و يا بر
روايت ابنسنان حمل شود:
1- محمّد بن الحسن بإسناده، عن الحسين بن سعيد، عن فضالة، عن أبان، عن عبدالرّحمن بن أبي عبداللَّه، قال: سألت أبا عبداللَّه عليه السلام عن البيضة الّتي قطع فيها أمير المؤمنين عليه السلام فقال: كانت بيضة حديد سرقها رجل من المغنم فقطعه.[1]
فقه الحديث: در اين روايت صحيحه، عبدالرّحمان بن ابىعبداللَّه از امام صادق عليه السلام راجع به كلاهخودى پرسيد كه امير مؤمنان عليه السلام دست سارق را در رابطهى با سرقتش قطع كرد. امام عليه السلام فرمود: كلاهخود آهنينى بود كه مردى از غنايم دزديد، پس دستش را بريد.
روايت بر موردى حمل مىشود كه كلاهخود از سهم سارق به اندازهى حدّ نصاب بيشتر بوده است.
2- وبإسناده، عن محمّد بن الحسن الصفّار، عن محمّد بن الحسن، عن محمّد بن إسماعيل بن بزيع، عن صالح بن عقبة، عن يزيد بن عبدالملك، عن أبي جعفر و أبي عبداللَّه و أبي الحسن عليهم السلام. وعن المفضّل بن صالح، عن أبي عبداللَّه عليه السلام قال: إذا سرق السّارق من البيدر من إمام جائر فلا قطع عليه، إنّما أخذ حقّه، فإذا كان من إمام عادل عليه القتل.[2]
فقه الحديث: اگر كسى از بيت المال دزدى كند، در صورتى كه حكومت به دست امام ظالم باشد، دستش را قطع نمىكنند؛ زيرا، حقّش را گرفته است. ولى اگر از امام عادل باشد، او را مىكشند.
اين روايت قيد عجيبى دارد. لذا، بايد كنار گذاشته شود؛ زيرا، هيچ يك از فقها در مورد سرقت، به قتل سارق فتوا نداده است.
با كنار گذاشتن اين دو روايت و يا حمل روايت اوّل بر موردى كه روايت ابنسنان بر آن
[1]. وسائل الشيعة، ج 18، ص 518، باب 24 از ابواب حدّ سرقت، ح 3.
[2]. همان، ح 5.
دلالت دارد، نتيجهى مختار، همان تفصيل روايت ابنسنان مىگردد كه صاحب مسالك رحمه الله[1]آن را به اكثر فقها نسبت داده و مرحوم صاحب شرايع[2]نيز آن را حسن دانسته است.
مقام دوّم: دلالت روايت بر تعميم
آيا از رواياتى كه در خصوص سرقت غنيمت رسيده است، مىتوان حكم مال مشترك را به دست آورد و گفت: در تمام اموال مشترك، اگر كسى مازاد بر سهمش را سرقت كرد، بهگونهاى كه بالغ بر حدّ نصاب باشد، دستش قطع مىگردد؟
صاحب مسالك رحمه الله مىفرمايد: به طريق اولى، روايات غنيمت بر سرقت مال مشترك دلالت دارد؛ زيرا، در مسأله غنيمت كسى كه مالى را به سرقت مىبرد، نسبت به مال مسروقه ملكيّت به نحو اشاعه ندارد، بلكه فقط حقّى در اين غنيمت دارد؛ و اين حقّ به صورت اضافهى ملكيّت نيست. با اين حال، در سرقت چنين مالى قطع دست وجود دارد.
پس، به طريق اولى در مواردى كه مال مشترك كه ملكيّت مشاع به معناى واقعى دارد، به سرقت رود، دست سارقش را بايد بريد.
به بيان ديگر، اگر قطع دست در مواردى كه عنوان مالكيّت ندارد جارى گردد، به طريق اولى در جايى كه اين عنوان صادق است بايد اجرا گردد.[3]
صاحب جواهر رحمه الله اين اولويّت را منع كرده، ولى دليل روشنى براى آن نياورده است.[4]
ممكن است بگوييم: دليلى كه صاحب مسالك رحمه الله آورده، اقتضاى عدم اولويّت دارد؛ زيرا، در باب غنيمت به گفتهى ايشان ملكيّتى نيست، و فقط نسبت به غنايم حقّى وجود دارد. بنابراين، به سبب عدم ملكيّت، دست سارق را مىبُرند؛ ولى در باب مال مشترك، ملكيّت به صورت اشاعهاى موجود است؛ لذا، اگر در مورد عدم ملكيّت، حكم سارق، قطع دست بود، معنايش اين نيست كه بايد اين حكم در مورد ملكيّت به طريق اولى پياده شود.
بنابراين، از اين راه نمىتوان مطلب را تمام كرد.
[1]. مسالك الافهام، ج 14، ص 484.
[2]. شرايع الاسلام، ج 4، ص 952.
[3]. مسالك الافهام، ج 14، ص 484.
[4]. جواهرالكلام، ج 41، ص 483.
نظر برگزيده: با بيان نورانى اميرالمؤمنين عليه السلام در روايت محمّد بن قيس مىتوان مطلب را ثابت كرد. «إنّي لم أقطع أحداً له فيما أخذ شرك» يك بيان كلّى است، هرچند در سؤال از سرقت غنيمت گفته شده، ليكن امام عليه السلام مسألهى غنيمت را عنوان نمىكند؛ بلكه مسألهى شركت را مطرح كرده و موضوعيّت را براى آن بيان مىكند. از اين بيان مىفهميم مسألهى غنيمت موضوعيّتى ندارد و شركت، تمامْ موضوع براى حكم است.
دايرهى شركت وسيع است؛ و حتّى مواردى كه ملكيّت هم تحقّق ندارد- مانند غنايم- را شامل مىگردد.
اگر گفته شود: در روايت ابنسنان، بحثى از شركت نيست و حكم را بر سرقت از غنيمت مترتّب كرده است.
مىگوييم: روايت ابنسنان مقيّد روايت محمّد بن قيس است و از مجموع اين دو روايت استفاده مىشود: «لايجوز قطع يد الآخذ من المال المشترك إلّاإذا أخذ زايداً على نصيبه بمقدار النصاب».
از جمع بين دو روايت چنين مستثنى منه و مستثنايى فهميده مىشود؛ در نتيجه، مىتوانيم حكم تمام اموال مشترك را از اين روايت استنباط كنيم.
از اينرو، اگر كسى از بيت المال سرقت كند يا فقيرى از زكات، سيّدى از خمس و سهم سادات، يا اهل علمى از سهم امام مالى را بدزدند، بر طبق همين روايت حكمش را معيّن مىكنيم.
علّامه رحمه الله در كتاب قواعد فرموده است: در مثالهاى مذكور سهم اين افراد معيّن نيست تا زايد بر نصيبش مشخّص گردد و بر فرض وصول به حدّ نصاب دستش قطع شود، از كجا بدانيم سهم يك فقير از زكات چه مقدار است؟ همينطور سهم يك سيّد فقير از سهم سادات؟[1]
اين اشكال قابل جواب است. مىگوييم: نصيب مشخّص اين افراد مقدارى است كه حاكم برايشان معيّن مىكند. در مورد فقير سيّد و غير آن مىتوان سهم و نصيبش را مؤونه و مخارج يك سال او فرض كرد. اگر مازاد بر آن به حدّ نصاب برسد، مىتوان دستش را بريد.
[1]. قواعد الاحكام، ج 2، ص 266.