بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 120

ديناميكى تفسير كنند و نوعى خودجُنبى براى مادّه در نظر بگيرند.

از جمله، بنيانگذاران مكتب ماترياليسم ديالكتيك (ماركس و انگلس) با استفاده از مفاهيم فلسفى هگل، عامل حركت را تضادّ درونى پديده هاى مادّى، قلمداد كردند و علاوه بر پذيرفتن اصول: جاودانى و ناآفريدنى بودن مادّه، و حركت همگانى، و تأثير متقابل پديده ها بر يكديگر؛ سه اصل موضوع را براى تبيين فرضيه خودشان مطرح كردند:

1- اصل تضادّ داخلى.

2- اصل جهش يا تبديل تغييرات كمّى به تغييرات كيفى.

3- اصل نفى نفى يا قانون تكاپوى طبيعت

در اينجا توضيح مختصرى پيرامون هر يك از اصول ياد شده مى‌دهيم و سپس به نقد آنها مى‌پردازيم1:

اصل تضاد

ماترياليسم ديالكتيك بر آنست كه هر پديده‌اى مركّب از دو ضد (تزو آنتى تز) است و تضاد آنها موجب حركت و دگرگونى پديده مى‌شود تا اينكه «آنتى تز» غالب مى‌گردد و پديده جديدى كه «سنتز» آنهاست بوجود مى‌آيد. مثلاً تخم مرغ، داراى نطفه‌اى است كه تدريجاً رشد مى‌كند و مواد غذائى را در خودش هضم مى‌كند و سپس جوجه كه سنتز آنهاست بوجود مى‌آيد.

الكتريسته مثبت و منفى، نمونه‌اى از تضاد در پديده هاى فيزيكى است چنانكه جمع و تفريق، تضادى در رياضيات ابتدائى، و مشتق و انتگرال، تضادى در رياضيات عالى به شمار مى‌رود.

اين جريان در پديده هاى اجتماعى و تاريخى هم وجود دارد و از جمله در جامعه سرمايه دارى، طبقه كارگر كه آنتى تز طبقه سرمايه دار است رشد مى‌كند و تدريجاً بر آن غالب مى‌شود و سنتز آنها كه جامعه سوسياليستى و كمونيستى است تحقق مى‌يابد.

[1]براى اطلاع بيشتر به كتاب پاسدارى از سنگرهاى ايدئولوژيك، مقالات حركت و ديالكتيك و جهان بينى مادّى، مراجعه كنيد.


صفحه 121

نقد

نخست بايد توجه داشت كه قرار گرفتن دو موجود مادّى در كنار يكديگر به گونه‌اى كه يكى از آنها ديگرى را تضعيف كند و حتى به نابودى آن، منتهى شود مورد انكار هيچ كسى نيست چنانكه در آب و آتش، ملاحظه مى‌شود ولىاولااين جريان، كليّت ندارد و نمى‌توان آن را به عنوان قانونى جهان شمول پذيرفت زيرا صدها و هزارها مثال برخلاف آن مى‌توان يافت.و ثانياًوجود چنين تضادى در ميان برخى از پديده هاى مادّى، ربطى به تضاد و تناقضى كه در منطق كلاسيك و فلسفه متافيزيك، محال شمرده شده ندارد زيرا آنچه محال دانسته شده اجتماع ضدّين و نقيضين در «موضوع واحد» است و در مثالهاى ياد شده موضوع واحدى وجود ندارد. بگذريم از مثالهاى مضحكى كه ماركسيستها براى اجتماع ضدّين آورده‌اند مانند اجتماع جمع و تفريق يا مشتق و انتگرال و... و يا غيبگوئيهاى كاذبى كه درباره تشكيل حكومت كارگرى در كشورهاى سرمايه دارى كرده اند.و ثالثاًاگر هر پديده‌اى مركب از دو ضدّ باشد بايد براى هر يك از تز و آنتى تز هم تركيب ديگرى در نظر گرفت زيرا هر يك از آنها پديده‌اى هستند و طبق اصل مزبور مى‌بايست مركب از دو ضدّ باشند و در نتيجه بايد هر پديده محدودى مركّب از بى نهايت اضداد باشد!

و اما اينكه تضاد درونى را به عنوان عامل حركت، معرفى كرده‌اند و خواسته‌اند بدينوسيله نقطه ضعف ماترياليسم مكانيكى را جبران كنند كمترين اشكالش اينست كه هيچ دليل علمى بر چنين فرضيه‌اى وجود ندارد. علاوه بر اينكه وجود حركتهاى مكانيكى كه در اثر نيروى خارجى بوجود مى‌آيد به هيچ وجه قابل انكار نيست مگر اينكه حركت توپ فوتبال را هم در اثر تضاد درونى توپ بدانند و نه در اثر برخورد پاى فوتباليست به آن!!

اصل جهش

با توجه به اينكه همه دگرگونيهاى جهان، تدريجى و در خطّ واحدى نيست و در بسيارى از موارد، پديده جديدى بوجود مى‌آيد كه شبيه پديده پيشين نيست و نمى‌توان آن را دنباله حركت و دگرگونى سابق، تلقى كرد ماركسيستها به اصل ديگرى به نام «جهش» يا «گذار از تغييرات كمّى به تغييرات كيفى» تمسك و چنين وانمود كرده‌اند كه تغييرات كمّى هنگامى كه


صفحه 122

به نقطه خاصى رسيد موجب پيدايش تغيير كيفى و نوعى مى‌شود چنانكه بالا رفتن درجه حرارت آب به حدّ معيّنى كه برسد آب تبديل به بخار مى‌شود و هر فلزى نقطه ذوب خاصى دارد و هنگامى كه در درجه حرارتش به آن نقطه برسد تبديل به مايع مى‌گردد. در جامعه هم هنگامى كه اختلافات، شدت يابد و به حد معيّنى برسد انقلاب، رخ مى‌دهد.

نقد

اولادر هيچ موردى كميّت، تبديل به كيفيت نمى‌شود و حداكثر اينست كه پيدايش پديده خاصى مشروط به وجود كميّت معيّنى باشد مثلاً درجه حرارت آب، تبديل به بخار نمى‌شود بلكه تبديل شدن آب به بخار، مشروط به وجود مقدار معيّنى از حرارت است.

ثانياًضرورتى ندارد كه اين كميّت لازم، در اثر افزايش تدريجى كميّتهاى سابق، حاصل شود بلكه ممكن است در اثر كاهش كميّت پيشين، تحقق يابد چنانكه تبديل شدن بخار به آب، مشروط به كاهش حرارت است.

ثالثاًتغييرات كيفى هميشه به صورت دفعى و ناگهانى نيست بلكه در بسيارى از موارد به صورت تدريجى حاصل مى‌شود چنانكه ذوب شدن موم و شيشه، تدريجى است.

بنابراين، آنچه را مى‌توان پذيرفت لزوم كميّت خاصى براى تحقق برخى از پديده هاى طبيعى است، نه تبديل كميّت به كيفيت، و نه لزوم افزايش تدريجى كميّت، و نه كليّت چنين شرطى براى همه تغييرات كيفى و نوعى. پس قانون جهان شمولى به نام جهش يا‌گذار از تغييرات كمّى به تغييرات كيفى، وجود ندارد.

اصل نفى نفى

منظور از اصل نفى نفى كه گاهى به نام قانون تكامل ضدّين يا تكاپوى طبيعت نيز ناميده مى‌شود اينست كه در جريان تحولات فراگير ديالكتيكى همواره «تز» بوسيله «آنتى تز» نفى مى‌شود و «آنتى تز» نيز به نوبه خود بوسيله «سنتز» نفى مى‌گردد. چنانكه گياه، دانه را نفى مى‌كند و خود آن با دانه هاى جديد، نفى مى‌شود. و نطفه، تخم مرغ را نفى مى‌كند و خود بوسيله جوجه، نفى مى‌گردد. اما هر پديده نوى كاملتر از پديده كهنه است. و به ديگر سخن


صفحه 123

سير ديالكتيكى، هميشه صعودى و رو به تكامل مى‌باشد، و اهميت اين اصل در همين نكته، نهفته است كه جهت سير تحوّلات را نشان مى‌دهد و بر صعودى بودن و تكاملى بودن جريان تحوّلات، تأكيد مى‌كند.

نقد

شكى نيست كه در هر دگرگونى و تحولى وضع و موقعيّت سابق از بين مى‌رود و وضع و موقعيّت جديدى پيش مى‌آيد و اگر اصل نفى نفى را به همين معنى بگيريم چيزى بيش از بيان لازمه تحول نخواهد بود، اما با توجه به تفسيرى كه براى اين اصل كرده‌اند و آن را مبيّن جهت حركت و تكاملى بودن آن دانسته‌اند بايد گفت: تكاملى بودن همه حركات و تحولات جهان به اين معنى كه هر پديده جديدى لزوماً كاملتر از پديده پيشين باشد قابل قبول نيست. آيا اورانيوم كه در اثر تشعشع، تبديل به سرب مى‌شود كاملتر مى‌گردد؟ آيا آب كه تبديل به بخار مى‌شود تكامل مى‌يابد، يا بخار كه تبديل به آب مى‌گردد؟ آيا گياه و درختى كه مى‌خشكد و هيچ دانه و ميوه‌اى از آن باقى نمى‌ماند كاملتر مى‌شود؟ پس تنها چيزى را كه مى‌توان پذيرفت اينست كه برخى از موجودات طبيعى در اثر حركت و تحول، كاملتر مى‌شوند. بنابراين، تكامل را هم به عنوان يك قانون كلى براى همه پديده هاى جهان نمى‌توان پذيرفت.

در پايان، خاطر نشان مى‌كنيم: به فرض اينكه همه اين اصول به صورت كلى و جهان شمول، ثابت مى‌بود تنها مى‌توانست مانند قوانين ثابت شده در علوم طبيعى، چگونگى پيدايش پديده ها را بيان كند. اما وجود قوانين كلى و ثابت در جهان به معناى بى نيازى پديده ها از پديدآورنده و علت هستى بخش نيست و چنانكه در درسهاى گذشته بيان كرديم چون مادّه و ماديّات، ممكن الوجود هستند، بالضروره نيازمند به واجب الوجود خواهند بود.


صفحه 124

پرسش

1- فرق بين ماترياليسم مكانيكى و ديالكتيكى را توضيح دهيد.

2- اصل تضاد را شرح دهيد و اشكالات آن را بيان كنيد.

3- اصل جهش و اشكالات آن را شرح دهيد.

4- اصل نفى نفى را بيان و نقّادى كنيد.

5- آيا بر فرض صحّت و كليّت اين اصول، بى نيازى جهان از آفريننده، ثابت مى‌شود؟ چرا؟


صفحه 125

درس شانزدهم

يگانگى خدا

شامل: مقدمه

ـ برهانى بر يگانگى خدا


صفحه 126

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 127

مقدّمه

در درسهاى گذشته، ضرورت وجود خداى جهان آفرين، ثابت گرديد خداى دانا و توانايى كه پديده آورنده و نگهدارنده و تدبيركننده جهان است. و در درسهاى اخير، به بررسى جهان بينى مادّى پرداختيم و با بيان اشكالات انواع اين جهان بينى، روشن شد كه فرضِ جهانِ بى خدا، فرضِ نامعقولى است و توجيه قابل قبولى ندارد.

اكنون، نوبت آن رسيده است كه به مسأله توحيد بپردازيم و نادرستىِ انديشه هاى مشركان را آشكار سازيم.

درباره اينكه عقايد شرك آميز چگونه در ميان انسانها پديد آمده و چگونه تحول يافته، نظرهاى مختلفى از طرف جامعه شناسان، اظهار شده است ولى هيچكدام از آنها دليل روشن و قابل اعتمادى ندارد.

شايد بتوان گفت: نخستين عامل گرايش به شرك و چند خدائى، مشاهده تنوع پديده هاى آسمانى و زمينى بوده كه چنين تصورى را بوجود آورده است كه هر نوع از آنها تحت تدبير خداى خاصى قرار داد، و از جمله، بعضى پنداشتند كه خوبيها مستند به خداى خير، و بديها مستند به خداى شرّ است و بدين ترتيب، قائل به دو مبدأ براى جهان شدند.

از سوى ديگر با توجه به تأثيرى كه نور خورشيد و ماه و ستارگان در پديده هاى زمينى دارد چنين پندارى بوجود آمد كه آنها نوعى ربوبيّت، نسبت به موجودات زمينى دارند.

و از سوى ديگر، ميل به داشتن معبود محسوس و ملموس، موجب اين شد كه براى